پرینت

حاشيه‌اي بر احوالاتِ ترانه سرايي در قرن بيست و يكم (2)

نوشته شده توسط آرش معدني‌پور. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

كوچه‌ي قديميِ ما / كوچه‌ي بن‌بستـه...
حاشيه‌اي بر احوالات ترانه‌سرايي در قرن بيست و يكم
آرش معدني پور

(نكته‌ي فرعي: تمامي اين اتفاقات و آدم‌ها، صرفا خيالي‌اند)

1- يكي از دوستان تعريف مي‌كرد كه چند وقت پيش، ترانه‌اي را به يكي از دوستان خواننده‌اش فروخته‌بود، و از آن‌جايي كه پروسه‌ي آهنگسازي و تنظيم و ضبط كردن و بردن به ارشاد و... معمولا خيلي طول مي‌كشد (وگاهي يك‌ ترانه وقتي بيرون مي‌آيد كه ترانه‌سرا اصلا دلش نمي‌خواهد كه آن كار به نامش بيرون بيايد!) در طول اين مدت، اتفاقات زيادي افتاده بود كه يكي از آن اتفاقات بي‌اهميت، اعلام ممنوع الفعاليت شدن آن دوست ترانه‌سرا بود! خلاصه‌ي ماجرا اينكه آن آقاي خواننده و تهيه‌كننده‌ي محترمشان راه حل خلاقانه‌اي به دوست ما نشان مي‌دهند، كه: "بيا با اسم مستعار كار رو بديم بيرون" و وقتي با مخالفت ايشان مواجه مي‌شوند، خلاقيت را به اوج خود مي‌رسانند كه: "اگه نگران حق و حقوقتي، خب اينكه كاري نداره، به اسم برادر يا خواهرت مي‌ديم بيرون، ها؟ چطوره؟!" و از آن‌جايي‌كه ترانه‌سراي قصه‌ي ما، سرسخت‌تر از اين حرفها بوده، باز هم قبول نمي‌كند و پيش خودش فكر مي‌كند كه: "به جهنم، اصلا يه مدتي ديگه كار نمي‌كنم، از گشنگي نمي‌ميرم كه..." و در آن طرف ماجرا، تهيه‌كننده‌ي محترم يواشكي زير گوش خواننده‌اش مي‌خواند كه: "اصلا به جهنم، خودم واسه‌ت رديفش مي‌كنم" و احتمالا ريزريز هم مي‌خندد. اما نكته‌ي بامزه اينجاست: چند وقت بعد، آلبوم خواننده‌ي فوق‌الذكر بيرون مي‌آيد، و دوست ترانه‌سراي ما كه پيش خودش خوش‌حال است كه تعهد و وجدانش را زيرپا نگذاشته و قلمش را و نامش را نفروخته، نسخه‌اي از آن آلبوم را به قيمت هزار و پانصد تومان خريداري مي‌كند و متوجه مي‌شود كه دوستانش راه حل جديدي از آستين‌شان بيرون آورده‌اند، و ترانه‌اش را به اسم كس ديگري كار كرده‌اند (نكته‌ي فرعي اينكه آن "كسِ ديگر" مذكور، ظاهرا هيچ مابه‌ازاي بيروني ندارد، ظاهرا البتـه) و... بـــله.
2- دوست ديگري تعريف مي‌كرد كه چند وقت پيش، يكي از ترانه‌هايش را به دوست خواننده‌اي فروخته بود، و از آن‌جايي كه در هنگام آهنگسازي و تنظيم و ضبط، هيچ‌گونه نيازي به‌وجودش احساس نمي‌شده، در نتيجه اين دوست ما هم، كار را وقتي آلبوم مي‌شود و بيرون مي‌آيد، مي‌شنود، و در نهايتِ تعجب متوجه مي‌شود كه خواننده‌ي عزيز، يكي از كلمات را اشتباه تلفظ كرده، و وقتي تعجبش را به‌ جناب خواننده انتقال مي‌دهد، پاسخ مي‌شنود كه: "بي خيال بابا، حالا مگه چه فرقي مي‌كنه؟" و وقتي اصرار مي‌كند بر دوباره خواندن آن قسمت، مي‌شنود كه: "مگه ديوونه‌م كه الكي پول استوديو بدم؟" و وقتي همچنان اصرار مي‌كند، "آقاجون، من پول دادم شعرتو خريدم، دوس داشتم اين‌جوري بخونمش، خلاص" (نكته‌ي فرعي اينكه قيمت آن ترانه‌ي فروخته‌شده، تقريبا برابر با پول يكي‌‌-‌دو ساعت وقت استوديو بوده، و از اين نظر حق كاملا با خواننده‌ي آگاه بوده ‌است)و... بـــله.
3- دوست ديگري تعريف مي‌كرد كه چند وقت پيش، آن موقعي كه تازه كار  ترانه‌ را شروع كرده‌بود، از طريق دوستي به يكي از آهنگسازان معروف معرفي مي‌شود، اين دوست ما يك روز بلند مي‌شود و با چند نمونه كار پيش آقاي آهنگساز مي‌رود، آن جناب، نگاه سرسري و خريدارانه‌اي به ترانه‌ها مي‌كند، و بدون اينكه هيچ‌كدام را تا آخر بخواند، لب‌و لوچه‌اش را مقدار متنابهي كج و معوج مي‌كند و بعد از كلي مكث مي‌گويد: " شعرات يه مشكلي دارن، انگار خون ندارن، چه‌جوري بگم، يه چيزايي كم دارن، برو بيشتر كار كن، هروقت تونستي درحد ايرج جنتي شعر بگي بيا پيش من" اين دوست ما هم نگاهي مي‌كند و مي‌گويد: "باشه، تو هم هروقت درحد بابك بيات آهنگ ساختي، خبرم كن تا بيام" (نكته‌ي ‌فرعي اينكه اين ماجرا حدوداً هفت سال پيش اتفاق افتاده، و آن دوست ما همچنان ترانه مي‌نويسد، و همچنان هيچ كاري از او خوانده نشده و بيرون نيامده است)و... بـــله.  
4- اين داستانِ‌ " دوست ديگري تعريف مي‌كرد كه چند وقت پيش..." را مي‌شود همين‌طور ادامه داد؛ مي‌توان قصه بافت، خيال‌پردازي كرد، حرص خورد، به زمين و زمان فحش داد و... اما به احتمال زياد هيچ سودي نخواهد داشت، اين درِ بزرگ، همچنان بر همان پاشنه خواهد چرخيد، اين حرف‌ها، اين گلايه‌ها، كم‌كم دارد به غرولندهاي يك مُشت پيرمرد و پيرزن تبديل مي‌شود، كه در خلوت سرِ ظهر يك پارك دورافتاده، از بچه و نوه و نتيجه‌ي‌شان حرف مي‌زنند تا شايد بتوانند يك شب ديگر هم، "سبكي تحمل‌ناپذير وجود" را، تحمل كنند...
5- نكته‌ي فرعيِ آخر:
اگر مي‌خواهيد صداي ترانه‌ي امروز را بشنويد، نبايد فقط به آلبوم‌هاي مجاز و غيرمجاز و كليپ‌هاي ماهواره‌اي گوش كنيد، تـرانه‌ي امروز ما، در مكان‌هايي موسوم به "خـانـه تـرانـه"، در بعضي از آهنگ‌هاي موسوم به "زيرزميني"، در خانه‌ها و خيابان‌ها، در فيس‌بووك و دروديوار كافه‌هاست؛ خودمان به فكر خودمان باشيم، كه هيچ‌كس را، غمِ امروز و فردايِ ما، نيست... بــــله.  

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی