پرینت

«ساندویچ ژامبون با نان چاودار» نوشته چارلز بوکفسکی قسمت1-علی امیرریاحی

نوشته شده توسط علی امیرریاحی. Posted in ترجمه رمان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

پي‌نوشت درباره عنوان کتاب: ترجمه تحت الفظي HAM ON RYE گوشت يا گوشت خوک بر روي نان سبوسدار است. البته کماکان HAM معناي ژانبون هم مي‌دهد. اما نکته‌اي که قابل ذکر است اينکه براي عنوان کتاب، تفسيرها و معناهاي مختلفي بيان شده. ظاهرا HAM ON RYE به لقمه‌هايي گفته مي‌شود که در زمان کودکي بوکوفسکي، بچه‌ها به مدرسه مي‌بردند تا در زنگ تفريح بخورند. همچنين گفته مي‌شود بوکوفسکي اين کتاب را در مقابل رمان نويسنده مهم هم عصرش سالينجر به نام CATCHER IN THE RYE (که به ناتور دشت ترجمه شده است) چنين نام نهاده. علاوه بر اين از آنجايي که RYE نام مشروب آمريکائي است ظاهرا HAM ON RYE به بازيگر بدي گفته مي‌شود که در مستي بهتر بازي مي‌کند، همچنين مزه‌ي گوش بعد از مشروب. در کنار اين‌ها، از آنجايي که اين رمان يک شبه اتوبيوگرافي است، عده‌اي معتقدند بوکوفسکي به زندگي خودش و گرفتار بودن مانند تکه گوشتي ميان دو نان، يعني خودش در ميان پدر و مادرش اشاره داشته. بنابراين ساندويج ژانبون، يا تکه گوشتي ميان دو نان، چندان ترجمه غلطي نيست. با اين همه از آنجايي که در زندگي‌نامه‌هاي مختلفي که از بوکوفسکي نوشته يا ترجمه شده است اين رمان وي را با همين عنوان «ساندويچ ژانبون با نان چاودار» ترجمه کرده‌اند، من هم همان را برگزيدم به چند دليل. اول اينکه معناي عنوان مذکور را در بر دارد، دوم اينکه رمان با اين عنوان در زبان فارسي شناخته شده است، و سوم اينکه  به گمانم لحن و آهنگ اين عنوان چندان با لحن کل کتاب بي ربط نيست.

قطعا احتمال دارد کساني باشند که ترجمه‌هاي بهتري از اين عنوان به ذهن‌شان خطور مي‌کند، در اين صورت مسرور کننده خواهد بود اگر با بنده در ميان بگذارند. م.

 

 

 

 

 

 

ساندویچ ژامبون با نان چاودار

نوشته چارلز بوکوفسکي-ترجمه علي اميررياحي

براي همه پدرها

1

 

اولين چيزي که يادم مي‌آيد، مخفي بودن زير يک چيزيست. زير يک ميز. من پايهي ميز را ميديدم، پاي آدم‌ها را، و بخشي از روميزي را که آويزان بود. آن زير تاريک بود و من آن زير بودن را دوست داشتم. به گمانم در آلمان بوديم، و من يک يا دو سال بيشتر نداشتم. سال 1922. من زير ميز حس خوبي داشتم و ظاهرا هيچکس از بودن من در آنجا خبر نداشت. نور روز تابيده بود بر روي فرش و پاي آدمها. من نور روز را دوست داشتم. پاي آدمها چندان جالب نبود، نه چنان‌که روميزي آويزان، نه چنان‌که پايه ميز، نه چنان‌که نور روز.

 

بعد، ديگر هيچ چيز نبود... و بعد يک درخت کريسمس. شمعها. پرندگان تزئيني: پرندههايي با شاخههاي کوچک توت بر منقارشان. يک ستاره. دو مرد درشت که دعوا ميکنند و فرياد مي‌کشند. آدمهايي که ميخورند. آدمهايي که هميشه در حال خوردناند. من هم. قاشق من خراب بود و من براي غذا خوردن مجبور بودم قاشق را با دست راست بردارم. اگر با دست چپ بر مي‌داشتم قاشق از راه دهانم منحرف ميشد. من دوست داشتم قاشق را با دست چپم بردارم.

 

دو نفر بودند: يکي درشت‌تر با موهايي فر، دماغي بزرگ، دهاني بزرگ و يک عالمه ابرو. آنکه درشت‌تر بود هميشه به نظر عصباني ميآمد، اغلب هم داد ميزد. آن يکي ريزه‌تر بود، ساکت، با صورتي گرد، رنگ پريده، و چشماني درشت. من از هردوشان ميترسيدم. گاهي شخص سومي هم آنجا بود، زني چاق که لباسي ميپوشيد با بندهايي در گلوگاه. او سنجاق سينهي بزرگي ميزد، و روي صورتش خال‌هاي گوشتياي داشت که ازشان موهاي کوچکي بيرون زده بود. همه او را «اميلي» صدا ميزدند. آنها آدمهاي خوشبختي به نظر نميرسيدند. اميلي مادربزرگ بود، مادر پدرم. اسم پدرم «هنري» بود، اسم مادرم «کاترين». من هيچ‌وقت به اسم صدايشان نکردم. من «هنري جونيور» بودم. اين آدمها اغلب آلماني صحبت ميکردند، و اوايل من هم.

 

اولين چيزي که از حرفهاي مادربزگ يادم ميآيد اين بود: «همتونو تو گور مي‌کنم»! اين را اولين بار وقتي گفت که ما ميخواستيم شروع کنيم به غذا خوردن، و بعدها بارها و بارها قبل از شروع غذا همين را تکرار کرد. خوردن به نظر خيلي مهم بود. ما پوره سيبزميني و آب گوشت ميخورديم، مخصوصا روزهاي يکشنبه. ما همچنين گوشت کباب شده، سوسيس آلماني،کلم آب‌پز، نخودفرنگي، ريواس، هويج، اسفناج، لوبيا سبز، مرغ، کوفته،  اسپاگتي با مخلوط نشاسته و گوشت، و همچنين پياز آب‌پز، مارچوبه، و هر يکشنبه کلوچه توتفرنگي و بستني وانيلي ميخورديم. براي صبحانه ما نان تست و سوسيس، کيک تازه يا وافل با بيکن و نيمرو داشتيم. و هميشه آن ميان قهوه بود. اما بهترين چيزي که من يادم ميآيد پورهي سيبزمينيست و آب گوشت و مادر بزرگ که ميگفت «هموتونو تو گور ميکنم!»

 

بعد از آنکه ما به آمريکا رفتيم، مادربزرگ اغلب به ديدن‌مان ميآمد، از پاسادنا تا لسانجلس با چرخ دستي قرمزش. ما اما به ندرت با فورد مدل تی‌مان به دیدنش می‌رفتیم.

 

من خانه مادربزرگ را دوست داشتم. خانهي کوچکي زير انبوه شاخههاي آويزان درختان فلفل. اميلي همه قناريهايش را در قفسهاي جداگانهاي نگه ميداشت. يک‌بار را به خوبي يادم است. حوالي عصر ميخواست روسري سفيدي را روي قفسها بيندازد تا پرندهها بتوانند بخوابند. بقيه هم نشستند روي صندلي و شروع کردند به صحبت. آنجا يک پيانو بود. من نشستم پشتش و کليدها را فشار دادم و به صداهاشان گوش کردم. آن کليدهاي انتهايي پيانو را بيشتر دوست داشتم، جايي که انگار ديگر به سختي صدايشان درميآيد – صدايي مانند افتادن تکههاي يخ روي يکديگر.

 

پدر با صداي بلند گفت: «بس کن ديگه!»

 

مادربزرگ گفت: «ولش کن بچه رو! بذار بازيشو بکنه.»

 

مادرم لبخند زد.

 

مادربزرگ ادامه داد:« اين پسره، وقتي خواستم از گهواره بلندش کنم ببوسمش خودشو کشيد بالا و يه مشت خوابوند تو دماغم.»

 

آن‌ها شروع کردند به صحبت کردن و من رفتم سراغ پيانو.

 

پدر پرسيد: «چرا نميدي اونو کوکش کنن؟»

 

بعد به من گفتند که ميرويم به ديدن پدربزرگ. پدربزرگ و مادربزرگ با هم زندگي نميکردند. به من گفته بودند که پدربزرگ مرد بدي است و دهانش بوي گند ميدهد.

 

«چرا دهنش بو گند ميده؟»

 

کسي جواب نداد.

 

«چرا دهنش بو گند مي‌ده؟»

 

«مشروب ميخوره»

 

ما سوار فورد مدل تي شديم و رفتيم براي ديدن پدربزرگ «لئونارد». وقتي ما رسيديم او ايستاده بود روي ايوان جلو خانهاش. پير بود اما کاملاً صاف ايستاده بود. او قبلا افسر ارتش آلمان بود و وقتي شنيده که سنگ‌فرش خيابانها از طلاست به آمريکا آمده بود. خيابانها آن‌طور که فکر ميکرد نبودند بنابر اين سرکارگر يک شرکت ساختماني شد.

 

کسي از ماشين پياده نشد. پدربزرگ با انگشتش به من اشاره کرد. يک نفر در را باز کرد. من پياده شدم و به سمت او راه افتادم. موهايش يک دست سفيد بودند، و بلند، و ريشش يک دست سفيد بود، و بلند، و وقتي نزديکتر شدم چشمهايش را ديدم که ميدرخشيدند، انگار آبي روشن، و به من نگاه ميکردند. من با کمي فاصله از او ايستادم.

 

گفت: «هنري! تو و من، ما همديگه رو ميشناسيم. بيا تو خونه.»

 

دستهاش را باز کرد وقتي نزديک شدم بوي گند نفسش رو شنفتم. بوي اذيت کنندهاي بود، ولي او زيباترين مردي بود که من در زندگي ديده بودم، برای همین ازش نترسیدم.

 

با او رفتم داخل خانهاش. مرا به سمت صندلياي راهنمايي کرد.

 

«بشين، لطفا. خيلي خوشحالم که ميبينمت.»

 

رفت به اتاقي ديگر. بعد با جعبه فلزي کوچکي برگشت.

 

«مال توئه. بازش کن»

 

من نتوانستم درپوش جعبه را باز کنم.

 

«بيا، بذار ببينم.»

 

او درپوش ظرف را شلتر کرد و باز برگرداند به من. من درپوش را برداشتم و آن زير يک نشان صليب شکل بود. يک نشان آلماني با يک روبان.

 

گفتم: «نه! پيش خودتون باشه»

 

گفت: «مال توئه. اين فقط يه نشان چسبوندنيه»

 

«مرسي»

 

«بهتره که بري، ممکنه نگرانت بشن»

 

«باشه. خدافظ»

 

«خداحافظ هنري. نه، صبر کن...»

 

من ايستادم. او دو انگشتش را کرد توي جيب جلويي شلوارش و به سختي يک زنجير بلند طلا کشيد بيرون. بعد ساعت جيبي و زنجير طلا را سمت من گرفت.

 

«مرسي پدربزرگ...»

 

آنها بيرون منتظر من ايستاده بودند، من داخل فورد مدل تي شدم و ما آنجا را ترک کرديم. در طول راه آنها درباره چيزهاي مختلفي حرف زدند. آنها هميشه حرف ميزنند، و آنها همه راه تا خانه مادربزرگ را حرف زدند. آنها درباره موضوعات مختلفي حرف زدند اما حتي يک‌بار هم از پدربزرگ چيزي نگفتند.

 

 

 

 

متن کامل کتاب با ترجمۀ علی امیرریاحی توسط نشر نگاه منتشر شده است. برای کسب اطلاعات بیشتر و سفارش اینترنتی، به لینک زیر مراجعه نمایید:

ساندویچ ژامبون 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+1 #1 محمدرضا قلیچ خانی 1392-03-27 21:22
با درود فراوان

با توجه به این که این بزگمرد همیشه مست بوده و از مستی لذت می برده و با توجه به توضیح مترجم محترم در ابتدای داستان، شاید بد نباشد اسم این رمان را بگذاریم،"در مستی نقش ام را بهتر بازی می کنم"! چون می دانیم که جهان صحنه نمایش است و ما بازیگران آن!
با احترام
قلیچ خانی
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی