پرینت

در جاده نوشته جک کروک برگردان: فریبرز نریمانی، بخش دوم

نوشته شده توسط فریبرز نریمانی. Posted in ترجمه

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

در جاده نوشته جک کروک
برگردان: فریبرز نریمانی

بخش اول

بخش دوم

دلیل سفر من به غرب این نبود که من نویسنده بودم و احتیاج به تجربه‌های جدید داشتم یا می‌خواستم دین را بیشتر بشناسم یا حتی اینکه زندگی من که در چرخیدن در محوطه مدرسه خلاصه شده بود دیگر حوصله‌ام را سر برده بود و احمقانه به نظر می‌رسید. سفر من به این دلیل بود که علیرغم تفاوت‌های شخصیتی که بین من و دین وجود داشت، او من را به یاد برادری که مدت‌ها پیش از دست داده بودم می‌انداخت. صورت استخوانی و سختی کشیده‌ی او با آفتاب سوختگی‌هایی که روی گونه‌هایش داشت و گردن عضلانی اش که از عرق خیس بود من را به یاد دوران کودکیم در کارخانه رنگرزی و کنار آبگیرهای شنای رود خانه "پترسون" و "پاسیک" می‌انداخت. لباس کار کثیفش اینقدر به او می‌آمد که فکر می‌کردی هیچ خیاطی نمی‌تواند لباسی به این خوبی برای کسی بدوزد. این تناسب و برازندگی ذاتی را فقط دست طبیعت میتوانست به کسی ببخشد، همانطور که به دین بخشیده بود. در صدای هیجان زده او من صدای رفقا و بچه‌های قدیم را می‌شنیدم که دور هم زیر پل، میان موتور سیکلت‌ها یا میان لباسهای همسایه‌ها که از بند رخت آویزان بودند جمع می‌شدیم یا در غرو ب‌های دلگیر در حالیکه برادر‌های بزرگترمان در کارخانه مشغول کار بودند روی پله‌های جلوی خانه گیتار می‌زدیم.
 در آن زمان، به جز دین تمام دوستان دیگر من یا جز دسته "روشنفکرها" به حساب می‌آمدند - کسانی مثل چاد که نیچه شناس بود یا کارلو مارکس که دری وری‌های سو رئالیستی اش را همیشه با قیافه جدی و صدای آرام بلغور می‌کرد یا "بول لی" پیر که همیشه خدا با همه چیز مخالف بود- یا از دسته خلافکار‌های "ناقص الخلقه"- کسانی مثل "المر هاسل" با آن باسن بزرگ و خنده دارش یا کسی مثل "جین لی " که روی کاناپه گل منگلی اش ولو می‌شد و روزنامه نیویورکر را به دماغش می‌چسباند. اما نبوغ دین کاملا درخشان و از هر نظر بی نقص بود. اصلا مثل روشنفکرها کسل کننده نبود. "مجرمیت" او چیزی نبود که حال آدم را بگیرد یا موجب خنده و مسخره دیگران شود. این مجرمیت در دین بیشتر شبیه به طغیان لذت طلبانه به سبک آمریکایی بود. او اصالتا غربی بود و مثل بادی بود که بوی غرب را با خود داشت. مثل شعری بود که برای دشت‌های غرب سروده شده باشد، یک چیز تازه که از مدتها قبل می‌دانی که می‌آید و منتظر آمدنش هستی (او فقط برای لذت بردن از سواری ماشین می‌دزدید). علاوه بر این تمام دوستان نیویورکی من همیشه با تکیه بر استدلال‌های کتابی خود از نقطه نظر سیاسی و روانکاوی جامعه را به شکل بیمارگونه ای خوار و خفیف می‌شمردند. اما دین در بطن جامعه جریان داشت. مشتاق آب و نان و عشق. برای او فرقی نمی‌کرد راه رسیدن به آنچه می‌خواهد کدام است: " آخ اگه می‌شد فقط یکبار اون لنگای خوشگل رو بالا بدم...... " یا مثلا می‌گفت : " می‌شه الان یه چیزی بخوریم؟ می‌شنوی؟ گشنمه، دارم می‌میرم. بریم همین الان یه چیزی بخوریم...... " و به سرعت میرفتیم که چیزی بخوریم و به قول " اکلسیاس " : این سهم ما روی زمین خدا بود.
دین عاشق سرزمین‌های آفتابی بود. هر چند عمه ام به من هشدار داده بود که ممکن است دین من را به درد سر بیندازد، من صدا‌های تازه ای را در وجود او می‌شنیدم و افق‌های تازه ای را در دوستی با او می‌دیدم. با تمام وجود اعتقاد داشتم که یک درد سر کوچک که دین برای من ایجاد کند یا حتی اینکه او من را به عنوان یک دوست نپذیرد و از خود براند – همانطور که بعد‌ها این کار را کرد و من را تک و تنها کنار پیاده رو و روی تخت بیمارستان رها کرد- اهمیتی ندارد. من یک نویسنده جوان بودم و می‌خواستم اوج بگیرم. می‌دانستم جایی در این مسیر یک دختر، یک رویا یا چیزی شبیه به این منتظر من است. جایی در این مسیربه آنچه لایق آن هستم می‌رسم.
در جولای سال 1947 با پنجاه دلاری که از حقوق سربازی پس انداز کرده بودم آماده رفتن به سواحل غربی شدم. دوست من " رمی بونکور" نامه ای از سانفرانسیسکو برای من نوشته بود که در آن گفته بود باید با او با کشتی به سفر دور دنیا بروم. او قول داده بود که مرا به موتورخانه‌ی کشتی ببرد. من در پاسخش گفتم که حاضرم با هر کشتی روی اقیانوس سفر کنم به شرطی که کتابم را تمام کنم تا پول کافی برای گذران زندگی در خانه‌ی عمه ام را داشته باشم. "رمی" گفت کلبه ای در شهر " میل " داردو بعد از اینکه کارهای مزخرف مربوط به گرفتن بلیت کشتی را تمام کردیم من کلی وقت دارم تا در آنجا به نوشتن مشغول شوم. رمی با دختری به اسم " لیان " زندگی میکرد و میگفت لیان آشپز فوق العاده ای است و بساطمان جور است. دوستی من و رمی به زمان کلاسهای آمادگی برای تدریس در مدرسه برمیگشت. "رمی"، یک فرانسوی که در پاریس بزرگ شده بود، یک دیوانه تمام و کمال. در آن زمان من هنوز نمی‌دانستم او چقدر دیوانه است. او منتظر بود تا ده روز دیگر به آنجا بروم. عمه ام کاملاً موافق سفر من به غرب بود و می‌گفت این سفر برایم خوب است. من تمام زمستان را سخت مشغول کار بودم و زیاد بیرون نمی‌رفتم. عمه ام حتی وقتی شنید باید مقداری از راه را سواری مجانی بگیرم اعتراضی نکرد. تمام چیزی که می‌خواست این بود که صحیح و سالم برگردم. من در حالیکه نوشته‌های نیمه کاره ام هنوز روی میز بود، کاغذهای دست نوشته‌ی تا شده ام را روی آن گذاشتم. با یک کیف کنفی که درآن وسایل ضروری ام را گذاشته بودم راه افتادم و با 50 دلاری که در جیبم داشتم سفرم را بسوی اقیانوس آرام آغاز کردم. من از ماهها قبل با دقت نقشه منطقه پترسون را مطالعه کرده بودم. حتی کتابهایی درباره پیشگامان و افراد مهم آن ناحیه مثل " پلات " و " سیمارون " خوانده بودم. روی نقشه یک خط بلند قرمز بنام جاده 6 بود که از " کیپ کوت " به " الی " و " نوادا " و بعد به سمت پائین و لوس آنجلس میرفت. با خودم گفتم مستقیم روی جاده 6 تا " الی " می‌روم و با اعتماد به نفس سفرم را شروع کردم. برای رسیدن به جاده 6 باید از کوه " بیر" رد می‌شدم. سرشار از هیجان برای چیزهایی که در شیکاگو، دنور و سا نفرانسیسکو انتظارم را میکشیدند در خیابان هفدهم سوار مترو شدم و تا انتهای خط در خیابان دویست و چهل و دوم رفتم. بعد با ترموا به "یونکرز" رفتم. در مرکز شهر یونکرز سوار قطار دیگری شدم و به حومه شهر در ساحل شرقی رود "هادسن" رسیدم. فکر کن اگر یک شاخه گل سرخ را در سرچشمه اسرار آمیز این رود در " آدیرون داکس " به آب بیاندازید در طول سفرش از چه جاهایی میگذرد تا به دریا برسد. فکرش را بکن، دره‌ی شگفت انگیز هادسن!

 

 

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+1 #1 خشایار 1391-07-02 10:04
ترجمه رو ادامه نمیدین؟
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی