پرینت

ساندویچ ژانبون با نان چاودار نوشته چارلز بوکفسکی برگردان: علی امیرریاحی قسمت سوم تا هفتم

نوشته شده توسط علی امیرریاحی. Posted in ترجمه

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

ساندویچ ژانبون با نان چاودار
نوشته چارلز بوکفسکی
برگردان: علی امیرریاحی

بخش 3 و 4 و 5 و 6 و 7

بخش اول
بخش دوم

 
3

پدرم دو برادر داشت. کوچک‌تره نامش بن بود و بزرگ‌تره جان. هر دو الکلي و بي‌مسئوليت. پدر و مادرم اغلب درباره‌شان حرف مي‌زدند.
پدر گفت:"هيچ‌کدومشون هيچ پخي نميشن."
مادر گفت: "خب ددي! شماها تو يه خانواده‌ي ناجور بزرگ شدين." 
"برادر تو هم هيچ گهي نميشه!"
برادر مادرم در آلمان زندگي مي‌کرد. پدر اغلب درباره‌ي او بد ميگفت.
دايي‌اي داشتم به اسم جک که با خواهر پدرم الينور ازدواج کرده بود. من هيچوقت دايي جک و عمه الينور را نديده بودم، چرا که روابط آنها و پدر شکر آب بود.
پدر مي‌گفت: "اين جاي زخمُ مي‌بيني رو دستم؟ اينو وقتي جوون بوديم الينور با يه مداد نوک تيز کاشت اينجا. اين همه وقت جاش نرفته."
پدر من از مردم خوشش نمي‌آمد. او از من هم خوشش نمي‌آمد. هميشه به من مي‌گفت: "بچه باس ديده بشه اما صداش نياد."

بعد از ظهر يکشنبه روزي بود و مادربزرگ اميلي نيامده بود.
مادر گفت: "بايد بريم ديدن بن. داره مي‌ميره."
" اون همه پولاي اميلي رو ازش قرض گرفته و با قمار و خانوم بازي و مشروب ريده بهشون."
"مي‌دونم ددي."
"حالا اميلي که بيوفته بميره هيچ پولي ازش باقي نمي‌مونه."
"به هرحال ما بايد بريم بن رو ببينيم. ميگن دوهفته بيشتر زنده نيست."
"خيلي خب، خيلي خب، ميريم!"
اين شد که ما رفتيم سوار فورد مدل تي شديم و راه افتاديم. راه طولاني‌اي بود و مادر ميان راه براي خريد گل پياده شد. تا کوهستان راه درازي بود. به پاي تپه‌ها که رسيديم افتاديم در راه مارپيچي که مي‌چرخيد و بالا مي‌رفت. عمو بن، آن بالا، در آسايشگاهي در انتهاي جاده‌ي مارپيچ، از بيماري سل رو به مرگ بود.
پدر گفت: "اينجا نگه داشتن بن لابد کلي واسه اميلي آب خورده."
" خب شايد لئونارد هم کمک مي‌کنه."
"لئونارد هيچي نداره، همه پولشو با مشروب خوري ريخته دور."
من گفتم: "من بابابزرگ لئوناردُ دوست دارم."
پدر گفت: " بچه باس ديده بشه اما صداش نياد." بعد ادامه داد "هه لئونارد. اون فقط وقتي با ما خوب بود که مست بود، باهامون شوخي مي‌کرد و بهمون پول مي‌داد. اما فرداش که مستيش مي‌پريد گه‌ترين آدم دنيا بود."
مدل تي، به خوبي داشت مسير کوهستان را بالا مي‌آمد و آسمان آفتابي بود.
پدر گفت: "اينم از اين." و ماشين را به سمت پارکينگ آسايشگاه راند و ما پياده شديم. من به دنبال پدر و مادرم وارد ساختمان شدم. ما که وارد اتاق شديم، عمو بن نشسته بود روي تخت و داشت از پنجره بيرون را نگاه مي‌کرد. سرش را چرخاند و نگاهمان کرد. او مرد خوشگلي  بود؛ لاغر، با موهايي سياه، و چشماني براق با تلالواي خيره کننده.
مادر گفت: "سلام بن."
"سلام کتي." بعد به من نگاه کرد. "اين هِنريه؟"
"آره."
"بشينين."
من و پدر نشستيم.
مادر همان‌جا سرپا بود. "اينورا گلدون نيست اين گلا رو بذارم؟"
"گلاي قشنگي‌ان، مرسي کتي. ولي نه، گلدون ندارم."
مادر گفت: "ميرم ببينم يه گلدون ميشه پيدا کرد اينجا."
با گلهاي در دستش اتاق را ترک کرد.
پدر پرسيد: "دوست‌دخترات کجان بن؟"
"همين دور و برا."
"آره جون عمه‌ت."
"گفتم که همين دور و بران."
"ما اومديم چون کاترين مي‌خواس ببينتد."
"ميدونم."
"منم مي‌خواستم ببينم‌تون عمو بن. من فکر مي‌کنم شما خيلي خوشگلين."
پدر گفت: "هه، آره، کون منم خوشگله."
مادر با گلداني از گل وارد اتاق شد.
"خيلي خب، مي‌ذارمشون رو اين ميز کنار پنجره."
"گلاي خوشگلي‌ان کتي."
مادر نشست.
پدر گفت: "ما نمي‌تونيم زياد بشينيم. باس بريم."
عمو بن دست کرد زير پتو و وقتي بيرون آورد پاکتي سيگار در دستش بود. يکي از پاکت درآورد، کبريتي روشن کرد و سيگار را گيراند، و پک عميقي زد و دودش را فوت کرد در هوا.
پدر گفت: "ميدوني که حق نداري اينجا سيگار بکشي. ميدونم اونا رو چطور گير آوردي، جنده‌ها برات آوردن. من به دکترت ميگم راجع به اينا و ميگم ديگه اون جنده‌ها رو راه ندن."
عمو گفت: "تو هيچ گه زيادي‌اي نمي‌خوري."
پدر گفت: "من يه فکر خوب دارم که چطوري اون سيگارا رو از دهنت بکشم بيرون."
عمو گفت: "تو هيچ‌وقت فکر خوبي نداشتي."
مادر گفت: "بن! تو نبايد سيگار بکشي. سيگار مي‌تونه بکشدت."
عمو گفت: "من به حد کافي زندگي خوبي داشتم."
پدر گفت: "تو زندگي خوبي نداشتي! کل‌اش بوده خوابيدن، مست کردن، قرض گرفتن، جنده بازي، الواطي. تو يه روز هم تو زندگيت کار نکردي! حالا هم تو بيست و چهارسالگي نفله شدي.!"
عمو گفت: "خيلي هم خوب بوده." بعد پک عميق ديگري به سيگار کمل‌اش زد، و فوت کرد.
پدر گفت: "خيلي خب بياين گورمونُ گم کنيم، اين مردک ديوانه‌اس."
پدر بلند شد، بعد مادر بلند شد، بعد من بلند شدم.
عمو گفت: "خدافظ کتي، و خدافظ هنري." و به من نگاه کرد تا مشخص کند کدام هنري.
و ما پشت پدر روانه شديم تا راهروي آسايشگاه، تا بيرون از ساختمان، تا پارکينگ، تا فورد مدل تي. سوارشديم، ماشين استارت خورد، و ما شروع کرديم به پايين رفتن از مارپيچ‌هاي کوهستان.
مادر گفت: "ما بايد بيشتر مي‌مونديم پيشش."
پدر گفت: "مگه تو نمي‌دوني سل واگيرداره؟"
من گفتم: "من فکر مي‌کنم عمو مرد خوشگليه."
پدر گفت: "به خاطر اون مرضه. باعث ميشه اين‌طوري به نظر بياد. تازه غير از سل چن‌تا مرض کوفتي ديگه هم گرفته."
پرسيدم: "چجور مرضاي ديگه؟"
"نميتونم بهت بگم." و مدل تي را از ميان تپه‌ها و دامنه‌ي کوهها مي‌گذراند و من در شگفتي مرض‌هاي ديگر بودم.

 

4

يکشنبه روزي بود که ما سوار فورد مدل تي شديم تا برويم سراغ عمويم جان.
پدر گفت: "جان اصن هيچ هدفي نداره. من نمي‌دونم چطور مي‌تونه کله‌ي کوفتيشُ بالا بگيره و تو چش آدم نگا کنه."
مادر گفت: "اميدوارم ديگه تنباکو نجوه و هي تف نکندشون اينور اونور."
"اگه اين کشور پر آدمايي مث اون بود الان چيني ميني‌هاي چش تنگ صاب اين کشور شده بودن و اونوخ ما بوديم که باس مي‌دوئيديم دنبال بشور و بساب..."
مادر گفت: "خب آخه جان فرصتي هم نداشت، خيلي زود از خونه فرار کرد. حداقل تو موندي ديپلمت رو گرفتي."
پدر گفت : "ليسانسمو."
مادر گفت: "کجا ليسانستو گرفتي!؟"
"دانشگا اينديانا."
"جک گفت تو فقط دبيرستان رفتي که!"
"جک فقط دبيرستان رفت. واسه همينم برا پولدارا باغبوني مي‌کنه."
پرسيدم: "منم مي‌تونم عمو جان رو ببينم؟"
پدر گفت: "اول بذار بينيم عموت ُ پيدا مي‌کنيم اصلا."
پرسيدم: "واقعا چشم تنگا ميخوان صاحب اين کشور بشن؟"
"اون ابليساي زرد چن قرنِ منتظر همينن. چيزي هم که تا حالا جلوشونو گرفته اينه که مدام دارن با اين جاپونيا مي‌جنگن."
"کي بهتر مي‌جنگه، چينيا يا ژاپونيا؟"
"جاپونيا. فقط مشکل اينه که چينيا زيادن. وقتي يکي بخواد يه چيني رو بکشه چينيه دو تيکه ميشه و ميشه دو تا چيني."
"چرا پوستشون زرده؟"
"واسه اينکه اونا بجا آب شاش خودشونو مي‌خورن."
"ددي! اين حرفا رو به بچه نگو!"
"خب پس بهش بگو هي سوال نپرسه."
يکي از روزهاي گرم لس‌آنجلس بود و ما در جاده‌ي طولاني‌اي جلو مي‌رفتيم. مادر يکي از لباس‌هاي زيبايش را پوشيده بود با کلاهي پر زرق و برق. مادر هروقت اين‌طور لباس مي‌پوشيد خيلي عصا قورت داده مي‌نشست و سرش را کاملا سيخ مي‌گرفت.
مادر گفت: "اميدوارم انقدر پول داشته باشيم که بتونيم به جان و خونوادش کمک کنيم."
پدر جواب داد: "گناه من نيست که اونا هيچ گهي ندارن بخورن!"
"ددي، جان هم مثل تو توي جنگ بود، فکر نميکني حقشه بهش کمک بشه؟"
"خب آخه اونجا هم هيچ پخي نشد. حداقل من سرگروهبان شدم."
"خب هنري، همه‌ي برادرات که نمي‌تونن مثل تو باشن."
" لامصبا يه گوشه نشستن ميگن لنگش کن!"

عمو جان و خانواده‌اش در زمين کوچکي زندگي مي‌کردند. ما از پياده‌روي ترک خورده‌اي رفتيم تا به ايوان خانه‌اي رسيديم که سقفش شکم داده بود. پدر زنگ را فشار داد. زنگ کار نمي‌کرد. بعد او شروع کرد به کوبيدن در.
پدر داد مي‌زد :"باز کنين! پليسه! باز کنين."
مادر گفت: بس کن ددي!"
بعد از زماني که به نظر طولاني مي‌آمد، لاي در مانند شکافي گشوده شد و بعدکامل باز شد. ما زن عمو آنا را ديديم. او زني بسيار لاغر بود، با گونه‌هايي فرو رفته، و چشم‌هايي گود. سياه و گود.
"واي هنري... کاترن... بياين تو... بياين..."
ما به دنبالش داخل شديم. خانه وسايل کمي داشت. يک ميزناهار خوري کوچک به همراه چهار صندلي و دو تختخواب. پدر و مادر روي صندلي‌ها نشستند. دو دختر به نام‌هاي کاترين و بتسي (من بعدها نامشان را فهميدم) روي ظرفشويي خم شده بودند و تلاش مي‌کردند بلکه از ظرف تقريبا خالي مربا کمي مربا دربياورند.
زن‌عمو آنا گفت: "ما تازه ناهار خورديم."
دخترها داشتند ذره‌اي مربا را روي تکه‌اي نان خشک مي‌ماليدند و همچنان چاقو را در ظرف خالي مربا مي‌چرخاندند.
پدر پرسيد: "جان کجاس؟"
زن‌عمو با خستگي نشست. او خيلي ضعيف بود، و خيلي رنگ پريده. لباسش کثيف بود، و موهايش شانه نشده، خسته، و غمگين.
"ما هم منتظرشيم. ما هم خيلي وقته نديديمش."
"کجا رفته؟"
" نميدونم. فقط سوار موتورش شد و رفت."
پدر گفت: "تنها کاري‌که مي‌کنه همينه که به موتورش فکر کنه."
"اين هنري جونيوره؟"
"آره."
"فقط نگاه ميکنه. حرف نميزنه."
"اين دقيقا چيزيه که ما ازش انتظار داريم."
"بچه‌ي عميقي به نظر مياد."
"نه. تنها چيزي که تو اين بچه عميقه سوراخ گوششه."
دخترها با تکه‌هاي نان‌شان رفتند بيرون و روي نرده نشستند و شروع کردند به سق زدن. با ما حرفي نزدند. به نظرم دخترهاي خوبي بودند. آن دو مثل مادرشان لاغر بودند اما بسيار خوشگل.
مادر گفت: "خودت چطوري آنا؟"
"بد نيستم."
"آنا به نظر خوب نميآي. به حد کافي غذا مي‌خوري؟"
"چرا پسرتون سرپا مونده؟ بشين هنري."
پدر گفت: "دوست داره وايسته. اينجوري قوي ميشه و مي‌تونه با چش تنگا بجنگه."
زن عمو گفت: "از چيني‌ها خوشت نمياد؟"
گفتم: "نه."
پدر گفت: "خب آنا، اوضا احوال چطوره؟"
" زياد خوب نيست، راستش... صاحب خونه هرروز برا اجاره مياد. آدم قاطي‌ايه. ازش مي‌ترسم. نمي‌دونم بايد چيکار کنم."
پدر گفت: "شنيدم پليس دنبال جانه."
"چرا!؟ اون که ديگه دنبالش رو نگرفت!"
"چيکار مي‌خواست بکنه مگه؟"
"مي‌خواست پول جعل کنه."
"پول جعل کنه؟ يا خدا، اين ديگه چه کاريه آخه؟"
"اگه ميشد خوب بود."
" آره، اگه خالم ريش داشت آق دائيم بود."
بعد سکوتي افتاد در ميانه و آنها همان‌طور نشسته بودند. من برگشتم و بيرون را نگاه کردم. دخترها در ايوان جلوي خانه نبودند، آنها جايي رفته بودند.
زن‌عمو آنا گفت: "بيا بشين هنري."
من کماکان ايستاده بودم : "مرسي، همينطوري خوبه."
مادر گفت: "ببينم آنا، مطمئني جان برميگرده؟"
پدر گفت: "آره وقتي از عياشي خسته شد برميگرده."
آنا گفت: "جان عاشق بچه‌هاشه..."
"من شنيدم پليس واسه يه چيز ديگه دنبالشه."
"چي؟"
"تجاوز."
"تجاوز؟"
"آره آنا، من يه چيزايي دربارش شنيدم. شنيدم يه روز داشته با موتورش ول مي‌چرخيده، يه دختره جوونم هم داشته اتواستاپ مي‌زده. دختره مي‌پره ترک موتور جان. همين‌طور که داشتن مي‌رفتن جان يه گاراج خالي مي‌بينه با موتور ميره تو در رو مي‌بنده و ترتيب دختره رو ميده."
"از کجا ميدوني؟"
"از کجا ميدونم؟ پليس اومد گفت. اونا سراغش رو از من ميگرفتن."
"تو هم گفتي؟"
"چرا بگم؟ جان از خداشه بره آب خنک بخوره مسئوليت‌اش بيوفته گردن من!"
"تا حالا اينجوري بهش نگا نکرده بودم."
"حالا اون هيچي، من موندم اين تجاوز..."
"خب بعضي وقتا مردا نميتونن خودشونو کنترل کنن."
"چي؟"
"منظورم اينه که، خب بعد از به دنيا اومدن بچه‌ها، با اين زندگي، فشارا و اينا... منم ديگه خوشگل نيستم. خب اونم يه دختر جوون مي‌بينه،... خوشش مياد، ميدوني ديگه، دختره مي‌شينه پشت موتورش، دستاشو ميندازه دور کمر اون..."
پدر گفت: "چي؟ چه حسي بهت دست ميده يکي بهت تجاوز کنه؟"
"فکر کنم خوشم نياد."
" آره منم فکر کنم اون دختر جوونم خوشش نيومده."
مگسي وارد خانه شد و شروع کرد به چرخيدن دور ميز. پدر گفت: "اينجا هيچي برا خوردن نيست، مگسه به کاهدون زده."
صداي مگس بيشتر و بيشتر شد. صداي وزوزش همه را کلافه کرد.
"نمي‌خواي به پليس بگي که جان ممکنه برگرده خونه؟"
پدر گفت: "من نمي‌ذارم به اين راحتي‌ها گيربيوفته."
مادر سريع چنگي در هوا زد و بعد دست مشت شده‌اش را روي ميز گذاشت.
گفت: "گرفتمش."
پدر گفت: "چي رو گرفتي؟"
"مگسه رو." و لبخند زد.
"عمرا."
"تو ديگه مگس ميبيني تو هوا؟"
"خب يه جا نشسته لابد."
"نه، گرفتمش، تو دستمه."
"مزخرف ميگيري."
"باورت نميشه؟"
"نه."
" دهنت رو باز کن."
"باشه."
پدر دهانش را باز کرد و مادر دستش را مانند قيف در دهان پدر باز کرد. پدر ناگهان جستي زد و گلويش را گرفت.
"ديوانه!"
مگس از دهان پدر بيرون آمد و باز شروع کرد به چرخيدن دور ميز.
پدر گفت: "خيلي خب ديگه بسه، ميريم خونه!"
بعد بلند شد و رفت بيرون به سمت مدل تي و با عصبانيت سوار شد. قيافه‌اش وحشتناک شده بود.
مادر به آنا گفت: "برات چند تا کنسرو آورديم. ببخش که نميتونم پول بهت بدم. هنري مي‌ترسه نکنه جان پولا رو بده مشروب يا برا موتورش بنزين بخره. چيز زيادي نيست: کنسرو سوپ و سبزيجات و نخود فرنگي ..."
"مرسي کاترين، مرسي واقعا، مرسي از هر دوتون..."
مادر بلند شد و من به دنبالش راه افتادم. دو جعبه غذاي کنسرو شده در پشت ماشين بود. پدر را ديدم که در ماشين نشسته بود. هنوز عصباني بود.
مادر جعبه کوچک را به من داد و خودش بزرگه را برداشت، و من پشت سرش از حياط گذشتم. ما جعبه‌ها را روي ميز گذاشتيم. زن‌عمو آنا آمد و قوطي کنسروي برداشت. قوطي نخود فرنگي بود، برچسب رويش عکس دانه‌هاي کوچک و گرد نخود فرنگي بود.
زن عمو گفت: "خيلي خوبه."
"آنا ما ديگه بايد بريم، هنري غرورش جريحه‌دار شده."
زن‌عمو دست‌هايش را به دور مادر حلقه کرد: "همه‌چيز خيلي افتضاح شده، اما اين کارت مثل خواب ميمونه.صبر کن تا دخترا بيان. صبر کن دخترا بيان و اين همه غذا رو ببينن."
مادر هم زن‌عمو را بغل کرد. بعد از هم جدا شدند.
زن‌عمو گفت: "جان مرد بدي نيست."
مادر جواب داد: "ميدونم. خدافظ آنا."
"خدافظ کاترين، خدافظ هنري."
مادر برگشت و از در بيرون رفت. من پشت سرش راه افتادم. ما به سمت ماشين رفتيم و سوار شديم. پدر ماشين را روشن کرد. همان‌طور که راه افتاديم من زن‌عمو را ديدم که در درگاه خانه ايستاده و دستش را تکان مي‌دهد. مادر هم برايش دست تکان داد. پدر دستش را تکان نداد. من هم تکان ندادم.

 

5

کم کم داشت از پدر بدم مي‌آمد. هميشه چيزي بود که به‌خاطرش عصباني باشد. هرجا که مي‌رفتيم با کسي جر و بحث مي‌کرد. البته او به قصد دعوا نميرفت؛ ديگران اغلب به آرامي شروع مي‌کردند به مخالفت، و او ناگهاني خونش  به جوش مي‌آمد. به رستوراني اگر مي‌رفتيم، که به ندرت هم پيش مي‌آمد، هميشه چيزي بود که بهانه بگيرد، و دليلي که پول ندهد.
"تو اين بستني خامه‌اي گه مگس هست! اينجا ديگه چه جاي کوفتي‌ايه؟"
"خيلي عذر ميخوام قربان، شما لازم نيست پول بديد، فقط تشريف ببريد."
"باشه، ميرم! ولي برمي‌گردم، برمي‌گردم و اين گه‌دونيُ رو سرتون خراب ميکنم."
يک‌بار در داروخانه، من و مادر در کناري ايستاده بوديم و پدر داشت سر صندوق‌دار فرياد مي‌کشيد. صندوق‌دار ديگري به مادر گفت: "اين ديوونه کيه ديگه!؟ هروقت مياد اينجا ما يه مصيبتي داريم."
مادر به صندوق‌دار گفت: "شوهرمه."
بله، اتفاق ديگري را هم  به ياد مي‌آورم. او به عنوان شيرفروش در جايي کار مي‌کرد و صبح‌هاي زود بايد شيرها را تحويل مي‌داد. يک صبح مرا بيدار کرد: "پاشو، مي‌خوام يه چيزي نشونت بدم." با او بيرون رفتم. پيژامه و دمپايي پوشيده بودم. هوا هم‌چنان تاريک بود و ماه بالاي آسمان. ما رفتيم تا واگن شيري که به يک درشکه‌ي اسب‌دار وصل بود. اسب بي‌حرکت ايستاده بود. پدر گفت: "ببين." و حبه قندي درآورد و کف دستش گذاشت و برد سمت اسب. اسب، قند را از کف دستش بلعيد. "حالا نوبت توئه..." و حبه قندي کف دستم گذاشت. اسب بزرگي بود. "برو جلوتر! دستتُ بگير بالا!" من نگران بودم که اسب دستم را بخورد. سرش را پايين آورد؛ لبها عقب رفتند و من زبان و دندان‌هايش را ديدم و حبه قند ناپديد شد. "بيا، يه‌بار ديگه..." من يک بار ديگر هم انجام دادم. اسب حبه قند را برداشت و سرش را تکان داد. پدر گفت: "خب. بيا ببرمت خونه قبل از اين‌که اسبه برينه بهت."
من اجازه نداشتم با بچه‌هاي ديگر بازي کنم. پدر مي‌گفت: "اونا بچه‌هاي بدي‌ان، پدرمادراشون فقيرن." "بله" و مادر تاييد مي‌کرد. پدر و مادر من دلشان مي‌خواست ثروتمند باشند، بنابر اين خودشان را ثروتمند تصور مي‌کردند.
در کودکستان بود که اولين بچه‌هاي هم‌سنم را شناختم. آنها به نظرم غريب مي‌آمدند، آنها مي‌خنديدند، حرف مي‌زدند، و ظاهرا خوشحال بودند. ازشان خوشم نمي‌آمد. من هميشه حس مي‌کردم دارم مريض مي‌شوم، حالت تهوع دارم، و هوا به شدت خفه است، و سفيد.
ما با آبرنگ نقاشي مي‌کرديم. ما در باغچه تربچه مي‌کاشتيم و چند هفته بعد با نمک مي‌خورديم. زني که در کودکستان بهمان درس مي‌داد را دوست داشتم، حتي بيشتر از پدر و مادرم. مشکلي که داشتم رفتن به دستشوئي بود. هميشه لازم بود به دستشوئي بروم، اما خجالت مي‌کشيدم ديگران بفهمند که بايد به دستشوئي بروم، بنابراين خودم را نگه مي‌داشتم، و اين بسيار رنج‌آور بود. هوا سفيد بود، و من حالت تهوع داشتم، و احساس مي‌کردم چيزي نمانده خودم را خراب کنم، اما به کسي چيزي نمي‌گفتم. و وقتي کسي از دستشوئي برمي‌گشت با خودم مي‌گفتم کثافت، مي‌دانم که آنجا يک کارهايي کرده‌اي...
دختران کوچک و دوست داشتني با لباس کوتاهشان و موهاي بلند، و چشمان زيبا، اما من فکر مِي‌کردم که آنها هم آنجا کارهايي کرده‌اند، هرچند تظاهر مي‌کنند که نکرده‌اند.
هواي کودکستان عموما سفيد بود...

اما دوره‌ي ابتدايي، از کلاس اول تا کلاس ششم، اوضاع طور ديگري بود، بعضي بچه‌ها دوازده سالشان بود، و همه‌مان از محله‌هاي فقير نشين آمده بوديم. من هم کم‌کم به دستشوئي مي‌رفتم اما فقط براي شاشيدن. يک روز پسر کوچکي را ديدم که داشت از شير آب مي‌خورد، پسر گنده‌اي آمد پشت سرش و محکم کله پسرک را هول داد به پايين. وقتي پسرک سرش را بلند کرد، چند تا از دندان‌هايش شکسته بودند و خون از دهانش جاري بود، شير آب هم خوني بود. پسر بزرگ‌تر گفت "به کسي بگي دهنتُ سرويس مي‌کنم." پسرک دستمالي درآورد و جلوي دهانش گرفت. من برگشتم به کلاس و معلم داشت درباره‌ي ماجراي جرج واشنگتن و دره فورج صحبت مي‌کرد. معلم کلاه گيس سفيدي سرش مي‌گذاشت. او اغلب با خط‌کش کف دست‌هايمان مي‌زد، مخصوصا وقتي فکر مي‌کرد ما به حد کافي حرف گوش‌کن نيستيم. فکر کنم هيچ‌گاه دستشوئي نمي‌رفت. ازش متنفر بودم.

بعد از ظهرها، بعد از مدرسه، هميشه دعوايي بود بين دو تا از پسرهاي بزرگ‌تر؛ هميشه بيرون مدرسه، پشت حصارها، جايي که گذر هيچ معلمي به آنجا نمي‌افتاد. دعواها هيچ‌وقت برابر نبودند؛ هميشه پشت حصارها، يک پسر بزرگ‌تر يک پسر کوچک‌تر را با مشت له مي‌کرد. پسر کوچک‌تر ممکن بود بخواهد تلافي کند اما اصولا کاري از پيش نمي‌بُرد. و به زودي صورتش خون‌آلود مي‌شد و خون راه مي‌افتاد تا پيراهنش. پسرهاي کوچک‌تر هميشه بي‌کلام کتک مي‌خوردند، هيچ‌وقت التماس نمي‌کردند، و هيچ‌وقت عذر نمي‌خواستند. در نهايت پسر بزرگ‌تر عقب مي‌رفت و اين پايان نبرد بود، بقيه پسرها هم با برنده به سمت خانه راه مي‌افتادند.
من به سرعت به سمت خانه مي‌رفتم، تنها،  آن هم بعد از اينکه اَن‌ام را در کل طول مدرسه و کل طول دعوا نگه داشته بودم.  بعد از آن هم وقتي به خانه مي‌رسيدم محتويات شکمم آن‌قدر سفت شده بودند که اغلب سر خالي کردن‌اش مشکل داشتم. من هميشه از اين بابت نگران بودم.

 

6


من هيچ دوستي در مدرسه نداشتم، نمي‌خواستم که داشته باشم. تنهايي حالم بهتر بود. مي‌نشستم روي نيمکت و ديگراني را که مشغول بازي بودند نگاه مي‌کردم، و به نظرم آنها يه مشت احمق بودند. يک روز وقت ناهار پسر جديدي سراغم آمد. شلوارکي کش‌دار به تن داشت، با پنجه پاهايي که به سمت داخل خم بودند، و چشم‌هاي لوچ. ازش خوشم نيامد، ظاهر جالبي نداشت. روي نيمکت، بغل دست من نشست.
"سلام، اسم من ديويد ه."
جواب ندادم.
کيف ناهارش را باز کرد: "من ساندويچ کره بادوم زميني دارم، تو چي؟"
"ساندويچ کره بادوم زميني."
"من يه موزم دارم، با يه کم چيپس. چيپس ميخواي؟"
من کمي برداشتم. او يک مشت برداشت. چيپس‌ها ترد و شور بودند، و انگار خورشيد از لاي‌شان مي‌تابيد. خوشمزه بودند.
"بازم وردارم؟"
"باشه."
باز کمي برداشتم. ميان ساندويچ‌اش ژله بود. ژله از لاي نان راه مي‌افتاد روي انگشتانش، ولي ديويد متوجه نبود.
پرسيد: "کجا زندگي مي‌کني؟"
"خيابون ويرجينيا."
"من تو پيکفوردم. ما مي‌تونيم بعد مدرسه با هم بريم. بازم چيپس وردار. معلمت کيه؟"
"خانم کُلومباين."
" برا من خانم رِيد. خب پس بعد کلاس مي‌بينمت که با هم بريم خونه."
واقعا چرا آن شلوارک کش‌دار را پوشيده بود؟ اصلا چه مي‌خواست؟ من جداً از اون خوشم نيامده بود. کمي بيشتر از چيپس‌هايش برداشتم.

بعد از ظهر، مدرسه که تمام شد، مرا پيدا کرد و کنار من راه افتاد. گفت: " اسمتُ نگفتي."
گفتم: "هنري."
همان‌طور که ما مي‌رفتيم، من متوجه دار و دسته‌ي پسرهاي کلاس اولي شدم که دنبالمان مي‌آمدند. ابتدا يکي دو کوچه با ما فاصله داشتند اما کمي بعدتر در چند قدمي‌مان بودند.
از ديويد پرسيدم: "اينا چي مي‌خوان؟"
او چيزي نگفت و تنها به راه رفتنش ادامه داد.
يکي‌شان داد زد: "هي! شلوارک گهي! مامانت با اون شلوارک برات خوراکِ گُه درست مي‌کنه؟"
"پاهاش کجه! هو هو، پاهاش کجه!"
"چش چپول! آماده‌ي مردن باش!"
بعد دور ما حلقه زدند.
"رفيقت کيه؟ اين خايه‌ماليتُ ميکنه؟"
يکي‌شان يقه‌ي ديويد را گرفت و پرتش کرد ميان علف‌ها. ديويد بلند شد. يکي از پسرها پشت سر ديويد چمباتمه نشست بعد يکي ديگر از پسرها ديويد را هل داد و او از پشت افتاد زمين. پسر ديگري او را چرخاند و صورتش را ماليد به علفها. بعد همه کشيدند عقب. ديويد باز بلند شد. هيچ صدايي از ديويد درنيامد اما اشک‌ها روي صورتش قل مي‌خوردند و پايين مي‌آمدند. پسري که از همه بزرگ‌تر بود سراغش آمد "ما نمي‌خوايم تو بياي مدرسه ما جوجه! گورتُ از مدرسه‌ي ما گم کن." و مشتي حوالي شکم ديويد کرد. ديويد خم شد و بلافاصله پسر زانويش را بالا آورد و کوباند به صورت ديويد. ديويد پهن زمين شد. خون از دماغش راه افتاده بود.
بعد پسرها دور من حلقه زدند. "حالا نوبت توئه!" آنها شروع کردند به حلقه زدن و من شروع کردم به چرخيدن، در هر حالت چند نفرشان پشت سرم بود. حالا شکم من پر از اَن بود و مجبور بودم دعوا کنم. هم‌زمان وحشت‌زده و آرام بودم. دليل اين کارشان را نمي‌فهميدم. آنها هم‌چنان حلقه مي‌زدند و من هم‌چنان مي‌چرخيدم، و اين ماجرا هم‌چنان ادامه داشت. آنها با فرياد چيزهايي به من مي‌گفتند اما من متوجه نمي‌شدم. بالاخره متوقف شدند، و راهشان را کشيدند و رفتند. ديويد منتظر من بود. ما از پياده رو راه افتاديم به سمت خانه ديويد در خيابان پيکفورد. بعد رسيديم جلوي خانه‌شان.
" من بايد برم تو، خدافظ."
"خدافظ ديويد."
داخل که شد من صداي مادرش را شنيدم: "ديويد! اين چه وضعيه؟ ببين با شلوارک و پيرهنت چيکار کردي! همش پاره پوره شده و پر از لکه‌هاي علفه! هرروز اين بساط ُ بايد داشته باشيم!؟ چرا آخه اينکار رو مي‌کني؟"
ديويد جوابي نداد.
"ازت سوال پرسيدم! چرا لباسات ُ اين‌طوري ميکني؟"
" ميشه ديگه، مامان..."
"ميشه ديگه!؟ پسره‌ي احمق!"
شنيدم که کتکش مي‌زد. ديويد شروع کرد به گريه کردن و مادرش محکم‌تر زد. جلوي ورودي ايستاده بودم و مي‌شنيدم. بعد از مدتي، کتک‌ها قطع شد. مي‌شنيدم که ديويد هق هق مي‌کند. بعد ساکت شد.
مادرش گفت: " حالا مي‌خوام که بري سر تمرين ويولونت."
نشستم روي پله‌ي جلوي خانه و صبر کردم. بعد صداي ویالون شنيدم. صداي غمگيني بود. ساز زدن ديويد اصلا خوب نبود. من نشستم و کمي صبر کردم، اما صداي ويالون بهتر نشد. اَن در شکمم شروع کرده بود به سفت شدن و من ديگر احساسش نمي‌کردم. نور غروب چشم‌هايم را زد. حالت تهوع داشتم. بلند شدم و به سمت خانه رفتم.

 

7


دعواها ادامه داشتند. ظاهرا معلم‌ها چيزي در اين باره نمي‌دانستند. هميشه هم وقتي باران مي‌باريد مشکل بيشتر مي‌شود. هر پسري که با خود چتر به مدرسه مي‌آورد يا باراني مي‌پوشيد، طرد مي‌شد. عموماَ پدر و مادرهايمان خيلي بيشتر از آن فقير بودند که بخواهند براي‌مان از آن جور چيزها بخرند. و اگر خانواده‌مان از اين وسايل مي‌خريد، ما پرتشان مي‌کرديم لاي شاخ و برگ بوته‌ها. چتر داشتن و باراني پوشيدن مترادف بچه سوسولي بود و منجر به کتک خوردن بعد از مدرسه مي‌شد. مادر ديويد مجبورش مي‌کرد هميشه چتر بردارد حتي اگر هوا ابري بود.
ما دو دوره‌ي تعطيلي داشتيم. يکي‌شان گردهمايي مدارس بود که در زمين بيسبال انجام مي‌شد و اعضاي تيم‌ها انتخاب مي‌شدند. ديويد و من کنار هم مي‌ايستاديم. هميشه هم يک‌جور بود؛ من نفر يکي مانده به آخر بودم که انتخاب مي‌شدم، و ديويد نفر آخر، بنابر اين هميشه در دو تيم مخالف بازي مي‌کرديم. ديويد بدتر از من بود. با چشم‌هاي چپش حتي توپ را هم نمي‌توانست ببيند. من به تمرين زيادي احتياج داشتم. من هرگز با بچه‌هاي محل بازي نکرده بودم. حتي نمي‌دانستم چطور توپ را بگيرم و يا چطور پرتابش کنم. اما از اين بازي خوشم مي‌آمد و دوست داشتم که ياد بگيرم. ديويد از توپ مي‌ترسيد، اما من نه. ضربه‌هايي که من با چوب مي‌زدم محکم بودند، حتي محکم‌تر از هرکس ديگر، اما هيچوقت نمي‌توانستم توپ را بزنم. من هميشه اخراج مي‌شدم. يک‌بار توپ را زدم و اوت شد. حس خوبي بود. يک‌بار هم توپ را که زدم خودم را به بِيس اول رساندم. وقتي به بِيس اول رسيدم، بيس‌مَن گفت "فقط تا اينجا مي‌تونستي بياي." من ايستادم و نگاهش کردم. او آدامس مي‌جويد و موهاي سياه درازي داشت که از سوراخ دماغش بيرون زده بود. موهاي سرش با وازلين به هم چسبيده بودند. يک پوزخند تمام نشدنيِ احمقانه هم روي صورتش حکاکي شده بود.
گفت: "چيه؟ نگا ميکني!؟"
نمي‌دانستم چه بگويم. عادت به گفتگو نداشتم.
گفت: "بچه‌ها ميگن تو ديوونه‌اي، اما نمي‌توني منو بترسوني. همين روزا بعد مدرسه خِفتت مي‌کنم."
هم‌چنان نگاهش مي‌کردم. قيافه‌ي افتضاحي داشت. بعد پيچِر توپ را پرت کرد و من شروع به دويدن به بِيس دوم کردم. مثل يک ديوانه دويدم و سُر خوردم در بِيس دوم. توپ دير رسيد و ديگر کار از کار گذشت.
پسرکي که داور بود داد زد: "تو اخراجي." باورم نمي‌شد، بلند شدم ايستادم.
داور داد زد: "گفتم اخراجي تو!"
بعد فهميدم که قبولم نکردند. من و ديويد قبول نشديم. بقيه مي‌خواستند من بيرون باشم چون اخراج شده بودم. آنها مي‌دانستند من و ديويد با هم دوستيم، و اين به خاطر ديويد بود که کسي مرا نمي‌خواست. از زمين که بيرون آمدم ديويد را ديدم که با آن شلوارک کش‌دارش، دارد در بِيس سوم بازي مي‌کند. جوراب‌هاي ساق بلند آبي و زردش، تا حوالي قوزک پا پايين آمده بودند. واقعا چرا سراغ من آمده بود؟ با وجود او من گاو پيشاني‌سفيد بودم. آن بعدازظهر من به سرعت کلاس را ترک کردم و تنها به سمت خانه راه افتادم، بدون ديويد. ديگر نمي‌خواستم ببينمش که کتک مي‌خورد، چه از طرف همکلاسي‌هاي‌مان، چه از طرف مادرش. نمي‌خواستم به صداي غمگين ويالونش گوش دهم. اما فردا ظهرش، وقت ناهار، ديويد باز کنار من نشست و من باز از چيپس‌هايش خوردم.

روز شانس من رسيد. من قد بلند بودم و بسيار احساس قدرت مي‌کردم. باورم نمي‌شد به بدي‌اي که آنها فکر مي‌کردند باشم. ضربه‌هاي وحشيانه‌اي به توپ مي‌زدم. مي‌دانستم که قوي‌ام و راستش کمي هم خوشم مي‌آمد که ديوانه صدايم کنند. حس مي‌کردم چيزي واقعي و قوي در درونم هستن. شايد فقط گهِ سفت شده بود، اما احساس مي‌کردم بايد چيزي بيشتر از اين باشد. من بهتر بودم. "هي! به من مي‌گن خداي سه سوت کردن حريف؛ آقاي ويندميل!" توپ پرتاب شد. بت را چرخاندم و احساس کردم چوب کاملا تحت فرمان من است. توپ رفت بالا، و بالاتر، به سمت بازيکن دست چپ زمين، و از بالاي سرش بيرون رفت. اسمش دُن برابيکر بود و همان‌طور ايستاده به توپي که از بالاي سرش بيرون رفت نگاه مي‌کرد. توپ چنان مي‌رفت که انگار هرگز قصد ندارد پايين بيايد. برابيکر شروع کرد به دويدن دنبال توپ. مي‌خواست مرا بيرون بیاندازد، اما امکان نداشت. بالاخره توپ افتاد و چرخيد رفت جايي که چند تا از کلاس پنجمي‌ها بازي مي‌کردند. آرام دويدم به سمت بيس اول، نگاهي به پسرک کردم، بعد آرام به سمت بيس دوم رفتم، و دويدم سمت بيس سوم، جايي که ديويد ايستاده بود، محلش نگذاشتم، به بيس سوم رسيدم و بعد برگشتم سمت بيس خانه. روز بي‌نظيري بود. هيچ بچه ابتدائي‌اي نمي‌توانست اين‌کار را بکند. به بيس خانه که رسيدم شنيدم يکي از بازيکن‌ها، ايروينگ بون، به کاپيتان، استنلي گرينبرگ، مي‌گفت: "چطوره اينو بذاريمش تو تيم اصلي." (تيم اصلي با مدارس ديگر بازي مي‌کرد.)
استنلي گرينبرگ گفت: "نه."
حق با استنلي بود. من ديگر هرگز چنين ضربه‌اي نزدم. بيشتر وقت‌ها باعث باخت تيم مي‌شدم. اما با اين حال آنها هميشه مرا با آن ضربه به ياد داشتند و کماکان ازم متنفر بودند. البته اين نوع تنفر بهتر بود، چون دقيقا مطمئن نبودند چرا از من متنفرند.

فصل فوتبال (راگبي) افتضاح‌تر بود. ما فوتبال تاچ بازي مي‌کرديم. من نمي‌توانستم توپ را بگيرم يا پرت کنم اما يک‌بار به بازي راهم دادند. وقتي کسي که مي‌دويد نزديکم آمد، يقه‌اش را گرفتم و پرتش کردم زمين. وقتي مي‌خواست بلند شود با لگد زدمش. او همان بِيس‌مَن بود با کله وازليني و موهاي دراز دماغش. استنلي گرينبرگ به سمتم آمد. او از همه ما درشت‌تر بود. اگر مي‌خواست مي‌توانست به راحتي مرا بکشد. او کاپيتان تيم‌مان بود، و حرف هميشه حرف او بود. به من گفت: "تو هيچي از قانون بازي حاليت نيست. ديگه فوتبال بازي نمي‌کني."
به تيم واليبال منتقل شدم. با ديويد و بقيه واليبال بازي مي‌کردم. اصلا جالب نبود. آنها داد و فرياد مي‌زدند، به هيجان مي‌آمدند، اما بچه‌هاي با حال فوتبال بازي مي‌کردند. من دوست داشتم فوتبال بازي کنم. تنها چيزي که احتياج داشتم کمي تمرين بود. واليبال بازي کردن باعث شرمساري بود. دخترها واليبال بازي مي‌کردند. بعد از مدتي ديگر بازي نکردم. من فقط ميان زميني که کسي در آن بازي نمي‌کرد مي‌ايستادم. تنها کسي بودم که هيچ چيز بازي نمي‌کرد. هرروز همان‌جا منتظر مي‌ايستادم، تا وقتي بازي‌شان تمام شود.
يک روز که همان‌جا ايستاده بودم، مصيبت بيشتري پيش آمد. از پشت يک توپ هوايي آمد و خورد به کله‌ام و من پخش زمين شدم. سرم گيج رفت. آنها هم دور تا دورم ايستادند و شروع کردند به خنديدن. "اوه اوه، نگاش کنين، هنري غش کرد! هنري مثل زنا غش کرد! هنري رو!"
من بلند شدم و خورشيد داشت چرخ مي‌خورد انگار. بعد صاف ايستادم. آسمان هي نزديک و دور مي‌شد. مثل اين بود که در قفس باشي و تاب بخوري. صورت‌ها، دماغ‌ها، دهن‌ها و چشم‌ها دوره‌ام کرده بودند. آنها متلک بارم مي‌کردند و من فکر کردم کسي عمداً مرا با توپ زده است و اين اصلا منصفانه نبود.
گفتم: "کي توپُ پرت کرد؟"
"جداً دلت مي‌خواد بدوني کي پرت کرد؟"
"آره."
"وختي فهميدي مي‌خواي چيکارش کني؟"
جواب ندادم.
کسي گفت: "بيلي شِريل بود."
بيلي پسر چاق و تپلي بود، خيلي بهتر از بقيه، ولي به هرحال يکي از آنها بود. راه افتادم سمت بيلي. او همان طور ايستاده بود. وقتي نزديکش شدم چرخيد که برود، و من از پشت يکي خواباندم توي گوشش. گوشش را که گرفت ضربه‌اي به شکمش زدم. افتاد و پخش زمين شد. استنلي گرينبرگ گفت: "پاشو بزنش بيلي." استنلي بيلي را بلند کرد و هل داد سمت من. من با مشت زدم توي دهانش و بيلي دو دستي دهانش را گرفت.
استنلي گفت: "خيلي خب! من بِجاش."
پسرها تشويقش کردند. من نمي‌خواستم بميرم بنابر اين تصميم گرفتم فرار کنم. اما يکي از معلم‌ها سر و کله‌اش پيدا شد. آقاي هال بود: "اونجا چه خبره؟"
استنلي گرينبرگ گفت: "هنري بيلي رو زد."
آقاي هال گفت:"راست ميگه پسرا؟"
آنها گفتند:"بله."
آقاي هال گوشم را گرفت و کشان کشان برد تا دفتر ناظم. مرا هل داد روي صندلي‌اي روبروي يک ميز خالي و چند ضربه به در اتاق ناظم زد. چند دقيقه‌اي آن تو بود، و بعد بيرون آمد و بدون نگاهي به من راهش را کشيد و رفت. پنج يا ده دقيقه آنجا نشستم و بعد ناظم آمد و پشت ميز نشست. مرد با وقاري بود، با تعداد زيادي موي سفيد و يک کراوات آبي. يک جنتلمن واقعي بود. اسمش آقاي ناکس بود. آقاي ناکس دستش را مشت کرد و بدون حرفي نگاهم کرد. اينکار را که کرد کمي نسبت به جنتلمن بودنش شک کردم. به نظر مي‌آمد مي‌خواهد مرا بترساند و تحقيرم کند، درست مانند ديگران.
بالاخره گفت: "خب، بگو ببينم چي شده؟"
:چيزي نشده."
"تو بيلي شريلُ زدي، پدر و مادرش مي‌خوان بدونن چرا."
جواب ندادم.
"فکر مي‌کني دست خودته که هرکاري دوست داري بکني؟"
"نه."
"پس چرا اينکار رو کردي؟"
جواب ندادم.
"فکر مي‌کني از بقيه بهتري؟"
"نه."
آقاي ناکس همان‌جا نشسته بود. دستش چاقوي سرنامه‌بازکني بود که مدام روي روکش سبز مخملي ميز عقب و جلو مي‌کرد. روي ميزش شيشه بزرگ مرکب سبز بود و يک جا قلمي با چهار خودکار. نگران بودم که نکند مي‌خواهد بزندم.
"پس چرا اون کارُ کردي؟"
جواب ندادم. آقاي ناکس سرنامه‌بازکن را عقب جلو مي‌کشيد. تلفن زنگ خورد. گوشي را برداشت.
"بله؟ آها، خانم کِيربي؟ اون چيه؟ چي؟ ببينم، شما نمي‌توني اون مشکل انظباطي رو حل کني؟ الان سرم شلوغه. باشه، کارم با اين‌يکي که تموم شد بهتون زنگ مي‌زنم..."
گوشي را گذاشت. با يک دست موهاي سفيدش را از روي چشم‌هايش پس زد و به من نگاه کرد.
"چرا اين‌همه برا من مصيبت درست مي‌کني تو؟"
جوابش را ندادم.
"فکر مي‌کني خيلي زورت زياده؟"
من ساکت بودم.
"زورت زياده، نه؟"
مگسي دور ميز آقاي ناکس مي‌چرخيد. مگس نشست روي شيشه مرکب سبز. بعد از درپوش مشکي شيشه بالا رفت و شروع کرد به تميز کردن بال‌هايش.
"خيلي خب بچه، تو زورت زياده، منم همين‌طور. حالا بيا دست بديم."
من فکر نمي‌کردم زورم زياد باشد، براي همين دست ندادم.
"يالا! دستت رو بده بينم."
دستم را دراز کردم و او دستم را گرفت و تکان داد. بعد حين تکان دادن دستم نگاهم کرد. چشم‌هاي آبي روشني داشت، روشن‌تر از کراوات آبي‌اش. چشم‌هايش تقريبا خوشگل بودند. همان‌طور نگاهم مي‌کرد و دستم را تکان مي‌داد. کم‌کم شروع کرد به فشار دادن دستم.
"مي‌خوام بابت زور زيادي که داري بهت تبريک بگم."
و بيشتر فشار داد.
"فکر ميکني زور منم زياده؟"
جواب ندادم.
استخوان انگشت‌هايم را به هم فشار مي‌داد. استخوان هر انگشتم مانند تيغي در گوشت انگشت کناري فرو مي‌رفت. برق قرمزي جلوي چشمم درخشيد.
"فکر مي‌کني من گردن کلفت باشم؟"
گفتم: "مي‌کشمت."
"چيکار مي‌کني؟!"
آقاي ناکس دستم را بيشتر فشار داد. دستش مانند گيره آهنگري بود. مي‌توانستم همه منفذهاي صورتش را ببينم.
"کسايي که زورشون زياده داد نمي‌زنن، مگه نه؟"
ديگر نمي‌توانستم به صورتش نگاه کنم. محکم‌تر دستم را چلاند. مي‌خواستم داد بزنم اما تا جايي که مي‌شد خودم را کنترل کردم مبادا کسي در کلاس صدايم را بشنود.
"خب، حالا منم زورم زياده يا نه؟"
کمي صبر کردم. منتفر بودم از گفتنش. بالاخره گفتم: "بله."
آقاي ناکس دستم را ول کرد. مي‌ترسيدم دستم را نگاه کنم، فقط گذاشتم آرام بيوفتد کنارم. متوجه شدم که مگس رفته، و فکر کردم که مگس بودن خيلي هم بد نيست. آقای ناکس داشت روي کاغذ چيزي مي‌نوشت.
"خب هنري من الان يه نامه براي والدينت مي‌نويسم و مي‌خوام که برسوني دستشون. و تو مي‌رسوني دستشون، مگه نه؟"
"بله."
نامه را تا کرد و داخل پاکتي گذاشت و به دستم داد. پاکت درش بسته بود و من هم اصلا تمايلي نداشتم بازش کنم.

 

 

 

 

متن کامل کتاب با ترجمۀ علی امیرریاحی توسط نشر نگاه منتشر شده است. برای کسب اطلاعات بیشتر و سفارش اینترنتی، به لینک زیر مراجعه نمایید:

ساندویچ ژامبون 

 

 

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی