پرینت

سه ره پیداست - سهند آقایی

نوشته شده توسط سهند آقایی. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

1

قرار است این نوشته شاخه بگیرد از خطوطِ درهم و خمیده‌ی دو حاشیه بر جنگل‌های دو کتابِ دریایی و قریع‌الدهر الی الابد، تا امروز: در شباهنگامِ بیست و دومِ فروردین‌ماهِ سالِ هزار و سیصد و نود، راهِ پریشانِ ذهنِ مرا تا کاغذ‌های باطله، هنگامی که این هدفونِ تا‌به‌تا و گره‌خورده، در گوشِ بی‌هوشِ بنده، امواجِ مطنطنِ گروهِ دیوانه‌ی «آرکایو» را نوازنده است، طی کند. چنانکه خوانندگانِ یادداشت‌های این نگارنده به تجربه دیده‌اند، چون طایرِ فکرِ شاعری چون ما، به جای اشتیاق، افتاده باشد به پنچری، نثرِ پریشان نوشتن خود حکایتی‌ست بی‌واژه که توفیرش، دور نماندن است از شما؛ از تنهایی… پس به مولانا! نمی‌خواهم وقتتان را بگیرم؛ یعنی آی‌آدم‌ها! کمربندهایتان را ببندید که اینبار می‌خواهم بنشینم کنارتان و دو «پاره» بخوانم برایتان و سری تکان بدهیم و ماجرا کنیم با هم؛ این روزها چه می‌گویند؟! معاشرت! به صرفِ هر چه که بود! سلف‌سرویس! آن‌لیمیت!

۲

و اما جرئت می‌گیرم از پیرِ هرات و شیخِ انصار، خواجه عبدالله، آنجا که گفت: «غریب با غریب الف گیرد»، تا مصیبت‌نامه‌ را بی‌هیچ قید و احتمالی، غریب‌ترین شاهکارِ ادب فارسی بنامم؛ یعنی این منِ غریب، به غرابتِ این اثر، جربزه می‌گیرد تا شما را دعوت کند به خواندنِ چندین‌باره‌ی این شاهکار، که به قولِ مصحح و استادِ ارجمندِ ادب فارسی، دکتر شفیعی کدکنی، «از منظرِ عرفانی و جایگاهِ معرفت‌شناسی این منظومه که بگذریم، جانبِ اجتماعی آن بی‌مانند است و به لحاظِ ارزش‌هایی که از بابت ثبت مسائل زندگی توده‌های شهری و روستایی و تصویر غم‌ها و شادی‌های ایشان دارد نه تنها در میانِ آثار عطار یگانه است که در کل ادبیات منظوم زبان پارسی بی‌همتاست. تجاوز دلیرانه‌ی دیوانگانِ عطار به «تابو»های حاکم بر جامعه و تاریخ، درین اثر، به گونه‌ای است که شاید در ادبیات جهانی کمتر بتوان همانندی برای آن یافت و تا آنجا که می‌دانم در ادبیاتِ ملل اسلامی نظیری برای آن دیده نشده است.»(مصیبت‌نامه: عطار نیشابوری، به تصحیح دکتر شفیعی کدکنی، تهران، انتشارات سخن؛ ص ۲۹)

حالا بنده برای شما، من بابِ تبرک و نمونه‌ی خروار، چند حکایت بخوانم از این کتاب، تا آتش به دامنتان بیفتد و زین پس، هرگاه یادِ مصیبت‌نامه کردید و مصیبت‌نامه خواندید، مرا در یادهای عزیزتان، بی‌نصیب نگذارید؛ و هم امیدوارم عذر مرا بپذیرید در این باره که توضیحاتی نشانده‌ام پیش و پسِ بیت‌های عطار.

حکایت

[مردی سوی دیوانه‌ای می‌رود و از او می‌پرسد آرزویت چیست؟ دیوانه می‌گوید: ده روز است که گرسنه‌ام. مرد به او می‌گوید فورن برایت قوتی فراهم می‌آورم؛]

سوی آن دیوانه شد مردی عزیز / گفت هستت آرزوی هیچ چیز؟

گفت ده روز است تا من گرسنه / مانده‌ام لوتیم باید ده تنه

گفت دل خوش کن که رفتم این زمانت / از پی حلوا و بریانی و نانت

[لیک دیوانه می‌گوید: هیس! اگر خدا بشنود...]

گفت غلبه می‌مکن ای ژاژخوای! / نرم گو تا نشنود یعنی خدای

کر نیم، آهسته کن آواز را / زانکه گر حق بشنود این راز را

هیچ نگذارد که نانم آوری / لیک گوید تا به جانم آوری

حکایت

[شیطان به عادتِ مالوفِ چندین هزارساله‌اش، به درگاه پروردگار سجده می‌کند و در این هنگام میان او و عیسی بحثی درمی‌گیرد تا ما نتیجه‌ای بگیریم؛ ظاهرن و باطنا...]

سجده‌ای می‌کرد ابلیس لعین / گفت عیسی در چه کاری این چنین؟

گفت من بیش از همه عمری دراز / سجده عادت کرده‌ام زانگاه باز

عادتم گشتست این زان می‌کنم / گر همه سجدست تاوان می‌کنم

عیسی مریم بدو گفت ای سقط! / می‌ندانی هیچ و ره کردی غلط

تو یقین می‌دان که اندر راه او / نیست عادت لایق درگاه او

هر چه از عادت رود در روزگار / نیست آن را با حقیقت هیچ کار

حکایت

[غزان حمله کرده‌اند و هر کسی در آن قیامت می‌کوشد که خود را نجات دهد؛]

وقت غز خلقی به جان درمانده / هرکسی دستی ز جان افشانده

رخت می‌کردند پنهان هر کسی / پیشوایان گم شده در هر پسی

[اما دیوانه‌ای می‌رود بر بلندای بام و پیراهنش را پرچمِ چوبی می‌کند و در هوا تکان می‌دهد و می‌گوید: ای دیوانگی! تو را برای چنین روزی نگاه داشته‌ام...]

رفت آن دیوانه بر بامی بلند / ژنده‌ای را بر سر چوبی فکند

چوب گردانید گرد سر بسی / می نه اندیشید یک جو از کسی

گفت ای دیوانگی! من، بینوا / دارم از بهر چنین روزی تو را

حکایت

[نو کامنت؛]

بود مجنونی نکردی یک نماز / کرد یک روزی نماز آغاز باز

سایلی گفتش که ای شوریده رای / گوییی خشنودی امروز از خدای

کاین چنین گرمی به طاعت کردنش / سر نمی‌پیچی ز فرمان بردنش

گفت آری گرسنه بودم چو شیر / چون مرا امروز حق کردست سیر

می‌گزارم پیش او نیکو نماز / زانکه او با من نکویی کرد ساز

کار گو چون مردمان کن هر زمان / تا کنم من نیز همچون مردمان

عشق می‌بارد از این شیوه سخن / خواه تو انکار کن خواهی مکن

شرع چون دیوانه را آزاد کرد / تو به انکارش نیاری یاد کرد

۳

از ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی می‌خواهم همینجا پاره‌ای بیاورم در حاشیه‌ی این نوشته، لیک از آن حاشیه‌ها که واسطه باشد به عقدِ رشته‌رشته‌ای که شما در ذهن‌های زیبایتان، منظومش ‌کنید ان‌شاءالله؛

«و گفت چه گویی در کسی که در بیابانی ایستاده بود، بر سر دستار ندارد، در پای نعلین ندارد، در تن جامه ندارد و آفتاب در مغزش می‌تابد و آتش از زیر قدمش برمی‌آید چنانک پایش را بر زمین قرار نبود و تاب در دلش می‌آید که در ایستادن قرار نیاید و از پی شدن قرارش نبود و از پس باز آمدن راه نیابد متحیر مانده باشد در بیابان؟»

۴

عزیزِ ما، اخوانِ ما گفت:

سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

حدیثی که‌ش نمی‌خوانی بر آن دیگر

نخستین: راهِ نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی

دو دیگر: راه نیمش ننگ نیمش نام

اگر سر برکنی غوغا

وگر دم در کشی آرام

سه دیگر: راهِ بی‌برگشت بی‌فرجام…

حالا من بنده فقط می‌خواهم نگاه کنیم با هم به سه‌راهِ اخوانی و آنگاه سه‌راهِ دیگری که دیگران و دیگرانی هم گفته‌اند و در این میان، عطرآمیز کرده توی مصیبت‌نامه، روحِ مولانای ما، عطار ما، عزیزِ ما:

طالبی مطلوب را گم کرده بود / روز و شب سر در جهان آواره بود

از غمِ جان و جهان بفریفته / در جهان می‌رفت جانی شیفته

عاقبت در راهِ او آمد سه راه / بر سرِ هر راهِ او خطی سیاه

بر سر هر یک نبشته کای غلام / گر فرو آیی بدین ره تو تمام

گر چه این راهی‌ست دشوار و دراز / هم برآیی عاقبت زین راه باز

بر ره دیگر نبشته کای سلیم / گر فروآیی بدین راه عظیم

یا برآیی زین ره آخر ناگهان / یا ازین جا برنیایی جاودان

بر سیم بنبشته بد کای مردِ پاک / گر فرود آیی بدین راهِ هلاک

برنیایی تا ابد هرگز دگر / نه نشان از تو بماند نه خبر

محو گردی گم شوی ناچیز هم / زین چه فانی‌تر بود؟ آن نیز هم

القصه فلان گفت که تو اندر لااله‌الاالله، فقط به لااله می‌روی ولی، باور بفرمایید بنده نمی‌خواهم به لااله‌الا‌الله غافل شوم از آن که سه‌راهِ عطاری، شریعت و طریقت و حقیقت است و سه‌راهِ اخوانی، چیزی‌ست به کلی جز این و شادا که به دامنِ من یکی آنقدر باران نشسته است که مبرا باشم از این حرف‌ها و این وصله‌ها… آنجا که گفته‌ام:

اصلن پنجره را که پاک کنی چه می‌شود؟

بیا امتحان کنیم از روی دستِ هم!

صندلی‌های تکی پر از فلسفه‌اند

پر از حکمت‌های پر از سوالِ بعد

سوال بعد هم دو راه دارد…

راهِ عطار هر چه بود و نبود، امید بود و خواستن و رسیدن؛ و راهِ اخوان، هر چه بود و نبود، یکی که معمولن باید باشد تویش نبود؛ یکی بود و… یکی نبود؛ امید هم نبود؛

بهل کاین آسمان پاک

چراگاهِ کسانی چون مسیح و دیگران باشد

که زشتانی چو من هرگز

ندانند و ندانستند کان خوبان

پدرشان کیست؟

و یا سود و ثمرشان چیست؟…

و اما دلم بگوید برایتان که دوراهِ ما طفلکی‌ها، بلانسبتِ شما، نه اینوریه نه اونوری؛ یعنی نرودا گفت اسپانیا جوانیِ ما بود و من می‌گویم که آبِ انگور خوش است؛ یعنی تهِ تهش عطار می‌ماند روی تاقچه، اخوان می‌نشیند کنارش و ما… قربانِ همه‌تان بروم! پذیرایی کنید از خودتان! ببخشید که من اینقدر حرف می‌زنم؛ عادتِ بدی‌ست می‌دانم؛ از این مصیبت‌نامه بنوشید برای فکر کردن؛ از این چاووشی بخورید برای گریستن و گاهی هم که وقت کردید، از این یادداشت‌های در حاشیه بخوانید که گفت: الشعیر وقایه الکافور؛ یعنی جو نگهدارِ کافور باشد… بیش از این هم ز ما نمی‌آید. همین. والسلام.

پیوست:

گهی سنگم، گهی آهن، زمانی آتشم جمله

گهی میزانِ این سنگم، گهی هم سنگ و میزانم(مولوی)

 

 

سهند آقایی

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی