پرینت

همشهری داستان + فرهاد جعفری = به‌روژ آکرئه‌ای

. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


همشهری داستان + فرهاد جعفری = به‌روژ آکرئه‌ای

سینا حشمدار
تمام اتفاق‌های این داستان واقعی‌ست.

اواخر ترم بود و مثل همیشه برای منِ درس نخوان‌ موقع عزا. سر کلاس یک درس سه واحدی نشسته بودم و دستم را تا بند دوم از انگشت اشاره کرده بودم داخل بینی و داشتم فکر می‌کردم برای پاس شدن این درس چه ترفندی باید بزنم. قرار بر این بود که هر کسی روی موضوع خاصی کار کند و از آنجا که ما به بد بیاری سالانه معروف بودیم و ترم‌ها پشت هم می‌گذشت و هیچ اتفاقی نمی‌افتاد بهتر دیدم که از دری دیگر وارد بشوم. خودم را تا جا استادی رساندم و مثل مفلوک‌های همه چیز از دست داده گردنی کج کردم و گفتم:"استاد، بیچاره‌ام. به خدا بدبختم، نمره پاسی‌ام را بده و راحتم کن."
که فریاد وا اصفا و التماس‌‌هایی از اطرافم بلند شد و دیدم چقدر هم‌درد و شاید بدبخت‌تر از خودم دور و برم ریخته و من از وجودشان بی‌خبر بوده‌ام. خودم را غرق در ناله و ضجه موره‌های همکلاسی‌هایم می‌دیدم که استاد گرام، از آنجا که بسیار پایبند نظم و قانون بود، حرکتی به نشانه اعتراض کرد و با فریادی همه را سرجا میخکوب کرد. نگاهش روی صورت بچه‌ها چرخید و با خط‌کشی بلند به جمع اشاره کرد و گفت:"به نوبت جلو می‌آیید و موضوع تحقیق‌تان را می‌گیرید. وای به حال کسی که کوچک ترین اعتراضی بکند!!" و سر خط‌کش را به نشانه تهدید چند باری تکان داد.
دانشجوهای گردن کج یک به یک می‌رفتند و من هم در اواسط صف ایستاده بودم تا نوبتم شود. توی این گیر و دار همه خفه‌خان گرفته بودند و به نظر می‌رسید تهدید استاد جواب داده و زبان این دانشجوها را همین استاد خوب بلد است.
نوبتم که شد نگاهی کج‌کجکی از بالای عینک بهم انداخت و درحالی که داشت ورقه‌ای که دستش بود را نگاه می‌کرد گفت:"بنویس" کفِ دست کاغذی مچاله از توی جیبم درآوردم و منتظر وایستادم تا استاد مرحمت کند و تکلیفم را روشن کند.
گفت:"همشهری داستان + فرهاد جعفری = به‌روژ آکرئه‌ای"
و به دست اشاره کرد به نفر بعد. هاج و واج وایستاده بودم و نمی‌دانستم باید چه گِلی به سر بگیرم. به حالت التماس دست استاد را گرفتم و گفتم:"آخه این را چه کارش کنم؟"
نگاهی غضب‌ناک کرد که تا آستانه دفع ادرار مرا برد و یک کلام گفت:"اثباتش کن احمق!!"


کاغذ را گذاشته بودم جلوم و زل زده بودم بهش که شاید راه حلی برایش پیدا کنم. هیچ جایش به هیچ جایش نمی‌خورد. اسم دو تا نویسنده و یک مجله چه ربطی به هم داشت. فرهاد جعفری کجا و به‌روژ آکرئه‌ای کجا. چاره‌ای ندیدم جز اینکه شروع به جمع کردن اطلاعات درباره هر کدام از متغیرهای مسئله بکنم.
1.
کتاب داستان همشهری حدود یک ساله‌یست که دارد در کنار دیگر کتاب‌هایی که در گروه مجلات همشهری چاپ می‌شود و توانسته از همان شماره‌های اول خود جایگاهی مناسب را در بین اهل ادب و به ویژه علاقه‌مندان داستان پیدا کند. در ابتدا روند این مجلات کمی فرق داشت و از طیف وسیع‌تری از نویسندگان در هر شماره خودش استفاده می‌کرد ولی کم‌کم این روند تغییر کرد و داستان‌ها و نقدها به سمت تنها گروی از نویسندگان خاص رفت.
پرونده‌های ویژه که تا به حال به نویسندگانی مثل بیژن نجدی، کورت ونه‌گات، مهدی آذریزدی، علی موذنی و... پرداخته در هر شماره به نقد و برسی کامل آثار و زندگی آن نویسنده می‌پردازد و یکی از بهتذین قسمت‌هایش هست. در قسمت پرونده‌باز خود در هر شماره به یک موضوع نسبتا حساس و جنجالی می‌پردازد . آن از دیدگاه‌های مختلف بررسی می‌کند. جدای اینها هر قسمت شامل تعدادی داستان، ترجمه و همچین خوانش و نقد بر روی یک کتاب و همچنین معرفی کتاب‌های تازه چاپ شده می‌باشد.
                      
2.
به‌روژ آکرئه‌ای، متولد کردستان عراق، ساکن فعلی سوئد، مترجم، داستان‌نویس، شاعر و محقق ادبی، برای ادبیات چهره‌ای شناخته شده است. او با وجود اینکه اصلیت ایرانی ندارد ولی با توجه به زندگی چند ساله در ایران و علاقه به ادبیات ایران‌زمین تا به حال دو مجموعه داستان با نام‌های «ما اینجا هستیم» و «چیزی در همین حدود» در ایران به چاپ رسانده و به گفته خودش چندین مجموعه شعر ترجمه شده از فارسی به کردی و بلعکس دارد که آماده چاپ هستند و هنوز برای چاپ آنها اقدامی نکرده.
مجموعه «چیزی در همین حدود» در سال 1378 توسط نشر چشمه به بازار آمد و با نقدهای مثبت زیادی روبه‌رو شد.

این مجموعه شامل پنج داستان با نام‌های «دریچه»، «خانه‌ی نخل‌ها»، «عصر یک‌شنبه»، «آینه‌ی شکسته»، «مرغابی‌ها» می‌باشد که فضاهای بعضاً متفاوتی را تجربه می‌کنند. در داستان‌ها با توجه به زندگی نویسنده، شخصی را می‌بینیم که در کشوری بیگانه زندگی می‌کند و درگیری‌های زبانی و فرهنگی و نژادی محوریت داستان‌ها را تشکیل می‌دهند. این نویسنده خیلی کم‌کار است و وسواس زیادی برای چاپ دارد جوری که به گفته خودش دو سال برای چاپ مجموعه‌اش وقت گذاشته. این مجموعه بدون شک یکی از آثار شاخص ما در حوزه داستان کوتاه است. فضای شخصی نویسنده، دیالوگ نویسی‌های عالی، استفاده درست از تمام مشخصات مکانی و المان‌ها داستان در هر داستان و نثری روان وشسته رفته چیزهایی‌ست که این کتاب را به یک اثر قابل تامل تبدیل می‌کند.
اما نکته‌ای که به حل معادله سه مجهولی‌ام کمک کرد داستان اول آن به اسم «دریچه» بود. یک نکته کوچک را بگویم و بعد برویم سراغ سومین سرنخ.
در انتهای همه داستان‌ها تاریخی خورده که جدای از تاریخ چاپ کتاب است و مربوط می‌شود به زمان نگارش هر داستان و در آخر داستان «دریچه» نوشته شده بود 1992 یعنی نزدیک به 18 سال قبل. این نکته را فعلاً داشته باشید!!
3.
فرهاد جعفری.
طبق تحقیقاتی که داشتم او یکی از نویسنده‌های نیمه ثابت کتاب داستان همشهری‌ست و تقریبا یکی دو شماره در میان داستانی از او را در آنجا می‌بینیم. توضیحی که هیئت تحریریه کنار اسم او در کتاب هفتم(اردیبهشت ماه 1389) نوشته به شرح زیر است:
" فرهاد جعفری اولین رمانش «کافه پیانو» با استقبالی بی‌سابقه مواجه و نامزدی جوایز مختلف را برای او به همراه داشت. وی در سال 1344 در روستای شوسف از توابع شهرستان بیرجند به دنیا آمده است. او روزنامه‌نگار و فارغ‌التحصیل حقوق قضائی است. در کارنامه مطبوعاتی خود همکاری پاره‌وقت با روزنامه قدس، توس و نیز صاحب امتیاز و سردبیری یک هفته‌نامه به نام «یک هفتم» را دارد."

سرنخ دیگری پیدا کرده بودم، برای حل معادله‌ مجبور شدم هر دو کتاب آکرئه‌ای، تمام شماره‌های داستانِ همشهری و کافه‌پیانو را بخوانم تا شاید به جایی برسم.
فرهاد جعفری خیلی زیبا علائق خودش را در کافه‌پیانو لیست کرده. آن‌طوری که خودش می‌گوید علاقه وحشتناکی به رمان‌های«نات(ط)ور دشت» «عقاید یک دلقک» «دل سگ» و... دارد که اگر سالی پنجاه شصت بار هر کدام آنها را نخواند روزش شب نمی‌شود.
نثر روان کافه‌پیانو و توصیفات بعضاً دوست داشتنی‌اش، از آن کتابی خوش‌خوان ساخته که مثل تمام کتاب‌های پرفروش دنیا ضعف‌هایی دارد که هیچ‌وقت صحبتی از آنها به میان نمی‌آید. کتاب شخصیت‌های دوست‌داشتنی‌ای دارد. خط داستانی کمرنگ است و به شدت چه از لحاظ نثر و چه از لحاظ فرمی نسخه ایرانی شده کارهای سالینجر و براتیگان است و شبیه به آنها. این نکته هم باید گفته شود که همچین اقبالی نصیب کمتر نویسنده‌ای می‌شود.
در آن میان آکرئه‌ای بیش از بقیه گوشه‌گیر بوده و انگار تنها می‌خوانده و می‌نوشته و درد غربت را تحمل می‌کرده. خودش می‌گوید هیچ‌گاه نتوانسته هیچ‌جا را به عنوان وطن خودش انتخاب کند و تنها چیز ثابتی که توی زندگیش وجود دارد به نظر می‌رسد همین ادبیات است که دارند از دستش درمی‌آورند.
جوری که به نظر می‌رسد این مظلوم بودن و تحمل درد غربت برای سالیان دراز باعث شده که فرهاد جعفری علاقه‌ای به داستان‌های او نیز پیدا کند و به نظر می‌رسد که در رمان بعدی او ببینیم راوی داستان بارهای بار تاکید کند که کتاب آکرئه‌ای را هیچ‌وقت در قفسه کتاب‌هایم نمی‌گذارم چون قرار است همیشه هم‌بستر و هم‌دم روزها و شب‌های من باشد و نه سالی پنجاه شصت بار بلکه گاهی پیش می‌آید که روزی پنجاه شصت بار داستان «دریچه» او را می‌خوانم جوری که ملکه ذهنم شده و توی خواب و بیداری دارم با خودم تکرارش می‌کنم.

داشتم به جاهای امیدوار کننده‌ای می‌رسیدم و امید بود که حداقل بتوانم تا همین جایش نمره پاسی را بگیرم ولی از آنجایی که داشت قضیه کم‌کم برای خودم هم جالب می‌شد تصمیمم را گرفتم که تا آخر ماجرا را در نیاورده‌ام بی‌خیالش نشوم.
داستان‌ فرهاد جعفری در کتاب هفتم همشهری داستان مورخه اول اسفند 1388 را خواندم و با «دریچه» مقایسه‌اش کردم. از خیلی جهات شبیه به هم بودند و جاهایی به این نتیجه می‌رسیدی که هر دو را یکی نوشته و فقط خواسته کمی عوضش بکند اما ناباوارنه این‌طور نبود و باید ته و توی این شباهت را درمی‌آوردم.
حالا رسیده بودم به جایی که دو داستان داشتم و کلی شباهت. تعدادی شخصیت بودند که مدام می‌خواستند شبیه به هم بشوند. یک سری اتفاق‌ها توی یک سری جاها می‌افتادند که آدم را به فکر وامی‌داشتند. حالا می‌ماند که بتوانم اینها را کنار هم بگذارم تا بلکه به نتیجه‌ای برسم.
موضوع اصلی هر دو داستان این‌ست. پدری دارد به دیدن دخترش می‌رود. در هر دو داستان مُسلم این است که پدر جدای از دخترش زندگی می‌کند و در داستان فرهاد جعفری«آنقدر شکلاتش را شست...» این نکته به وضوح از همان اول مطرح می‌شود که زن و مرد از هم طلاق گرفته‌اند و دختر دارد با مادرش زندگی می‌کند اما در «دریچه» آکرئه‌ای آخر داستان معلوم می‌شود که پدر و مادر دخترِ داستان تصمیم دارند از هم جدا شوند.
اولین و بزرگترین‌ترین تفاوت دو داستان که چیز چندان مهمی هم نیست شروع آنهاست. داستان «دریچه» از خیابان شروع می‌شود. یعنی توصیف مردی که دارد توی خیابان راه می‌رود و سمت خانه زنش می‌رود و توی فکر آنهاست. از پله‌ها بالا می‌رود و پشت در می‌ایستد و زنگ می‌زند. اما در داستان جعفری همه چیز از داخل خانه شروع می‌شود. توصیفی از داخل خانه و اتاق مرد که قبلا آنجا بوده. دختر توی خانه است که زنگ تلفن و آیفون همزمان به صدا در می‌آیند. مادر پشت تلفن و پدر پشت در.
از اینجا تا آخر باقی اتفاق‌ها دیالگ‌هاو... شبیه به همند. بنا به اینکه پدر جز در روزهای خاص حق ندارد دخترش را ببیند و چند بار تا حالا این کار را کرده مادر در خانه را قفل کرده و کلید را قایم کرده. در باز نمی‌شود و پدر مجبور است از پشت در با دخترش صحبت کند.
تفاوت کوچک دیگر!! در داستان آکرئه‌ای که توی خارج از ایران اتفاق می‌افتد مرد دارد از دریچه نامه با دخترش صحبت می‌کند اما چون توی ایران ما از این سوسول بازی‌ها نداریم فرهاد جعفری خلاقیت به خرج داده و جای دریچه از حفاظ در استفاده کرده. یعنی دختر می‌تواند در چوبی را باز کند ولی موفق به باز کردن حفاظ فلزی نمی‌شود و از همان‌جا از پشت دریچه‌های لوزی لوزی در دارد با پدرش صحبت می‌کند.
توی هر دو داستان پدر دختر را به دنبال پیدا کردن کلید می‌فرستد و تشویقش می‌کند تا کلید را پیدا کند اما در هیچ‌کدام موفق نمی‌شوند. بعد از اینکه از باز کردن در منصرف می‌شوند در ادامه هر کدام از پدرها هدیه‌ای برای دخترشان آورده‌اند. مرد داستان آکرئه‌ای عروسکی موطلایی آورده و مرد داستان جعفری چند قوطی کبریت برای کلکسیون دخترش.
بعد از دادن هدیه در هر دو داستان صحبت از همسایه‌ها به میان می‌آید. در کل تفاوت این قسمت هم مثل قسمت‌های دیگر است. یعنی آکرئه‌ای دارد یک زندگی اروپایی با رابطه‌ای اروپایی را به نمایش می‌گذارد اما جعفری تنها آن را ایرانی کرده. یعنی انگار جعفری خودش را ملزم کرده که تمام اتفاق‌های آن داستان را عینا اجرا کند با این تفاوت که اتفاق‌ها باید حتما در بستر ایرانی بیافتند. یعنی وقتی باید صحبت از همسایه به میان بیاید و نوبت این یکیست که کپی شود، باید ایرانی شده آن کپی شود. دختر به پدرش گوشزد می‌کند که مادرش به همسایه‌ها سپرده که اگر او را آنجا دیدند بهش خبر بدهند و درباره پیرزن بدریخت همسایه صحبت می‌کنند که مثل "قورباغه تو کارتون «خانه مردگان» می مونه" اما در داستان آکرئه‌ای صحبت از پسر و دختر روبه‌رویی به میان می‌آید که با گربه‌شان بد رفتاری می‌کنند. خدمتتان گفتم ما از این سوسل بازی‌ها توی ایران نداریم.
در ادامه توی هر دو داستان دختر می‌رود و برای خودش و پدرش متکا می‌آورد تا وقتی می‌خواهند روی زمین بنشینند سردشان نشود و در داستان آکرئه‌ای دختر پشت در خوابش می‌برد ولی در داستان جعفری نه. دختر داستان آکرئه‌ای خیلی بچه‌گانه صحبت می‌کند و مدام لغات فارسی را اشتباه می‌گوید لیو دختر جعفری خیلی خیلی شبیه به گل‌گیسوی «کافه پیانو» است و کمی بیشتر از سنش می‌فهمد جوری که در بعضی جاها فکر می‌کند سنش خیلی بیشتر از چیزیست که گفته شده.

تمام این‌ صحبت‌ها را داشتم با صدای بلند توی سالن کنفرانس می‌گفتم و ته دلم غنج می‌زد و با خودم داشتم فکر می‌کردم که بعد از مدت‌ها یک نمره 20 گلدرشت قرار است توی کارنامه‌ام بیاید. گفتم:"شباهت‌ها آنقدر در دو داستان زیاد است که آدم به خودش شک می‌کند که نکند یک داستان را دوبار خوانده است. روند خطی داستان کاملاً یکیست، شخصیت‌ها شبیه به هم هستند و کنش‌های داستانی عیناً تکرار شده‌اند. برای اینکه هیچ جای شک و ابهامی نما‌ند از تمام کسانی که به این موضوع هنوز شک دارند درخواست می‌کنم تا اطلاع بدهند تا هر دو نسخه داستان‌ها را در اختیارشان قرار بدهم. از استاد عزیزم کمال تشکر را دارم که این موضوع را برای من انتخاب کرد و از همه شما هم تشکر می‌کنم که به صحبت‌هایم گوش دهید. امیدوارم با وجود این اساتید مجرب و رو شدن موضوع‌هایی شبیه به این دیگر شاهد این قاضایا نباشیم."
آن لحظه که سرم را بالا آوردم، گوش‌هایم منتظر شنیدن صدای دست بود و چشم‌هایم انتظار داشت صورت خندان هم‌کلاسی‌ها و استادم را ببینم که حسابی از کشف این موضوع توسط من و آگاه کردنشان خوشخالند. اما صورت‌ها همه ثابت و سنگی بود و در چهره بعضی‌ها می‌شود عصبانیت را دید. یکی از هم‌کلاسی‌هایم از آن وسط بلند شد و داد زد"این یارو دلش خوش است با خودش فکر کرده که چه کارست. برو بابا..." و رفت بیرون و سر و صدا توی سالن زیاد شد. استاد آمد جلو و گفت:"مرتیکه فکر کردی بمب اتم کشف کردی. برو بابا اینجا ایران است، انگار خبر نداری."
گفتم:"استاد خودتان گفتید من..."
گفت:"گفتم که گفتم، خوب کردم که گفتم. برو بیرون قیافت را نبینم. ترم بعد که دوباره همین درس را برداشتی می‌فهمی نباید الکی دلت را به پیدا کردن این مزخرفات خوش کنی."
گفتم:"استاد اینجوری که نمی‌شود... من کلی زحمت کشیدم تا اینها را کنار هم گذاشتم..."
گفت:"هنر کردی، اگر یکم مغزت کار می‌کرد می‌فهمیدی این اتفاق‌ها توی اینجا عادیست و خریداری ندارد و نه خودت، نه ما را الاف نمی‌کردی. حالا برو اینجا وانستا که ما هم به زندگی‌مان برسیم."
از سالن آمدم بیرون و خیلی زور زدم که بفهمم چه اتفاقی افتاده اما هر کاری کردم نتوانستم دو دو تا را چهار تا کنم. کاغذهایی که توی دستم بود را مچاله کردم ریختم توی سطل آشغال و راهم را کشیدم و رفتم شاید که ترم بعدی بتوانم درسم را پاس کنم. 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی