پرینت

ادبیات خیابان انقلاب (سه) -سفر شب، نوشته بهمن شعله ور

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

ادبیات خیابان انقلاب3-سینا حشمدار
بررسی «شب‌های دهه پنجاه» I
سفر شب، بهمن شعله‌‌ور


هر چه بیشتر در ادبیات این دوره طلایی می‌گردم، بیشتر به ارزش آثارش پی می‌برم. به‌راستی می‌توانیم برای داشتن همچین دوره‌ای در ادبیات‌مان افتخار کنیم و تحلیل بکنیم که چه شد که اینگونه شد و چه شد که آنگونه نماند. از نویسندگان موفق و مطرح آن دوره تقریبا کسی باقی نمانده؛ یا مرده‌اند یا دیگر کار نمی‌کنند یا به تکرار و کپی‌کاری رسیده‌اند.
در این نسل از داستان‌نویسان، می‌توان نزدیک به بیست الی سی رمان و مجموعه داستان-غالبا! رمان- درجه یک نام برد که هنوز خوانش درستی از آنها ارائه نشده و خیلی زمان می‌برد که ادبیات بتواند آن را هضم کند. حال در این میان سه‌گانه‌ی "سفر شب، شب هول، شب یک، شب" یک سر و گردن از ادبیات آن دوره و کل تاریخ ادبیات ما بالاتر است. این سه رمان که توسط سه نویسنده مختلف نوشته شده را دوست دارم به «شب‌های دهه پنجاه» نامگذاری کنم. «سفر شب» نوشته بهمن شعله‌ور، «شب یک، شب دو» نوشته بهمن فرسی و «شب هول» نوشته هرمز شهدادی.
شعله‌ور تا پیش از این رمان تنها یک ترجمه داشته، شهدادی هم تنها یک مجموعه داستان خوب چاپ کرده بوده و هنوز شناخته شده نبوده. فرسی اما داستانش فرق دارد. او در بین نمایشنامه‌نویسان آن دوره چهره‌ای شناخته شده بوده و تا آن موقع چند مجموعه داستان نیز به چاپ رسانده بوده ولی این کتاب تاثیرگذارترین و معروف‌ترین اثر او می‌شود. این سه نویسنده از جهت دیگری هم شبیه‌اند، نویسنده هر سه اثر بعد از چاپ کتاب‌شان از جامعه طرد شده‌اند و تا سال‌ها کار ادبی را دنبال نکرده‌اند.
در این میان سرنوشت شهدادی از باقی نامعلوم‌تر است. او در تبعیدی خود خواسته عطای ادبیات را به لقایش می‌بخشد و کنار می‌کشد. اخبار دقیقی از محل زندگی او و سرنوشتش بعد از چاپ شب هول در دست نیست ولی احتمالا این اتفاق به دلیل موضوع حاشیه‌دار کتابش باشد. بهمن شعله‌ور بعد از چاپ سفر شب از جامعه ادبی طرد می‌شود و از ترس جانش از ایران فرار می‌کند. او به آمریکا می‌رود و تا به امروز بیشتر وقت خود را صرف تخصص دیگرش، روانپزشکی می‌کند. او سفر شب را به سه زبانِ، ایتالیایی، انگلیسی و فرانسوی ترجمه کرده و سال گذشته بود که فکر می‌کنم جدیدترین رمانش، «بی‌لنگر» را برای کسب مجوز به ارشاد فرستاد و بعد از اینکه کتاب مجوز نگرفت آن را به صورت رایگان بر روی اینترنت قرار داد. بهمن فرسی هم بعد از انقلاب و چند سال پس از انتشار شاهکارش از ایران می‌رود و نویسنده‌ای به آن فعالی که به طور میانگین هر سال یک الی دو کتاب به چاپ رسانده بوده تا سال هفتاد چیزی نمی‌نویسد و از سال هفتاد مجدد نمایشنامه‌نویسی را شروع می‌کند.
این سه‌گانه شاهکار ادبیات ما نشانه از خیلی چیزها دارد. شاید بزرگترین حسنش این باشد که توانسته از زیر فشار سنگین نسل اول ادبیات و به خصوص هدایت بیرون بیاید و مسیر خودش را پیدا کند. شکوفایی ادبی چه معنای به غیر از این می‌تواند داشته باشد که نویسنده‌ها به معنی واقعی کلمه مستقل باشند؛ مستقل فکر کنند و مستقل بنویسند؛ ولی متاسفانه جامعه ایران تاب این موضوع را نداشت و همه چیز...

«سفر شب»/ رمان، بهمن شعله‌ور
انتشارات خوشه
2000نسخه که بعد از مدتی از بازار جمع می‌شود.

فصل اول سفرشب آنقدر جذاب و پرکشش است که هر کسی را می‌تواند مجذوب خودش کند. چهار نوجوان، که در فرهنگ آن دوره کاملاً تعریف شده و واقعی به‌نظر می‌رسند قصد دارند شبی را به خوشی بگذرانند. آنها به کافه‌ای می‌روند و با پول اندکی که دارند مشروب می‌خورند و مست می‌کنند. جنس دوستی این چهار نفر بسیار ملموس و خوب درآمده. داستان از زبان هومر، شخصیت اصلی داستان روایت می‌شود. هومر که خیلی سریع و با چند کلید کوچک قسمت مهمی از شخصیت خود را معرفی می‌کند با آن سه نفر دیگر فرق دارد. آنها می‌خورند تا مست شوند و خوش بگذرانند ولی هومر مشروب می‌خورد که پرده‌ای از جلوی چشم‌هایش برداشته شود و بتواند نمایشنامه‌اش را بنویسد.
درگیری انسان روشنفکر با اتفاقات معمول روزمره و برخورد با زندگی مردم عادی محور اصلی این کتاب است. هومر در تمام داستان دنبال چیزی می‌گردد که خود را به‌وسیله‌ آن نجات بدهد. او که راه رهایی خود را، در نوشتن می‌داند حاضر است برا نوشتن هر کاری بکند. او مشروب می‌نوشد و هیچ‌وقت نمی‌تواند آن مرز مورد نظرش را پیدا کند. یا کم می‌خورد و تاثیری نمی‌گیرد و یا آنقدر می‌خورد که از هوش می‌رود.
هومر شخصیتی جست‌وجوگر دارد، شبیه به خود شعله‌ور، او ترجمه را در سنین پایین شروع کرده، شبیه به خود شعله‌ور، او معتقد است که اگر نویسنده شاهکارش را بیست و چهار سالگی ننویسد دیگر نمی‌تواند تا آخر عمر کار قابلی انجام دهد، واقعا مثل خود شعله‌ور؟؟ او در تمام داستان به هر سوراخی سر می‌کشد. با قشرها و فرهنگ‌های زیادی روبه‌رو می‌شود. او به شدت با خانواده‌اش مشکل دارد و از همه بیشتر از پدرش می‌ترسد. پدر هومر یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های داستانی ادبیات فارسی به شمار می‌آید؛ مثل راوی بوف‌کور. این شخصیت بعد از این بارهای بار تاثیر خود را بر جامعه می‌گذارد و کم‌کم به یک تیپ، که زاییده فرهنگ ایرانی و حافظه جمعی ایرانی است بدل می‌شود. هومر هم که پسر همین پدر است به‌طبع از دل این شخصیت بیرون می‌آید. این پدر و پسر من را بسیار یاد آیدین و پدرش در «سمفونی مردگان» می‌اندازند!
پدر هومر تا نیمه‌های رمان شخصیت واضحی ندارد تا اینکه فصلی از زبان او روایت می‌شود و داستان پر پیچ و خم زندگی‌اش روایت می‌شود. سرگشتگی و جست‌وجو بزرگترین چیزی‌ست که در وجود این مرد قرار داده شده. او زندگی پر حادثه‌ای دارد. چهاربار ازدواج کرده و در هر کدام از آنها درگیر زندگی و اتفاقی جدید شده. او مادامی که توانسته به دنبال چیزی می‌گشته و حالا در سنین بالا، حسی از تجربه و شکست را دارد و این بزرگترین ضربه را به هومر می‌زند چون هومر هنوز اول راه است و می‌خواهد مانند پدرش تجربه کند و هیچ تصوری هم از شکست ندارد.
درگیری این دو انسان از نوع درگیری نسل‌ها نیست. آنها در راستای هم هستند و هر دو نتیجه یک فرهنگ هستند که انسان‌ها را به سمت شکست هدایت می‌کند. هومر از جامعه روشنفکری و پزشکی و شاعران و نویسندگان بزرگ تا دنیای جاهل‌ها و قئمه‌کش‌ها را می‌بیند و هیچ چیز او را ارضا نمی‌کند.

«به من می‌گه: آخه تو پونزده ساله لاتی چیکار کردی؟ چه ترقی کردی. بهش می گم جاب سرگرد من افسر نیسم که پونزده ساله سرگرد بشم... آخه لات که ترقی نداره... ترقی من اینه که پونزده سالِ پیش با نیم بطر عرق کیشمیش مست می شدم حالا با سه بطرشم مست نمیشم...»

بهمن شعله‌ور فصلی را از زبان «اکبر شیراز»، جاهلی شناخته شده و لوتی مرام و با عقاید و نظرات خاص خودش روایت می‌کند و قدرت کلام خود را به رخ همه می‌کشد. شاید هدایت خیلی خوش شانس بود که داش‌آکلش انقدر سر زبان‌ها افتاد وگرنه اکبر شیراز آنقدر شخصیت جاافتاده و ملموسی دارد و پتانسیل کشف نشده‌ای دورن‌اش است که تا سال‌های سال می‌تواند شخصیت محبوب داستان‌ها شود. به هیچ عنوان این جنایت را در حق این شخصیت نکنید و او را با الوات مرسوم فیلم فارسی‌های آن دوره مقایسه نکنید!
هومر که از جامعه روشنفکری زده شده رو به اکبر شیراز می‌آورد، سعی می‌کند دنیای خود را شبیه به آنها کند و بعد از مدتی یکی از آنها می‌شود. فصل مربوط به اکبر شیراز در دو فصل دیگر ادامه پیدا می‌کند و در انتها تکلیفش معلوم می‌شود.
باید اعتراف کنم که من آنقدر تحت تاثیر شخصیت «اکبر شیراز» و قلم جادویی نویسنده بودم که دیگر بعد از پایان این فصل نتوانستم رمان را ادامه بدهم و با وجود اینکه تا به حال نزدیک به ده بار کتاب را خوانده‌ام ولی هرگز نتوانسته‌ام پا را جلوتر از آن مرز سیاه بگذارم. دوستانی که دو فصل پایانی رمان را خوانده‌اند از جسارت ستودنی نویسنده می‌گویند و طرد شدن شعله‌ور و احساس خطر کردنش هم مربوط به مطالبی‌ست که در فصل آخر نوشته.
ممکن است شما این کتاب را بتوانید تا انتها بخوانید و یا شاید شبیه به من فکر کنید هیچ پایانی نمی‌تواند جای خالی اکبر شیراز را پر کند ولی در هر صورت قدرت جادویی قلم این نویسنده شما را مبهوت خود خواهد کرد.

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی