پرینت

پس از خواندن بسوزان (7) - مصطفا انصافی

نوشته شده توسط مصطفا انصافی. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

پس از خواندن بسوزان (7)
عقده‌ی حقارت در برابر تاریخ
مصطفی انصافی

1-    دهمین جشنواره‌ی شعر و داستان جوان سوره بیست‌وششم و بیست‌وهفتم تیرماه در ارومیه برگزار شد. حوزه‌ی هنری پس از برگزار کردن ده دوره حالا می‌تواند جشنواره‌ای را برگزار کند که در شان نویسندگان و شاعران جوان باشد. منهای اندک بی‌نظمی‌هایی که در هر جشواره‌ای طبیعی است جمع کردن تعداد زیادی شاعر و نویسنده از سراسر کشور دور هم و پذیرایی از آن‌ها به شیوه‌ای که در شان آن‌ها باشد کار سختی است که حوزه‌ی هنری از پس آن برآمد. بزرگ‌ترین ضعف جشنواره‌ی امسال بی‌برنامگی و مشخص نبودن محور کارگاه‌های داستان جشنواره بود. به طوری که جلسه‌ی اول از کارگاه‌های داستان بدون موضوع شروع شد و جریان صحبت‌ها و اظهارنظرها بحث را به طور غیرعلمی سوق داد به سمت لزوم نوشته شدن داستان‌های انقلاب و دفاع مقدس  که به بی‌راهه رفت و چیزی دستگیر مخاطبان نشد. در کارگاه روز بعد چند نفر از نویسندگان که داستان‌هایشان را همراه داشتند خواندند و حاضران و هیئت داوران داستان‌هایشان را نقد و بررسی کردند و در جلسه‌ی سوم هم به همین ترتیب؛ اما بی‌نظمی کارگاه‌ها در روزهای قبل باعث شد نویسندگان کمتری در این جلسه حضور داشته باشند. این در حالی است مهم‌ترین بخش یک جشنواره کارگاه‌های آن است که برگزارکنندگان و داوران باید از قبل محور آن را مشخص کنند تا جلسه به بی‌راهه نرود. ضعف‌های کوچک دیگری نیز در برگزاری بود که قابل چشم‌پوشی است. اما از یک مساله نمی‌توان گذشت و آن این که حوزه‌ی هنری محکم در جهت سفارش دادن ادبیات گام برمی‌دارد. البته اشکالی ندارد یک جشنواره هزینه کند تا روش و منش و ایده‌های خود را در آثار هنری پیدا کند و آن‌ها را ارج نهد. اشکال این‌جاست که در فراخوان جشنواره بخش آزاد محوریت پیدا می‌کند و وقتی در فراخوان نوشته می‌شود: بخش آزاد با محورهای «دفاع مقدس» و «اخلاق و خانواده» و «بیداری اسلامی» و «فرهنگ و تمدن و عدالت و پیشرفت»، دیگر بخش آزاد نیست. شترسواری دولا دولا نمی‌شود. بخش آزاد هر جشنواره‌ای باید پذیرای هر نوع نگاهی باشد. اگر نمی‌تواند، بخش آزاد نداشته باشد بهتر است.
2-    «آخر ما ایرانی‌ها همین که افتخار کنیم برایمان بس است. اصلا نمی‌خواهم حرف های کلیشه ای را تکرار کنم، اما ما به همین چیزها دل خوش کرده‌ایم و متوجه نیستیم. رمان در غرب خیلی زودتر از این‌ها شروع کرد. در حالی که کشورهای جهان سوم یک ناهمزمانی با جهان دارند و چون ما ناهمزمانی داریم، فقط افتخار می‌کنیم... من فکر می‌کنم باید این خودشیفتگی‌ها را کنار بگذاریم، عقده‌ی حقارت است. این که ما دیرتر قصه‌نویس داشتیم، خیلی دیرتر شاملو داشتیم، خیلی دیر نیما داشتیم، این‌ها نه ننگ است نه افتخارکه به خاطرش ما برگردیم کز کنیم در دوره‌های تاریخی که دیگر از آن ما نیست. تفاخر به گذشته یا نفرت از گذشته فایده‌ای ندارد، باید بپذیریم. حالا هزارویک شب را، آن همه قصه را کی می‌خواند؟» این جملات، بخشی از حرف‌های جناب محمدابراهیم اقلیدی مترجم شریف هزارویک شب است که در گفت‌وگو با مجتبی پورمحسن در تجربه‌ی سیزدهم زده است. این بیماری خودشیفتگی تاریخی ما ایرانی‌ها که استاد، سیلی نقدش را بر صورت آن می‌کوبد سال‌هاست اپیدمی است. ویروس‌اش هم احتمالا از رضاخان که علاقه‌مند بوده به تاریخ ایران و روزگاری در سر داشته که ایران را به شکوه تاریخی خودش بازگرداند و بعد فرزندش محمدرضاشاه به تن و جان ما افتاده است. محصول این ویروس «بی‌عملی» است. محصول‌اش نشستن و کاری نکردن و تفاخر به گذشته‌ای است که روزگاری از آن ما بود و دیگر نیست. دیگر خبری نیست از امپراطوری باشکوه ایران که گستره‌اش از شرق به نزدیکی‌های چین می‌رسید و از غرب به مدیترانه. حالا کشوری هستیم از شرق محدود به پاکستان و افغانستان و از غرب محدود به عراق و ... حالا ما را یک کشور جهان سومی می‌دانند. دیگر خبری نیست از ملاصدرا و سهروردی و ابن‌سینا. فلسفه‌ای نداریم دیگر. کو دیگر حافظ و سعدی و مولانا؟ حالا ما هیچ چیز نداریم جز یک عقده‌ی حقارت در برابر تاریخی که فقط شکوه و افتخارات‌اش را به یاد می‌آوریم و تلاش مذبوحانه‌ای می‌کنیم برای از یاد بردن ننگ‌ها و نکبت‌هاش و اگر ارث و میراثی از افتخارات‌اش برده‌ایم چند کتاب است که خوانده نمی‌شود و چند مقبره که حالا از جاهای تاریخی و تفریحی شهرها هستند. سهم ما از تاریخ ما، امروز این است. سهم آیندگان از ما چه خواهد بود؟ آرتور شوپنهاور در «در باب حکمت زندگی» می‌گوید: «مبتذل‌‌ترین نوع غرور، غرور ملی است زیرا کسی که به ملیت خود افتخار می‌کند، در خود، کیفیت باارزشی برای افتخار ندارد وگرنه به چیزی متوسل نمی‌شد که با هزاران هزار نفر در آن مشترک است. برعکس، کسي که امتیازات فردی مهمی در شخصيت خود داشته باشد، کمبودها و خطاهای ملت خود را واضح‌‌تر از دیگران می‌بیند، زیرا مدام با این‌ها برخورد می‌کند. اما هر نادان فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابه‌ی‌ آخرین دستاویز به ملتی متوسل می‌شود که خود جزیی از آن است. چنین کسي آماده و خوشحال است که از هر خطا و حماقتی که ملت‌اش دارد، با چنگ و دندان دفاع کند.» فکری باید کرد. تن و جانی باید شست تا این ویروس بیرون برود.
ای خدا جان را تو بنما آن مقام
که در او بی‌حرف می‌روید کلام
گر خطا گفتیم اصلاح‌اش تو کن
مصلحی تو ای تو سلطان سخن...

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+1 #1 زینب 1391-05-02 21:38
دست مریزاد
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی