پرینت

نیمکت (ساکورا نومیکو)

نوشته شده توسط یاسمن بهمن آبادی. Posted in ترجمه داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

نیمکت        ساکورا نومیکو

آن روز هوا کاملا بارانی نبود . غروب یکشنبه ای تاریک و روشن و البته آنقدر خاکستری بود که برای افسرده شدن کافی به نظر برسد اما نور برای دیدن کافی نبود. دختر جوان آن روز تعطیل بود و سرکار نرفته بود . پایش دردناک بود با این حال به راه رفتن ادامه داد . با آن که روزهای بیشماری را در همان مسیر از خانه به سر کار رفته و برگشته بود هنوز نفسش موقع راه رفتن به شماره می افتاد و پایش درد می گرفت و آزارش می داد . قدم زنان مسیر داخل پارک را طی کرد و با احساس علف های خیس زیر پایش آهی کشید و با تشویش به اطراف نگاهی انداخت انگار، اینطور سریع تر به مقصدش می رسید .
نیمکتش ، از قبل اشغال شده بود . یک سر نیمکت یک جفت کفش کتانی سفید و کثیف به چشم می خورد و در سر دیگرش یک دسته موی قرمز که از زیر یک دستمال سر سیاه مات رنگ و رو رفته به او چشمک می زد . یک نفر روی نیمکت او خوابش برده بود . ازآن همه روز ، همین الان می بایست یک نفر آنجا باشد .  روزهای قبل هیچ وقت کسی به این قسمت پارک نمی آمد . پسری نوجوان بود و دختر دوباره فکر کرد نه ، یک پسر دیلاق و دراز مو قرمز با یک شلوار جین کهنه و پاره پوره .  یک بچه پانک که داشت آنجا چرت می زد .  به نظرش جالب رسید که بخاطر سرگرمی با اردنگی او را از آنجا بیرون کند . بعد از بیست و هشت سال امر و نهی شدن و تحکم شنیدن حق این کار را داشت . صدای ناله ای آرام در خواب به گوش رسید ممممم... یک چشم عسلی باز شد ، پلک زد و پرسید " به چی زل زدی خانوم ؟" دختر ناگهان به عقب پرید و خجالت زده شد اما خیلی زود دلخوریش را به یاد آورد و شرمش را پنهان کرد و زیر لب گفت " روی نیمکت من نشستید "  صدایش خشن تر از روزهای معمول بود و خودش هم مثل مردها به نظر می رسید . پسر جواب داد " اسم تو جائی نمی بینم " . دختر جوان حس کرد تنفسش تند تر شده ، نیمکت با  اعلامیه ها پوشیده شده بود و دهها نام به صورت پراکنده ونامنظم روی آن نوشته شده بود . اگر خوب نگاه می کرد احتمالا اسم خود یا حداقل چیزی شبیه آن را می توانست پیدا کند . "چند سکه کمک می کنی خانوم ؟" با شنیدن این کلمات احساس کرد که بدنش منقبض شده است . همیشه از آدمهای ولگرد و پیر بدش می آمد و موقع رد شدن از کنارشان وحشت زده می شد . در برابرشان احساس ناتوانی می کرد و می خواست فرار کند و از اینکه به آنها حتی یک سکه نمی داد احساس گناه می کرد .
به دروغ گفت "پول ندارم"  . پسر می دانست که دروغ می گوید ، تازه مگر بقیه همیشه این را نمی دانستند ؟ او از حرف زدن با مردم بیزار بود ، چشمهایشان ، طوری  به او نگاه می کردند که انگار داشتند او را قضاوت می کردند . دختر کت بی اندازه گشادش را به اندام کوچکش نزدیک کرد . با خودش فکر کرد پسره لعنتی و یک دفعه فهمید که در چه وضعیتی است . یک پسر غریبه ، شاید مواد فروش یا معتاد شاید هم عضو یکی از باندهای خلافکار آدم کش در مقابل اوست ، تنها با آن جثه ریزش . خوب اگر وضعیت از بد هم بدتر می شد می توانست خوب و محکم لگد بزند حتی با خشونت ... بینی اش را گرفت ، اما واقعا نمی خواست کسی را آنجا کتک بزند . پسرک ناگهان فکرش را از هم گسیخت " کاری هست که بتونم براتون انجام بدم ؟ رنگ کاری یا تعمیر ؟" و بعد یکدفعه به طرف او خم شد و گفت " می دونی ، واقعا با استعدادم " . دختر برای اینکه او را مجبور به واکنش کند گفت "خوب ، پس واسه چی تو خیابونی ؟" فکر کرد پسرک الان چه غلطی می خواهد بکند ؟ او را بزند ؟ ادامه داد " برو یکی از این پناهگاه ها واسه خودت پیدا کن " . پسر جواب داد "حتما ، البته اگه بخوام با یه مشت پیر پاتال احمق بخوابم " بعد از جایش بلند شد ودستهایش را کش داد و باعث شد تی شرت فرسوده اش بالا برود وشکمش عریان شود . " فکر کنم از خوابیدن باهاشون همیشه یه پولی گیرم بیاد " .
-اوه ! دختر نتوانست از لرزشی که به خاطر تصور اینکار در ذهنش آمده بود جلوگیری کند . پسر از جایش بلند شد و او وحشت زده یک قدم عقب تر  رفت . "آروم باش ، نمی خوام کیفتو بزنم " و به زیر نیمکت خم شد تا یک کوله پشتی کثیف را بردارد و گفت " اگه اینقدر نگرانی می خوای تا خونه ات برسونمت ، مثه یه بادیگارد ، ها؟ یه خانوم خوشگل مثه شما نباید تنها باشه "
"نه ، متشکرم ." پسر در حالیکه دوباره به طرف او خم شده بود گفت " شاید هم دوست داری با من بخوابی " و او با خشونت گفت "نه" و عقب تر رفت . نفسی عمیق کشید و سعی کرد خودش را آرام کند . ناگهان گفت " می دونی - در حالی که خودش هم مبهوت بود – اگه اون چرندیات رو بس کنی بیشتر میشه باور کرد . از وقتی که اون دهن گشادت رو باز کردی  دارم اذیت می شم " . پسر شوکه شده و هراسان به او زل زد و او بی اختیار دهانش را با دستش پوشید . فکر کرد از فرصت استفاده کند و از آنجا دور شود . لعنتی ، پایش هنوز درد می کرد و آن مه لعنتی باعث شده بود دور شیشه عینکش را بخار بگیرد . صدای قدمهایی را پشت سرش شنید . پسر داشت دنبالش می آمد . این دیگر معرکه بود ، فقط همین را کم داشت آن هم با این پای دردناکش . اصلا نمی دانست چرا از خانه بیرون آمده است . " هی ، خانوم ، یه دقه واستا " اما او به سرعتش افزود . "  یه خورده مهربون باش یه دقه واستا ، خوب؟" اما جوابی نشنید . "خیلی خوب ، ممکنه لطف کنید چند لحظه به حرفهای من گوش کنید ؟ هیچ احساس ترحمی به من نمی کنید ؟" صدای پسر او را مبهوت کرد . صدایش واقعا غمگین بود . اما نه ، به خودش گفت این هم فقط یک قصه است و پسرک دارد ادا در می آورد . اما با این حال از رفتن ایستاد . پسر نفس زنان خود را به او رساند و گفت  " خوب پس اینطوری میشه توجه تو رو جلب کرد " . ریه اش به خس خس افتاد . دختر در حالی که به کفشهایش نگاه می کرد گفت " من حتی اگه هم می خواستم نمی تونستم بهت کمکی بکنم . داستان سوزناکت رو برای یه نفر دیگه تعریف کن " و احساس کرد شرمی آشنا پشت سرش را می گزید .  پسر گفت " هر کاری بخوای برات انجام می دم " . چشمهای پسرک عقب و جلو حرکت می کرد و انگار در نگاه او قفل شد و احساسی ناخوشایند به او دست داد ، روزهایی به یادش آمد که دروغ گفته بود و آن آدمهای بی چیز فقط از او چند سکه خواسته بودند اما او نداده بود . آن پسرک به نظر او خیلی بی پناه و بیچاره می رسید و تازه او فقط یک بچه بود که با آن تی شرت نازک و مرطوب در این هوای مه آلود احمقانه می لرزید . موهایش از زیر دستمال سر بیرون آمده و دو طرف صورتش حلقه زده بودند و واقعا لاغر بود . به نظر می رسید بیمار است . " من یه خورده پول احتیاج دارم . حتما کاری داری که برات انجام بدم " . با نگاهی پر از عجز و لابه ، به او زل زده بود . " باشه ؟ خواهش می کنم ، لطفا . من واقعا نمی خوام این بیرون باشم "  . دختر قبل از آنکه جلوی دهانش را بگیرد گفت " من ... " عینکش دیگر واقعا تار شده بود و موهایش روی صورتش ریخته بود و تنها چیزی که می خواست این بود که به خانه برود . " واقعا متاسفم اما نمی تونم بهت کمک کنم " و به راه رفتن ادامه داد . پشت سرش صدایی نمی آمد . بی آ نکه بخواهد ، رویش را برگرداند . پسرک خود را روی نیمکت پهن کرده بود و کوله پشتی روی زمین پرت شده بود . لعنتی ! می خواست به او کمک کند اما ... درست است به خودش می گفت ، او را با خود به خانه ببر و درست وقتی داری اخبار را نگاه می کنی کیفت را می زند یا به تو تجاوز می کند شاید هم کشته شوی . هیچ مهم نیست چقدر بی گناه به نظر می رسد .. . دختر داشت به روزهای بچگی اش فکر می کرد . مادر او را در کت و شال گردن و دستکش می پوشاند . به او می گفتند با غریبه ها حرف نزن ، طبق اصول رفتار کن ، مشروب نخور ، سیگار نکش ، با مردان غریبه سکس نداشته باش ، به آدمهای ولگرد اجازه نده بفهمند پول داری ، با مردهایی که توی خیابان جار و جنجال راه می اندازند حرف نزن . این کار را انجام نده ، آن کار را انجام نده ، نکن ، نکن ،... زندگی روزمره و کسالت بارت را ترک نکن .
احمق نشو دختر!  مهم نیست که مثل فرشته ها به نظر می رسد ،همه آدمها در زیر این ظاهر، شیطانی پنهان  دارند . همیشه دوست داشت تاثیر گذار باشد . تاثیر گذار وبی خیال مثل همه کسانی که با آنها مدرسه می رفت . کسانی که همه دوستشان داشتند ، موقع ناهار روی میز ها می پریدند و می رقصیدند یا معلمهای جوانتر را دست می انداختند و با متلک پرانی خود آنها را از خجالت سرخ می کردند .  می خواست کسی باشد کاملا غیر از آن چیزی که بود ، اما همیشه گوشه ای کز می کرد و با کسی حرف نمی زد و می ترسید که به او بخندند . خاطرات سالهای دور در سرش انباشته شده بود . یادش می آمد  آفتاب داغ و تب دار روی گردن برهنه اش می تابید و او از آفتاب سوختگی می ترسید .  درد گوشهایش را به یاد آورد بخاطر سر وصدای آن همه آدم که فریاد و هیاهو می کردند  و نیمکتهای کهنه و کثیف محوطه کافه تریا را به یاد می آورد که آنها دوباره آنجا بودند و او در میان جمعیت بود . دستی آشنا به طرفش دراز شد و او روی خود را برگرداند و به زیر سایه درختان پناه برد و تقریبا با وحشت از آنجا فرار کرد . خجالت آور بود . احمق و ضعیف بود . هیچ وقت نمی توانست مثل آنها باشد . قطره ای آب روی بینی اش چکید . باران داشت شروع می شد . پسرک عطسه کرد و یک دفعه شروع به لرزیدن کرد . می توانست کاری برایش بکند ، نمی توانست ؟ به طرف نیمکت به راه افتاد در حالیکه کتش را با تشویش و با حالتی عصبی می کشید . کیف پولش را از جیبش بیرون کشید و چند اسکناسی که همراه داشت درآورد " پول زیادی نیست اما ... " . پسرک دوباره روی نیمکت دراز کشیده بود ، خود را بالا کشید و گفت "من فقط داشتم شوخی می کردم خانوم ، احتیاجی به پول شما ندارم " .
" من پول کافی دارم ، لطفا بگیرید " . پسر آنقدر به او نگاه کرد تا رویش را برگرداند اما هنوز دستش را دراز کرده بود . بالاخره اسکناسهای را از دستان لرزان او گرفت و با ملایمت گفت "متشکرم" . دختر روی نیمکت دست می کشید و پسرک با امیدواری به او نگاه می کرد " بیا ، بشین ، بارون هنوز اونقدر شدید نشده " اما وقتی دختر تردید کرد ادامه داد " کجا کار می کنی ؟ حتما پول خوبی می گیری " !؟ " آه ، من توی یک انتشارات کار می کنم . ویراستارم " وزنش را روی پای دیگرش انداخت . واقعا درد می کرد . " منظورت اینه که روی کتابها کار می کنی ؟ " و لبخند زد . در حالی که از یک کتاب نقل قول می کرد گفت " آن روزها بهترین و بدترین روزهای زندگی من بودند " و در همان حال به او چشمک زد .
دختر گفت " بیشتر روی دست نوشته هایی کار می کنم که امروزی هستند " این حرف را بدون اینکه فکر کند زد و لبخند کوچکی به لب آورد . " متوجه ام " و دختر ناگهان حس کرد او را محکم بسته اند . یک شوخی احمقانه بود و او هم یک احمق بیشتر نبود . البته که پسرک هم از این خبر داشت و او را دست می انداخت و خودش هم طوری رفتار کرده بود که احمق به نظر برسد . سریع گفت "متاسفم  نمی خواستم  مسخره ات کنم . می دونم که داشتی شوخی می کردی . فقط اون چیزی رو که میدونستی گفتی و من هم می دونم که چیز دیگه ای نمی دونستی . منظورم ، منظورم این نبود .... " هوای سرد ریه اش را چنان به سوزش درآورد که سعی کر خود را آرام کند .
"هی ،آروم باش" و خود را به دختر نزدیک تر کرد اما وقتی دید که او از این کار یکه خورده بی حرکت سر جایش نشست و ادامه داد " تو خیلی بنظر زیبا می رسی منظورم اینه که واقعا زیبائی . من فکر می کردم یه ویراستار ، خوب ... می دونی ... بیشتر شبیه یه کتابدار پیره ، یا چیزی شبیه اون " . دختر داشت فکر می کرد چرا این پسرک به او نمی خندد . نکند دیوانه باشد ؟ " راستش تو مثل کتابدارها عینکی هستی اما یه جورایی ... به نظر خیلی جوونتر می آیی " شانه هایش را بالا انداخت و ادامه داد " اگه از حرفم ناراحت نمی شی ، هم سن من به نظر می رسی " دختر در حالیکه عینکش را به بالای برآمدگی بینی اش فشار می داد زیر لب گفت " من بیست و هشت سالمه " .
پسر با سرخوشی گفت " واقعا ؟ خیلی جوونتر به نظر می آیی . خوب من دارین ام " و بعد دستش را به طرف موهایش برد تا یک حلقه موی قرمز را پشت گوشش جمع کند . دستمال سر سیاه دسته ای از موهای بلند او را عقب نگه داشته بود اما دختر مطمئن بود که مثل موهای خودش همیشه یک رشته از آنها هیچ وقت درست سر جایش نمی ایستد . " خیلی ها منو داری صدا می کنن . فکر می کنم جالبه  " شانه هایش را بالا انداخت و گفت " و تو؟ " دختر گفت " من ... اریکا هستم " و با حرکت سر گوئی تصدیق می کرد ادامه داد " بعضی موقع ها منو اری صدا می کنن "  و ناگهان صدای خنده خفه ای را شنید " انگار خیلی هم مطمئن نیستی! " و او هم در عوض بی هیچ حرفی فقط شانه بالا انداخت . " اری ؟ ها ؟ یه جورائی واسه یه ویراستار بامزه به نظر می آد " و مثل یک توله سگ با اشتیاق به او لبخند زد . " تا به حال هیچ کتابی نوشتی ؟ " اریکا از خجالت سرخ شد . شاید از وقتی که نوجوان بود تا بحال سرخ نشده بود . " من ؟ نه،  سالهاست که چیزی ننوشتم ، راستش اصلا همچین مهارتی ندارم " یک قطره باران روی صورتش خورد . دارین گفت " انگار دیگه بارون شروع شده ، خوب اری ، باید برگردی خونه " بعد از جایش بلند شد و با تعظیم غرائی رو به اریکا گفت " بانوی من از مصاحبت با شما خوشوقت شدم " . اریکا در حالیکه بر می خاست و روی شلوارش دست می کشید پرسید " چرا قبلش اونطوری با من حرف زدی ؟ " و دارین چشمکی زد و گفت " بنظر سرد و خشن بنظر می رسید، نه ؟ " یک دفعه لرزشی از سرما لاف زدن هایش را از بین برد. " نه احمقانه به نظر می رسید "  . اریکا زیر کتش بلوزی نازک و زیر آن یک پیراهن و زیر پیراهنی پوشیده بود . قدم زدن هم او را کاملا گرم کرده بود اما دارین داشت یخ می زد ... کتش را بیرون آورد ، کهنه و بزرگ بود . آن را از یک فروشگاه لباسهای دست دوم خریده بود . " اینو بگیر " و کت را به طرف او دراز کرد . "تو این سرما سینه پهلو می کنی " .
" مگه نمی دونی همیشه یه آقا کتشو به یه خانم می ده ؟ "
" نه ، من که هیچ وقت همچین مردی ندیدم "
" پس معلومه که هیچ وقت یه مرد واقعی ندیدی " و کت را به او برگرداند اما اریکا سر تکان داد . دارین با اعتراض گفت " من نمی تونم این کت و پول رو با هم ازت قبول کنم " . اما او با لبخند جواب داد " قبول می کنی . حداقل بذار فکر کنم امروز یه کار خوب انجام دادم " و فکر کرد که دارین واقعا بچه خوبی است . " پس اجازه بده تو رو تا خونه برسونم " . اریکا وحشت زده شد . خونه ... " قول می دم جلوی خونه ازت جدا شم . بدون بوسه شب به خیر " . این بچه دراز داشت او را دست می انداخت . " من واقعا نمی خوام جیبتو بزنم ، قسم می خورم . تو با من خیلی مهربون بودی " . اریکا صدایی در سرش می شنید که می گفت این کار را نکن . با تردید گفت " خیلی .... خیلی خوب " دارین به او لبخند زد در حالیکه کت هنوز در دستانش بود و او گفت " خوب بپوشش داری می لرزی " . کت را به تن کرد و بالاخره لرزش قطع شد . آنها در حال ترک پارک بودند که  باران با شدت شروع به باریدن کرد . وقتی قدم به پیاده رو خیس گذاشتند پسرک با گلایه گفت " ولی تو بیشتر از من به این احتیاج داری " و اریکا در پاسخ گفت " نه ، من خوبم ، واقعا بارون رو دوست دارم " و با لبخندی اضافه کرد " عادت دارم . همیشه کتم رو به دوستم آنی می دم " و با تکان دادن سر موهای قهوه ای بلندش روی شانه هایش ریختند ، خیلی مرتب نبودند اما چندان هم بهم ریخته نبودند . از خیابان گذشتند . باران دم به دم شدیدتر می شد . با ضربه می بارید و آن مه احمقانه و بعد قطره های بیشتری می بارید. جمعیت زیادی در ایستگاه اتوبوس ازدحام کرده بود . اریکا از کنار دیوار خانه ها راه می رفت . بچه ها با صدای ریزی جیغ می کشیدند ، مردان به صدای بلند به جوکهای بی مزه می خندیدند و همه از جلو و عقب او رد می شدند و با غرولند ، قطرات آب را به اطراف می پاشیدند . صدا بلند بود ، واقعا بلند و او می خواست گوشهایش را بپوشاند اما می دانست که همه به او زل خواهند زد ، مگر نه ؟ اوه ، مجبور بود از میان آن همه بدن رد شود که به او تنه می زدند ، او را لمس می کردند و احتمالا او سکندری می خورد ، پایش می لغزید و زمین می خورد و ... " هی ، حالت خوبه ؟ " اریکا ایستاد ، دقیقا چند قدم آنطرف تر از ایستگاه و گفت " آ ...آره خوبم " و تازه فهمید که در آن غوغا صدایش را نمی شنود به همین خاطر با صدای بلند تری گفت " آره " و خود را به طرف نرده های حائل خانه ها عقب کشید تا هر چه می تواند از آدمهای توی پیاده رو خود را دور کند . آهی از سر آسودگی کشید . دارین کنار او آمد و باعث شد جلوی دید اریکا را بگیرد تا مردم را نبیند . اریکا سعی کرد با آرامش و به آهستگی قدم بردارد اما تا وقتی که بالاخره به قسمت دیگر خیابان رسیدند تقریبا در حال دویدن بود . دارین هنوز به او نگاه می کرد و گفت " تو واقعا حالت خوبه ؟ " . اریکا زیر لب گفت " از آدمها خوشم نمی آد ، از این ازدحام جمعیت متنفرم ، خیلی پر سر و صداست " دارین خیلی به او نزدیک بود . اریکا بدون اینکه بفهمد خود را عقب کشید و وقتی او دوباره نزدیک تر نشد نفسی عمیق کشید . " ما الان تنهائیم ، می تونی آروم باشی " . اریکا متوجه شد که به طرز نفرت انگیزی از او بلند تر است . احتمالا هنوز هم در حال رشد بود . در مقابل او احساس کرد واقعا کوتاه است . با خوشحالی از اینکه موضوع را عوض کند گفت " اینجا آپارتمان من است " . دارین شروع به بیرون آوردن کت کرد که او سر تکان داد . بادی سرد می وزید و اریکا با وجود چند لایه لباس شروع به لرزیدن کرد . تمایل نداشت خیلی ساده از او جدا شود به همین خاطر گفت " می خوای برات چای یا چیز دیگه ای بیارم ؟"
" نه ، خوبه .  واقعا بخاطر کت و چیزهای دیگه ممنونم . مطمئنی که اینو نمی خوای ؟ " . اریکا سر تکان داد و گفت " تو واقعا بچه خوبی به نظر می آیی . اما چرا تو خیابونی ؟ " و او در حالیکه لبخند می زد گفت " یه فراری معمولی ، دعوا با پدر و مادرم بخاطر چیزای احمقانه و حالا هم اینجام " . اریکا فکر کرد که او حتما چیزی را پنهان می کند . اما به هر حال برخلاف چیزی که فکر می کرد او معتاد و خلافکار یا یک بچه پانک نبود . در این لحظه بیشتر برایش متاسف بود تا اینکه از او بترسد و خیلی هم با او مهربان بود . به طرف در ورودی ساختمان رفت تا آن را باز کند دارین آن را برایش باز نگه داشت تا از آن رد شود. اریکا در حالی که از پله بالا می رفت صدای باران را می شنید که چطور روی زمین می کوبید . دارین از پشت سرش گفت " فکر کنم کلماتی برای گفتن باشه ... آه! جدائی چنین اندوه شیرینی است !؟" و اریکا دید که دستش را به سوی او دراز کرده و او با کنجاوی به آن خیره شد . لحظه ای گذشت و او دستش را پس کشید . " خوب ، درسته تو از آدمها خوشت نمی آد مگه نه ؟" و با معصومیت دستش را بالا برد . " تو باید در این باره حتما با کسی مشورت کنی . می دونی ، واقعا جای تاسفه دختر جذابی مثل تو اینقدر ترسو باشه " . با این جمله پاشنه هایش را چرخاند و دروازه بسته شد . اریکا همانجا ایستاد و دید که او بی عجله روی پیاده روی خیس قدم بر می دارد . فکری  درون ذهنش می خزید . فکری احمقانه . شبیه آنهایی که فقط توی فیلمهای بدرد نخور نتیجه می داد یا بدتر از آن در کتابهای بدی که خوانده بود . دستی که به طرفش دراز شده بود را بخاطر آورد و روزهای آفتابی دور را و اینکه چقدر ترسو بوده است . به خودش می گفت یکبار هم بدون فکر عمل کن . او آدم خطرناکی نیست . مهربان تر از آن است که خطرناک باشد . این کار را بکن ... قبل از آنکه درباره اش فکر کند گفت " صبر کن ... دارین ! " با قدمهای ناقص از پله ها پائین آمد و سعی کرد پایش لیز نخورد و دروازه را باز کرد و وقتی که او بالاخره رویش را برگرداند گفت "بارون خیلی شدیده تو نمی تونی روی اون نیمکت بخوابی ... " و ناگهان شهامتش ته کشید ، چشمهایش را به هم فشرد و کلمات را به زور بیرون داد . " می تونی امشب رو اینجا بمونی " . لعنتی ، عرق کرده بود . تو الان یک فرد بالغی اری ، چرا هنوز اینقدر ترسو هستی ؟ مثل بچه ها ...
"متشکرم " . ار یکا چشمهایش را باز کرد و دید درست روبروی او ایستاده ، نزدیک اما نه خیلی نزدیک و فهمید چشمهای دارین سبز رنگ است . " خواهش می کنم " و از پله ها بالا رفت . نمی خواست  از او فاصله بگیرد اما عادتی همیشگی او را مجبور به این کار می کرد . " فقط برای یه شب " .
" البته ، فقط یه شب " . " و به کسی هم نگو " . دارین در حالیکه یک ابرویش را بالا برده بود لبخندی زد و گفت " چرا ؟ نکنه همیشه پسرای تو خیابون رو می آری خونه ات؟ فکر می کنی حسادت کنند ؟ " و به نگاه افسرده اریکا که به او دوخته شده بود با صدای بلند خندید . اریکا با اوقات تلخی گفت " معلومه که نه " و در همان حال از پله ها بالا رفت . آپارتمان او طبقه چهارم بود و از آسانسور کهنه و زهوار در رفته آنجا می ترسید حداقل به این خاطر که نمی خواست خیلی نزدیک همسایه هایش قرار گیرد . " من نمی خوام کسی ازم چیزی بدزده یا بهم تجاوز بکنه و بعد هم منو بکشه " و بی اختیار دستش به طرف دهانش رفت . " منظورم اینه که تو این کارو نمی کنی ، یعنی ... نمی تونی " و بالاخره آنرا با جسارت تمام کرد " تو فقط یه بچه ای " . هر چند قسمت آخر جمله را بیشتر به خودش گفت تا به او . " و .... با خودم  چاقو دارم " . دارین خندید . دست او همچنان جلوی دهانش بود و احساس کرد از خجالت آب می شود . "چاقو؟ چقدر بامزه ای " و با دهان بسته  نخودی خندید . " بامزه ؟ " برای اریکا این کلمه غیر منتظره بود . " بیشتر مردم تو این مواقع می گن دیوونه یا بیمار روانی ، تو ... واقعا عجیبی "  .
" من چیزهای بدتر از چاقو تو خیابون دیدم " . اریکا همینطور گفت "البته" . بالاخره به طبقه چهارم رسیدند و او کلیدها را از جیبش بیرون آورد . " چیز زیادی برای خوردن ندارم و فقط یه کاناپه کوچک واسه خواب هست اما بهر حال ... بهتر از بارونه ، خوب ؟ " . در باز شد و دارین را به خانه اش راه داد و گذاشت روی آن کاناپه کوچک لم بدهد و هر چه که می خواهد از تلویزیون تماشا کند . اریکا خود را در آشپزخانه مشغول کرد . البته آنجا خیلی هم شبیه آشپزخانه نبود ، فضائی بود در گوشه اتاق نشیمن که آن را تبدیل به غذاخوری کرده بود . آشپز خوبی نبود اما اما وقتی چیزهای ساده ای مثل ماکارونی می پخت به اندازه کافی قابل قبول بودند ، هرچند مدت زیادی بود که برای کسی غذا درست نکرده بود . اما الان پیش خدمت این توله کوچولو شده بود . اریکا فکر می کرد که چه چیزی دارین را مجبور به ترک خانه کرده است . حتما یک چیز مبتذل و یا یک عصبانیت احمقانه مربوط  به این سن وسال . متاسفانه این جزو داستانهایی نبود که موقع کار مجبور به خواندن آن ها بود . او می بایست یک فراری باشد که از دست مافیا خود را گم و گور کرده  یا آدم برجسته ای که به خاطر یک سوءتفاهم رانده شده است . اما متاسفانه بیشتر قصه های زندگی هیچ شباهتی به کتاب ندارند . همیشه چیزهای تکراری ، روزها یکی پس از دیگری ، کار تکراری و غذای هر روز مثل دیروز و هدر رفتن وقت، سریع و سریع تر تا وقتی که شب برسد و در رختخواب به ساعت نگاه کنی و بدانی که هر ثانیه آن که می گذرد برگشت ناپذیر است . ناگهان از دهانش پرید و گفت " می دونی "  – فقط برای پر کردن سکوت، برای آنکه او را از افکارش بیرون بکشد –  " اگه تو واقعا می خوای چیزی از من بدزدی من پول زیادی ندارم . من اون کت رو هم به قیمت دو دلار از یه دست دوم فروشی گرفتم " . دارین د ر حالیکه به او نزدیک شده بود گفت " نه واقعا چنین خیالی ندارم " . اریکا  کنار اجاق گاز رفت و به قل قل قابلمه چشم دوخت . آن پسرک دیلاق و دراز همچنان آنجا ایستاده بود . " چه بوی خوبی داره " و به طرف سالاد آمد تا تکه ای گوجه از آن بردارد . اریکا غر زد " نکن " و در ذهنش خود را تحقیرکرد که چطور آنقدر بچه گانه رفتار می کند . " اسپاگتی تقریبا آماده شده " .
" همیشه عینک می زنی ؟ " . اریکا پلک زد و گفت " فکر کنم آره ، البته وقتی کوچکتر بودم عینک نمی زدم اما الان ..." و با خودش فکر کرد الان همیشه باید آن را کنار وان حمام بگذارم تا  فراموش نکنم صبح به چشمم بزنم . چقدر رقت انگیز به نظر می رسید . " شرط می بندم بدون عینک خیلی جذاب  بشی " . اریکا رویش را برگرداند ، قابلمه سس را از گاز برداشت و ابرویش را بالا انداخت و نگاهی طولانی به آن بچه موقرمز انداخت تا برای یک لحظه احساس کند یک احمق گنده است ، اما فایده ای نداشت و او در مقابل نیش خود را باز کرد و خندید . در حالیکه دستکش فر را از دستش بیرون می آورد قبل از اینکه سوالش را بپرسد یک یا دوبار پلک زد و پرسید " می خوای منو بلند کنی ؟ واقعا مثل یه داستان عاشقانه مسخره بنظر می آد " . دارین در حالیکه سرش را تکان می داد گفت " فکر می کردم همه زنها از اون چیزهای عشقی پر از گل و بلبل خوششون می آد " و اریکا دید که او به اتاق نشیمن برگشت . حتما  فهمیده بود که غذا به این زودی حاضر نمی شود . ایستاد تا به مجموعه عکسهای او ، گلهای کوهی و مجسمه ها و دیگر چیزهایی که نظر اریکا را جلب کرده بود نگاهی بیندازد . با فریاد پرسید " هی ، اریکا این عکسهای کیه ؟ " اریکا بیرون آمد . یکی از عکسهای بود با یک پسر قد بلند و خوش قیافه آسیایی وموهای مش کرده .  پسر داخل عکس دستش را دور شانه های او قلاب کرده بود و او با حالتی عصبی به دوربین لبخند می زد . " آه ، دوست پسر قبلی ام ، اسمش مارکه ." دارین با ناباوری پرسید " هنوز عکسشو رو دیوار آویزون می کنی ؟ " . اریکا گفت "ما هنوز با هم دوستیم . رابطه مون مربوط به پنج سال قبله ، من رفتم کالج و بعد هم تصمیم گرفتیم تمومش کنیم . " مکثی کرد و ادامه داد " اون تو سالهای دبیرستان خیلی تلاش کرد منو اجتماعی کنه . هیچ وقت نفهمید چرا من نمی تونستم مثل اون زندگی جمعی داشته باشم. "  لبخند غمگینی روی لبش نقش بست و گفت " اون واقعا با آدمها احتیاج داشت ، من هم هیچ وقت اینو راجع به اون نفهمیدم ." دارین به نرمی گفت " یه جفت تو بهشت هم دقیقا با هم جور نیستن " . اریکا گفت " درسته  اما قطعا دوستی خوبیه . " دارین یک عکس دیگر را قاپید ، عکسی از اریکا و یک دختر مو بور . " این خوشگله کیه ؟ " . " اون آنیه ، بهترین دوستم " بعد سرش را تکان داد و گفت " همیشه کتش رو یادش می ره برداره . فکر کنم اونقدر کت من رو پوشیده که میشه گفت مال اونه " . دارین خندید و نگاهش روی آخرین عکس خیره ماند . مارک و ... آنی ، در یک رستوران در حالیکه دستهایشان دور همدیگر بود و در هم فرو رفته بودند . می خندیدند و به نظر می رسید مارک می خواست او را ببوسد . اریکا خط نگاهش را دنبال کرد . با حالتی تدافعی گفت " هر دوشون بهترین دوستهای من هستن " و چنان چشم غره ای به او رفت که گوئی می خواست او را شیر کند که خلاف آن را بگوید . " می تونم بگم اونها خیلی با هم خوشحال ترن تا با من ."
" واقعا برات مسئله ای نیست ؟ " . اریکا از آن نگاه دارین متنفر بود ، نگاهی که در چشم همه می دید ، نگاهی که از چشم همه آنها در طول پنج سال گذشته دیده بود . خوب که چی . آنها به هم زده بودند . و حتی وقتی آنی برای اجازه گرفتن آمده بود ، او اجازه داد. مارک و آنی واقعا تنها دوستان او بودند و اگر با هم خوشحال تر بودند پس دیگر چه اهمیتی می توانست برای او داشته باشد ؟ چرا هیچ کس حرف او را باور نمی کرد که این مسئله او را اذیت نمی کند ؟ آن وقت متعجب بودند که چرا اینقدر از آدمها متنفر است . آنها هیچ وقت عوض نمی شدند . هیچ وقت هیچ چیزی نمی فهمیدند .  رفت تا عکس را سر جایش بگذارد و ناگهان انگشتهایشان به هم برخورد کرد . به تندی دستش را پس کشید ، امیدوار بود متوجه نشده باشد . لعنتی ،  داشت کم کم بهتر می شد ... دارین به او زل زده بود . گیر افتاده بود. " دوست ندارم کسی منو لمس کنه " . حتی به نظر خودش هم احمقانه به نظر می رسید . تصمیم گرفت وضعیت را کاملا عوض کند و رویش را برگرداند و وانمود کرد به طرف آشپزخانه می رود . دارین دست آویزان او را گرفت ، مثل گربه ای که روی کلاف نخی جست بزند . وقتی اریکا با دست آزادش سعی کرد به او سیلی بزند ، به نظر نمی رسید که ناراحت شده باشد و دست دیگرش را هم گرفت و او را مجبور کرد روبرویش بایستد . به آرامی پرسید " بهت تجاوز شده ؟ " طوری آرام پرسید که انگار راجع به وضع هوا سوال می کرد. اریکا با فریاد گفت " چی ؟ نه !" و شروع به تقلا کرد . خوب از اول هم می دانست که چقدر از او قویتر است اما مواجه شدن با این قضیه چیز دیگری بود. داشت کم کم می ترسید ، فقط کمی ، ناگهان ریه اش منقبض شد ، هر چقدر نفس می کشید فرقی نمی کرد هیچ هوایی وارد ریه اش نمی شد . " بذار برم ، واقعا نشده ... " . دارین زیر لب گفت " اما طوری رفتار می کنی که انگار این اتفاق افتاده " . اما او را رها نکرد و ادامه داد " می دونی که خوب نیست آدم این چیزا رو پنهان کنه ، مگه نه ؟ " اریکا گفت " هیچ چیز اینقدر مهیجی وجود نداره " . پاهایش دوباره شروع به درد گرفتن کرد و هیچ هوایی به او نمی رسید . " اگه بهت بگم ولم می کنی ؟" دارین رهایش کرد و او به عقب سکندری خورد . دستانی قوی او را از کمر گرفت و وقتی تعادلش را حفظ کرد خود را به عقب کشید و دستانش را دور خود پیچید . دارین گفت " من واقعا نمی خواستم بترسونمت ، اما می دونی ، می گن که باید با ترس ات روبرو بشی " .
" کسانی این حرفو می زنن که هیچ وقت خودشون این طوری نبودند ، غیر از اون آدمهای نرمال معمولا دورو بر من نمی چرخن تا اینجوری منو بگیرن ."
" تو تنها نیستی ؟ " . اریکا با خنده خشکی گفت " چه فرقی می کنه ؟ من تنهایی خیلی راضی ام . اصلا تحمل شلوغی رو ندارم ، حتی طاقت یه دست دادن ساده رو ... " . دارین او را گرفت . نه دستان و بازوهایش را بلکه خودش را . اریکا ناگهان تمام بدن خود را در یک آغوش تنومند دید و تنها کار معقولی که می دانست انجام داد : جیغ کشید و لگد زد . دارین اما به نظر می رسید که اهمیت نمی دهد و فقط او را محکم تر گرفت .  بیشترین تماسی بود که پس از مدتها، نمی دانست از کی ، با کسی داشته بود .  گرم بود . بوی خفیفی از باران هنوز روی لباسهایش به مشام می رسید . احساس خیلی خوبی داشت . به خاطر همین هم با شدت بیشتری تقلا کرد . اگر او با صدای بلند دلیل این ترس را به زبان می آورد مطمئنا هیچ کس باور نمی کرد . دلیل اینکه حتی نمی توانست کوچکترین تماسی را تحمل کند . احساس می کرد در حال غرق شدن است . دارین به نرمی و ملایمت گفت " به من بگو " . و او در حالیکه سعی می کرد خود را آرام کند گفت " هیچی نیست هیچی " . و دوباره تقلا کرد . گرم بود خیلی گرم . " اگه اینقدر به خاطرش عصبانی می شی حتما یه چیزی هست ."
" نه من فقط می خوام تنها باشم " . الان واقعا داشت عصبانی می شد . عصبانی از خود که این موقعیت را به وجود آورده بود ، عصبانی از او  و همه چیز. " فقط همین که گفتم " .
" اینقدر از نزدیک بودن به من ناراحت می شی ؟" . لعنتی ! چرا اینقدر با او مهربان بود ؟ باعث می شد که رفتن سخت تر شود . اریکا با هق هق گفت " آره ، ازت متنفرم ، بذار برم " . اما این حرف ها را خودش نمی گفت . گفتن این حرف ها واقعا احمقانه بود . یادش آمد که مادرش هم یک بار از او همین سوال را پرسیده بود . اینکه زندگی اش آن طور از آب درآمده بود ناراحت کننده بود ؟ دیدن پدر و مادر وقتی بر سر همدیگر فریاد می زدند ناراحت کننده بود ؟ از اینکه با مادربزرگی سخت گیر و خشکه مقدس بزرگ شده بود آزرده بود ؟ و او در جواب گفته بود نه مادر ، ناراحت کننده نیست به هیچ وجه . اگر اینطور بود مدتها پیش آن را فراموش کرده بودم . چه اهمیتی داشت به او بگوید چند بار در تنهایی در رختخواب خود اشک ریخته است ؟ ویا چقدر جریحه دار شده وقتی در بازیهای گروهی همیشه به عنوان آخرین نفر انتخاب شده است ؟ همه به او می خندیدند ، همیشه . چه فرقی می کرد اگر اعتراف می کرد آنقدر ضعیف بوده که این چیزها او را به گریه انداخته بود ؟ " من اهمیت نمی دم ، اهمیت نمی دم ، هیچ وقت برام مهم نبوده " . با هق هق ادامه داد " نه ناراحت نمی شم چون اجازه نمی دم ناراحتم کنه ، من هیچ احساسی ندارم " . گریه می کرد و واقعا آزرده و رنجیده بود ، خیلی زیاد . گلویش فریاد می زد و چشم هایش جائی را نمی دید . این همان چیزی بود که نمی خواست به آن اعتراف کند ، ضعف و ناتوانی . دارین با نجوایی آرام گفت " ش...ش" . و به نرمی او را به خود فشرد آنقدر ملایم که او تقریبا باورش کرد . آغوش او گرم بود آنقدر گرم که اریکا نمی خواست آن را ترک کند . به خود می گفت نمی بینی ؟ حقیقیتی که همیشه از آن خبر داشت اما هیچ وقت آن را به زبان نیاورد . اگر کسی را لمس می کردم ، اگر می گذاشتم کسی اینطور مرا درآغوش بگیرد ، هیچ وقت نمی خواستم از او جدا شوم . همان بهتر که هیچ وقت کسی را لمس نکنم ، بهتر که فکر کنم همه آنها نفرت انگیزند ، افکار احمقانه آنها ، فریادها و دستهای کثیفشان . تنها زندگی کردن بهتر است . با این فکر زانوی خود را به شکم او فشار داد و موجی از گناه در خود حس کرد وقتی صورت او را دید که از درد به هم پیچید . تقصیر خود او بود ، نباید آن کار را می کرد ، باید او را رها می کرد . تقصیر او نیست اگر اذیت شده باشد و گفت " برو بیرون!" و ناگهان به خود آمد و فهمید که او رفته است . در به سرعت بسته شد . خلوت و انزوای گرانبهای او دوباره برگشته بود .
روز بعد برخاست و لباس پوشید . عینکش روی کابینت حمام بود . قابلمه و ماهی تابه هنوز روی گاز بودند ، غذا سرد و احتمالا خراب شده بود . وقتی از کنار ایستگاه اتوبوس می گذشت با بیچارگی گوشهایش را گرفت . سر و صدا چقدر زیاد بود . تا جائیکه می توانست به آن سوی خیابان پیچید و حتی نگاهش را از روی زمین بلند نکرد . در آن صبح خاکستری پارک خالی بود و قبلا هیچ وقت به آن فکر نکرده بود . یادش می آمد وقتی بچه بود پارک ها همیشه آفتابی بودند ، بچه ها می خندیدند و سگ ها پارس می کردند . چمن ها سبز سبز بودند . اما الان ساکت بود . به سمت نیمکت خود نگاه نمی کرد . آن چوب آشنا ، بهشت او ... . مطمئن بود که پسرک آنجا نیست . احساس گناه می کرد ، بخاطر رنجاندن یک غریبه و قلب خودش . گناهی دیگر . گرمای بازوان او را به یاد آورد که چطور قلب سرد او را سوزانده بود . برای لحظه ای در میان بازوان یک غریبه ، بی هیچ شهرتی که بر طبق آن زندگی کند ، بی هیچ غروری که از آن دفاع کند ، احساس کرده بود ...
مادرش همیشه می گفت که از مسیر خارج نشود . هیچ وقت با غریبه های رهگذر صحبت نکند ، هیچ وقت خود را با دیگران درگیر نسازد . و هیچ وقت فکر تغییر چیزی را به خود راه ندهد . زندگی ساده و کسالت بارش به حالت عادی برگشته بود . به همان مسیر تاریک پارک ، روزهای طولانی کار و شب ، برگشتن به آپارتمانش بعد از کار. فردا هم همانطور . بخشی از وجودش می خواست گریه کند . بخشی از آن تسلیم شده بود و بخشی دیگر هنوز به دنبال نوری قرمز رنگ روی نیمکت می گشت .

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی