پرینت

داستان «شاعر» از سامرست موآم برگردان ملیحه بهارلو

نوشته شده توسط ملیحه بهارلو. Posted in ترجمه

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

"شاعر"
"سامرست موآم"
ترجمه از "ملیحه بهارلو"

هیچ‌وقت علاقه‌ای به آدم‌های مشهور نداشته‌ام و هیچ‌وقت نتوانسته‌ام شور و اشتیاقی که بقیه، برای دست دادن با آدم‌های بزرگ دارند را تحمل کنم. هروقت پیشنهاد ملاقات با آدم اسم و رسم داری به من داده می‌شود، کسی که به‌خاطر مقام‌اش یا کارهایی که انجام داده معروف است، دنبال بهانه‌ی مؤدبانه‌ای می‌گردم تا از این افتخار دوری کنم، و به همین دلیل، پیشنهاد دوست‌ام "دیِگو تُره" را که می‌خواست مرا به "سانتا آنا" معرفی کند، نپذیرفتم. اما برای اولین بار، بهانه‌ای که آوردم صادقانه بود؛ سانتا آنا نه تنها شاعر بزرگی بود، بلکه انسان رومانتیکی هم بود و دیدن‌اش در آن حالت ضعف و ناتوانی، حتما سرگرم‌کننده بود، کسی که ماجراهای‌اش (حداقل در اسپانیا) شبیه افسانه بود، اما می‌دانستم که پیر و بیمار است و نمی‌توانستم این فکر را از ذهن‌ام دور کنم که ملاقات با یک فرد بیگانه و غریبه برای‌اش جز آزار و اذیت، چیز دیگری نخواهد داشت. "کالیستو سانتا آنا" آخرین نسل از شاعران مدرسه‌ی "گرند" بود؛ در دنیایی که هیچ ارزشی برای "بایرونیسم"1 قائل نبودند، فلسفه‌ی وجودی بایرونیک را پایه‌گذاری کرد و داستان زندگی پُرفرازونشیب‌اش را در مجموعه‌ای از اشعارش بیان کرد و شهرتی به‌دست آورد که برای معاصران‌اش ناشناخته بود. البته من نمی‌توانم ارزش کارهای‌اش را قضاوت کنم، زیرا آن‌ها را اولین بار، وقتی خواندم که بیست‌وسه ساله بودم و مجذوب‌شان شدم؛ آن‌ها یک‌جور شور و هیجان، عظمت، گستاخی و سرزندگی‌ای داشتند که مرا کاملا و عمیقا عاشق خود کردند، آن اشعار لطیف و طنین‌انداز و آن وزن و آهنگ فراموش‌نشدنی چنان با خاطرات فریبنده‌ی دوران جوانی‌ام گره خورده و درهم آمیخته‌اند که هنوز هم با خواندن‌شان قلب‌ام شروع به تپیدن می‌کند. دوست دارم این‌طور فکر کنم که کالیستو سانتا آنا لیاقت شهرتی را دارد که در بین مردم اسپانیایی زبان از آن برخوردار است. در آن روزها، شعرهای‌اش وِرد زبان همه‌ی جوان‌ها بود و دوستان من بی‌وقفه از سبک دیوانه‌وار او، سخنرانی‌های پُرحرارت‌اش (زیرا او علاوه بر شاعر بودن، سیاست‌مدار هم بود)، شوخ‌طبعی نافذش و هم‌چنین از عشق‌های‌اش با من صحبت می‌کردند. انسان آزادی‌خواهی بود که گاهی اوقات، یاغی و قانون‌شکن می‌شد، جسور و ماجراجو بود؛ اما مهم‌تر از همه، عاشق بود. همه‌ی ما از علاقه و اشتیاق‌اش به هنرپیشه‌های بزرگ و خواننده‌های درجه‌ی یک خبر داشتیم –مگر نه این‌که آن‌قدر غزل‌های سوزان‌اش را خوانده بودیم که همه را از بَر بودیم؟ غزل‌هایی که در آن، عشق، غم و اندوه، و خشم‌اش را توصیف می‌کرد.- و ما می‌دانستیم که یکی از ملکه‌های اسپانیا، که از نواده‌گان اسرائیلی بوربن‌ها بود، تسلیم التماس‌ها و خواهش‌های او شده بود، و وقتی که سانتا آنا از عشق او دست کشید، ملکه پرده از روی حقیقت برداشت. وقتی که خاندان فیلیپس، که از اجداد سلطنتی ملکه بودند، از دست او خسته شدند، (زیرا اصلا شایسته نبود کسی که مورد لطف و توجه پادشاه بوده، توسط شخص دیگری دوست داشته شود، و مگر کالیستو سانتا آنا از هر پادشاهی روی زمین بزرگ‌تر نبود؟) ما حرکت رومانتیک آن خانم را تحسین کردیم؛ زیرا کاری که کرد، هم برای خودش آبرومند و محترمانه بود، هم خوشایند شاعر ما بود.
اما همه‌ی این‌ها سال‌ها پیش اتفاق افتاده بودند و حدود ربع قرن بود که جناب کالیستو، متکبرانه از دنیایی که دیگر هیچ چیزی برای‌اش نداشت، کناره‌گیری کرده و در زادگاه‌اش، شهر اسیجا "Ecija" زندگی کرده بود. این مربوط به زمانی بود که اعلام کردم قصد رفتن به آن‌جا را دارم (یکی دوهفته‌ای را در سویل گذرانده بودم) نه به‌خاطر او، بلکه به این خاطر که آن شهر، شهر اندلسیِ کوچک و جذابی است، با خاطراتی که آن‌را برای‌ام عزیز می‌کند، و بعد دیگو تُره این آشنایی را پیشنهاد داد. به‌نظر می‌رسید جناب کالیستو به جوان‌ترها اجازه می‌داد بعضی وقت‌ها به دیدن‌اش بروند و گهگاه با چنان شور و حرارتی صحبت می‌کرد که شنوندگان‌اش را به هیجان می‌آورد و آن‌ها را به یاد روزهای بزرگی می‌انداخت که بسیار برجسته و عالی بود.
پرسیدم: "الآن چه شکلی است؟"
"عالی."
"عکسی ازش داری؟"
"ای کاش داشتم. از سی‌وپنج سالگی تا کنون، از رفتن مقابل دوربین خودداری کرده است. می‌گوید مایل نیست آیندگان او را جز با قیافه‌ی جوانی‌اش بشناسند."
اعتراف می‌کنم این اظهار غرور و خودبینی، ذره‌ای مرا تحت تأثیر قرار نداد. می‌دانستم در جوانی، فوق‌العاده زیبا بود، و وقتی فهمید جوانی برای همیشه ترک‌اش کرده است، آن غزلِ تکان‌دهنده‌اش نشان می‌دهد که باید با چه درد و اضطرابِ تلخ و طعنه‌آمیزی، گذر آن روزهای پُرشکوه و تحسین‌برانگیز را تماشا کرده باشد.
اما پیشنهاد دوست‌ام را نپذیرفتم؛ بیش‌تر ترجیح می‌دادم یک‌بار دیگر شعرهایی را که به آن خوبی شناخته بودم بخوانم و بعد، در خیابان‌های آرام و پُر از آفتابِ اِسیجا، آزادانه پرسه بزنم. بنابراین دریافت یادداشتی از این مرد بزرگ، در عصر روزی که وارد شهر شدم، مایه‌ی بهت و حیرت‌ام شد. دیگو تُره درباره‌ی دیدار من نامه‌ای برای او نوشته بود، و او بسیار خوشحال می‌شد اگر فردای آن روز ساعت یازده به دیدارش بروم. در آن شرایط، چاره‌ای نداشتم جز آن‌که رأس ساعت تعیین شده در خانه‌ی او حاضر باشم.
هتل من در "پلازا" بود که در آن صبح بهاری، پُرجنب‌وجوش و سرزنده بود، اما همین‌که آن‌جا را ترک کردم، گویی در یک شهر خالی از سکنه راه می‌رفتم. خیابان‌ها، خیابان‌های سفیدِ پیچ‌درپیچ، خالی بودند. فقط گاهی، زنی سیاه‌پوش که از عبادت و رازونیازش برمی‌گشت، با قدم‌های حساب‌شده از جایی رد می‌شد. اسیجا شهرِ کلیساهاست و به‌ندرت پیش می‌آید مسیری طولانی را بروی و سَردر یا بُرجِ فروریخته‌ی کلیسایی را نبینی که لک‌لک‌ها لانه‌شان را در آن برپا کرده‌اند. یک‌بار در طول راه ایستادم تا ردیفی از الاغ‌های کوچکی که رد می‌شدند را تماشا کنم. پالون‌های قرمزشان رنگ‌پریده شده بود و نمی‌دانم در خورجین‌های‌شان چه چیزی حمل می‌کردند. اما اسیجا در زمان خود، شهر مهمی بوده و بسیاری از این خانه‌های سفید، دروازه‌های سنگی‌ای دارند که سمبل‌های مخصوص خانوادگی روی آن‌ها نقش بسته است، و به همین خاطر، سیلی از آدم‌های پول‌دار دنیای جدید و ماجراجویانی که در آمریکا ثروتی اندوخته بودند، سال‌های آخر عمرشان را این‌جا می‌گذراندند. در یکی از همین خانه‌ها بود که جناب کالیستو زندگی می‌کرد و هنگامی که پس از زنگ زدن، در درگاه خانه منتظر ایستاده بودم، از فکر این‌که او چنین زندگی مناسبی دارد خوشحال بودم. در دروازه‌ی عظیم و مخروب خانه، چنان شکوه و ابهتی دیده می‌شد که با تصویر من از این شاعر بزرگ و متفاوت، کاملا تناسب داشت. اگرچه طنین زنگ را در خانه شنیدم، با این‌حال جوابی نیامد و برای بار دوم و سوم، زنگ را به صدا درآوردم: بالاخره زن پیری با سبیل کت‌وکلفتی در آستانه‌ی در ظاهر شد.
گفت: "چه می‌خواهی؟"
چشمان سیاه ریز و نگاه عبوسی داشت و فکر کردم اوست که از پیرمرد نگه‌داری می‌کند. کارت‌ام را نشان دادم.
"با ارباب شما قرار ملاقات دارم."
دروازه‌ی آهنی را باز کرد و به داخل دعوت‌ام کرد. از من خواست که منتظر بمانم و خودش از پله‌ها بالا رفت. بعد از راه رفتن در خیابان، ایوان خنکی مطبوعی داشت. اندازه و شکل آن، عالی و بی‌نقص بود، طوری که فکر می‌کردی توسط یکی از معماران قدیمی صاحب سبک اسپانیا ساخته شده است؛ اما رنگ آن کدر و لکه‌دار شده بود، کاشی‌های کف ایوان، شکسته بودند و در جاهای مختلف، تکه‌های بزرگی از گچ دیوار، پوسته‌پوسته شده و ریخته بود. تقریبا در هر چیزی یک‌جور حس فقر و نداری، وجود داشت، اما از درهم‌وبرهمی  و کثیفی خبری نبود. می‌دانستم که جناب کالیستو فقیر است. بارها و بارها به آسانی، پول به‌دست آورده بود، اما هیچ‌وقت اهمیتی برای‌اش قائل نبود و به سرعت خرج‌اش می‌کرد. پس واضح بود که الآن در تنگ‌دستی زندگی کند، هرچند که برای‌اش کوچک‌ترین اهمیتی نداشت. در وسط ایوان میزی بود که هر طرف‌اش یک صندلی گهواره‌ای بود، و روی میز روزنامه‌هایی بود که مال دو هفته‌ی قبل بودند. در این فکر بودم که چه آرزوهایی به ذهن‌اش راه پیدا می‌کنند، وقتی شب‌های گرم تابستان، آن‌جا می‌نشیند و سیگار دود می‌کند. روی دیوارها زیر ستون، تعدادی عکس اسپانیایی بود، عکس‌هایی بد و تار، و در جاهای مختلف، قفسه‌های غبارگرفته‌ی قدیمی مربوط به قرن پانزدهم اسپانیا دیده می‌شد که روی آن‌ها قاب‌ها و لوح‌های تعمیرشده‌ی جالبی قرار داشتند. کنار یکی از درها، یک جفت هفت‌تیر قدیمی آویزان بود، و در خیال‌ام تصور کردم همان اسلحه‌هایی هستند که او در یکی از مشهورترین دوئل‌های‌اش از آن‌ها استفاده کرده است، همان دوئلی که به‌خاطر "پپه مونتافیِز"، رقصنده‌ی معروف (که فکر می‌کنم الآن عجوزه‌ی بی‌دندان و خسته‌ای باشد)، دوکِ "دو هرمانوس" را کُشت.
فضای آن‌جا، با چیزهایی که در ذهن، تداعی می‌کرد و به طرز مبهمی مورد ستایش من بود، چنان با این شاعر رومانتیک سازگاری داشت و درخور و شایسته‌ی او بود که مغلوبِ روح جاری در آن مکان شدم. این فقر و بی‌چیزیِ باشکوه و اصیل، او را با چنان جلال و عظمتی دربرگرفته بود که یادآور همان بزرگی و شکوه دوران جوانی‌اش بود؛ هنوز همان روحیه‌ی غالب قدیمی در وجود او بود و همین باعث می‌شد که بخواهد زندگی برجسته‌اش را در آن خانه‌ی عظیم و ویران، به پایان برساند. بنابراین مطمئنا مرگ سراغ یک شاعر بزرگ هم می‌آید. در ابتدا، این دیدار برای‌ام بی‌تفاوت و حتی تاحدی خسته‌کننده بود، اما کم‌کم داشتم دست‌پاچه و عصبی می‌شدم. سیگاری روشن کردم. در زمان تعیین شده آمده بودم و نمی‌دانستم چرا پیرمرد نمی‌آید.
سکوت، به طرز عجیبی آشفته‌ام می‌کرد. ارواحِ گذشته به داخل ایوانِ آرام هجوم آورده بودند و یک دوره‌ی مُرده و سپری‌شده، مثل سایه جلوی چشمان‌ام جان می‌گرفت. آدم‌های آن دوره یک‌جور شور و حال، دیوانه‌گی و هیجانی داشتند که از دنیای امروز، برای همیشه رخت بربسته است. ما دیگر قادر به انجام کارهای بی‌پروا و جسورانه‌ی آن‌ها یا قهرمان‌بازی‌های نمایشی‌شان نیستیم.
صدایی شنیدم و قلب‌ام به‌شدت شروع به تپیدن کرد. خیلی هیجان‌زده بودم و وقتی بالاخره او را دیدم که به آرامی از پله‌ها پایین می‌آمد، نفس‌ام بند آمده بود. کارت من در دست‌اش بود. پیرمردی قد بلند و به‌شدت لاغر بود، با پوستی به رنگ عاج؛ موهای‌اش پُرپشت و سفید بود، اما ابروان انبوه‌اش هنوز تیره بودند و باعث می‌شدند چشمان درشت و محزون‌اش جلوه‌ای خاص پیدا کنند و بدرخشند. عجیب بود که در آن سن‌وسال، آن چشم‌های سیاه هنوز درخشندگی خود را حفظ کرده بودند. بینی‌اش عقابی و خیلی نزدیک به دهان‌اش بود. همان‌طور که نزدیک می‌شد، چشمان‌اش که اصلا دوستانه نبودند، روی من ثابت مانده بودند و مرا با خونسردی، ارزیابی می‌کردند. لباس سیاه پوشیده بود و کلاه لبه‌پهنی در دست داشت. بسیار باوقار بود و به شأن و بزرگی خود اطمینان کامل داشت. دقیقا همان‌طوری بود که دوست داشتم باشد و هنگامی‌که نگاه‌اش کردم، فهمیدم چه‌طور این همه‌سال، آدم‌ها را تحت تأثیر خود قرار داده بود، ذهن‌های‌شان را تسخیر کرده بود و قلب‌های‌شان را ربوده بود. او به تمام معنی، شاعر بود.
به ایوان رسیده بود و کم‌کم داشت نزدیک‌ام می‌شد. چشمانی به تیزی عقاب داشت. لحظه‌ی باشکوهی بود، زیرا که او آن‌جا ایستاده بود، نماینده‌ی شاعران بزرگ و مهم اسپانیا، جانشینِ "هرِرا"2ی بزرگ، "فری لوییسِ"3 نوستالژیک و تأثربرانگیز، "خوان لا کروزِ"4 عارف، و "جانگورا"5ی سخت‌خوان و پیچیده‌گو. او آخرین نفر از این رشته‌ی طولانی بود و به‌راستی استحقاق آن را داشت که قدم در جای پای آن‌ها بگذارد. یک‌دفعه متوجه شدم قلب‌ام درحال خواندن آواز عاشقانه و لطیفی بود که یکی از مشهورترین اشعار جناب کالیستو بود.
خیلی دست‌پاچه شده بودم. خوش‌شانس بودم که از قبل، جمله‌ای را آماده کرده بودم و می‌خواستم به این ترتیب به او سلام کنم:
"استاد، برای یک خارجی مثل من بسیار مایه‌ی افتخار است که با شاعر بزرگی مثل شما آشنا شوم."
برای لحظه‌ای چشمان تیزبین‌اش با حالت خاصی درخشیدند و لبخند محوی روی لب‌های بی‌حالت‌اش نقش بست.
"من شاعر نیستم آقا، فروشنده‌ی ابزار آلاتم. اشتباهی رُخ داده است، جناب کالیستو همسایه‌ی بغل‌دستی ماست."
خانه را اشتباه رفته بودم.

1-    بایرونیسم (Byronism): مربوط به جورج گوردون (George Gordon) شاعر بریتانیایی (1824-1788) و یکی از چهره‌های برجسته در سبک رومانتیک.
2-    فرناندو هررا (Fernando de Herrera) شاعر اسپانیایی قرن شانزدهم.
3-    Fray Luis Ponce de Leon شاعر اسپانیایی قرن شانزدهم.
4-    San Juan de la Cruz عارف، شاعر و کشیش اسپانیایی در قرن شانزدهم.
5-    Luis de Gongora y Argote شاعر دوره‌ی باروک در اسپانیا که در قرن‌های شانزده و هفده میلادی می‌زیست و از برجسته‌ترین شاعران اسپانیایی دوره‌ی خود بود.
                  ‌  
           

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+2 #1 هستي 1391-05-10 09:23
خيلي جالب بود / داشتم از اينهمه توصيف خسته مي شدم كه با ضد حال جالبي تموم شد..
مرسي از انتخابت ..
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی