پرینت

نگاهی به وضعیت اسفبار صفحات ادبی روزنامه‌ها و ومجلات - سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

صفحات بی‌تاثیر، منتقدان بی‌تاثیرتر!
نگاهی به وضعیت اسفبار صفحات ادبی روزنامه‌ها و ومجلات - سینا حشمدار


یکی از بزرگترین معضلات بحث کتاب و کتاب‌خوانی در دهه هشتاد وضعیت اسفبار سیستم عرضه و معرفی کتاب بوده و متاسفانه شاهدیم این روند همچنان ادامه دارد و ادامه خواهد داشت. سهل‌انگاری در نوشتن یادداشت‌هایی که قرار است کتابی را به خواننده معرفی کند و میل و رغبتی در او برای خرید و خواندن کتاب به وجود آورد به کررات دیده می‌شود. متن‌های غمبار و کسل‌کننده که رسالت و جوهره خود را به‌کلی فراموش کرده‌اند و منتقدهایی. شاهد این حرف نگاهی‌ست که به آمار فروش کتاب‌ها و نسبت آن با کتاب‌هایی که در صفحات معرفی می‌شوند می‌توان پیدا کرد.
هنوز کتاب‌هایی پرفروش می‌شوند که خود، به دلایل مختلف، توانسته‌اند راه‌شان را در این بازار خراب پیدا کنند و همچنان منتقد ادبی-که جایگاهش به شدت مورد تنزل و تزلزل قرار گرفته- بی‌تاثیرند و کاری از پیش نمی‌برند.
نمی‌دانم تا کی می‌خواهیم تقصیر را گردن این و آن بی‌اندازیم؟ برای یکبار هم که شده بنشینیم و خودمان، کلاه خودمان را قاضی کنیم. تا کی قرار است صفحات ادبی روزنامه‌ها با نقدهای کسل‌کننده و خمیازه‌آور پر شود و حوصله هر مخاطبی را سر ببرد؟ تا کی قرار است در مجلات شاهد پرونده‌های چند صفحه‌ای درباره هدایت و گلشیری و شاملو و اخوان باشیم؟ واقعن این تکرار حال کسی را خراب نمی‌کند؟ واقعا دبیرهای بخش ادبی خسته نمی‌شوند از اینکه می‌بینند باز هم قرار است سفارش مطلبی تکراری را به آدمی تکراری بدهند تا او هم مطلبی تکراری بنویسد و از نگاهی تکراری‌تر به موضوعی تکراری نگاه کند؟ آخر این همه هم از این بزرگان گفته‌اید باز هم چه فرقی به حال گلشیری کرده؟ هنوز هم مخاطب کتاب‌های گلشیری همان‌ عده قلیلی بوده‌اند که بوده‌اند. پس یک جای کار می‌لنگد و پایه‌ی خانه‌ای از ابتدا کج گذاشته شده است.
آخر تا کی قرار است شاهد نقدهای! سرشکمی باشیم؟ آقا و خانم منتقد اگر برای کار خودت احترام قائل نیستی و آن را در نهایت شلختگی سر هم‌بندی می‌کنی و تحویل روزنامه و مجله‌ات می‌دهی برای کتاب و نویسنده‌اش احترام قائل باش. به شخصه مخم سوت می‌کشد وقتی می‌بینم فردی یادداشتی پانصد کلمه‌ای نوشته است و در آن یادداشت از یک سری الفاظ به غایت تکراری استفاده کرده و حالا که دیده جو تعریف و معرفی خشک و خالی زیاد مناسب نیست، ایراداتی را هم در کنار باقی تعاریفش قرار داده و سر و ته مطلبش را هم آورده.
«کتابی که قرار است معرفی کنم کتاب خوبی‌ست، چون من می‌گویم، در این کتاب ما شاهد زبان روانی هستیم به این علت که زبانش روان است و وقتی من خواندم به نظرم روان آمد! جوری که نزدیک بود کتاب از لای دستم در برود و روی زمین جاری شود!!»
جدا این‌طوری است؟ زبان روانی دارد؟ شخصیت‌پردازی دارد و قصه روایت می‌کند. تو رو به خدا بس کنید دیگر. تا کی می‌خواهید این اراجیف صفحه پر کن را تحویل مخاطب بدهید و از آن بیچاره انتظار داشته باشید که کتاب را بخرد و بخواند. بعد هم وقتی می‌بینید در کارتان شکست خورده‌اید می‌نشینید ساعت‌ها درباره علل پایین آمدن سطح سلیقه مخاطب حرف می‌زنید و ادبیات عامه‌پسند را می‌کوبید. من احترام می‌گذارم به منتقدی که از همان اول می‌داند مخاطب خاص دارد و برای مخاطب خاصش می‌نویسد و هیچ جایش هم نیست که چرا نقدش را فقط عده کمی می‌خوانند. این منتقد بدون شک جایگاه نقد را در سطحی بالاتر می‌داند و خود را ملزم به رعایت خیلی نکات نمی‌کند. نقدش را می‌نویسد و تحلیلش را ارائه می‌دهد و برای کاری که می‌کند تفکر دارد. حساب این منتقد جداست. این منتقد آکادمیک می‌نویسد و خوب هم می‌داند از چه جهت و چه‌طور باید به کتابی حمله برد یا از آن تعریف کرد. طرف حساب من کسانی هستند که ادعای نقد خلاقانه‌ای را دارند که قرار است در روزنامه و مجلات نه خیلی تخصصی چاپ شود و پلی باشد که مخاطب را ترغیب به خرید و در مرحله بعد خوانش کتاب کند. والا این چیزهایی که من می‌بینم تنها پلی هستند که مخاطب را به فحش دادن به کتاب وادار می‌کند!
«من احساس می‌کنم در این چند سال اخیر سطح سلیقه مخاطب تا حدی پایین آمده که به نقدهای من توجه نمی‌کند. این مخاطب نفهم و این مردم عامی و جو زده نه تنها حرف من را گوش نمی‌دهند بلکه از روی اسم کتاب و طرح جلدش کتاب می‌خرند! می‌بیند وضعیت ما را ای دوستان!»
نه‌بابا!! پس می‌خواستید از روی نقدهای آبکی شما کتاب بخرند؟ والا آن مخاطبی که به سلیقه خودش اعتماد می‌کند و همین‌طوری کتاب را برمی‌دارد و چند خطی می‌خواند، شرف دارد به کسی که به تو منتقدی احترام می‌گذارد که هنوز نمی‌توانی تحلیلی درست از کتاب ارائه بدهی و برای تعریف و تمجیدهایت حتا یک شاهد مثل بیاوری! حالا نقد علمی و تحلیل خلاقانه پیشکش.
تا کجایش را بگویم؟
این وضعیت اسفبار وقتی اسفبارتر می‌شود که می‌بینی دیگر این جو دارد همگانی می‌شود و هر کسی که خرده اطلاعاتی دارد و تعداد کتاب‌های کتابخانه‌اش از دوازده‌تا بیشتر شده یاعلی می‌گوید و کتاب معرفی می‌کند.
«داری سخت می‌گیری دیگه سینا! کاری نداره که! بیا من الان یادت می‌دم. اول شروع می‌کنی قصه کتاب رو تعریف می‌کنی و گه می‌زنی به تمام اون انرژی‌ای که نویسنده گذاشته و داستانش رو تعریف کرده. بعد میای می‌گی زبانش خیلی خوب بود. عین آب روون بود. یه شخصیت داشت که وقتی فحش خواهر و مادر بهش می‌دادی عصبانی می‌شد وقتی دختر می‌دید دلش قلقلک می‌اومد. یه چند تا نکته اساسی دیگه هم هست که باید بهش توجه کنی. موقع نقد نوشتن همیشه باید یه چشمت به گوشه سمت چپ، قسمت تحتانی صفحه مانیتورت باشه. بعله! فکر کردی به همین سادگی‌هاست. اون‌جا یه عددی نوشته که بهت کمک می‌کنه میزان آب بستن به یادداشتت رو بتونی کنترل کنی. اگه کلمه کم آوردی و هنوز اون عدده چهار رقمی نشده بود شروع کن درباره مثلث عشقی صحبت کردن. کار رو بکشون به سمت زندگی شخصی‌ت، این‌جوری بیشتر جواب می‌ده. مثلا بگو وقتی من تو خیابون راه می‌رفتم یه کلاغی رو دیدم که رو شاخه درخت نشسته بود و به یه نقطه نامعلوم خیره شده بود. بگو همین شد که کتابو خریدم. این‌جوری مخاطب حال می‌کنه. برا همیشه اسمت رو تو ذهنش نگه می‌داره. بگو رفتم تو کتاب‌فروشی و فلان رفیقت که حتما آخر منتقداس فلان کتاب رو گرفت سمتم و با یه لحن وسترنی گفت، هِی فلونی! بخونش!! من خوندم و کفم برید. یه جور گیری‌پاچ کردم که یه ساعت کتاب تو دستم خشک شده بود. دستام می‌لرزید، اشک حلقه زده بود تو چشمام و از شدت عطش تو خونه فریاد زدم آب، آب، آب خنک!  اگه هنوز کلمه کم داشتی بازم راه داره. شروع کن دونه دونه اسم شخصیت‌ها رو بیار.»


همه چیز ما باید به همه چیزمان بخورد. تندروی‌های این نقدنویسی و یادداشت‌نویسی‌های ادبی هم زیاد است. چقدر شده که متن را گرفته‌ای دستت و دیده‌ای از شدت به‌کار بردن کلمات خارجی و اسما متبرک منتقدهای اون‌ور آبی و خفن پست‌مدرن سرت به چرخش می‌افتد و نمی‌توانی قبله‌ات را پیدا کنی! عزیز من نقد آکادمیک جا دارد. مخاطب خاص خود را دارد. یعنی انقدر نقد آکادمیک ما فراگیر شده که به صفحات روزنامه‌ها کشیده؟ یعنی دیگر هیچ تپه‌ای سالم نمانده و همین یکی را باید فتح می‌کردیم؟ یعنی آن چهل و پنج هفته‌نامه و ماه‌نامه تخصصی‌ای که داریم ستون‌هایش پر شده که کار به روزنامه رسیده؟
« کاری نداره که. مگه اینترنت نداری؟ داری دیگه! برو تو گوگل یه سرچ بزن. اگه طرف معروف باشه یه صفحه باز می‌شه به اسم ویکی‌پدیا، می‌ری توش، اصلن بدمصب این ویکی‌پدیا هدیه خدایگان به منتقدهای ادبی هستش. اگه نبود این تاریخ روزنامه‌نگاری ما صد سالی عقب می‌موند. هر چی اون تو نوشته بود رو کپی کن اون‌وقت جای کلمه‌‌هاش معادل بذار. فقط حواست باشه اسم طرف رو عوض نکنی. اسم کتاباش رو هم بذار همون بمونه. ضایع‌ست. خود این می‌شه سیصد تا پونصد کلمه. دیگه بستگی به هنر تو داره. بعد وردار یه تیکه از کتاب رو تایپ کن. اگه سخت می‌شه واست و نمی‌رسی هم‌زمان به سی و دو تا جای دیگه مطلب پر و پیمون بدی وردار بده خواهرزاده‌ای برادرزاده‌ای کسی این کارو واست انجام بده. اگه نصف کتاب رو خونده باشی کارت راحت‌تر می‌شه. اینجوری می‌تونی بگردی یه جمله خوب پیدا کنی اما اگه از من می‌شنوی به اون نصفحه‌ای که نخوندی یه تفال بزن و یه پاراگراف انتخاب کن، این‌جوری بهتره، تو نقد جدید یه نظریه ای هست به اسم مرگ مولف، این‌جوری که تو از اون قسمت نخونده کتاب یه جمله برمی‌داری می‌تونی خودت رو به ذهنیت مخاطب نزدیک‌تر کنی، بعله، تازه این‌جوری به هرمنوتیک کارت هم بیشتر می‌خوره. یه حس هم‌ذات پنداری هم پیدا می‌کنی با اون مخاطبی که کلا کار رو نخونده. از من می‌شنوی کتاب رو نخون. آرره، به جون تو من که می‌گم منتقد باید خاکی باشه، باید مردمی باشه. چه معنی داره تو سطح خودت رو نسبت به اون کسی که مطلبت رو می‌خونه بالاتر ببری، بعله. این‌طوریاس.»
در حکمت ملاصدرا، وقتی سراغ مراتب وجودی می‌رویم، او برای اثبات وحدت وجودی و در ادامه رسیدن به کثرت، به مبحث تشکیک می‌پردازد. ورود به این مبحث به هیچ وجه موضوع این بحث نیست و نمی‌خواهد که باشد. فقط می‌خواستم بگویم اگر ذات نقد ادبی را در معرفی خوانشی از اثر یا نشان دادن دیدگاهی برای خوانش اثر بدانیم و سعی کنیم در پرداخت نقد، آن را از اثری خشک و صرفا تحلیل خارج کرده و به متنی پویا، جذاب و خواندنی و در یک کلام، اثری ادبی و هنری تبدیل کنیم، حفظ این مراتب، با توجه به جایگاه مخاطب  و برای جذب حداکثری مخاطب به آن معنا نمی‌شود که یکی از لوازم اصلی و جوهری نقد را حذف کنیم. واضح است که حذف هر یک از عناصر بنیادی نقد ادبی باعث حذف جوهره آن می‌شود.
معروف‌ترین مثالی که در باب باز کردن مبحث تشکیک گفته می‌شود بحث لامپ صد وات و لامپ دویست وات است. در این مثال هر دو لامپ از نور، به عنوان جوهره وجودی لامپ که روشنایی بخشیدن است به کلی بهرمند هستند و هیچ کس نمی‌تواند بگوید که اگر لامپ صد وات کم‌نورتر از لامپ دویست وات است نمی‌تواند روشنایی ببخشد بلکه تفاوتش در در شدت و ضعف است و هر دو آن جوهره وجودی خود را تمام و کمال دارند.
فکر می‌کنم خط فاصله بزرگی که بین نقد ژورنالیستی و نقد آکادمیک به‌وجود آمده باعث پدید آمدن مفاهیم جدیدی از نقد ادبی شده، به‌طوری که نقد آکادمیک را نقدی مملو از اسم‌های دهن پرکن و کلمات قلمبه و خارجی می‌داند و تنها عایدی‌اش این است که مولف بتواند بادی به قبقبش بیاندازد و منم منمی بکند و در مقابل نقد ژورنالیستی را به یادداشت‌های آبکی و مرور کتاب‌های شلخته و سرسری و از روی بی‌حوصلگی رسانده که تنها عایدی که دارد این است که بعد از شش هفت ماه دوندگی کاری می‌کند که مولفش بتواند با پولی که می‌گیرد چند بسته سیگار بخرد!
بحث نقدی ادبی تنها زمانی به موفقیت رسیده که شاهد ادبیاتی زنده و پویا باشیم. زمانی موفق شده است که توانسته باشد کتابی مهجور را زنده کند، خوانشی از متنی ارائه دهد تا مخاطب را به مرحله‌ای جلوتر ببرد. گره‌ای که در ذهن مخاطب است را باز کند. چیزی از متن ارائه دهد که پیش از آن دیده نشده. ترغیبی در دل مخاطب به وجود بیاورد و... من نمی‌دانم این همه ادعا و اسم‌های بزرگ و کوچکی که پشت هم قطار شده‌اند چه کار کرده‌اند که انقدر با اعتماد به نفس می‌توانند دست به قلم ببرند و با حکم‌های کلی و بی‌منطقی که می‌آورند تنها باعث دلزدگی بیشتر و بیشتر و بیشتر مخاطب شوند.
هدف من از مطرح کردن این بحث نه توهین به شخص، گروه، محفل، روزنامه، مجله، سایت، وبلاگ، دسته، گروهان، گردان و غیره خاصی است و نه به قول عادل خان قصد فرافکنی دارم، به شدت هم معتقدم که اکثر آدم‌هایی که حداقل من در ادبیات ایران دیده‌ام انسان‌هایی به غایت شریف بوده‌اند که اگر به هر دلیلی با هر کدام از آن‌ها اختلاف عقیده یا سبک یا هر چیز دیگری داشته باشی نمی‌توانی در شرافت و صداقت او شک کنی؛ هدف من تلنگری محکم بود به بدنه نقد ادبی و ژورنالیسم در ایران-تلنگر، در حد لگدی محکم به در خانه‌ای قدیمی که آن را تا مرز شکستن می‌برد- و مطمئن باشید همان‌طور که از نقد شدن کارهای خودم و دوستانم هیچ ابایی ندارم و به شدت هم استقبال می‌کنم، چنین نگاهی را نیز نسبت به آثار دیگران دارم. بیاییم جانب انصاف را رعایت کنیم و برای یکبار هم شده فکر کنیم که تنها ارشاد مقصر نیست و تنها سیاست‌ها ارشاد ادبیات را به عقب نبرده است. شاید ما هم کمی دلسرد شده‌ایم. شاید دیگر هیچ‌کسی امیدی ندارد که امکان دارد این وضع اسفناک حتا ذره‌ای تغییر کند و تکانی بخورد. اگر این‌طوری‌ست، همین امروز قلم‌هایمان را زمین بگذاریم و دست‌هایمان را بالا ببریم و فریاد بزنیم که شکست خورده‌ایم و دیگر ننویسیم. در غیر این صورت، اگر هنوز هم ذره‌ای عشق و امید در وجودمان مانده، باید فکری به حال این اوضاع نا به سامان بکنیم... باید فکری به حال این اوضاع نا به سامان بکنیم... باید فکری به حال این اوضاع نا به سامان بکنیم... باید...

پی‌نوشت: چند روز پیش گفت‌وگویی خواندم از احمد غلامی با محمدحسن چهلتن. از حرف‌های متوسطی که در آن مطرح شده بود اگر بگذریم به قدری فرم این گفت‌وگو جذاب بود که خواب را از من گرفت و وقتی متن را نیمه کاره رها کردم وجبورم کرد دوباره بلند شوم و ادامه مطلب را بخوانم. در این بازار خراب، باید به دست‌های چنین روزنامه‌نگاری بوسه زد. شاید احمد غلامی توانسته به واسطه استفاده گرفتن از وجه نویسنده بودنش به چنین جایگاهی برسد، ولی در هر صورتی هر چه بوده جایگاه رفیعی دارد و آن‌روزهایی که سردبیر شرق بود و هر روز هم مطلب می‌نوشت، باز آن جذابیت را داشت.


این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #2 soura 1391-04-14 09:09
کاملا متین، یه نقدی خوندم درباره فیلم G.Edgar تو یکی از این مجله سینما یی خیلی معروف.منتقده همه نقدو از سایت ویکی پدیا ترجمه کرده بود اونم چهار صحفه
نقل قول
 
 
+1 #1 بابک 1391-04-06 22:27
واقعا که بی تاثیر
بی تاثیر و مدعی!
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی