پرینت

پس از خواندن بسوزان (4)-مصطفا انصافی

نوشته شده توسط مصطفا انصافی. Posted in نگاه نو

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

پس از خواندن بسوزان (4)
درباره‌ی نامه‌ی فریده حسن‌زاده به ترانه علیدوستی و نمایشگاه کتاب
1- بیست‌دوم فروردین نامه‌ی گلایه‌آمیزی از یک مترجم پیشکسوت، فریده حسن‌زاده (مصطفوی) به ترانه علیدوستی که در جایزه‌ی کتاب فصل (اسفند 90) برای ترجمه‌ی کتاب «رویای مادرم» نوشته‌ی آلیس مونرو، شایسته‌ی تقدیر اعلام شده بود، در روزنامه‌ی شرق منتشر شد. نامه‌ای سراسر حقارت و کینه‌توزی و عقب‌ماندگی فرهنگی. نامه‌ای که اصلا معلوم نیست چرا نوشته شده است؟ در حمایت از چه چیزی یا چه کسی؟ در اعتراض به چه چیزی یا چه کسی؟ این که جامعه و جوایز ادبی قدر مترجم و نویسنده‌ی حرفه‌ای را نمی‌دانند جای اعتراض دارد. این که مناسبات جوایز ادبی ممکن است هر چیزی جز کیفیت هنری باشد جای تاسف دارد. اما ترانه علیدوستی چرا باید مورد هجمه‌ی حسن‌زاده قرار بگیرد؟ این که علیدوستی دل‌اش نخواسته جایزه‌اش را به کسی تقدیم کند به کسی چه مربوط؟ آخر این چه لحنی است؟ "چگونه است كه مترجمی جوان و نوراه با اولين اثرش از مترجمانی كه راه‌ها در نورديده و كفش‌ها كهنه كرده‌اند جلو افتاده است؟ حتی خواننده‌های غيرحرفه‌ای و كاملا تفننی ادبيات كه به ناشران اجازه می‌دهند از هر ترفندی برای فروش كتاب‌های‌شان استفاده كنند، همان‌ها كه پا به كتابفروشی نمی‌گذارند مگر اسم يك كارگردان يا بازيگر معروف سينما را روی كتابی پشت ويترين ببينند نمی‌توانند در اغراق‌آميز بودن ِ چنين تقديری شك نكنند. راست‌اش من اگر جای شما بودم می‌گفتم: «نه! من شايسته تشويق‌ام نه تقدير» و نمی‌گذاشتم اصالت ِعلايق و تلاش‌های ادبی‌ام برای اهل فن زير سوال برود." این بخشی از نامه‌ی حسن‌زاده به علیدوستی است. حالا چون یک مترجم جوان شایسته‌ی تقدیر اعلام شده، اگر برود جایزه‌اش را بگیرد، اصالت علايق و تلاش‌های ادبی‌اش برای اهل فن زير سوال می‌رود؟ آخر این چه منطقی است؟ "شما چرا باور كرده‌ايد كه گل‌های غنچه نكرده می‌شكوفند؟" این چه ادبیاتی است؟ "وقتی من شروع كردم به ترجمه‌ی زندگينامه‌ی قطور فدريكو گارسيا لوركا شما هنوز به دنيا نيامده بوديد!" زننده است این لحن. فاجعه است این ادبیات. متاسف‌ام برای نگارنده‌اش. اصلا بحث سر کیفیت ترجمه‌ی علیدوستی نیست که می‌تواند ترجمه‌ی خوب یا بدی باشد (من کتاب را نخوانده‌ام). دارم از یک ذلت فرهنگی حرف می‌زنم. از یک حقارت پست عقب‌مانده که خودش را در قالب احترام به مترجم پیشکسوت رو می‌کند. ذهن و زبان بیمار چگونه می‌تواند شعر ترجمه کند خانم مترجم؟
2- اردیبهشت کتاب دارد از راه می‌رسد و ما که خل و چل و دیوانه‌ی کتاب‌ایم دوباره همه‌ی پول‌مان را می‌بریم نمایشگاه و کتاب می‌خریم. شکر خدا دولت یارانه‌ی بیست‌هزار تومان‌اش را امسال هم به دانشجوها می‌دهد. فقط نمی‌دانم چرا هر سال این بیست‌هزار تومان همین طور، بیست‌هزار تومان می‌ماند و با این که قیمت بنزین و دلار و کوفت و زهرمار و به تبع آن کاغذ و قیمت کتاب هر روز بالاتر می‌رود یارانه‌ی ما دانشجوهای بدبخت یک ریال هم بالا نمی‌رود. بدین وسیله مراتب اعتراض خود را به سمع و نظر خودمان می رسانیم؛ چون اگر بخواهیم به سمع و نظر مسئولان برسانیم؛ ممکن است همین بیست‌هزار تومان را هم از ما خل‌وچل‌ها بگیرند و بدهند به آن‌ها که عاقل‌اند. اعتراض کنم؟ «ترجیح می‌دهم نکنم».
3- «ترجیح می‌دهم که نه» تکیه‌کلام بارتلبی محرر است. نساخ یک دفتر حقوقی که کارفرمایش هر امری به او می‌کند، او «ترجیح می‌دهد که نکند» و وقتی کارفرما علت امتناع او را جویا می‌شود، بارتلبی «ترجیح می‌دهد که جواب ندهد»!
«پس تصمیم گرفته‌ای درخواست مرا اجابت نکنی- درخواستی را که با عادت رایج و عقل سلیم سازگاری دارد؟»
او در نهایت ایجاز به من فهماند که در این مورد تشخیصم درست بود؛ آری، تصمیمش برگشت‌ناپذیر بود.
اغلب پیش می‌آید که وقتی اعتقاد مانوس و صادقانه‌ی انسان به نحوی بی‌سابقه و شدیدا نامعقول مورد تهاجم واقع می‌شود، تردید ذره ذره به جانش می‌افتد. شاید شگرف جلوه کند، اما واقعیت این است که در این گونه مواقع شخص به شکلی مبهم گمان می‌برد که حقانیت و خرد، یکپارچه در طرف مقابل‌اند. در این حال اگر افراد بی‌طرفی حضور داشته باشند دست به دامان آن‌ها می‌شود تا خاطر پریشان‌حال را اندکی مجموع سازند.
گفتم: «بوقلمون، نظر تو در این باره چیست؟ حق با من نیست؟» (از متن داستان- ترجمه‌ی کاوه میرعباسی)
شاهکار شگفت‌انگیزی از هرمان ملویل نویسنده‌ی امریکایی قرن نوزدهم. ملویل در زمان حیات‌اش، نویسنده‌ی مشهوری نبود. اما در قرن بیستم مورد توجه قرار گرفت. تا جایی که ژان پیر ملویل، فیلمساز نامدار فرانسوی و سازنده‌ی شاهکارهایی چون «سامورایی»، «کلاه»، «ارتش سایه‌ها» و ... نام‌اش را به دلیل احترام و علاقه‌ای که به هرمان ملویل داشت از "ژان پیر گرومباخ" به "ژان پیر ملویل" تغییر داد.
«ترجیح می‌دهم که نه» عنوان کتابی است از نشر نیکا که شامل داستان با ترجمه‌ی کاوه میرعباسی به همراه سه جستار فلسفی در همین باره است؛ جستارهایی از ژیل دلوز، ژاک رانسیر و جورجو آگامبن به ترتیب با ترجمه‌ی شهریار وقفی‌پور- امیر احمدی آریان- امید مهرگان و پویا رفویی.
بارتلبی یک نسخه‌بردار قانون است. یک کاتب در معنای اوانجلیکی (کلیسای انجیلی) کلمه و امتناع او از نسخه‌برداری نیز واجد ارجاعی به شریعت است، نوعی آزادی از "سردی حرف". منتقدان بارتلبی را همچون یوزف کا.، فیگور یا سیمایی از مسیح دانسته‌اند. (دلوز او را یک مسیح نو می‌نامد) که آمده است تا قانون کهن را ملغا سازد و حکم قیمومیت جدیدی را اعلام داد.(به نحوی کنایی این خود او یا قانون‌گذار است که این را به او یادآور می‌شود: "فرمانی جدید من به شما می‌دهم که یکدیگر را دوست بدارید") اما اگر بارتلبی مسیحایی جدید است بر خلاف عیسی نمی‌آید تا آن چه را بود رستگار سازد، بلکه تا آن چه را نبود نجات دهد. (از مقاله‌ی «بارتلبی، یا در باب حدوث»- جورجوآگامبن- ترجمه‌ی امید مهرگان و پویا رفویی)
گفتم حالا که "بن کتاب" دارید شاید بخواهید این کتاب خوب را هم از نمایشگاه بخرید. داستان که شاهکار است. مقاله‌ی آگامبن هم بی‌نظیر است.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی