پرینت

قمارِ آخِر 3 - جسدهای شیشه‌ای-امین علی‌اکبری

نوشته شده توسط امین علی‌اکبری. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


"توالی جسدهای شیشه‌ای بر پرده‌ی نقره‌ای تاریخ"
دل‌نوشته‌هایی در باب مسعود کیمیایی و جسدهای شیشه‌ای

وقتهایی هست که می‌خواهی درباره‌ی یک کتاب یا یک فیلم مطلبی بنویسی، اما نمی‌دانی از کجا شروع کنی، نمی‌دانی نکاتی را که به نظرت مهم است کجای مطلب‌ات قرار دهی و روی کدام‌شان بیشتر تمرکز کنی! گاهی وقتها هم در حیت خواندن یک کتاب، بارها زیر خطوطی از آن را خط می کشی و در کناره‌های بعضی صفحات یادداشت‌هایی می‌نویسی و یا حتی بخش‌هایی از متن را در دفتری بازنویسی می‌کنی که داشته باشی!اما گاهی وقت‌ها هم جادو می‌شوی و هیچ کاری نمی‌کنی و فقط کتاب را می‌خوانی و جلو می‌روی! این اتفاق برای من در مورد "جسدهای شیشه‌ای" افتاد. نوشته‌ی مسعود کیمیایی! پس اگر در ادامه، پراکنده‌گویی کردم و از این شاخه به آن شاخه پریدم بگذارید به حساب همین سِحر و جادو!
مسعود کیمیایی کارگردان مطرح و بزرگی‌ست، هرچند که در تمام این سال‌ها مخالفان پر‌و‌پا‌قرصی هم داشته که حتی رای به این داشتند که او دیگر نباید فیلم بسازد، اما او همچنان به راه خودش ادامه داد و با همان زبان و جنس، فیلم‌هایش را ساخت و بعضی جاها هم موفق شد منتقدان را کمی متقاعد و قانع کند، اما این فردی که به عنوان نویسنده‌ی "جسدهای شیشه‌ای" با او روبرو می‌شویم، تصویری دیگر، و در واقع تصویری کاملتر و دقیقتر از مسعود کیمیایی ارائه می‌دهد. اصلاً بنای من و بنای این ستون، حکم صادر کردن و تبرئه کردن نیست، اما به واقع وقتی رمان "جسدهای شیشه‌ای" را می‌خوانی، انگار تازه می‌فهمی که مسعود کیمیایی کیست و چه می‌خواسته بگوید و دغدغه‌هایش چه بوده، تازه می‌فهمی که رفاقت یعنی چه، خیانت یعنی چه، مرگ یعنی چه، چاقو... ناموس... رفیق... فیلم و سینما... عشق و عاشقی... خاطرات و دورنما‌های ذهن... زندان و زندانی... انگار کن که تازه با همه‌ی این‌ها مواجه شده‌ای، پرده‌ای غبارآلود روی همه‌ی این‌ها را گرفته بوده و حالا پرده کنار رفته و آن روی سکه هم نمایان شده، "جسدهای شیشه‌ای" را که بخوانی، حرف حساب مسعود کیمیایی را می‌فهمی و آن وقت می‌توانی برگردی و نگاهی به کارنامه‌ی سینمایی او بیندازی و حالا همه‌ی این مفاهیم را در فیلم‌های او با قضاوتی دیگر و فهمی دیگر دنبال کنی، همه‌ی اینها را گفتم، اما نکته‌ی اصلی را هم بگویم که مسعود کیمیایی در "جسدهای شیشه‌ای" خیلی بهتر حرف می‌زند تا مثلا در "سربازهای جمعه" یا "رئیس" یا "محاکمه در خیابان". و این از عجایب روزگار است که شاید بهتر آن بود که مسعود کیمیایی را در قامت یک نویسنده‌ی حرفه‌ای و تمام قد می‌داشتیم که هر از گاهی هم بر اساس علاقه و دِینی که به سینما داشته، فیلم‌هایی ساخته، خوب یا بد!
"جسدهای شیشه‌ای" یک فرهنگ لغت است. یک دانش‌نامه‌ی تمام و کمال است از زبان و مفاهیم و کلمات و واژه‌هایی که دیگر نایاب شده‌اند و به خاطرات عده‌ای آدم پیوسته‌اند، "جسدهای شیشه‌ای" بِکرترین حالات حرف‌زدن‌های آدم‌های لات و چاقوکش و رفیق باز و با مرام و با معرفت و خائن و آدمکش و عرق‌خور و ... را به تصویر می‌کشد، تصویر‌هایی که آنقدر ناب و گاه تلخ و تکان‌دهنده‌اند که کاری با مخاطب می‌کنند که دیگر نای تکان خوردن هم نداشته باشد.
گفتم تصویر، و این هم نکته‌ی خیلی مهمی‌ست در قمارِ آخِر 3 - جسدهای شیشه‌ای. بین ادبیاتی‌ها هرگاه صحبت از تصویری بودن یک داستان می‌شود عده‌ای "همسایه‌ها"‌ی احمد محمود را شاهد مثال می‌آورند و افسوس می‌خورند که چرا این کتاب هیچ‌گاه در قابِ تصویر ننشسته، حالا "جسدهای شیشه‌ای" را هم باید نمونه‌ای کامل و بارز از یک اثر تصویری دانست، با این تفاوت که اینجا برخی از روایت‌ها و بخش‌های اثر هستند که در ذهن ما صحنه‌هایی از فیلم‌های کیمیایی را تداعی می‌کنند، پس  این از افسوسِ مذکور می‌کاهد، اما واقعاً خط به خط این کتاب می‌تواند به دستِ کیمیایی تبدیل به یک فیمل بلند سینمایی شود، و شاید اگر مجال و امکانش بود، کیمیایی صدها فیلم از لابلای "جسدهای شیشه‌ای" به روی پرده‌ی نقره‌ای، تصویر می‌کرد!
خط به خط که نه، کلمه به کلمه‌ی این کتاب، داستان است، حادثه است، ماجرا‌ست، و مخاطب هیچ‌گاه دچار کسالت و بیهودگی نمی‌شود، چرا که هر لحظه در انتظار حادثه‌ای تازه و ماجرایی دیگر است.
مسعود کیمیایی همیشه حرف از "تنهایی" زده، حرف از آدم‌هایی که تنها بوده‌اند و تنهایی را لمس کرده‌اند، آدم‌هایی که عشق را فهمیده‌اند اما ناکامی در آن، از پای‌شان درآورده، آدم‌هایی که رفاقت را با آغوش باز پذیرفته‌اند، اما خیانت امان‌شان را بریده، آدم‌هایی که سالها در آرزو و حسرت یک نگاه و یک لبخند، روزها گذرانده‌اند و عذاب‌ها کشیده‌اند و مرارت‌ها برده‌اند، آدم‌هایی که در نهایت "تنهایی" را جزئی لاینفک از وجود خود دانسته‌اند و اگاهانه به انتظار مرگ نشسته‌اند، آدمهایی مثل طلعت و علی خان که با نگاه به جایی می‌رسند که حاصل عشق فرازمینی‌شان می‌شود کاوه، آدمهایی که به قول خود کیمیایی، "باید عاشق باشی تا بفهمی‌شان"، و واقعا هم اگر عاشق نباشی و تنهایی و عشق را نفهمیده باشی، مرگ طلعت را هم نمی‌فهمی، علی خان را هم نمی‌فهمی، طاهر را هم...
تنهایی، دغدغه‌ی کیمیایی است، و این یعنی فهمیدنِ همان یک نگاه!
نامِ کتاب آنقدر گویا هست که دیگر نیازی نباشد به گفتن این‌که این کتاب، کتابِ مرگ است، ولی مرگ هم اینجا و وقتی با قلم کیمیایی به تصویر کشیده می‌شود، شکلی دیگر و حالی دیگر دارد، مرگ‌های این کتاب فرق می‌کنند با آن مفهوم کلیشه‌ای که از مرگ در ذهن داریم و آن را به عنوان پرکشیدن روح از جسم تعبیر می‌کنیم، مرگ در این کتاب، امری غیر عادی‌ست. در این کتاب مرگ‌هایی را می‌بینی که هیچ کجای دیگر ندیده‌ای، مثل مرگ میرزا که خودکشی بود و ابتدا به غلط با دست چپ انجام شدو به بار ننشست و بار بعد با دست راست، حجت را تمام کرد، یا مثل مرگ طلعت که او را تبدیل کرد به سه شیشه گلاب لبه‌ی رف که بعدها شدند اکسیرِ حیاتِ علی خان، یا مثل مرگ ثریا، یا مثل مرگ رضا نامیِ خیاط... مرگ، این واژه‌ی غریب و همیشه حاضر، در زبان و قلم کیمیایی طور دیگری به بار می‌نشیند، طوری که تلخ است و جان‌کاه و کمر‌شکن...
حالا، مسعود خانِ کیمیایی، برای من از احترامی چندین و چند برابر برخوردار است، حالا احساس می کنم که دیگر جای هیچ ایرادگیری سینمایی و تکنیکی‌ای بر فیلم‌های او باقی نمی‌ماند، چرا که حرف او، جای دیگری به صورت پخته و کامل و بی‌سکته، بیان شده و اینجا اگر سکته‌ای در کار است، عیب از سینما‌ست وگرنه ادبیات حرفش را تمام و کمال می‌زند. حالا احساس می‌کنم که این قمار، متفاوت بوده و در آن باختی شیرین نهفته است، و حالا پس از این قمارِ آخِر، به احترام مسعود کیمیاییِ تنها و قلمش، تمام قد در مقابل او می‌ایستم!

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی