پرینت

قمار ِ آخِر 1–امین علی‌اکبری (2)

نوشته شده توسط امین علی‌اکبری. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

قمار ِ آخِر – 1
"آخرین انار دنیا" را خوانده‌ای؟

دنبال جایی می گشتم که بنویسم، که راحت بنویسم و وقتی نوشتم و تمام شد، دستم درد بگیرد و درد نفوذ کند توی جانم و آرام بگیرم، که تخدیری باشد و فکرم را رها کند میان لذتی بی‌وقفه، لذتی که تمامی هم اگر قرار است داشته باشد، لااقل آنقدر قوی باشد که آرامم کند، با درد! دنبال جایی می گشتم که نوشته‌ام شکل نقد نداشته باشد، که مجبور به رعایت اصول نوشتاری و نقادی نباشم، دنبال جایی می‌گشتم که بتوانم هرآنچه در دل دارم را بنویسم، این شد که آمدم اینجا و شدم ساکن این ستون. ستونی که قرار است نوشتن در آن، "قمارِ آخِر"م (به کسر ِ خ) باشد! اگر باشد! پس، از این به بعد در این ستون خوانده‌ها و نخوانده‌هایم را به قمار می‌گذارم و نمی‌دانم کدامیک از آنها قمار ِ آخِر م خواهد بود!
خواستم بنویسم، دیدم لبریزم از لذت، لذتی که از خواندن کتاب درجانم رخنه کرده، دیدم هیچگاه در زندگی‌ام هیچ لذتی بالاتر از این نوع و این جنس از لذت نبوده، دیدم باز اینجا هم کتاب دنبالم آمده و رهایم نکرده، این شد که این قمار را هم گذاشتم برای کتاب و هست و نیستم را هم حاضرم که ببازم!
دوستی، مدتی کوتاه آمد به میان روزهایم و حرفی زد و رفت، آن حرف ماند توی ذهنم و رسیدم به اینجا که شروع کردم به نوشتن این مطلب. گفت:
-"آخرین انار دنیا" را خوانده‌ای؟
نخوانده بودم و گفتم برایش و گفت بخوان حتماً، از دیوید لینچ گفت و اینکه او این کتاب را یکی از پنج کتاب برتر عمرش دانسته، از نویسنده‌های کُرد گفت و اینکه چند سالی‌ست دارند کارهای خوب و مهمی می‌کنند، بالاخره کتاب را گرفتم و خواندم، و حالا به یاد همان دوست می‌نویسم که مدتی کوتاه آمد به میان روزهایم و حرفی زد و رفت!
در صفحه‌ی اول کتاب، وقتی دیدم مترجم ترجمه‌اش را تقدیم کرده به تعداد زیادی آدم، که می‌شناختم و نمی‌شناختم، تعجب کردم و انگار خنده‌ام گرفت، اما وقتی کتاب تمام شد، دیدم چقدر دلم می‌خواهد یک چیزی تقدیم کنم به همان آدم‌ها، همان اسم‌ها، یک حرفی بزنم به‌شان، بنشینم مقابل‌شان و نگاه‌شان کنم، با وجود عجیب بودنشان دوست‌شان بدارم و ناگفته‌هایم را برایشان بگویم، دیدم چقدر دلم می‌خواهد خانه‌ی "ممد دل شیشه‌ای" را از نزدیک ببینم، دیدم چقدر خوب می‌شد اگر مرزی نبود و دیواری نبود و همه چیز مثل خانه‌ی او از شیشه بود! از جنس صداقت بود، هرچند جنس عشق‌ش بحث مفصلی می‌طلبد! دیدم چقدر خواهران سپیدپوش بی‌تقصرند انگار، دیدم هرکاری که می‌کنم نمی‌توانم گناه آن مرگ‌های عجیب و غریب را به گردن آنها بیندازم، دیدم انگار در یک لحظه همه‌ی دنیا برایم شده "سریاس"! انگار همه در امتداد همین یک شخصیت هست می‌شوند و معنا پیدا می‌کنند، دیدم چقدر گاهی وقت‌ها آدم‌ها عجیبند، دیدم چقدر عجیب است یک درخت اناری در بالاترین نقطه‌ی یک تپه، و در تهِ دنیا باشد و برَوی زیرش بخوابی و آرزویی کنی و به آرزویت برسی، عجیب است دیگر، وگرنه چرا "ندیم شاهزاده" به آرزویش نرسید؟چرا سریاس اول و سریاس دوم به آرزوهای‌شان نرسیدند؟ چرا ممد دل شیشه‌ای به آرزویش نرسید؟ عجیب است، اینجا همه چیز عجیب است، انگاری که اناری را – سرخ و بلورین – بشکافی و هر دانه‌اش را به شکلی متفاوت بیابی، هیچکدام از دانه‌ها شبیه هم نباشند اما نامه همه‌شان هم "دانه‌ی انار" باشد، مثل سریاس‌ها! مثل "مظفر صبحگاهی"، مثل اکرام کوه‌نشین، مثل لاولی و شادری، مثل ممد دل شیشه‌ای...! دیدم چقدر "جنگ" همه‌جا تلخ است، تمام نمی‌شود هیچ‌وقت حتی اگر خیلی زود تمام شود، مظفر صبحگاهی می‌‌گفت: "جنگ حتی اگر برای مبارزه با بزرگترین بدی‌ها هم باشد، بد است، بی عدالتی‌ست"، جنگ، جنگ، جنگ، مثل همان ترکیدن انار است و پاشیدن هرکدام از دانه‌ها به سویی، هر دانه هزار چرخ می‌خورد و می‌افتد، گاهی گم می‌شوند بعضی دانه‌ها، گاهی از بین می‌روند، گاهی اشتباه می‌شوند، سریاس بزرگ، سریاس کوچک، سریاس آخری، آخرین انار دنیا، آخرین درخت دنیا، اخرین قمار، آخرین لذت، آخرین سفر، آخرین سفر با آخرین کشتی دنیا!
همین‌ها بود که خواستم بنویسم، نوشتم که لذتم را تمام کنم و بار سنگین تلخی‌ای را که چنبره زده بود روی سَرَم، از سر به در کنم، نوشتم که بدانم بار دیگر قماری مرتکب شده‌ام و در این قمار هم مثل همیشه بخشی از خودم را و بخشی از ذهنم را به میان گذاشته‌ام و به یغما برده‌اند! اگر مجالی بود باز هم قماری دیگر و شرحی دیگر و ... لذتی دیگر!

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی