پرینت

ادبیات خیابان انقلاب2، نگاهی به «نمازخانه کوچک من» اثر هوشنگ گلشیری-سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

کاری که تنها گلشیری توانایی انجامش را داشت.

 

مجموعه داستان «نمازخانه کوچک من»/ هوشنگ گلشیری
انتشارات زمان
چاپ اول و آخر 1354
132 صفحه
هوشنگ گلشیری متولد سال 1316 در اصفهان، بدون شک یکی از بزرگترین نویسندگان و روشنفکران معاصر به‌شمار می‌آید. او که توانست با فعالیت‌های خود جریان مهمی در ادبیات به وجود آورد در 16 خرداد  1379 در گذشت و مقبره‌اش هم‌اکنون در امامزاده طاهر کرج در کنار احمد شاملو، احمد محمود، غزاله علیزاده، محمد مختاری، م.آزاد، محمدجعفر پوینده و... می‌باشد.
مطرود شدن و در اقلیت بعضا یک نفره ماندن از نتایج حتمی کسی‌ست که منتقد است و در قبال جامعه‌اش مسئولیتی را احساس می‌کند. هوشنگ گلشیری به عنوان یک نویسنده و فعال ادبی از همان ابتدای کار روحیه انتقادی خود را نسبت به جامعه، تاریخ و هویت فردی ایرانی نشان داد و همین موضوع بود که او را از نویسنده صرف بودن خارج کرد و به روشنفکر و منتقد بدل نمود.
جدا کردن آثار گلشیری از رفتار و کنش‌های اجتماعی‌اش کار دشواری‌ نیست و می‌توان به هر کدام در جای خود رسید و جداگانه به آن پرداخت ولی چیزی که مسلم است اکثر قریب به اتفاق آثار داستانی او در بینامتن وسیعی با فرهنگ و حافظه تاریخی ما قرار دارد. نگاه هوشنگ گلشیری به طبقه متوسط رو به بالا -و نه فرو دست- به عنوان یک نویسنده و فعال اجتماعی قابل ستایش است.
هوشنگ گلشیری مثل یک درخت بود که کسی نمی‌توانست جلوی رشد و ریشه‌ انداختنش را بگیرد. او در مان ابتدای فعالیت خود جنگ اصفهان را تشکیل داد. محفلی که بعد از محفل‌های صادق هدایت شید مهم‌ترین محفل ادبی معاصر ما به شما آید. او در همان دوره شازده احتجاب را نوشت. رمانی که در ساختار بسیار مدرن و موازی با آثار مهم ادبیات جهان در آن ژانر بود. او سپس به تهران آمد و فعالیت‌های گروهی خود را در قالب کارگاه‌های داستان‌نویسی و داستان‌خوانی ادامه داد. چیزی که وجه جدیدی از روشنفکری ایرانی و مبارزه را با جامعه معرفی کرد.
هوشنگ گلشیری با تربیت و جدی گرفتن جوان‌ها نسل جدیدی از نویسندگان را پدید آورد که امروزه هر کدام از آنها برای خود صاحب سبک است. نویسندگانی مثل: شهریار مندنی‌پور، عباس معروفی، حسین آبکنار، یارعلی پومقدم، ناصر زراعتی و بسیاری دیگر از نویسندگان که اگر حضور فعالی در این جلسات نداشتند اما بی‌تاثیر از کارهایشان نبودند.
بارهای بار و در نوشته‌های گوناگون از زبان شاگردان و حاضران آن جلسات درباره روحیه گلشیری شنیده‌ایم. نویسنده‌ای با آن ابهت و با آن تجربه در مقابل هر انتقادی ساکت می‌نشست و گوش می‌داد و سعی می‌کرد این نوع گفتار را اپیدمی کند. گفتاری که پیش از در فرهنگ چند هزار ساله ایرانی که عادت به مرید و مراد بازی‌هایی کورکورانه دارد بی‌سابقه بوده.
در ادامه گلشیری دیگر احتیاج به پایگاهی داشت که بتواند حاصل دسترنج و تلاش‌های چندین و چند ساله خود را به نتیجه برساند. او نویسنده فعالی بود و به گفته اطرافیانش هنوز کتاب‌ها و نوشته‌های زیادی از او وجود دارد که به چاپ نرسیده‌اند. او شاگردانی داشت که بعد از اینکه به مرحله بلوغ و پخته‌گی رسیدند هر کدام به وزنه ای در ادبیات تبدیل شدند. این گروه به سردبیری هوشنگ گلشیری مجله کارنامه را منتشر می‌کردند که نشریه‌ای کاملا تخصصی بود که در زمان خود توانسته بود تمام ادبیات فعال آن دوره(دهه هفتاد) را پوشش بدهد.
می‌توان القاب مختلفی مثل نویسنده، روشنفکر، منتقد اجتماعی، هنرمند و... را به هوشنگ گلشیری نسبت داد. او کتاب‌های زیادی نوشت و کارهای مهم بسیاری برای ادبیات کرد ولی نکته‌ای که هیچ‌وقت نمی‌توانم درباره این انسان بزرگ فراموش کنم این است که مجله کارنامه هیچگاه دیگر نتوانست بعد از گلشیری به آن قدرت و به آن خوبی منتشر شود، چون این کاری بود که تنها گلشیری توانایی انجامش را داشت.

گلشیری بیشتر آثار مهم خود را در دهه چهل و پنجاه نوشته است. رمان «شازده احتجاب» که مراحل شکل‌گیری آن موازی بوده با اوج فعالیت‌های جنگ اصفهان و همچنین در ادامه مجموعه داستان «نمازخانه کوچک من» که یکی از پیشروترین مجموعه داستان‌های معاصر به شمار می‌آید.
این مجموعه داستان شامل داستان‌های «نمازخانه کوچک من»، «عکسی برای قاب عکس خالی»، «هر دو روی سکه»، «گرگ»، «عروسک چینی»، «معصوم1»، «معصوم2»، «معصوم3»، «معصوم4» می‌باشد.
این نُه داستان، نُه راوی اول شخص دارند که هر کدام لحن، گفتار و زاویه دید مخصوص به خود و جداگانه‌ای را دارا می‌باشند و گلشیری در نهایت توانمندی برای هر کدام از این نُه شخصیت کاملا متفاوت و مجزا از هم، نُه زبان متفاوت خلق کرده. برای نمونه و باز شدن بهتر این موضوع، شروع هر کدام از داستان‌ها را در زیر آورده‌ام.

نمازخانه کوچک من:
«هیچ به فکرش نبودم، کوچک که بودم. می‌دانستم هست. اما مهم نبود، چون مزاحم نبود. جورابم را که می‌کندم، فقط بایست پای چپم را کمی کج می‌کردم، مثل حالا، تا ببینم که هنوز هست...»
صفحه7

عکسی برای قاب عکس خالی من
«هیچ‌کس حدس نمی‌زند که این‌طور بشود، یعنی این‌طور که آن‌ها رفتار کردند کار را مشکل‌تر کرد. ابتدای کار مشکل می‌شد که کدام عکس را باید از توی عکس‌های دست جمعی یا خانوادگی انتخاب کنیم و بدهیم بزرگ کنند و لای تقویم یا دسته چک‌هامان بگذاریم،...»
صفحه19

هر دو روی یک سکه
«راستش را اگر بخواهی من کشتمش، باور کن. می‌شود هم گفت ما، البته نه با چاقو، یا اینکه مثلا هلش داده باشیم. خودت که می‌دانی. حالا چطور؟ همین را می‌خواهم برایت روشن کنم. برای همین هم گفتم: «تنها باشیم بهتر است.» آنها هم اگر ناراحت شدند، بشوند...»
صفحه37

گرگ
«ظهر پنجشنبه خبر شدیم که دکتر برگشته است و حالا هم مریض است. چیزیش بود. دربان بهداری گفته بود که از دیشب تا حالا یک کله خوابیده است، هر وقت هم که بیدار می‌شود فقط هق‌هق گریه می‌کند. معمولا بعد از ظهرهای پنجشنبه یا چهارشنبه راه می‌افتاد و می‌رفت شهر، با زنش. این دفعه هم با زنش رفته بود...»
صفحه55

عروسک چینی من
«مامان میگه، می‌آد. می‌دونم که نمی‌آد. اگه می‌اومد که مامان گریه نمی‌کرد. می‌کرد؟ کاش می‌دیدی. نه. کاش من هم نمی‌دیدم. حالا، تو، یعنی مامان. چه کار کنم که موهای تو بوره. ببین، مامان این طور نشسته بود. پاهاتو جمع کن. دساتو هم‌بذار به پیشونیت...»
صفحه65

معصوم1
«برادر عزیزم، نامه شما رسید. خیلی خوشحال شدم. اگر از احوالات ما خواسته باشید سلامتی برقرار است و ملالی نیست جز دوری شما که آنهم امیدوارم به زودی دیدارها تازه‌شود. باری، همه خوب و خوش‌اند و به دعاگویی مشغول. دختر کل حسن را برای اصغر فتح‌الله عقد کرده‌اند و...»
صفحه79

معصوم2
«یا امازاده حسین، تو را به خون گلوی جدت سید الشهدا، به آن وقت و ساعتی که شمر گرنش را از قفا برید، من حاجتی ندارم، نه، هیچ‌چیز ازت نمی‌خواهم، فقط پیش جدت برای من روسیاه واسطه بشو تا از سر تقصیرم بگذرد...»
صفحه89

معصوم3
«ماموران شکاربانی دیده بودندش که از یک جاده بزرو بالا می‌رود. اول احیاناً موتور ر در سایه تخته سنگی دیده‌اند و بعد دیگر با دیدن جای پا یا عصایش بر خاک نرم شیب‌تند، پیدا کردنش آنقدرها مشکل نبوده است. گفته بود، نمی‌دانسته است که شکار در این کوه هم قدغن شده است...»
صفحه103

معصوم4
«حالم خوب نیست. نمی‌توانم به اداره بروم. دیشب دوباره خون دماغ شدم، توی خواب. بعد هم دیگر نتوانستم بخوابم. راستش ترسیدم خوابم ببرد. آخر در بیداری اختیار آدم دست خودش است. اما خواب که باشد چی؟ مقصودم البته فقط خون دماغ نیست. از کجا که آدم توی خواب حرف‌هایی نزند که نباید؟...»
صفحه117

در این نُه داستان، نویسنده با توجه به شخصیت راوی و موضوع قصه‌ای که قرار است روایت کند از کلام استفاده ابزاری کرده و نحو را به عنوان ابزاری در اختیار گرفته. برای مثال در نمونه بسیار موفق این استفاده در معصوم دوم گلشیری با استفاده از دایره واژگانی خاص شخصیت و همچنین نقطه‌گذاری‌های مناسب که به لحن راوی کمک کرده با همان چند جمله اول شخصیت را به طور کامل معرفی می‌کند و این انتخاب‌ها را تماما در یک راستا قرار می‌دهد.
داستان «نمازخانه کوچک من»، یک داستان تماما شخصیت محور است. داستان پسری شش انگشتی که زائده‌ای گوشتی در کنار انگشت کوچک پایش دارد و این موضوع شخصیت او را از باقی متمایز کرده است. با دقت به دو جمله اول این داستان می‌توان به تمهیدی که گلشیری برای خلق این زبان انتخاب کرده پی برد:
«هیچ به فکرش نبودم، کوچک که بودم. می‌دانستم هست. اما مهم نبود، چون مزاحم نبود.»
در جمله اول نویسنده ابتدا خبر را می‌دهد و سپس دلیل را می‌آورد و در ادامه هم در جمله بعد به همین ترتیب. چیزی شبیه به صنعت لف و نشری که در شعر استفاده می‌شود هم در این دو جمله ابتدایی دیده می‌شود و این کشش و جاذبه‌ایست که نویسنده سعی کرده بوسیله‌ی این تکنیک در شروع داستانش قرار بدهد. در ادامه داستان راوی با همین نحو و با همین قراردادی که نویسنده به راحتی در ابتدای کار قرار داده و با همین زاویه دید به روایت فصل‌هایی از زندگی‌اش می‌پردازد.
در داستان «عروسک چینی من» نویسنده دست به خلق زبانی متفاوت زده. داستان از زبان دختری پنج یا شش ساله روایت می‌شود که با عروسکش درد و دل می‌کند. گلشیری در این مجموعه با منحصر کردن روایت به اول شخص مفرد و بستن زاویه دید تا حد نگاه یک شخصیت محدود، بهترین استفاده را از شخصیت‌هایش در راستای ساختار داستانش گرفته.
این نوع تکنیک داستان‌نویسی به نویسنده قدرت نگاه خاصی را می‌دهد. نویسنده می‌تواند به موضوعات از منظر و زاویه‌ای خاص نگاه کند و این منظر خاص در ابتدا برمی‌گردد به شخصیت راوی انتخابی‌اش که تا چه اندازه پتانسیل این روایت خاص را دارد. برای همین در بیشتر داستان‌ها ما با راوی‌هایی با شخصیت‌های خاص و بعضا متفاوت طرف هستیم. برای مثال در داستان اول حسن شش انگشتی، یا در داستان «عروسک چینی من» با دختر بچه‌ای کوچک که احتیاج به زبانی خاص دارد و در داستان «معصوم اول» با مردی دهاتی که درگیر باوری خرافی شده روبه‌رو هستیم.
از منظری دیگر این روایت اول شخص و این زاویه دید محدود به راوی در داستان‌های ژانر گوتیک استفاده فراوانی دارد. زیرا نویسنده می‌تواند مخاطب را در احساسات، جهل و نادانی راوی‌اش دخیل کند. داستان‌های «گرگ»، «معصوم اول» و «معصوم دوم» از نمونه‌های بسیار موفق این ژانر در ادبیات معاصر ما به‌شمار می‌آیند.
مجموعه «نمازخانه کوچک من» از خیلی جهات مجموعه‌ای متفاوت و جذاب به‌شمار می‌آید. این داستان‌ها و تکنیک‌های روایی و استفاده و نگاه خاص گلشیری به زبان، توانست دریچه‌های جدیدی را به روی داستان‌نویسی ما باز کند و تقریبا از این دوره به بعد بود که گرایش نویسنده‌های ما به داستان کوتاه بیشتر شد و داستان کوتاه جدی‌تر از قبل گرفته شد.


خرید اینترنتی «نمازخانه کوچک من»

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 رامین رادمنش 1392-04-17 10:07
خوب و لذت بخش بودن خواندن این مقاله. سپاس
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی