پرینت

بررسی محدود برخی آثار کمتر خوانده شده ابراهیم گلستان-ادیب وحدانی

نوشته شده توسط ادیب وحدانی. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 



بررسی محدود برخی آثار کمتر خوانده شده ابراهیم گلستان
اخلاق برادربزرگتری
ادیب وحدانی

یک- مگر قرار است خرگرا یا مورچه گرا باشم؟
به وقت نوشتن درباره  ابراهیمگلستان  نوشته معمولا گرایش‌  دارد به رانده شدن به سمت مولف بیشتر تا تالیف،دلیل‌هایی هم دارداین اتفاق که شاید درست یا نادرست باشند اما زیاد پیشمی آید مفید باشند. من متخصص شناخت دوران عرق و هروئین روشنفکری ایران نیستم اما ظاهرا درآنوقت تنها کسی که مد تغیر قابل انکار واغماضی اخبارش از آثارش مهمتر بوده گلستان است. او رضا سیدحسینی نبود که زندگی بی‌حاشیه و مسالمت‌جویی‌ در سلوک شب هرغم عظمت حجم و کیفیت نوشته‌ها و ترجمه‌هایش –که البته برای بی‌مطالعه‌هایِ مطبوعات، هیچوقت مهم نبوده- باعث فراموش شدنش شود. او سعیدی سیرجانی نبود که حوزه‌های مورد علاقه‌اش برای بسیاری بی‌معنی باشد، درازی بایسته و شایسته نوشته‌هایش از حوصله خواننده‌های نیمچه سطرهای شعر سفید خارج باشد و " من" حاضر در متن‌هایش تنها تمهیدی شخصیت‌پردازانه در روایتش محسوب شود. او یکی از آن چند ده چهره به نسبت مستعدی نبود که زندگی شخصی‌شان برای خرده خاله‌زنک های روشنفکری و ژورنالیسم ایرانی محلی برای بغض و حسد و غرض و مرض باقی بگذارد، که آنها و این‌ها به قدری به هم شبیه بودند و به حدی غوطه‌ور و گرفتار بودند در چنبره عادت‌ها و اعتیادها و ترس‌های رایج در محیط‌شان و در اضطراب ناشی از این ترس‌ها و عادت‌هاشان و در وسواس‌هایی که شکل پیشرفته این اضطراب و سردرگمی بود و در افسردگی‌ای که چون ناشی از بی‌عرضه‌گی1 صاحب آن افسردگی بود بیش از ترحم و رقت برانگیز بودن برازنده چندش و نفرت بود، که هیچ کدام‌شان سلبریتی فرهنگ ایران نمی‌شدند یا در این مقام ناخواسته برای گلستان و بسیار مطلوب برای دیگران باقی نمی‌ماندند.
سلبریتی فرد غریبی است. اصطلاح سلبریتی به فارسی تقریبا ترجمه‌ای ندارد و الان عموما درباره بازیگرها و خواننده‌ها به کار برده می‌شود اما در دوره دوم فعالیت فرهنگی گلستان تعریف گسترده‌ای داشت که از روزنامه‌نگارِ جیغی مثل فالاچی و متفلسف جیغی مثل سارتر تا همینگوی و سلینجر و گاندی‌ها و جمیله بوپاشا و چه و چه‌ها در آن می‌گنجیدند و مثل امروز نبود که تقریبا محدود باشد به آدم‌های خوش‌قیافه موفق پولدار و به بن‌لادن. از میان آن همه بتهای دهه شصت میلادی الان آنها که واقعا باقی مانده‌اند اینستیتوشن‌های فرهنگ غرب شمرده می‌شوند مثل باب دیلن. واژه اینستیتوشن در زبان فارسی باز ترجمه ندارد و این بی‌دلیل نیست: این که یک فرد بتواند به تنهایی یک نهاد فرهنگی محسوب شود در جامعه بی فرد، در جامعه فردستیز، در جامعه فرد گریز، در جامعه فردزدای ایرانی نه تنها در واقعیت وجود ندارد بلکه هنوز زبان فارسی محملی برای بیان آن نیافته است3 و اتفاقی نیست که گلستان که اصولا از هر نوع مشرب، مکتب، فرقه، دار و دسته، نحله، حلقه، دسته و طبقه‌بندی‌ای در هر جا و به هر شکل و در هر زمان ابراز انزجار می‌کند و تبری می‌جوید فقط یک بار قبول کرد که اومانیست نامیده شود و آن هم با لحن اومانیستی گلستانی خودش که در پاسخ به پس شما انسان‌گرا هستید گفت مگر قرار است خرگرا یا مورچه‌گرا باشم؟
درباره فقر اومانیسم در فرهنگ ایرانی من تقریبا چیزی نخوانده‌ام و نشنیده‌ام مگر از برخی از دوستان خودخواه (اگوئیست) خودم که برای هر نوع ایسمی نقطه ضعف هستند. در اسلام نفس اماره و لوامه و مطمئنه داریم اما در ایران فقط نفس یا فرد یا ایندیویجوالیتی به همان معنی نفس مذموم اماره به کار برده می‌شود. یعنی حتی وقتی جایی وجود دارد که به انسان احترام گذاشته شود، فرهنگ ایرانی تکه بی‌فرد، تکه بی‌انسان، تکه بی‌شخصیت فرهنگ اسلامی را انتخاب می‌کند و میان این همه نظریه‌های ادبی-فلسفی جدید، مرگ مولف را.
گلستان مولفی انسانی است و خودش هم می‌گوید که جز در ستایش نفس سربلند انسانی ننوشته است. از بین چند هزار صفحه‌ای که درباره باب دیلن اومانیست من خوانده‌ام بهترین تکه‌ها –حتی در نقدهای پساساختارگرایانه و پست مدرنیستی- آنجاست که فرد دیلن محور بررسی آثارش می‌شود و من پیشنهاد می‌دهم خوانش آثار گلستان هم از اینجا شروع شود تا بتوان از قصه‌هایی درخشان مانند "مردی که افتاد" یا "بعد از صعود"  فهم درست و دقیقی پیدا کرد.
دو- حسن خودش نبود، گناه زمانه‌اش بود.
گلستان درباره هدایت می‌گوید تک بودن او حسن خودش نبود، گناه زمانه‌اش بود و این جمله به تنهایی دلیل موفقیت گلستان در قصه‌نویسی و حتی در فیلمسازی‌اش است. وقتی فردی به ما چای تعارف می‌کند می‌گوییم چای می‌خواهیم، نمی‌گوییم یک استکان یا لیوان می‌خواهیم که داخلش چای و آبجوش باشد و زیرش نعلبکی یا پیشدستی و کنارش قند یا گز یا پولکی. فلسفه غرب و روشنفکری و روشنگری هم اسباب و علل و دلالت‌ها و محیط و پیش زمینه می‌خواهد و به ازای اعطای مقام روشنفکری به فرد از او توقعاتی دارد4. هدایت هم مثل تقریبا همه، این‌ها را نداشت اما به جایش صداقت، شعور، مطالعه، ذوق، همت، نترسی ادبی، حوصله و خیلی چیزهای دیگر را داشت که نویسنده خوبی بشود. از فره ایزدی‌ زاده شدن در یک خانواده اشرافی هم برخوردار بود که به او حق مادرزاد برتری را در ناخودآگاه دیگر روشنفکرها می‌داد. او مثل همه روشنفکرهای معمول ایرانی لوس بود، یعنی توقع داشت دنیا چیزهایی را به او بدهد بدون آنکه چیزی را از او بگیرد. هدایت مرتب نق می‌زد و بسیار پرتوقع بود- نامه‌هایش به شهید نورایی را بخوانید. هدایت کاملا برادر کوچکتر بود و این مثال‌های زیادی دارد که در ایران برادرهای بزرگ سنت گرا و برادرهای بچه ننه کوچک با همه ترس‌هاشان و کتک خورده بودن تقدیری‌شان روشنفکر می‌شوند و به چیزهایی نق می‌زنند که با بی‌عملی‌شان و با تئوریزه کردن بی‌عملی‌شان در حین نقد عمل‌گرایی دیگران، واقعا حافظ آنها هستند. هدایت با مرگ بزرگش دیگر به آرمان روشنفکری تبدیل شد و انتخاب یک آرمان شهید شده موجود از ساخت آرمان، از تعریف یک حد جدید از آرمان هم همت بیشتری می‌خواهد، هم جرات بیشتری می‌خواهد. گلستان این دو را داشت، طبق تربیت‌ش از فرهنگ ایرانی شناخت عمیقی داشت(به واسطه پدرش) و فرهنگ اروپا و آمریکا را در ابتدا به صورت کپسول‌های فرهنگی فیلم‌های سینمایی شناخت، در یک دوره چند ساله "عجیب کتاب خواند". او از یک خانواده روحانی برآمده بود اما به حزب توده پیوست و در تنها دوره آزادی کامل مرتب خواند و نوشت و با نتایج تفکرهای فلسفی-روشنفکری ایران از نزدیک آشنا شد. گلستان به هدایت احتیاج نداشت تا با ادبیات معاصر دنیا آشنا شود و روحیه ای به کل متفاوت با هدایت و با دیگر روشنفکرهای ایران داشت و البته قهرمان از روزگار رفته حکایت و عشق سال های سبز خود اوست. اخلاق برادربزرگتری گلستان در کشوری که برادرکوچکترها بلد نیستند و جرات ندارند تولید کنند  و عمل کنند و حتی درست حرف بزنند و برادربزرگترها حرف و مغز برای گفتن ندارند و ارزشی برای هنر قائل نیستند چون با دید و سواد و ذوق و خیلی چیزهای دیگر همراه بود از او یک اینستیتوشن یا نهاد فرهنگی ساخت که تنها روشنفکر ایرانی است که از آتوریته یا سلطه این طور به تحسین سخن می‌گوید: فرق انسان و حیوان در سلطه است.

 
پانویس‌ها:

1.این بی‌عرضه‌گی ناتوانی در فهم یا نامتعهد بودن در تعهد به فهم این تکه از یکی از نوشته‌ها گلستان است که "آدم باید جرات کند آن چه می‌تواند را عوض کند و در مقابل آنچه نمی‌تواند عوض کند صبر داشته باشد و عقلش را کار بیندازد که فرق این دو تا را بفهمد" (نقل به مضمون).
من این متن را بعدا در «سلاخ خانه شماره پنج» خواندم و بعدتر هوشیار انصاری‌فر گفت در یک نوشته شریعتی و در صحیفه سجادیه و در تورات همین مضمون را خوانده است.
2.اگر دوره اول را از روزنامه‌نگاری‌اش شروع کنیم تا «آذر، ماه آخر پاییز» دوره دوم می‌شود فیلم‌های مستند و قصه‌ها و انتشاراتی زدن تا «خشت و آیینه» و مرگ فروغ و دوره سوم از «اسرار گنج دره جنی» است تا الان.
3.مثلا در صفحه 833 دوره دوجلدی فرهنگ هزاره چاپ 1381در برابر این مثال که یک کاربرد خاص – و دقیقا مطلوب این متن- واژه اینستیتوشن است به غلط آمده:
 آنقدر در این شرکت کار کرده است که حالا جزئی از آن شده است.
He’s been with the firm so long that he’s now an institution
من به شوخی یک وقت هایی واژه استوانه (که مدتی در فرهنگ سیاسی در جمله هایی مانند "او استوانه سیاست معتدل ایران است" کاربرد داشت) را برابر اینستیتوشن می گذاشتم.
4.مثلا مجله شهروند امروز یک شماره از روشنفکرهای ما پرسید  آیا پسر ناباکوف باید نوشته های پدرش را طبق وصیت نابود کند یا نه. از حدود سی نفری که جواب دادند به جز دو سه تاشان باقی گفتند تصمیم را باید خود پسر ناباکوف بگیرد و بیشترشان گفتند اصلا نباید این سوال مطرح شود. اگر علی آقا یا ابوالفضل که بقال های سر کوچه ما هستند بگویند سوال نکن یا سوال را جواب ندهند اشکالی ندارد اما روشنفکر بابت سوال کردن و سوال جواب دادن روشنفکر است، بابت گفت و گو یک نفر شانیت روشنفکر نامیده شدن را دارد و در آنجا نود درصد روشنفکرها اعلام عدم روشنفکری کردند و کسانی که اعتراض نکردند هم ثابت کردند یا نمی فهمند روشنفکر که است، یا همت یا حوصله یا جرات اعتراض به روشنفکر نبودن روشنفکرهاشان را ندارند.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی