پرینت

در جاده نوشته جک کروک برگردان: فریبرز نریمانی، بخش یکم

نوشته شده توسط فریبرز نریمانی. Posted in ترجمه

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

«در جاده» «On The Road»

نوشته «جک کروک» «Jack Kerouac»

برگردان: فریبرز نریمانی، بخش یکم

بار اولی که "دین" را دیدم هنوز خیلی از جدایی من و همسرم نگذشته بود. من تازه از شر یک بیماری جدی خلاص شده بودم که خیلی مایل به یادآوریش نیستم . فقط همین قدر بگویم که این بیماری یک جورهایی به این جدایی نکبتی و احساس به آخر خط رسیدن من مربوط می‌‌شد. با آمدن "دین موریارتی" آن بخش از زندگی من که اسمش را "زندگی در جاده" گذاشته‌ام شروع شد. پیش از آن خیلی وقتها آرزوی رفتن به غرب و دیدن آنجا را داشتم که همیشه در حد یک برنامه که هیچوقت به انجام نمی‌رسید باقی می‌ماند. دین بهترین پا برای سفر بود چون خودش در سفر و موقعی که پدر و مادرش در سال 1926 در راهشان به لس آنجلس از "سلت لیک سیتی" رد می‌شدند در یک ماشین اسقاطی به دنیا آمده بود. اولین خبرها را از او "چاد کینگ" به من داد. چاد چند تا نامه از او به من نشان داد که در یک کانون اصلاح و تربیت در "نیو مکزیکو" نوشته شده بودند. من به شدت به این نامه‌ها علاقه‌مند شدم چون در آنها بسیار ساده و دلنشین از چاد خواسته بود هر چه در مورد نیچه میداند و یا هر مطلب شگفت انگیز روشنفکرانه دیگری که بلد است را به اویاد بدهد. من و "کارلو" درباره این نامه‌ها صحبت کردیم و مشتاق بودیم که دین موریارتی عجیب و غریب را ببینیم. این صحبت مربوط می‌شود به زمانی او دین موریارتی امروز نبود. آن وقت او یک بچه "کانونی" پر رمز و راز بود. بعد خبر دار شدیم که دین از کانون خلاص شده و برای اولین بار به نیویورک می‌آید. همچنین شنیدیم که او تازه با دختری به اسم "ماریلو" ازدواج کرده.

یک روز داشتم در محوطه چرخ میزدم که "تیم گری" و چاد خبر دادند که دین در منطقه "کولد واتر" در هارلم شرقی یا همان منطقه اسپانیایی نشین هارلم ساکن شده. دین شب قبل برای اولین بار در زندگی با همسر تو دل برو و باهوشش وارد نیویورک شده بود.آنها درخیابان پنجاهم از اتوبوس "گری هوند" پیاده شده بودند و برای پیدا کردن جایی که چیزی بخورند خیابان را پیچیده بودند سمت راست و به رستوران هکتور رفته بودند و پولشان را صرف خریدن کیک‌های خوش آب و رنگ و نان خامه ای کرده بودند . از آن زمان به بعد این کافه تریا برای دین تبدیل شد به سمبل اصلی شهر نیویورک.

تمام این مدت دین چیزهایی شبیه به این را به ماریلو می‌گفت: "عزیزم، بالاخره اومدیم نیویورک. وقتی داشتیم از میسوری و مخصوصا اونجایی که از کانون اصلاح تربیت بونویل که من را یاد سختی‌های زندان می‌انداخت رد می‌شدیم تمام اون چیزهایی که تو فکرم بود رو برات نگفتم، ولی حالا دیگه باید تمام اینا رو بذاریم پشت سرمون، فقط به زندگی‌مون فکر کنیم و سریع باید به فکر نقشه‌هایی باشیم که واسه زندگی‌مون داریم..." و این حرف‌ها را همین‌طور با حال و هوای آن روزهایش ادامه می‌داد.

من با بچه‌ها به آپارتمان آنها در کولد واتر رفتم. دین در حالی که شلوارک پوشیده بود در را باز کرد. ماریلو از تخت پائین پرید. دین خرت و پرت‌های آپارتمان را به آشپزخانه منتقل کرده بود، شاید برای اینکه بتواند در حین حل و فصل مشکلات عشقیش قهوه هم درست کند. چون در زندگی دین هر چقدر هم به سختی سر و ته زندگی به هم می‌آمد، تنها یک مسئله مهم و مقدس وجود داشت که آن هم سکس بود. این را می‌شد در نحوه سر تکان دادن او در حالی که همیشه به زمین نگاه می‌کرد – درست مثل بکسوری که به حرف‌های مربیش گوش می‌کند- دید و با گفتن صد‌ها "بله"، "بله" و "درسته" باعث میشد که فکر کنید که دارد به تک تک حرف‌های شما گوش می‌دهد.دین من را به یاد جوانی‌های "جین آتری" می‌انداخت: باریک اندام، آراسته و مرتب با چشمان آبی و لهجه اصیل اوکلاهمایی. یک قهرمان با خط ریش چکمه ای از غرب برفی. در حقیقت او قبل از ازدواج با ماریلو و آمدن به شرق فقط درمزرعه "اد وال" کار کرده بود. ماریلو زن زیبایی بود با خرمنی از مو‌های بلوند که حلقه‌هایش مثل موج‌های دریای طلایی در هم پیچیده بودند.او روی لبه تخت نشسته بود و دست‌هایش را روی پایش گذاشته بود. چشمهای آبی تیره اش که نشان از اصالت روستایی او داشتند به نقطه ایی دور دست خیره شده بودند چون او در یک محله بد نام نیویورک بود که در غرب از آن شنیده بود و مثل تصویر زن‌های تحلیل رفته نقاشی‌های سورئال "مودیگلیانی" انتظار میکشید. اما جدا از شیرینی و جذابیت ،ماریلو بسیار کم حرف بود و می‌توانست دست به کارهای وحشتناکی بزند. آن شب همگی به سلامتی هم آبجو نوشیدیم و تا دم صبح صحبت کردیم. صبح، وقتی همه بی حرف دور میز نشسته بودیم و در نور خاکستری روز زیر سیگاری‌ها لب به لب پرشده بودند، دین با حالت عصبی بلند شد وشروع کرد به قدم زدن و فکر کردن و تصمیم گرفت کاری که باید انجام بشود این است که به ماریلو بگوید صبحانه را حاضر کند و خانه را جارو کند.من گفتم: " به عبارت دیگه میخوام بگم که ما باید تلاشمونو بیشتر کنیم. وگرنه دچار عدم ثبات و کمبود دانش و عدم شفافیت نقشه‌هامون میشیم." و از آنجا بیرون زدم. هفته بعد دین پنهانی به "چاد کینگ" گفته بود که باید از او نوشتن را یاد بگیرد. چاد به او گفته بود که من نویسنده هستم و برای مشورت در این مورد باید پیش من بیاید. در همین حین دین در یک پارکینگ اتومبیل مشغول به کار شده بود و در آپارتمانشان در "هوبوکن" با ماریلو دعوایش شده بود، خدا میداند چرا آنها به اپارتمان رفته بودند،و ماریلو چنان کینه او را به دل گرفت که علیه او بخاطر اعمال خشونت جنون آمیز به پلیس شکایت کرد ودین مجبور شد از خانه فرار کند. از آنجایی که دین دیگر جایی برای زندگی نداشت یک راست به "پترسون" نیوجرسی یعنی به جایی که من با عمه ام زندگی میکردم آمد. یک شب وقتی داشتم مطالعه می‌کردم در زدند. پشت در دین بود که خیلی محجوب در تاریکی راهرو ایستاده بود و می‌گفت : " سلام، منو یادت میاد؟ دین موریارتی . اومدم که به من نویسندگی یاد بدی ."

پرسیدم: "ماریلو کجاست؟"

دین گفت شاید تا حالا با خودفروشی چند دلار گیرآورده باشد و به "دنور" برگشته باشد." ... " خودفروشی ! "  

رفتیم بیرون تا یک لیوان آبجو بنوشیم چرا که نمی‌توانستیم پیش روی عمه‌ام که در اتاق نشیمن بود و روزنامه می‌خواند این گفت‌وگو را ادامه دهیم. عمه‌ام در همان اول که نگاهش به دین افتاد گفت که او یک دیوانه است. دوباره به دین گفتم: "ببین، من خوب می‌دونم که تو فقط برای اینکه یه نویسنده بشی پیش من نیومدی و تنها چیزی که من می‌دونم اینه که عشق نویسندگی مثل خوره به جونت افتاده "
دین گفت: "آره منظورت رو می‌فهمم و خیلی هم مشکل دارم اما چیزی که من می‌خوام اینه که بفهمم عامل‌های موثر برای فهم دوگانگی شوپن‌هاور و دریافت‌های درونی اون چی هستن و..." و همین‌طور به حرف‌هایش ادامه داد و چیزهایی گفت که نه من چیزی از آنها دستگیرم شد و نه خودش.
در آن روزها او واقعاً نمی‌دانست چه می‌گوید یعنی اینکه او یک بچه " کانونی" بود که دست به هر کاری می‌زد تا یک روشنفکر واقعی بشود و دوست داشت که به این سبک صحبت کند و کلماتی را که از روشنفکران واقعی شنیده بود بجا و نابجا استفاده می‌کرد. هرچند او آنقدرها هم کودن نبود و بعد از دوستی اش با کارلومارکس فقط چند ماه طول کشید که بتواند به جرگه کسانی که این چرندیات را خوب سرهم می‌کند بپیوندد. اما ما از نقطه نظر دیوانگی همدیگر رو خوب درک میکریدم. من پذیرفتم که تا موقعی که دین کاری پیدا کند در خانه ما بماند و علاوه بر این قرار گذاشتیم که هرازگاهی به سمت غرب برویم. این اتفاقات مربوط به زمستان سال 1947 می‌شود .

یک شب بعد از اینکه دین شامش را در خانه ما خورد – در آن زمان دین در پارکینگ در نیویورک کار می‌کرد- در حالی که داشتم به سرعت تایپ می‌کردم روی شانه من خم شد و گفت: "یالا بجنب، دخترا خیلی صبر نمی‌کنن. زودباش ."

من گفتم: "یه دقیقه صبرکن به محض اینکه این فصلو تموم کنم باهات میام." این فصل یکی از بهترین فصل‌های کتاب بود . من حاضر شدم و برای ملاقات با چند دختر به سمت نیویورک رفتیم .همینطور که در تونل لینکلن که بوی فسفر میداد پیش می‌رفتیم من و دین به سمت همدیگر خم شده بودیم و با هیجان با همدیگر صحبت می‌کردیم. خوره دین داشت به جان من هم میافتاد. او فقط جوانی بود که هیجان زندگی داشت و اگر سر دیگران شیره می‌مالید به خاطر این بود که از زندگی چیزهای زیادی توقع داشت و می‌خواست با آدمهایی سر و کار داشته باشد که اگر سرشان را شیره نمی‌مالید به او توجهی نمی‌کردند. او سر من هم شیره مالیده بود و من این را می‌دانستم (در مورد زندگی با من و نویسنده شدن و ...) و او میدانست که من اینرا می‌دانم (این اساس رابطه ما بود) اما برای من اهمیتی نداشت و به ما خوش می‌گذشت . نه همدیگر را اذیت و آزار می‌کردیم و نه توقعی از هم داشتیم و همه جا را مثل دو دوست که درد همدیگر را می‌فهمن زیر پا می‌گذاشتیم. همان اندازه که دین احتمالاً از من چیزی یاد می‌گرفت من هم از او می‌آموختم . در مورد نوشته‌هایم به من می‌گفت :" ادامه بده . کارات حرف ندارن. "
وقتی در حال نوشتن داستان بودم از بالای شانه من نگاه می‌کرد و می‌گفت: "خودشه پسر. اووووف پسر عالیه. خیلی کارا می‌شه کرد ،اینقدر چیز واسه نوشتن هست که نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم بدون اینکه مسائل اینکارمثل صنایع ادبی و دستور زبان رو بدونم و... " و صورتش را با دستمالش پاک می‌کرد . " راست می‌گی ، حق با توئه " بعد یک برق مقدس را در چشمانش دیدم، ناشی از هیجاناتی که با چنان حرارتی توصیفشان می‌کرد که مسافران اتوبوس سرچرخاندند تا این " دیوانه هیجان زده " را ببینند. در غرب دین یک سوم از عمرش را در اتاقهای شرط بندی و یک سوم دیگر آن را پشت میله‌های زندان و یک سوم باقیماده را در کتابخانه عمومی‌گذرانده بود . مردم او را می‌دیدند که با اشتیاق در خیابانهای یخ زده با دست بدون دستکش کتابها را به محل شرط بندی می‌برد یا از درخت بالا می‌رفت تا به یک اتاق زیرشیروانی برسد و چند روزی در آنجا مشغول مطالعه شود یا از چشم قانون پنهان شود. ما به نیویورک رفتیم- من موضوع ملاقات با دختران نیویورکی را پاک فراموش کرده بودم – اما از آن دو دختر خبری نبود. قرار بود که آنها برای شام بیایند اما سر و کله شان پیدا نشد. ما به پارکینگ محل کار دین رفتیم تا او در اتاقک پشت پارکینگ لباسهایش را عوض کند و جلوی آینه شکسته دستی به سر و صورتش بکشد و همان شب بود که دین و کارلومارکس همدیگر را دیدند.موضوع ملاقات آنها بسیار جالب بود. این دو ذهن مشتاق در یک چشم بهم زدن همدیگر را پیدا کردند. در چشمهای همدیگر خیره شدند . کلاهبردار مقدس با ذهنی درخشان و کلاهبردار شاعر پیشه و نادم با ذهنی تیره که کارمارکس نام داشت. از آن لحظه به بعد دین دیگر کمترآفتابی می‌شد و من از این بابت ناراحت بودم. انرژیهای آنها به هم رسیده بود و من در این میان بیشتر به یک ولگرد نفهم شبیه بودم که نمی‌توانست این رابطه را ادامه دهد. تغییرات اساسی که بعدها بوجود امد از همین جا شروع شد . تغییری که داشت رخ می‌داد باعث شد تصورم از تمام دوستان و باقی مانده خانواده ام در گرد و غباریک شب امریکایی به هم بریزد . کارلو با دین از "بول لی" پیر ، " المرهاسل " و "جین" صحبت کرد: "لی" در تگزاس علف‌های هرز را وجین می‌کند، "هاسل" در "ریکرز آیلند" است و "جین" اطراف میدان تایمز در توهم شدید و در حالیکه دختر بچه اش را در بغل دارد در مسیری که به "بلوو" ختم میشود پرسه میزند. ودین هم برای کارلو از افراد ناشناس غرب مثل "تامی‌اسنارک"، گوش بر افلیج مادر زاد شرط بندی و ورق بازی وقدیس شیرین عقل تعریف کرد. دین از "روی جانسون" ، "اد دانکل" بزرگ، دوستان زمان بچگی، دوستان خیابانی، دوست دخترهای زیاد و میهمانی‌های شبانه، عکس‌های سکسی و قهرمان‌ها و ماجراجویی‌هاش تعریف کرد. آن دو با هم بیرون زدند و ازسیر تا پیاز زندگی‌شان را برای هم گفتند.داستانهایی که کمی ‌بعد تلختر و احساسی تر و ناگفتنی تر شدند. آن دو مثل دوقلوهای به هم چسبیده تلو تلو میخوردند و به سمت پایین خیابان می‌رفتند و من هم دنبالشان شلنگ تخته می‌انداختم، کاری که تمام عمرم در مورد کسانی که برایم جالب بوده اند انجام داده ام، چون تنها آدمهای دنیا برای من دیوانه‌ها هستند. آنهایی که دیوانه زندگی هستند، دیوانه حرف زدن هستند. آن‌هایی که دیوانه‌وار دنبال کسی می‌گردند که نجاتشان بدهد و روحشان همیشه تشنه است. آنهایی که هیچ وقت خمیازه نمی‌کشند و حرف‌های خسته کننده و تکراری نمی‌زنند. اما مثل شمع‌های رومی‌ می‌سوزند و می‌سوزند و می‌سوزند. آدم‌هایی مثل ستاره‌های مخصوص آتش بازی که در آسمان پخش می‌شوند و آخر سر در مرکز آن یک نور آبی رنگ منفجر می‌شود و همه می‌گویند: آه........گوته به آلمانی به این آدم‌ها چه می‌گوید؟ دین برای اینکه بتواند یاد بگیرد که مثل کارلو بنویسد اولین کاری که انجام داد این بود که با روح شیفته ای که فقط یک آدم خود ساخته از آن برخوردار است روح کارلو را تسخیر کرد. "حالا دیگه بذار من حرف بزنم کارلو..... من میگم که ......" . من تقریبا دو هفته از آنها بی خبر بودم. در این مدت رابطه آنها خیلی گرم و صمیمی شده بود و به قول معرف دیگر سری از هم سوا بودند. بهار از راه رسید. وقت مسافرت بود وهمه داشتند آماده می‌شدند که به طرفی بروند. من سخت مشغول کار روی داستانم بودم و وقتی کار به نیمه رسید ، بعد از سفری که با عمه ام برای دیدن برادرم "روکو" به سمت جنوب رفتیم ، من برای اولین سفر زندگیم به سمت غرب آماده شدم. دین قبلا رفته بود. من و کارلو برای بدرقه اش به ایستگاه اتوبوس خیابان سی و چهارم رفتیم. بالای خانه آنها جایی بود که می‌توانستی با 25 سنت عکس بگیری. کارلو عینکش را برداشت که باعث شد بد ریخت بیفتد. دین در عکس مثل پسر بچه‌های خجالتی افتاد و من هم مستقیم به دوربین زل زدم که باعث شد مثل ایتالیا ایی سی ساله ای بیفتم که هر کسی به مادرش بگوید بالای چشمت ابروست می‌کشد. کارلو و دین عکس را نصف کردند و هر کدام نصفی از عکس را در کیف پولش گذاشت. دین برای بازگشت بزرگش به "دنور" کت و شلوار تاجر‌های درست و حسابی غربی را پوشیده بود. دوران عاطل و باطلی دین در نیویورک تمام شده بود. من به این دوران میگویم دوران عاطل و باطلی، اما در این مدت دین در پارکینگی که کار میکرد به معنای واقعی سگ دو میزد. او بهترین نگهبان پارکینگ در دنیا بود. میتوانست یک ماشین را با سرعت 50 کیلومتر با دنده عقب از یک پیچ تند رد کند و درست بیخ دیوار ترمز کند، از ماشین بیرون بپرد، از میان سپر ماشین‌ها بدود، داخل یک ماشین دیگر بخزد ، در یک فضای کوچک با سرعت 60 کیلومتر دور بزند و ماشین را درست سر جایش پارک کند و در حالیکه ماشین هنوز کاملا نایستاده از آن پیاده شود و درب را محکم بکوبد و مثل قهرمان دو به سمت اتاقک بدود، قبض را تحویل بدهد و در حالیکه راننده ماشینی که تازه داخل پارکینگ شده هنوز یک پایش داخل ماشین است به پشت فرمان بخزد، ماشین را همانطور که درش باز است روشن کند و به سمت جای خالی بعدی گاز بدهد، ترمز کند، بیرون بپرد و دوباره بدود. او هشت ساعت تمام بدون استراحت در ساعت‌های شلوغ و پر ازدحام در حالیکه یک شلوار روغنی شل و ول و یک ژاکت رنگ و رو رفته پوشیده بود و کفشهای زهوار در رفته اش در پایش لق می‌زدند کار می‌کرد. حالا دین برای برگشتن یک کت و شلوار نو با جلیقه که خطهای آبی باریک داشت پوشیده بود که روی هم یازده دلار از فروشگاه خیابان سوم خریده بود با یک ساعت زنجیر دار و یک ماشین تایپ دستی که قصد داشت با آن بلافاصله بعد از اینکه در "دنور" کار گیر آورد شروع به نوشتن کند. ما شام خداحافظی را که خوراک گوشت و لوبیا بود در رستوران "ریکر" در خیابان هفدهم خوردیم و دین سوار اتوبوسی شد که روی آن نوشته شده بود "شیکاگو" و در دل شب گم شد. کابوی ما هم رفت. همان جا به خودم قول دادم بهار این راه را بروم و اینگونه بود که زندگی جاده ای من و اتفاقات آن که آنقدر جذاب هستند که دلم نمی‌آید برایتان نگویم شروع شد.

ادامه دارد...

(فصل دوم این رمان در ماه آینده منتشر خواهد شد.)

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+1 #6 نیما 1391-04-23 23:46
بحث اصلی بر سر چگونگی بیان انتقاد است و نه خود انتقاد کردن و بحث آزادی بیان
ما حق داریم درباره هم نظر بدهیم و با این کار همدیگر را از خطا بازداریم ولی گاهی شیوه بیان این موضوع باعث رفتن به راه خطا می‌شود.
نقل قول
 
 
+1 #5 پ. پژوهش 1391-04-22 20:33
نقل قول کردن مرضیه ستوده:
خب من با اجازه تون در فضای مجازی ی آزادی بیان به اندازه ی یک نفر نظر دادم. حکم که صادر نکردم.
"مطمئنید این متن رو خوندید و بعد نظر دادید؟"
بعد این جمله ی شما لحن اش طوری است که انگار یکی به آدم حمله می کند و یقه آدم را می گیرد.
"این نوشته لااقل یه دور ویرایش ادبی و یک دور ویرایش فنی نیاز داشت. مثلاً یک نمونه جمله که هردو مشکل را با هم دارد"
بعد درک من از این جمله هم این است که انگار در باره ی داستان یا یک متن داستانی نیست بلکه مثلا در باره ی ماشین آلات سنگین است.
باز با اجازه به اندازه یک نفر از خواندن این متن لذت بردم چون مترجم، لحن، نگاه، دنیاهای موازی ی ذهنی ی نویسنده را به فارسی برگردانده. یعنی با نویسنده هم نفس شده. این هم نفسی با نویسنده، متاسفانه در شتاب ترجمه های امروزی خیلی کم دیده می شود. این متن جذاب و گیرا ترجمه شده انگار جک کروک دارد به فارسی روایت می کند.
در مورد اشکال هایی در بعضی از جمله ها چه خوب که شما کمک و ویرایش کنید.
با مهر
مرضیه ستوده

۱- همان‌طور که شما آزادی نظر دارید من هم این آزادی را دارم که نظر شما را نقد کنم و در حدی که آزادی عملم آزادی‌تان را محدود نکند. آزادی بیان به این معناست. ۲- لحن من مشکلی نداشت. سؤالی بود که از تعجبم از تحسین‌تان برآمده بود. شاید نشانه‌ی تفاوت انتظارات ما از «نوشته‌ی خوب» باشد؛ مثل کسی که از نظرش اخراجی‌ها بسیار خوب است و جذاب و گیرا و کسی که چنین عقیده‌ای ندارد. ۳- اتفاقاً نسخه‌ای از این ترجمه را که همان موقع برای خودم ذخیره کرده بودم به‌کل ویراسته‌ام.
یادآوری می‌کنم که این بحث دلیلی بر کم‌کردن ارزش تلاش مترجم و ناشر این اثر نیست، بلکه انتقاد از نظر کاربر دیگر است.
نقل قول
 
 
0 #4 مرضیه ستوده 1391-04-22 16:40
خب من با اجازه تون در فضای مجازی ی آزادی بیان به اندازه ی یک نفر نظر دادم. حکم که صادر نکردم.
"مطمئنید این متن رو خوندید و بعد نظر دادید؟"
بعد این جمله ی شما لحن اش طوری است که انگار یکی به آدم حمله می کند و یقه آدم را می گیرد.
"این نوشته لااقل یه دور ویرایش ادبی و یک دور ویرایش فنی نیاز داشت. مثلاً یک نمونه جمله که هردو مشکل را با هم دارد"
بعد درک من از این جمله هم این است که انگار در باره ی داستان یا یک متن داستانی نیست بلکه مثلا در باره ی ماشین آلات سنگین است.
باز با اجازه به اندازه یک نفر از خواندن این متن لذت بردم چون مترجم، لحن، نگاه، دنیاهای موازی ی ذهنی ی نویسنده را به فارسی برگردانده. یعنی با نویسنده هم نفس شده. این هم نفسی با نویسنده، متاسفانه در شتاب ترجمه های امروزی خیلی کم دیده می شود. این متن جذاب و گیرا ترجمه شده انگار جک کروک دارد به فارسی روایت می کند.
در مورد اشکال هایی در بعضی از جمله ها چه خوب که شما کمک و ویرایش کنید.
با مهر
مرضیه ستوده
نقل قول
 
 
+1 #3 پ. پژوهش 1391-04-15 08:59
نقل قول کردن مرضیه ستوده:
با تشکر از فریبرز نریمانی و ترجمه ی روان، لحن روایت خوشخوان و از کاردرآمده و فارسی ی درست که این روزها نوبر است و تشکر از وب سایت "ادبیات ما" که بخشی از این رمان دوست داشتنی و تاثیرگذار را در اختیار علاقمندان قرار داده اند


مطمئنید این متن رو خوندید و بعد نظر دادید؟ این نوشته لااقل یه دور ویرایش ادبی و یک دور ویرایش فنی نیاز داشت. مثلاً یک نمونه جمله که هردو مشکل را با هم دارد:

«"لی" در تگزاس علف‌های هرز را وجین می‌کند، "هاسل" در "ریکرز آیلند" است و "جین" اطراف میدان تایمز در توهم شدید و در حالیکه دختر بچه اش را در بغل دارد در مسیری که به "بلوو" ختم میشود پرسه میزند. ودین هم برای کارلو از افراد ناشناس غرب مثل "تامی‌اسنارک"، گوش بر افلیج مادر زاد شرط بندی و ورق بازی وقدیس شیرین عقل تعریف کرد. دین از "روی جانسون" ، "اد دانکل" بزرگ، دوستان زمان بچگی، دوستان خیابانی، دوست دخترهای زیاد و میهمانی‌های شبانه، عکس‌های سکسی و قهرمان‌ها و ماجراجویی‌هاش تعریف کرد.»

با این وجود از ادبیات ما و آقای نریمانی برای انتشار این ترجمه متشکرم.
نقل قول
 
 
+1 #2 مرضیه ستوده 1391-04-11 12:50
با تشکر از فریبرز نریمانی و ترجمه ی روان، لحن روایت خوشخوان و از کاردرآمده و فارسی ی درست که این روزها نوبر است و تشکر از وب سایت "ادبیات ما" که بخشی از این رمان دوست داشتنی و تاثیرگذار را در اختیار علاقمندان قرار داده اند
نقل قول
 
 
+1 #1 ثریا محمودی 1391-04-08 11:16
عالی
بی‌نظیر
کارتون متحریم کرد
نمی‌دونید چند وقته منتظر ترجمه این کتابم
ممنونم
واقعا ممنونم
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی