پرینت

ترجمه زندگی نامه و داستانی از اليف شفق (Elif Shafak)-مژده الفت

نوشته شده توسط مژده الفت. Posted in ترجمه داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

اليف شفق با انتشار 12 كتاب در طول بيش از يك دهه اخير به عنوان يكي از نويسندگان معاصر ممتاز كشور تركيه مطرح شده است. او به دو زبان تركي و انگليسي مي‌نويسد و 8 كتاب او رمان داستاني بوده. كتاب‌هاي شفق در كشور تركيه با استقبال و فروش زيادي مواجه بوده و در ساير كشورها به بیش از 20 زبان ترجمه شده و جوایز مختلفی را كسب كرده است.

اليف شفق در كشورها و شهرهاي بسياري زندگي كرده كه اثر اين زندگي در دنياي چندفرهنگي را در کتاب‌ها و هم در زندگیش می‌توان دید. او در فرانسه به دنيا آمده و در مادريد و عمان بزرگ شده و به غير از تركيه، در چند ايالت آمريكا و كشور انگليس هم زندگي كرده است.

اولين رمان او به نام «صوفي» در سال 1998 در تركيه برنده جايزه «رومي» شد. اين جايزه به بهترين كتاب در زمينه ادبيات عرفاني اهدا مي‌شود. اولين رماني كه او به زبان انگليسي نوشت در سال 2004 منتشر شد. رماني به نام «تقدس نخستين ديوانگيها». اما 6 سال بعد يكي از ركوردهاي فروش كتاب تركيه با كتاب «چهل قانون عشق» به ثبت رسيد. اين كتاب يكي ديگر از رمان‌هايي است كه شفق به زبان انگليسي نوشته و در كشورهاي آمريكا و انگليس انتشار يافته است. آخرين رمان او كه در سال 2011 در تركيه و 2012 در انگليس به چاپ رسيده است «شرافت» نام دارد.

به طور خلاصه در توصيف نويسنده مي‌توان به جمله‌اي از «اورهان پاموك» نويسنده نام‌دار تركيه اشاره كرد كه در جائی گفته: «شفق، بهترین نویسنده دهه اخیر ترکیه است».

 

جوايز

 

-نامزد جايزه بين‌المللي ادبي دوبلين IMPAC‌  براي كتاب «چهل قانون عشق» (2012)

-جايزه بنياد نويسندگان و روزنامه نگاران تركيه (2009)

-جايزه بهترين داستان از سوي انجمن نويسندگان تركيه براي رمان «خيرگي» (2000)

-جايزه رومي براي رمان «صوفي» 1998

 

و همچنين نامزدي براي چندين جايزه ادبي در كشورهاي فرانسه، انگليس و ايتاليا

 

 

 

مسئله خانوادگی

صبح یک شنبه‌س. ایستادم توی ایستگاه قطار و به اونائی که الان راحت خوابیدن، غبطه می‌خورم. سالهاست که اینجا نیومدم ولی امروز دیگه واجب بود. کمیته یک نفره استقبال از پدر و مادر زنم! سطر به سطر روزنامه‌ای رو که واسه سرگرم شدن خریدم، خوندم حتی همه آگهی‌هاشو. بین این همه وسیله نقلیه مادر زنم قطار رو انتخاب کرده. هواپیما سوار نمی‌شه (وای مثه پرنده توی آسمون؟ نه! راحت نیستم) اتوبوس سوار نمی‌شه (اگه راننده خوابش ببره چی؟) ماشین شخصی سوار نمی‌شه (اگه خدای نکرده راننده ماشین روبه‌رو مست باشه؟)

قایق و کشتی هم که نداریم پس فقط قطار می‌مونه دیگه!

خنده‌ام می‌گیره. تا حالا اینطور چار چشمی منتظر خانواده زنم نبودم. معلومه که وضعیت خونه خیلی خسته‌م کرده. بلکه اونا بیان و با دخترشون حرف بزنن شاید به حرف اونا گوش کنه. بالاخره قطار می‌رسه و همه به تکاپو می‌افتن. به چهره مسافرا نگاه می‌کنم. همونطور که فکر می‌کردم بین اولین کسانی که پیاده می‌شن چهره آشنائی می‌بینم. مادر زنم با کت و دامن آبی روشن و کیف مارکدار و موهائی که به دقت جمع کرده بالای سرش. دستش رو مثه پادشاهی بالا می‌بره و ژست سلام کردن می‌گیره. سریع می‌رم جلو و می‌گم: خوش اومدین. پس بابا کو؟

عجیبه. بابا گفتن به پدرزنم برام سخت نیست ولی نوبت به مادرزنم که می‌رسه نمی‌تونم بگم مادر.

"داره می‌آد. اخلاق عدنان رو نمی‌دونی؟ یواش... یواش! تموم راه جدول حل کرد  هی می‌گم عدنان! دو کلمه حرف بزن. نخیر! سرش توی جدوله و تموم راه زیرلب می‌گه حیوان پنج حرفی؟ حرف اشاره روسی ..."

همین موقع پدرزنم می‌رسه و می‌زنه پشتم و می‌گه: "چطوری داما ؟" با همون لبخند و محبت همیشگی. چمدان رو از دستش می‌گیرم. اوووه! چه سنگینه. مطمئنم تمومش وسایل مادرزنمه. پدر زنم یه پیژامه و فوقش چند تا لباس داره. ولی مادرزنم؟ ده دست لباس و برای هر لباسی، کفش مناسب و برای هر کفشی، کیف مناسب و انواع وسایل آرایش و گل‌های سر.

اگه خجالت نمی‌کشیدم از پدرزنم می‌پرسیدم آدمی به این آرومی چطور سی و چهار سال با چنین زنی زندگی کرده؟!

سوار ماشین می‌شیم . از آب و هوا می‌گیم که خنثی‌ترین موضوع بحثه! از همه چی، ترافیک و آلودگی هوا و توریسم حرف می‌زنیم. فقط از موضوع اصلی حرف نمی‌زنیم "نالان " که دختر اوناست و چهار ساله که زن منه.

یکهو ماشینی بدون راهنما زدن از خط راست می‌پیچه جلوی ماشینم. فحش می‌دم و داد می‌زنم و بعد در مقابل مادرزنم، حس یه بچه دبستانی خطا کار رو پیدا می‌کنم. پشت چراغ قرمز دو دختر گل‌فروش می‌آن جلو. با خودم فکر می‌کنم برای زنم گل بخرم ولی بلافاصله خشم درونم بیدار می‌شه. چرا این قدر از زنم عصبانیم؟

بالاخره می‌رم سر موضوع. "حال نالان زیاد خوب نیست."

مادرزنم می‌گه: "چطور یعنی؟"

ولی توی چهره‌اش تعجبی دیده نمی‌شه. حتماً حدس زده. هر چی باشه این قدر تجربه داره که بفهمه الکی دعوتشون نکردم بیان .

"دخترم نالان خیلی نا..." یکی بوق می‌زنه  و نمی‌فهمم  مادرزنم چی گفته؟

"نازنازی "؟

" ناراضی "؟

"نابلد "؟...

می‌گم : "نالان خیلی عوض شده "

می‌گه: "معلومه. مگه آسونه؟ زنی که زایمان می‌کنه همه هورموناش زیر و رو می‌شه"

می‌گم‌: "مادرجون..."

این کلمه واسه خودمم غریبه‌س. از روز نامزدیمون به بعد مادر صداش نکردم.

" ...اگه چیز ساده‌ای بود شما رو خبر نمی‌کردم موضوع جدی‌تر ازین حرفاس"

مادر زنم اخم می‌کنه و پدرزنم نگاهشو ازم می‌دزده. تا خونه ساکت می‌مونیم.

توی خونه زیر پرده‌های تور، پارچه کلفت زدیم. این جور نباشه بچه نمی‌خوابه. بوی بچه،

بوی شیر، بوی تنتورِ یُد، بوی افسردگی همه جا رو گرفته. حس گناه آزارم می‌ده. درست زمانی که بیش از هروقت باید زنمو دوست داشته باشم، دوسش ندارم. زنی که عاشقش بودم رفته و جای اونو زنی گرفته که تموم روز با لباس خواب توی خونه می‌چرخه، دچار توهمه و سر وضعش نامرتبه و حواسش پرته. انگار بازم گریه کرده. چشماش قرمز و متورمه.

وقتی نالان روبه‌روی مادرش می‌ایسته تضاد عجیبی بین‌شون هست. ناخن های مانیکورشده مادرش، آرایش بی نقص و موهائی که حتی سفر با ترن نامرتب‌شون نکرده در مقابل لباس خواب سبز و پر از لکه نالان.

اونا رو به حال خودشون می‌ذارم و از خونه می‌زنم بیرون. به زن‌های مرتبی که توی خیابون هستن نگاه می‌کنم. دلم می‌خواد چشمامو باز کنم و خودمو توی شهری ببینم که هیچکس رو نمی‌شناسم و هیچ مسئولیتی ندارم. کاش مرخصی بگیرم و برم یه جای دور. از خودم، ازین مرد قسی القلبی که می‌خواد زن و بچه‌شو بذاره و بره تفریح بدم می‌آد. معده‌ام می‌سوزه

شاید از عذاب وجدانه.

نیمه شب برمی‌گردم خونه. همه حس‌های بد رو بیرون در جا می‌ذارم.

همه توی سالن خوابیدن. زنم روی کاناپه. مادرش روبه‌روش . پدرش روی مبل و بچه توی گهواره

محبت عجیبی توی دلم نسبت بهشون حس می‌کنم. مثه یه بچه مچاله می‌شم و روی فرش کنار اونا می‌خوابم.

***

از زیر چشم نگاه می‌کنم. فکر می‌کنه خوابم. بوی گند مشروب پیچیده توی خونه. خدا می‌دونه از کجا می‌آد؟ برم وایسم جلوش و بگم " آی داماد! معلومه تا حالا کجا بودی؟" ولی نه!

این مسئله بین دخترم و شوهرشه. فردا می‌گه مادرزنم دخالت می‌کنه. این همه مدت ساکت موندم و ریختم توی خودم که دخترم ناراحت نشه. توی ماشین که گفتم نالان دختر نازنینیه فقط نگاه کرد. تازه می‌گه نالان عوض شده. معلومه که عوض می‌شه. مگه خودت عوض نشدی؟ اما تقصیر دختر خودمه. همون موقع هم بهش گفتم گشتی، گشتی اینو پیدا کردی؟ ولی حرفمو گوش نکرد.

***

تکون نمی‌خورم. پشتم گرفته ولی بلند نمی‌شم. بذار فکر کنن خوابم. بی‌صدا گریه می‌کنم. می‌خوام نه مادرم ببینه و نه شوهرم. من دارو نمی‌خورم. می‌گه افسردگی بعد از زایمانه. تازه مادرم رو دعوت کرده و متحد شدن علیه من! می‌گن چرا پرستار نمی گیری؟ بچه‌مو بدم یه غریبه بزرگ کنه؟ از کارم استعفا دادم. بیرون هم نمی‌رم. کسی رو هم نمی‌خوام ببینم. یه دوست قدیمی زنگ زده بود، جوابشو ندادم. چی بگم؟ اون از عشق‌ها و هیجانای زندگیش می‌گه. من از چی بگم؟ از پوشک بچه؟

***

آهسته خرخر می‌کنم یعنی خوابم. سال‌هاست همین کارو می‌کنم. زنم که نق می‌زنه. دخترم که می‌رنجه و قهر می‌کنه می‌رم توی چمبره خودم. بدون دعوا و جر و بحث.

دخترم و زنم روی کاناپه خوابیدن و دامادم روی زمین ولو شده. توی ذهنم جدول حل می‌کنم. بالاخره شماره نه عمودی رو پیدا کردم!

***

توی گهواره با چشمای باز به صداها گوش می‌دم. طرف راستم مادرم. طرف چپ مادربزرگم. روبه‌روم پدربزرگ. روی زمین پدرم. همه خوابن. آیا چون من به دنیا اومدم همه‌شون این قدر ناراحت و آشفته‌ان یا زندگی کلا چیز مزخرف و ناراحت کننده‌ایه؟ من با دانسته‌ها و احساس‌های خودم به دنیا اومدم اما باید اونا رو فراموش کنم.

بزرگ شدن یعنی اینکه همه چی رو پاک کنی و از اول یاد بگیری. لرزش عجیبی حس می‌کنم بین این آدما!

***

صبح دوشنبه‌س. افراد خانواده بیدار می‌شن. کمرهاشون درد می‌کنه و بینی‌هاشون گرفته. هجوم افکار آشفته همه‌شونو بی‌تاب و پر از اضطراب کرده.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 ناصری 1395-07-11 12:38
سلام لطفا نقدکتابشون رادرسایت قراربدین ممنون
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی