پرینت

قمار آخِر 2 – مردگان باغ سبز-امین علی‌اکبری (2)

نوشته شده توسط امین علی‌اکبری. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


"در ِ باغ ِ سبز و اشک ِ پشت ِ پلک"
بگذارید همین حالا که هنوز عمری از این ستون نگذشته و تازه در ابتدای خلقتش، دست‌وپا می‌زند، یک قرار دیگر هم با هم بگذاریم و من در واقع پای خود را به یک قمارِ دیگر هم باز کنم، که شاید این‌‌بار دیگر قمارِ آخِرم باشد!
خدا رحمت کند ایرج افشار را، پسرش که فوت کرده بود مجلس ختم برایش برگزار نکرد و به جایش یک کتاب دوجلدی چاپ و وقف او کرد، اسم کتاب هم هست :"کتاب‌فروشی"! این کتاب تشکیل شده بود از تعداد زیادی مطلب به قلم بزرگان ادبیات و فرهنگ این سرزمین که هر کدام در نوشته‌ای، خاطره‌ای از محبوب‌ترین کتاب‌فروشی‌ای که از آن، کتاب می‌خریده‌اند، یا کتاب‌فروشی‌هایی که به هر نحوی برای آنها به خاطره‌ای شیرین و دوست‌داشتنی تبدیل شده‌اند، نقل کرده بودند و در حین آن خاطراتی از ماجراهایی که گه‌گاه در حین پیداکردن و خرید یک کتاب رخ می‌داده! حالا – کاملاً بلاتشبیه – من هم می‌خواهم در مطالبی که از این به بعد در این ستون مرتبط با یک کتاب، کار می‌کنم، اشاره‌ای هم داشته باشم بر سیر پیدا‌شدن و خریده‌شدن و خوانده‌شدن آن کتاب، تا بلکه ادای دینی هم  کرده باشم به برخی از کتاب‌فروشیها و کتاب‌فروش‌ها!
گاهی وقت‌ها بعضی از کتاب‌ها در مدت زمان کوتاهی بعد از چاپ، اسیر حواشی می‌شوند و گرفتار توقیف. حالا این حواشی هم می‌تواند سیاسی باشد و هم غیرسیاسی، هم می‌تواند درست باشد و هم نادرست. "مردگان باغ سبز" نوشته‌ی محمدرضا بایرامی هم یکی از کتاب‌هایی بود که دچار این مسئله شد، این رمان سال 88 در گیر‌و‌دار مسائل اجتماعی – سیاسی ایران چاپ شد. بلافاصله برداشت‌های مختلفی از آن صورت گرفت و مجموعه‌ی این برداشت‌ها در کنار نقدهای باربط و بی‌ربط و فضای حاکم بر کشور، کتاب را برد به سمت توقیف!
چند جایی سراغ این کتاب را گرفتم، نداشتند، گفتند همان موقع آمد و فروخته شد و بعد هم که دیگر تجدید چاپ نشد، توی ذهنم ماند تا اینکه یک غروب جمعه، که معمولا وقت خوبی نیست برای گشت زدن در پیاده‌روی خیابان انقلاب، رفتم و رسیدم به انتشارات "بیدگل" که چراغ‌های روشن‌اش در آن غروب تاریک و در بین کرکره‌های پایین‌کشیده‌ی سایر کتاب‌فروشی‌ها توی چشم می‌زد، رفتم داخل و جویای این کتاب شدم، اسم کتاب را وارد سیستم کرد و گفت یک نسخه مانده، و آن یک نسخه شد نصیب من! "بیدگل" از آن دست کتاب‌فروشی‌های خاص است که هم چیدمان‌اش خاص است، هم موجودی کتاب‌هایش، هم برخورد اهالی‌اش...بارها شده که کتابی را که دیگر در هیچ کتاب‌فروشی‌ای امیدی به پیدا کردنش نبوده، در "بیدگل" یافته‌ام، و همین چیزهاست که از این کتاب‌فروشی برای من خاطره‌ای خوب و خوش‌رنگ ساخته!
"مردگان باغ سبز" رمان عجیبی‌ست، رمان تلخی‌ست، تلخی‌ای که آن چنان از همان شروع کار در جانِ مخاطب رخنه می‌کند که دیگر به این راحتی‌ها نمی‌شود از دست‌اش خلاص شد، از آن تلخی‌هایی که باعث می‌شود تا چند روز نتوانی دست به کتاب‌های دیگر ببری و همه‌اش در ذهنت با شخصیت‌های کتاب کلنجار بروی که مثلا چرا سرنوشت "بالاش" اینگونه بود...
اصلا بگذار اول کمی درباره‌ی داستان حرف بزنیم، در دهه‌ی 20 بعد از جنگ جهانی دوم، فرقه‌ای در آذربایجان شکل گرفت که به "فرقه دموکرات" معروف شد و خیلی زود هوادارانی را در میان مردم آذربایجان برای خودش ساماندهی کرد و شروع کرد به پُست‌و‌سِمَت تشکیل دادن، فرماندار و استاندار و قاضی و دادستان و ارتش معرفی کرد و ادعای خودمختاری از حکومت مرکزی به نخست‌وزیری قوام! از طرفی این فرقه به سرکردگی افرادی همچون "پیشه‌وری" و "غلام‌یحیی" و "سرهنگ قاضیان" و ... ارتباط با شوروی و کمونیست‌ها را در دستور کار قرار داد و شد برادر بلوک شرقی‌ها. اعضای فرقه را به نام "فدایی" می‌شناختند و چیزی نگذشت که اکثریت مردم آذربایجان شدند "فدایی"!
در این میان یک‌نفر دست‌فروش هم بود که صدای خوبی داشت و اصلا هم آدم سیاسی‌ای نبود و شعر می‌گفت و یک روز رفته بود که شعرش را برای یکی از شعرای بزرگ شهر بخواند و بعد آن شاعر، از صدای او تعریف کرده بود و او را برده بود به رادیو و او شده بود گوینده‌ی رادیو‌ی فرقه! این شخص، "بالاش" نام داشت.
این تا اینجای کار، برگردیم به بالاش. همیشه توی تاریخ وقتی حرف از خیزش‌ها و جنبش‌ها و انقلاب‌ها و کودتاها می‌شود، ضمن اینکه از رهبران این حرکت‌ها صحبت می‌شود، یک بخش کار را هم اختصاص می‌دهند به مردم ساده‌ای که تاریخ را مکرراً فراموش می‌کنند و عبرت نمی‌گیرند و اسیر یک چرخه‌ی تکراری می‌شوند! و کم نیستند در تاریخ از این نوع مردمان! و کم نیستند!
اما با سرنوشت تلخ آدم‌ها چکار باید کرد؟ چطور باید تیغ و خار و خاشاکی را که در پای "بولوت" رفت فراموش کرد؟ چطور باید مرگ "مدینه" را دید و شانه‌های لرزان پدر بالاش را دید و اشک را پشت پلک حس نکرد؟ باید قضاوت کرد درباره‌ی آدم‌هایی که درِ‌باغِ سبز را به‌شان نشان داده بودند و در همان ابتدای معرکه جان به در بردند و حتما مهمتر بودند از امثال بالاش که اگر نبودند چرا بالاش جان به در نبرد؟ چرا بالاش و خیلی‌های دیگر مثل بالاش، دیر رسیدند لبِ مرز؟ چرا یک هفته طول کشید؟ و چرا بعضی‌ها که مهمتر بودند همان یکی دو روزِ اول رفتند پریدند توی بغل دایی‌یوسف‌شان و این همه آدم فریب‌خورده و ساده‌دل را تنها گذاشتند این ور خط با این همه بدبختی و مرگ، مرگی که مثل سایه دنبال‌شان بود و هرجا که خورشید مستقیم بالای سرشان بود، سایه می‌رفت زیر پای‌شان و بعد هم مرگ بود که آنها را در آغوش می‌کشید؟
چکار باید کرد؟ چطور باید فراموش کرد تنهایی‌های بولوت را؟ چطور باید کنار آمد با مرگ بالاش در مقابل چشمان پسری دو ساله، پسری که حالا تازه دارد می‌گردد تا کشف کند که این پدری که لب چشمه به قتل رسیده که بوده؟ و سر به جاده می‌گذارد و می‌رود که برسد بلکه به پاسخی برای این همه سوال‌های در دل مانده‌اش، اما حالا یکی بیاید بگوید من چکار کنم با این همه تلخی که اتفاقاً افیون شده‌اند دیگر برایم، برایمان، سال‌هاست که افیون شده‌اند، و من لذت می‌برم از این حجمِ تلخِ روایت‌های تاریک!
فقط این را بگویم که "مردگان باغ سبز" رمان سرپا و محکمی‌ست، رمانی‌ست که باید خواندش و تاریخ یک دوره‌ی پراهمیت را مرور کرد و درس گرفت شاید، باید خواند و زندگی کرد با آدم‌هایی که مثل خیلی آدم‌های دیگر در خیلی کتاب‌ها و خیلی فیلم‌ها، پاسوزِ سیاست شدند، و چه تلخ است این که هنوز هم که هنوز است نمی‌دانیم سیاست چیست؟ اصلا خود ادبیات چیست؟ چرا این همه تلخ؟ چرا نه؟ تلخی دیگر شده جزء لاینفک این ادبیات، و اتفاقاً جزء لاینفک زندگی!

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی