پرینت

تأویل متن (3) دیلتای و نقد عقل تاریخی - مجتبی گلستانی

نوشته شده توسط مجتبی گلستانی. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

تأویل متن (1)، گفتارهایی در باب نظریه‌ی ادبی و هرمنوتیک

تأویل متن (2)، از بازسازی متن تا فهم نیّت مؤلّف

 

تأویل متن (3)
دیلتای و نقد عقل تاریخی
مجتبی گلستانی
فریدریش اشلایرماخر به فهم معنای نهایی متن بسیار اهمیّت میداد. او در پیِ آن بود که معنای نهایی متن را که به نظر او، در ذهن و روان نویسنده نهفته است، دریابد و میخواست در راه تأسیسِ آنچه «هرمنوتیک عام» مینامید، جنبهی عامّ زبان را با جنبهی ابداعی و فردی زبان درآمیزد و تبیینی دوسویه از زبان و روان آدمی ارائه کند. ازاینرو بود که باور داشت هر متن را برای رسیدن به تأویلی تمام و کمال باید از دو وجه دستوری و روانشناختی خواند و تفسیر کرد. وجه دستوری، جنبهی عامّ زبان را پوشش میداد، جنبهای که میان همگان مشترک است؛ و وجه روانشناختی به ذهنیّت نویسندهی اثر توجّه داشت زیرا معنای متن را تنها با بازسازی تجربه‌ی زیستهی نویسنده میتوان فهمید. با آنکه اشلایرماخر معتقد بود که چنین بازسازی و فهمی ممکن و میسّر است، در تحلیل خود هرگز به خوانندهی اثر و نقش وی در خوانش متن التفاتی نشان نداد. کلّ طرح اشلایرماخر بر «خوانش متن» از معبر شهودِ مجدّدِ تجربههای ذهنِ مؤلّف تکیه داشت.
پس از اشلایرماخر، ویلهلم دیلتای، فیلسوف و مورّخ آلمانی در پی آن برآمد که به کمک هرمنوتیک برای «علوم روحی» مبنایی روششناختی بیابد؛ در زبان آلمانی Geisteswissenschaften یا «علوم روحی» تعبیری است برای اشاره به علوم انسانی و اجتماعی و کلّ علوم و دانشهایی که حیات درونی انسان را تأویل و تفسیر میکنند. کار دیلتای بر این خواسته استوار بود که میتوان با هرمنوتیک به نوعی روششناسی دست یافت و مرز علوم روحی را از علوم طبیعی مشخّص ساخت.
علوم طبیعی اساساً از نگاهی برآمدهاند که به دنبال تبیین «عینی» و «فراتاریخی» پدیدههاست؛ از این منظر، بر پدیدههایی که در علوم طبیعی بررسی میشوند، قوانینی حاکم است که میتوان آنها را کشف کرد و در همهی زمانها و مکانها به کار برد. مثلاً این گزاره که «آب، در دمای 100 درجه به جوش میآید»، در نزد عالِم علوم طبیعی، قانونی عام و جهانشمول محسوب میشود که در هر کجای عالَم به یکسان کاربرد دارد، بدین صورت که در جهان خارج از ذهن، واقعیتی «عینی» وجود دارد و آن عبارت است از «جوش آمدنِ آب در دمای 100 درجه»؛ و این واقعیت نیز بهنحو تجربی، مشاهدهپذیر و تکرارپذیر است، یعنی میتوان در هر زمان و هر مکان، بارها و بارها، آب را تحت دمای 100 درجه به جوش آورد.
تصوّر رایج فیلسوفان و دانشمندان از science یا «علم» همواره بر اساس مفاهیمی همچون «عینیّت» و «جهانشمول بودن» قوانین علم تجربی استوار بوده است. بنابراین، از اواخر قرن نوزدهم و در سراسر قرن بیستم مسالهی «عینیّت» و «جهانشمول بودنِ» علم و همچنین تعیین محدودهی مرزیِ علم و غیر علم، اشتغال عمدهی فیلسوفان علم و خودِ دانشمندان، بهویژه دانشمندان علوم انسانی، به شمار میرفته است. در قرن نوزدهم با توجّه به پیشرفت عظیمی که در گستره‌ی علوم طبیعی حاصل شده بود، دانشمندان علوم انسانی عموماً می‌خواستند تا ویژگیهای علوم طبیعی را در آنچه آلمانیها «علوم روحی» می‌خواندند، به کار ببرند؛ اما در این میانه، متفکّران آلمانی همواره به مرز میان علوم طبیعی و روحی میاندیشیدند زیرا آنان مانند متفکّران دیگر سرزمینهای اروپایی اعتبار بیچون‌وچرای علم را با همهی دستاوردهایش نپذیرفته بودند و دائم در برابر این خواسته مقاومت میکردند که میتوان روششناسی علوم طبیعی را در علومِ مربوط به امور انسانی به کار بُرد.
با چنین دغدغهها و در چنین حال‌وهوایی بود که ویلهلم دیلتای می‌خواست هرمنوتیک را به مبنایی برای روششناسی علوم روحی تبدیل کند. دیلتای به‌شدّت تحت تاثیر جنبش رمانتیکهای قرن نوزدهم و همچنین آثار نوالیس و گوته و کارهای اشلایرماخر قرار داشت، اما از جهت دیگر، با آنکه تحت نفوذ رمانتیکها با فلسفهی تحصّلی و واقعگرایانهی فرانسوی و انگلیسی سر ناسازگاری داشت، به دستاوردهای این فلسفهها نیز چشم امید بسته بود؛ و از سوی دیگر نیز تحت تاثیر ایدهآلیسم آلمانی و فلسفهی زندگی قرار داشت؛ به دیگر سخن، فلسفهی دیلتای به محلّ تلاقی این دو سنّت وسیع و عظیم فلسفی تبدیل شده بود. با وجود این، او نه مبادی و نتایج تفکّر ماتریالیستی را که در اصالت علم تبلور مییافت، به‌تمامی پذیرفت و نه اصالت عقل یا راسیونالیسم را که در تفکّر هگل و اصالت تاریخ متجلّی می‌شد. دیلتای روششناسی علوم تجربی را مناسب حال علوم روحی نمیدانست، اما «اصالت تجربه» و «عینیت» مسایل عمده‌ی او به شمار میرفتند؛ او مشکل اساسی را در معنای «تجربه» و ابهامهای استفادهی آن برای بررسی امور انسانی میدانست و علوم روحی را مبتنی بر نوع دیگری از معقولیّت می‌‌دید. به نظر او، هنگام صحبت از انسان و آگاهی او نمی‌‌توان از تجربهای که در موردِ پدیدارهای فیزیکی اتّخاذ می‌شود، دفاع کرد. به عبارت دیگر، نوع دیگری از تجربه وجود دارد که «تجربهی زندگی» محسوب می‌شود و از دلِ زندگی و حیات هر فرد حاصل می‌شود؛ دیلتای چنین تجربهای را «تجربهی زیسته» نام می‌نهد. بنابراین، در اندیشهی دیلتای مسالهی مشاهده‌پذیر بودن و تکرارپذیر بودنِ تجربه، جایش را به مفهوم «حیاتبخشی دوباره» به آن تجربه می‌دهد.
دیلتای هرگز بر این باور نبود که از لحاظ هستیشناختی دو گونه واقعیت متمایز وجود دارد و دو گونه تجربهی نامتجانس نیز از آنها حاصل می‌شود، بلکه خواستهی دیلتای توجّه به این مطلب بود که دو گونه روش وجود دارد که یکی، معطوف است به تجربهی بیرونی و در علم طبیعی نمود می‌یابد و دیگری، معطوف است به تجربهی درونی و در علم روحی پدیدار می‌گردد. تفاوت این دو گونه تجربه آنجاست که در تجربهی بیرونی، نوعی آگاهی به درونِ انسان وارد می‌شود، یعنی از چیزی آگاهی حاصل می‌شود؛ اما در تجربهی درونی، آدمی با آن تجربه زندگی می‌کند و به‌نوعی در آن تجربه قرار می‌گیرد. ازاین‌رو، نسبت ما و «تجربهی زیسته» از سنخ آن نوع مواجههای نیست که در تجربهی علمی‌ وجود دارد و از آن‌جا که «تجربه‌ی زیسته» است که آدمی را در بر گرفته، تجربه‌ی زیسته بر آگاهی وی تقدّم دارد. این نکته‌ها جملگی در این تعبیر خودِ دیلتای خلاصه می‌شود که «تفکّر ما نمی‌تواند به پسِ خودِ زندگی برود».
در حقیقت، دیلتای فیلسوف زندگی بود؛ فلسفهی زندگی عموماً با نام نیچه، دیلتای و آنری برگسون شناخته می‌شود. هدف عمدهی این دسته از فیلسوفان آن است که در برابر عقلگرایی مسلّط قرن نوزدهم، از سرشاریِ وجود انسان و نیروهای درونی وی و نیز شور زندگی دفاع کنند. با چنین رویکردی بود که دیلتای می‌خواست زندگی را بهلحاظ «معنا» تبیین کند؛ «معنایی» که به نظر او بر تجربهی درونی ما پرتو می‌افکند. تجربهی زیسته چون تجربه در علوم طبیعی نیست که ایستا و غیر پویا باشد بلکه این تجربه اساساً تاریخمند است و در زمان اتفاق می‌افتد. در اینجاست که بحث فلسفی دیلتای در باب زندگی به تاریخ پیوند میخورد. او می‌گفت که «انسان نه از طریق درونبینی، بلکه تنها از طریق تاریخ به شناخت خود نائل می‌شود». پس زندگی، تحت سیطرهی مقولات علمیِ «بیزمان و غیر تاریخی» نیست بلکه زندگی، در اصل، با مقولات زمانی و تاریخی قابل فهم است؛ و در همینجاست که علوم طبیعی و علوم روحی از یکدیگر جدا می‌شوند. او می‌گفت «عقل محض» راهی به درک تجربهی زیسته ندارد و باید «نقد عقل تاریخی» را برای فهم معنا و مقولات زندگی به کار گرفت.

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی