پرینت

بیدارشو آقای نویسنده... این قبرستانی که برایش گریه می‌کنی، مرده‌هایش را سوسک‌ها خورده‌اند.-سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

ترس. ترس برادر مرگ است. راست گفته‌اند. ما مرده‌ایم. ما مرده‌ایم و شما ما را کشته‌اید. شمایی که خروار خروار ادعا پشت هر کتاب‌تان خوابیده و اسم‌تان را تریلی نمی‌کشد و در ذهن‌تان تا به حال صدها نوبل و پولیتزر و بوکر گرفته‌اید و رد کرده‌اید و خوشحالید.
شما ترسو هستید و یادتان رفته. آنقدر ترسیده‌اید که از تجدید چاپ کتاب‌هایتان قهقه می‌زنید و آنقدر متعجب می‌شوید که در مصاحبه‌هایتان برایش دلیل می‌آورید. می‌گویید من قصه‌گو هستم. قصه تعریف می‌کنم. خب، می‌گفتید آقای نویسنده. دیگر چه کارهایی بلد هستید؟ حتما شخصیت‌پردازی هم می‌کنید. شعر چی؟ شعر نمی‌گویید؟
بعضی‌هایتان ترسیده‌اید و از ایران فرار کرده‌اید. فرار کرده‌اید و جان‌‌تان را گرامی می‌دارید. رفته آن طرف دنیا و دوست دارید قدر نوح زندگی کنید تا دمار از روزگار همه درآورید. به همه کلفت بار کنید و آنقدر سگ باشید که به همه بفهمانید با کی طرف هستند. رفته‌اید آنجا و زندگی سختی دارید. می‌نویسید در غربت و برای ایران نگرانید. برای جوان‌ها، برای نوجوان‌ها، برای کودکان، برای نوزادها، برای همه نگرانید. حتا برای جنین‌ها. برای موزهای روی درخت هم نگران هستید. برای همه. من هم نگرانم. برای شما بیشتر. برای شمایی که آن‌قدر ترسو شده‌اید که قلم‌تان جز به یک مسیر نمی‌رود. برای شماهایی که قلم‌تان تربیت شده است و جوهرش تمام نمی‌شود. می‌نویسد و با سختی‌ها دست و پنجه نرم می‌کند. مبارز است. می‌جنگد و شکست می‌خورد و پیروز می‌شود ولی نمی‌داند که ترس برادر مرگ است. راست گفته‌اند. ما مرده‌ایم و شما ما را کشته‌اید. 
ادبیات ترس ادبیات بیابان‌هاست. بیابان‌های بی آب علف. بی درخت. بی بته. حتا بی سراب. نویسنده اول این بیابان ایستاده. دست مخاطبش را می‌گیرد و با فخر می‌گوید: این همان بیابانی‌ست که تا به حال صد بار دیده‌ایش. یک‌بار دیگر از آن لذت ببر. خواهش می‌کنم. مخاطب اول بیابان می‌ایستد. دستش را سایه بان چشم‌هایش می‌کند و چند ثانیه خیره می‌شود. می‌گوید خُب؟ بعدش؟ و دور می‌شود و می‌رود.
کسی اینجا در صف نایستاده. کسی بلیط نمی‌فروشد. چند نفر روی صندلی چرت‌شان گرفته و باقی خمیازه می‌کشند. سینما فیلم نشان می‌دهد. فیلم برف‌های کلیمانجارو. فیلم مردان و زنان کوه‌نورد. نویسنده‌های بالانشین. کسانی که جرات دارند و از قله ها می‌نویسند. از دره‌ها از بالا و پایین رفتن‌ها. کسانی که جرات دارند و به مخاط‌ب‌شان نمی‌گویند پشت این کوه چه خبر است. کسانی که هنوز آن‌قدر ترسو نشده‌اند که از برف‌های بالای قله هراس داشته باشند.
حیف که فقط چند نفری در این سینما نشسته‌اند. آنها هم یا چرت می‌زنند و یا خمیازه می‌کشند.
می‌دانید دقیقا چه اتفاقی افتاده؟ بگذارید برایتان تعریف کنم. اجازه بدهید برای یک بار هم که شده، رک باشیم و بدون تپش قلب با هم حرف بزنیم. حرف آخر را به سبک فیلم‌ها را اول می‌زنم. شما جا مانده‌اید. شما سرتان به کار خودتان بود و یک لحظه سر را بالا آوردید و دیدید همه چیز غریبه شده. شما هنوز شگفت زده این اتفاق هستید و هر اتفاق دیگری شگفت زده‌ترتان می‌کند. شما جا ماندید و خواستید کاری بکنید. قسم خوردید به رسالت قلم و کلمه که می‌نویسید و می‌جنگید، غافل از اینکه مبارزه برای رینگ بوکس است. نوشتید و منتشر کردید. نوشتید و منتشر کردید و برای هم هورا کشیدید. به هم جایزه دادید. تعریف کردید و به خود بالیدید اما برای‌تان سوال بود که چرا کسی کتاب‌هایتان را نمی‌خواند. ادامه دادید. باز هم نوشتید و منتشر کردید و در این بین دست جوان‌ترها را هم گرفتید. دست همان‌هایی که مرده بودند را. برای آن ها هم هورا کشیدید و دست زدید و عکس‌های دو نفره گرفتید. وقتی حرف می‌زدند ساکت ماندید و با لبخندی بر لب و سری که با هر کلمه بالا و پایین می‌رود نظاره‌شان کردید ولی باز علامت سوالی بالای سرتان بود که چرا نمی‌فروشد این کتاب‌ها. دوباره نوشتید و منتشر کردید. کتاب‌تان مجوز نگرفت و فریاد زدید برای همین است. برای همین بود. برای همین خواهد بود. داد زدید و هوار کشیدید. همه ساکت شدند و اینبار در حالی سرشان پایین بود و هیچ خنده‌ای روی لب‌هاشان ننشسته بود سر تکان می‌دادند و حسرت می‌کشیدند. اگر هم در این میان کسی پیدا می‌شد و از شما می‌پرسید پس تکلیف کتاب‌های چاپ کرده‌تان چه می‌شود؟ مگر این‌ها آثار شما نیستند؟ مگر این‌ها را شما ننوشته‌اید؟ با اشاره ابرو ارشاد را نشان می‌دادید و سعی می‌کردید با زبان ایما و اشاره جایی را نشان بدهید که عامل اصلی عقب افتادگی‌تان بود اما هنوز علامت‌های سوال بالای سرتان راه می‌رفت و بازی می‌کرد و شب‌ها خواب را از سرتان می‌ربود.
بعد از این‌ها خواستید مبارزه کنید. نشستید و فکر کردید. داستان‌های محبوب‌تان را گذاشتید مقابل‌تان و با خط‌کش اندازه اش گرفتید. گفتید همین است. باید علامت‌های سوال را پاک کرد چون پاسخ همین است. نشستید و نوشتید و نوشتید و نوشتید. سعی کردید فرمول را رعایت کنید. سعی کردید کاری نکنید که به قانون کسی بربخورد. کنار هم گذاشتید و برای خودتان دوباره هورا کشیدید. دوباره به هم جایزه دادید و برای هم موج مکزیکی رفتید.
از اینجا به بعد بود که دیگر دست‌هایتان لرزید. قلم‌هایتان روان شد و جای خودکار روان‌نویس برداشتید که تندتر بنویسید. برای همه جا هم بنویسید. برای تلویزیون رادیو سریال سینما. داستان کوتاه، رمان، شعر آزاد، غزل، فیلم‌نامه کوتاه، فیلم‌نامه بلند، تله، سینمایی. شدید سردبیر گروه مجلات همشهری. شدید مسئول انتشاراتی‌ها، سردبیر مجلات داخلی. دبیر سرویس خبرگزاری‌ها. دور، دور شما بود. می‌نوشتید و هر دفعه تور بیابان‌گردی می‌گذاشتید. تور کویرنوردی. کویر مصر. یک روزه. با امکان رویت ستاره‌گان در شب. اعجاب‌آور است که این قلم‌های روان شما.
این‌طور بود یواش یواش شدید شبیه به هم. شبیه به چیزی که هیچ کدام حتا فکرش را هم نمی‌کردید. شبیه به چیزی که هیچ کس هیچ وقت فکرش را نمی‌کرد. متر و میزان‌دار شُدید. کلاس زدید و استاد شدید. این بود نتیجه‌ی مبارزه. این بود پیروزی. باید باز هم جنگید. باید باز هم ادامه داد. نسل جدید در راه است و نسل جدید می داند که پشتوانه دارد اینبار. ولی باز هم نفروختید و این نفروختن روی اعصابتان بود، روی مغزتان بود، روی همه‌جایتان بود و چهار نعل می‌دوید و عصبی‌تان می‌کرد. بد است روشنفکر مملکت در حسرت فهیمه رحیمی باشد. بد است آرزوی چیزی را داشته باشد که نویسنده‌های درجه ده به راحتی آب خوردن به‌دستش می‌آورند. با خوتان گفتید تُف، باقی‌اش دیگر از ما نیست. از عهده ما خارج است. از شما نیست پس از کیست؟ از ارشاد است. از ممیزی‌ست. از جیب خالی مردم است. اقتصاد آقا، اقنصاد. مرد گشنه چه‌کار به کار ادبیات دارد؟ زن گشنه چه می‌فهمد داستان چیست، رمان چیست؟  اینبار علامت سوال‌هایتان روی سرتان نبود. گذاشته بودیدش در جیب‌تان. زیر میز قایمش کرده بودید. اما خوب می‌دانستید کسی که جا مانده باشد را نمی‌توان با خانه نشاندن به مقصد رساند.
در این میان لایی کشیدید. یواشکی رفتید به خیابان‌ها و نگاه کردید. گفتید ما شهری‌نویس شما روستایی، شماها هم مهاجرتی باشید. با دولتی‌ها هم که کار نداریم. آن‌ها هم با ما کار ندارند. البته نه به این بلندی. خیلی خیلی یواش‌تر از این چیزها. صدای بلند سال‌هاست از اینجا کوچ کرده. صدای بلند برای بعد از جشنواره‌هاست. برای آنهایی‌ست که جایزه نمی‌گیرند. وگرنه دیگر هیچ کسی دلش برای صدای بلند لک نمی‌زند. صدایتان آرام بود ولی مسیر اتفاق‌ها این‌وری می‌رفت. صدای بلند جرات می‌خواهد.
با خودتان گفتید ما شما را می‌بریم و گاهی شما ما را، و تماشاچی‌ها برایمان کف می‌زنند. چند صدایی. خارجی‌ها را هم راه می‌دهیم از راه دور. اما ترس بود که شما را برادر مرگ کرده بود و این روان‌نویس‌های کپی کار کرده یادشان نمی‌آمد چیز دیگری را و تنها بیابان‌نویسی می‌کردند. همان‌طور که پیش از این کرده بودند.
حالا من می‌گویم چه کار کنید. سرتان را بالا بیاورید. نگاه کنید. ببینید کجا هستید. بین چه کسانی زندگی می‌کنید. آقای نویسنده درد پرفروشی گرفته. نگاه کن و ببین داری برای کی می‌نویسی؟ از چی حرف می‌زنی؟ برای چه کسی تا به حال نوشته‌ای که او کتابت را نخوانده گذاشته؟ شما هنوز نمی‌دانی کی قرار است برایت هورا بکشد! آن‌وقت درد هوادار داری؟
بگذارید برای‌تان صاف و پوست‌کنده بگویم. این چیزهایی که شما می‌نویسید خمیازه‌آور است. حوصله سر می‌برد. آدم خنده‌اش می‌گیرد داستان‌های آدم‌های ترسویی را بخواند که از همه چیز جامانده‌اند و نمی‌دانند کجا ایستاده‌اند. از من می‌شنوید به هویت‌تان فکر کنید. به اینکه کجا بوده‌ید. اگر بخواهی به این فکر کنی که کجا هستی کلاهت پس معرکه است. آن‌وقت مجبوری بروی پیش دوستان خارجی نشینت. بروی و آنجا از درد غربی بگویی چون اینجا برای تو نیست. تو داری از کسانی می‌نویسی که مخاطب کتاب‌هایت نیستند. مخاطب کتاب‌هایت مرده و شما این را باور نداری
یک لحظه در خیابان‌ها راه بروید و ببنید برای کی دارید می‌نویسید. برای سیاه‌پوست‌های جنوب لندن؟ برای پیرمردهای روستایی که سواد ندارند؟ برای جوان‌ها روستایی که سواد ندارند؟ برای پیرمردهای باسوادی که هنوز از تاریخ بیهقی جلوتر را ندیده‌اند؟ برای دانشجوهای ادبیاتی که هنوز پایان‌نامه‌شان درباره تفاوت مِی با ودکاست؟ برای کارگرهای کنار خیابان؟ برای دهاتی‌هایی که با پنج هزار تومن آرمان‌ها و آرزوهای همه را می‌فروشند؟ برای کی می‌نویسی آقای نویسنده؟
آقایان و خانم‌های نویسنده، از غار شلوغی که با هم در آن چپیده‌اید و در آن به هم نان قرض می‌دهید و برای هم پپسی باز می‌کنید و همدیگر را کاندید می‌کنید و به هم جایزه می‌دهید و از هم امضا می‌گیرید و به همدیگر پشت چشم نازک می‌کنید و درباره کارهای هم نظر می‌دهید و قهر می‌کنید و آشتی می‌کنید و دغدغه نسل جوان دارید و فکر برنده شدن می‌کنید بیرون بیایید. بیرون غار کسی شما را نخواهد خورد. بیرون این غار اصلا کسی شما را نمی‌شناسد. بیرون بیایید و ببینید از چی می‌نویسید؟ از کدام جوان؟ از کدام نسل؟ مخاطب شما چه کسی هست که ناله تیراژ پایین کتاب‌هایتان گوش همه را کر کرده؟ برای کی نوشته‌اید که او داستانت را و شعرت را نخوانده و دلگیرت کرده؟ تو هنوز یک ساعت از زندگی این جوان‌ها را ندیده‌ای. یک چیزی از دور شنیده‌ای و دور برت داشته.
این کاری که شما، با آن تعداد زیادتان و با آن همه ادعا و روشنفکری و کتاب‌خوانی سال‌های سال است نتوانسته‌اید انجام دهید و آن چند هزار نفر مرحوم رضا سیدحسینی را هم کمتر کرده‌اید یک مشت نوجوان که از همه فحش می‌خوردند و هیچ کسی، حتا هم نسلان‌شان هم جدی‌شان نمی‌گرفتند در موسیقی انجام دادند. اگر این جریان دنبال کرده باشید می‌بینید که چطور آنها جلو آمدند، خیلی ضعیف بودند، از همه می‌دزدیدند و کپی می‌کردند. تندروی می‌کردند، راه غلط می‌رفتند، ولی الان که ده سال از آت اتفاق‌ها گذشته می‌بینیم که موسیقی این مملکت چقدر زنده شده. حالا حداقل چند خواننده خوب داریم که متفاوت می‌خوانند. سبک‌های مختلف داریم. گوش می‌دهید به این آهنگ‌ها؟ نکند فکر می‌کنید بازاری‌اند؟ زیر دیپلمند؟
حالا چند سال است که ادبیات ما از ترس مرده است و کسی نمی‌تواند کاری برایش بکند. دست استکبار جهانی در میان است؟ سانسور له‌تان کرده؟ وضعیت اقتصادی خراب است؟ مجبورید کار کنید، خرج خانواده‌تان را در بیاورید؟ ناامید و پوچ و افسرده شده‌اید؟ یا جا مانده‌اید؟ جامانده‌اید و می‌ترسید حتا به این موضوع فکر کنید.
این جملاتی که در بالا آمده‌اند و با لحن پرسشی خوانده می‌شوند و در انتهای‌شان علامت سوال قرار گرفته به هیچ عنوان دنبال جواب نیستند. زیرا که جواب این سوال‌ها چیزی نیست که دردی از کسی دوا کند. معلم و استاد دانشگاه است که وقتی سوال می‌پرسد دنبال جواب می‌گردد. این جملاتِ علامتِ سوال‌دار، گوش‌زدی هستند به نسلی از نویسندگان جا مانده که درباره کسانی صحبت می‌کنند که مرده‌اند و از اتفاقاتی می‌نویسند که خمیازه‌آور شده. اینان متاسفانه به دنبال مخاطبی می‌گردند که وجود ندارد. در تمام این نوشتار سعی کردم همین را بگویم. حالا واضح می‌گوبم که بعدها شبه‌ای پیش نیاید. آقا و خانم نویسنده، آقا و خانم شاعر که کار چاپ می‌کنی و دغدغه چاپ‌های صد هزارتایی داری. باید باور کنی دنیا بزرگ‌تر از اطرافیانت است و تعداد آدم‌ها به مراتب بیشتر از آنهایی‌ست که کارت را دوست دارند و برایت هورا می‌کشد. نویسنده‌ی بزرگ، این قبرستانی که بالا سرش گریه می‌کنی، مرده‌هایش را سوسک خورده.

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی