پرینت

قمارِ آخِر 4، سال بلوا-امین علی‌اکبری

نوشته شده توسط امین علی‌اکبری. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

نگاشته‌ای پیرامون عباس معروفی و جهان داستانی‌اش، با نگاهی به "سال بلوا"

"اما تو در عکس نیستی"

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

در ابتدا که این ستون را راه انداختم و شروع کردم به شخصی‌نگاری در مورد کتابهایی که می‌خواندم و دوستشان می‌داشتم، حسرتی پررنگ در دلم جاخوش کرده بود که:

"کاش فکری هم به حال بیشمار کتابی که تابحال خوانده‌ای و ازشان گذشته‌ای، می‌کردی"

و از این حسرت رد می‌شدم، چون بنا بر این بود که کشفی جدید رخ دهد، کشفی که تمام و کمال برمی‌گردد به احوالات شخصی و احیاناً خاطره‌ها و تجربه‌هایی مرتبط! پس این حسرت ماند گوشه‌ی دلم و از رنگ‌و‌رویش هم کاسته نشد، تا اینکه پیشنهادی در این میانه مطرح شد و "سال بلوا"ی عباس معروفی، از میان آن همه کتابی که خیلی قبل‌تر از این‌ها خوانده شده بودند و روزگاری با آنها گذرانده شده بود، بیرون کشیده شد و ورق خورد و جلو رفت. ورق خورد و جلو رفت و در واقع این دومین خوانش من از این اثر بود. هرچند سالها می‌گذشت از روزی که برای اولین بار با آن روبرو شدم.

حول‌و‌حوش سال هشتاد‌و‌دو یا هشتاد‌و‌سه، نوشهر، روزهایی خوش و آرامشی دیگرگونه و کتابخانه‌ای لبریز از کتاب، و من، جویا و بی‌نشان، از بین بی‌شمار کتابی که می‌شناختم و نمی‌شناختم، "سال بلوا" را بیرون کشیدم که بخوانم. نسخه‌ای قدیمی که چند برگی در میان آن رها شده بود و باید با احترام با آن برخورد می‌شد تا حال و روزش از آن بدتر نشود. اما چیزی که در این میانه جلب توجه می‌کرد و هنوز هم در ذهنم جریان دارد، طرح جلد آن نسخه بود. جلدی مشکی رنگ که روی آن طرح پیراهنی سفید بود، رها شده در دست باد انگار، با آستینی بلند و اگر اشتباه نکنم شاخه گلی زرد رنگ و پژمرده بر تصویر پیراهن نمایان.

این شروع ماجرا بود. و بعد از آن هرچه بود گشت‌و‌گذار در باغهای پرغم‌و‌غصه‌ی جهان داستانی نویسنده‌ای بود که انگار کوهی از تلخی و ناامیدی به سیر سرنوشت و اشکهای نباریده و روایتهای بی‌شمارِ مرگ بر دوش داشت. گشت‌و‌گذاری که تا امروز و پس از سالیانی نه چندان دراز نیز ادامه داشته و رسیده به خوانشی دوباره از "سال بلوا".  پس نوشتن در این ستون را باری دیگر غنیمت می‌شمارم و می‌روم سراغ تمام حرفهایی که درباره‌ی او و داستان‌هایش برای سالیان در دل داشتم و جایی نبود تا این حرفها را بیرون بریزم. باشد که اگر شد، ادای دِین که نه، بارِ سنگین این ارادت چندین و چند ساله به نویسنده‌ای را که با آثارش زندگی کرده‌ام از دوش خود زمین بگذارم.

سالها قبل، یکی داشت با عباس معروفی مصاحبه می‌کرد و از او پرسید:" نویسنده‌ها معمولا همه‌ی شخصیتهای داستان‌هایشان را دوست دارند، اما کدامیک از این شخصیتها برای شما عزیزتر است؟" و او به انضمام تلخی‌ای که در آن سالها در نگاهش موج می‌زد، گفت:" همه‌ی این شخصیتها، خودِ من‌اند. آیدین من هستم، آیدا من هستم، اورهان، نوشا، حسینا و هرکدام از اینها بخشی از سرنوشت من‌اند" (ضمن اینکه آن چیزی از سوال و جواب را که در تهِ ذهنم مانده بود، نقل کردم)

در واقع شاید یکی از مهمترین نکات در داستان‌های عباس معروفی همین شخصیت‌ها باشند که برای بعضی‌شان برای همیشه در ادبیات داستانی ما ماندگار شده‌اند، شخصیت‌هایی از قبیل آیدین و آیدا (سمفونی مردگان)، نوشا و حسینا (سال بلوا) و یا آقای امانی و پسرانش و انسی دخترش (فریدون سه پسر داشت) که به هر حال نقشی تاثیرگذار در بخش‌های مختلف این ادبیات داشته‌اند. همه‌ی اینها دچار شخصیت‌هایی متفاوت و قابل تامل بوده‌اند و همین جنبه از کار بوده که آنها را ماندگار کرده! برای منِ مخاطب، سرنوشت آیدا و ازدواجش با آقای آبادانی و دوری‌اش از خانواده و وقایعی که بعدها بر او می‌رود، فراموش‌شدنی نیست و آیدا یکی از پررنگ‌ترین شخصیت‌های داستانی عباس معروفی است که در ذهنم مانده. هرچند که بعدها با نمونه‌ی تعمیم‌یافته و تکمیل‌شده‌ی آن، نوشا (سال بلوا) مواجه می‌شویم که خود به تنهایی بار روایت یک دوره و روزگار عجیب و پرماجرا را به دوش می‌کشد. بله، شخصیت‌ها در داستان‌های معروفی نقش مهمی را بر عهده دارند. حسینای کوزه‌گر و سورملینای سفال‌گر و کارگاهی که آیدین در آن روز و شب گذراند، فراموش شدنی‌ نیستند، حسینا همچون ققنوسی بر آتش خود نشست و خاکستر شد تا روزی که مگر دوباره بر همان خاکستر سربرآورَد، بله، شخصیت‌ها همیشه دغدغه‌ی عباس معروفی بوده‌اند. حتی شخصیت‌ی مثل باسی (سال بلوا) که در ابتدا فقط اشاره‌ای می‌شود که او نوه‌ی میرزا حسن است و در حین کار هم گاه‌گاهی نامی از او به میان می‌آید و بعد در نهایت او می‌شود گوش شنوای روایت سالی که بلوا رخ داده بود، و او حالا کودکی‌ست هشت ساله که نوشا را از نزدیک می‌بیند و بر سرنوشت تلخ او می‌گرید. پس عباس معروفی پر بیرا نگفته بود که شخصیت‌های داستان‌هایش را زندگی کرده و حدیث نفس خودش را از دهان آنها بازگو می‌کند. در مورد سایر شخصیت‌ها هم اتفاقی مشابه رخ می دهد، به طور مثال شخصیت دکتر معصوم، بازی تلخ با المان‌هایی مثل موزر و لباس مردانه بر تنِ نوشا و او را "آقا جان" خطاب کردن و ... باعث شکل‌گرفتن شخصیتی شده که نمی‌شود به راحتی از کنارش گذشت. اینها، دغدغه‌های عباس معروفی‌اند، دغدغه‌هایی که گاه نیز در متن اثر رخ می‌نمایند و جمله‌هایی را خلق می‌کنند که ارزش بارها و بارها خوانده‌شدن را دارند و دیگر حتی می‌توانند برشی از زندگی و شخصیت و گذشته‌ی هر یک از مخاطبان نیز باشند. در بحث‌های این چنینی، موارد زیادی را می‌شود در کارهای او مثال آورد و مورد بررسی قرار داد. مثل بحث "پدر" یا حتی همان بحث "برادرکُشی" که بارها و بارها درباره‌ی آنها صحبت شده و فقط همین اشاره بس که نه سرهنگ نیلوفری و نه تاجر درگذشته‌ی سمفونی مردگان و نه امانی، هیچکدام شخصیت‌هایی نیستند که بی‌دلیل و بی‌طرح و سبقه‌ی ذهنی خلق شده باشند و همه‌ی آنها نشات گرفته از ذهنی هستند که با مبحث پدر درگیری داشته و آن را به مبحثی قابل تامل بدل کرده، همینطور بحث برادرکشی را!

اما شاید برای مخاطب، مهم‌ترین جنبه در نفس داستان‌های معروفی، تلخیِ سرشار باشد. تلخی‌ای که جزء جدایی‌ناپذیر قلم عباس معروفی است و انگار او را بی این تلخی‌ها نمی‌توان در تصور آورد. بی‌حرف و حاشیه! تلخ‌تر از سرنوشت آیدین؟ تلخ‌تر از پایانِ اورهان؟ تلخ‌تر از فروریختنِ آیدا؟ تلخ‌تر از سرنوشت پرتکرار مجیدِ امانی؟ تلخ‌تر از روزهای سرد و برفی عباسِ تماماً مخصوص؟ تلخ‌تر از تصویر نوشا در لباسی مردانه و صورتی که زخم‌هایش از کوبش موزر است، نه از ابتلای جذام؟ تلخ‌تر از سرنوشت سیاووشان که چون مسیح مصلوب شد بر درختی نزدیکِ دار؟ تلخ‌تر از غصه‌خوردن‌های مدام سرهنگ نیلوفری که اطاعت امر کرده بود و آمده بود به سنگسر تا بلکه لطف ملوکانه شامل حال‌اش شود و به نان‌و‌نوایی برسد، که هیچوقت هم نرسید؟ تلخ‌تر از مرضِ ناامنی عالیه خان که از اتاق‌های با درِ بسته می‌ترسید؟ تلخ‌تر از روزهای حسینا که بوی خاک می‌داد و نوشا هم بوی خاک می‌داد و کوزه‌های خانه‌ی نوشا همه ممهور به مهر حسینا بود؟ بی‌حرف و حاشیه! عباس معروفی می‌نویسد که تلخی‌هایش را رها کند، نه که فراموش کند که فراموش شدنی نیستند، که رها کند و باز برگردد سراغشان و روی کاغذ بیاوردشان و بگذارد پیش چشم مخاطب و بگوید: " تابحال این همه تلخی دیده بودی؟ خوانده بودی؟"

ختم کلام اینکه، کتاب‌های معروفی از آن دست کتاب‌هایی هستند که در آن‌ها به جمله‌هایی برمی‌خوری که بادلیل با بی‌دلیل، با مابه‌ازایی در زندگی خودت یا بی مابه‌ازا، برایت فرق دارند با بقیه‌ی کتاب، با همه‌ی جمله‌های این‌چنینی که تابحال خوانده‌ای، انگار که جنسی دیگر دارند و تلخی‌شان با همه‌ی تلخی‌های دیگر فرق دارد. و حالا برای این خاتمه، فقط چند خطی از همان جمله‌ها:

"خیلی دلم می‌خواست تو روبروی من می‌نشستی تا بگویم نگاه کن که چقدر خوار و ضعیف می‌شوند؟ چرا فکر نمی‌کنند؟ آدم مگر هر حرفی به زبانش آمد می‌گوید؟ نگاه کن چقدر حقیرند، مثل بچه‌های لجباز روح آدم را می‌جَوَند که حرف خودشان را به کرسی بنشانند. آدم دلش می‌جوشد و سر می‌رود. نه به عشق فکر می‌کنند، نه گذشته‌ها یادشان می‌آید، و یادشان نیست که روزی گفته‌اند:"دوستت دارم"!"

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی