پرینت

ساندویچ ژانبون با نان چاودار نوشته چارلز بوکفسکی برگردان: علی امیرریاحی بخش دوم

نوشته شده توسط علی امیرریاحی. Posted in ترجمه

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

ساندویچ ژانبون با نان چاودار - فصل دوم

برگردان: علی امیرریاحی

فصل اول

2

من فورد مدل تي را خوب به ياد دارم. صندلي‌هايي که بلند بودند، رکابي که زياد بلند نبود، و پدر که مجبور بود صبح‌ها، روزهاي سرد، و اغلب وقت‌ها، دسته‌ي هندل را در جلوي موتور بارها و بارها بچرخاند تا ماشين روشن شود.

"آدم دستش مي‌شکنه با اين. بدمصب مث اسب لگد مي‌زنه."

يکشنبه‌هايي که مادربزرگ به ديدن‌مان نمي‌آمد، ما با فورد مدل تي سواري مي‌کرديم. پدر و مادرم عاشق درختزارهاي پرتغال بودند. عاشق کيلومترها درخت پر از شکوفه يا پرتغال که رديف شده‌اند. پدر و مادرم يک سبد پيک‌نيک و يک يخدان فلزي داشتند. در يخدان فلزي قوطي‌هاي کمپوت و يخ خشک بود، و در سبد سوسيس بود و گوشت خوک و ساندويج کالباس، چيپس سيب‌زميني، موز، و نوشابه. ظرف نوشابه مدام بين سبد پيک‌نيک و يخدان فلزي در رفت و آمد بود، زود يخ مي‌بست، و بعد بايد مي‌گذاشتي آب شود.

پدر سيگار کَمِل مي‌کشيد. او کلي بازي و تردستي با پاکت سيگار بلد بود که گاهي بهمان نشان مي‌داد. مثلاً مي‌گفت روي پاکت چند تا هرم هست؟ ما مي‌شمرديم، و او هرم‌هاي بيشتري نشان‌مان مي‌داد. همچنين ترفندهايي درباره کوهان شترها و کلمات نوشته شده روي پاکت. سيگار کمل سيگار جادويي بود.
يکشنبه‌ي بخصوصي هست که به ياد مي‌آورم. سبد پيک‌نيک خالي بود. ما همچنان ميرانديم در مسير درختان پرتغال، و همينطور از خانه دورتر و دورتر مي‌شديم.
مادر گفت: "دَدي! بنزين‌مون تموم نشه!؟"
"نه! يه عالمه بنزين کوفتي دادم به خوردش."
"کجا داريم مي‌ريم؟"
"مي‌خوام خودمو به يه کم پرتغال کوفتي برسونم."
در طول راه، مادر آرام نشسته بود. پدر کشيد کنار جاده، و نزديک سيم‌هاي حصار پارک کرد، ما هم همان‌طور منتظر نشستيم. بعد پدر در را با لگد باز کرد و پياده شد.
" سبدو بيار."
ما از سيم‌هاي حصار بالا رفتيم.
پدر گفت: "بياين دنبالم."
بعد بين دو رديف درختان پرتغال بوديم با سايه‌باني از شاخه‌ها و برگ‌ها. پدر ايستاد و شروع کرد به کندن پرتغال‌ها از شاخه‌هاي پاييني نزديک‌ترين درخت. طوري پرتغال‌ها را مي‌کند که انگار عصباني بود، و شاخه‌ها طوري تکان مي‌خوردند که انگار آنها هم عصباني بودند. پدر پرتغال‌ها را داخل سبدي که مادر نگه‌داشته بود پرت مي‌کرد. گاهي يکي به بيرون مي‌افتاد و من آن را بر مي‌داشتم و داخل سبد مي‌انداختم. پدر درخت به درخت مي‌رفت و از شاخه‌هاي پاييني پرتغال‌ها را مي‌کند و داخل سبد مي‌انداخت.
مادر گفت: "ددي! فکر کنم ديگه بسه‌مونه."
"عمراً."
و به کندن ادامه داد.
بعد يک مرد از روبه‌رو پيداش شد،؛ يک مرد بسيار قد بلند، با دولول شکاري‌اي در دستش.
"خب، رفيق، بگو بينم داري چيکار مي‌کني؟"
"اينجا يه عالمه پرتغال هست، منم دارم پرتغال مي‌چينم."
"اينا پرتغالاي منه. گوش کن، همين الان به زنت ميگي اونا رو بندازه زمين."
"اينجا يه عالمه پرتغال کوفتي هست خب! با چن تا پرتغال کوفتي که چيزي ازت کم نمي‌شه."
"من نمي‌خوام هيچي از پرتغالام کم بشه. به زنت بگو بندازتشون زمين."
مرد تفنگش را به سمت پدر گرفت.
پدر به مادر گفت: "بندازشون."
پرتغال‌ها روي زمين قل خوردند.
مرد گفت: " خب، حال از باغ من بزنين به چاک."
"تو همه‌ي اينا رو که لازم نداري!"
"من خودم مي‌دونم چقد لازم دارم. بزن به چاک."
"آدمايي مث تو رو باس دار زد!"
"اينجا قانون منم. يالا!"
مرد باز دولول شکاري‌اش را بالا آورد. پدر چرخيد و رفت سمت خروجي باغ. ما پشت سرش راه افتاديم و مرد هم پشت سر ما. بعد رفتيم داخل ماشين اما اين‌بار از آن دفعاتي بود که ماشين روشن نمي‌شد. پدر پياده شد تا هندل بزند. دوبار هندل زد اما روشن نشد. پدر داشت عرق مي‌کرد. مرد کنار جاده ايستاده بود.
گفت: "يالا هندل لعنتي رو بچرخون ديگه!"
پدر داشت آماده مي‌شد که باز هندل را بچرخاند. "ما تو ملک تو که واينستاديم! تا هر وقت کوفتي اي که عشقمون بکشه ميتونيم همينجا بمونيم!"
"به درک که واينستادي! اون لعنتي رو از اينجا ميبري. زود!"
پدر دوباره هندل را داخل موتور چرخاند. موتور تکاني خورد و باز ايستاد. مادر با سبد خالی پیک‌نیک روی زانوهایش داخل ماشین نشسته بود. من مي‌ترسيدم به مرد نگاه کنم. پدر باز هندل را چرخاند و اين‌بار موتور روشن شد. سريع پريد داخل ماشين و دنده را جا انداخت.
مرد گفت: "ديگه هم برنمي‌گردي، وگرنه دفعه‌ي بعد به اين راحتي‌ها ولت نمي‌کنم."
پدر فورد مدل تي را به راه انداخت. مرد همچنان کنار جاده ايستاده بود. پدر داشت به سرعت مي‌راند. بعد پدر ماشين را آرام کرد و دور زد. او به سمت جايي که مرد ايستاده بود راند. مرد رفته بود. ما به سرعت مسير بازگشت‌مان از باغ پرتغال را طي کرديم.
پدر گفت: "يه روز برمي‌گردم حساب اين حرومزاده رو مي‌رسم."
مادر پرسيد: "ددي، امشب مي‌خوام يه شام خوب درست کنم. چي دوست داري؟"
پدر جواب داد: "گوشت خوک تيکه شده."
هرگز نديده بودم پدر با چنان سرعتي رانندگي کند.

 

متن کامل کتاب با ترجمۀ علی امیرریاحی توسط نشر نگاه منتشر شده است. برای کسب اطلاعات بیشتر و سفارش اینترنتی، به لینک زیر مراجعه نمایید:

ساندویچ ژامبون 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #5 فریبا 1392-05-01 14:18
عالی بووود ;-)
نقل قول
 
 
0 #4 خشایار م 1391-05-28 19:56
خیلی خوب بود علی جان با آرزوی موفقیت‌های بیشتر
نقل قول
 
 
+2 #3 دوست دار بوکفسکی 1391-04-10 00:20
خسته نباشید فراوون
ترجمه عالی بود
نقل قول
 
 
+3 #2 شیرین قادر 1391-04-09 16:32
:) منم با خانوم قندی موافقم !
نقل قول
 
 
+2 #1 مینا حسین نژاد 1391-04-05 22:58
ترجمه ات خیلی روون بود علی. چه فضای دوست داشتنی داشتن این آدما. باید چاپش کنیااا! خوب؟
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی