پرینت

یادداشتی بر رمان مستاجر نوشته «رولان توپور» - مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

رمان، «مستاجر» نوشته «رولان توپور»
مترجم: کوروش سلیم‌زاده
نشر چشمه

 مینا حسین‌نژاد

 اووه کثیف شدین؟!...معذرت می‌خوام

آیا شما زنده هستید یا مرده؟...زن هستید یا مرد؟....
آیا شما یک انسان معمولی هستید یا "خاص" بودن را ترجیح می‌دهید؟ آیا در قسمت "نام" شناسنامه‌تان یک اسم چند حرفی درج شده است یا بل‌کل بی‌نام و نشانید؟ آیا در یک اداره یا شرکت کار می‌کنید و حقوق می‌گیرید یا به شیوه‌ی "مفت‌خوری" روزگارتان را می‌گذرانید؟ آیا سرپناهی برای خود جسته‌اید؟ یک آپارتمان؟..از همان ‌ متراژ پائین‌ها که شبیه قبر است یا پنت‌هاوسی با دیوارهای سراسر شیشه، یا در جوی خیابان میخوابید، سقفتان هم آسمان؟....
آیا دنبال جفت می‌گردید یا ترجیح می‌دهید "فرد" بمانید؟... آیا در برقراری انواع رابطه‌ی عشقی تبحر دارید یا دوستانتان به شما لقب "بی‌دست و پا" می‌دهند؟... آیا شما مارلبرو قرمز پایه بلند می‌کشید یا یک بهمن‌کش قهارید؟ یا دویدن در پارک نزدیک خانه یا روی تریدمیل باشگاه ورزشی را ترجیح می‌دهید؟
قهوه می‌نوشید یا شراب یا حتی آب تصفیه شده‌ی ولرم؟...آیا به خوردن استیک نیمه خام  خون‌دار علاقه‌مندید؟ یا این‌که یک گیاه خوارید و پیتزای سبزیجات سفارش می‌دهید؛ و شاید حتی یک خام خوار هستید و تصمیم گرفته‌اید امراض بیماری‌زا را از بدنتان دور کنید و با قار قار شکمتان اطرافیانتان را کلافه کنید؟!
آیا آروغ می‌زنید؟ آیا عرق می‌کنید؟ آیا تب می‌کنید؟ آیا تند تند بیمار می‌شوید؟... آیا سردمزاجی‌اید؟ یا پرحرارت و داغ؟... آیا اعتماد به نفس پائینی دارید؟ آیا مضحکه‌ی دوستانتان هستید؟ آیا شش‌هایتان کار می‌کند؟ آیا دم و بازدم دارید؟ قتل را به خودکشی ترجیح می‌دهید؟ به تخت اتاقتان علاقه دارید؟ به تخت مرده‌شوی‌خانه چطور؟ با لحاف‌تان احساس نزدیکی می‌کنید یا با دو متر چلوار سفید، مخصوصِ کفن؟!
شما زن هستید یا مرد؟ دختر یا پسر؟
فرقی نمی‌کند! شما عنقریب به کس دیگری تبدیل می‌شوید یا شاید هم شده‌اید. کسی که نمی‌شناسیدش. همانی که ما می‌خواهیم.
ترلکوفسکی با اصلیت روس به "سیمون شول" فرانسوی مبدل شد!...شما چطور؟

***
مثل این‌که شما خونه‌تون رو برای خودکشی اجاره می‌دین؟
یک داستان کسل کننده و ترسناک آخرشبی:

سیمون شول دختر مجرد نسبتاً جوان به خواندن رمان‌های تاریخی علاقه داشت. او در بین برندهای جدید، "شانل" را ترجیح می‌داد. از حیوانات می‌ترسید و تحمل دیدن فیلم‌های آمریکایی را نداشت. به سمفونی‌های بتهوون عشق می‌ورزید و صدای آوازی او پخته ولی پرورش نیافته بود. همیشه رژیم می‌گرفت و از چاق‌شدن وحشت داشت. تعطیلات پارسال به "کوت آزور" در جنوب فرانسه رفته بود. احتمالاً پای ثابت شرابخوری‌های شبانه در جمع دوستانش بود. او یک شب خودش را از پنجره‌ی آپارتمانش در طبقه‌ی پنجم به بیرون پرتاب کرد و به کما رفت. در روزی که استلا –دوست صمیمی‌اش- و مرد جوان گمنامی – ترلکوفسکی- بدن سراسر باندپیچی شده‌اش را در یک بیمارستان شلوغ دولتی ملاقات کردند؛ تنها چشم چپ‌اش از زیر باندها دیده می‌شد. چند دقیقه‌ی بعد او حفره‌ی سیاه دهانش را که یکی از دندان‌های پیشین آن کنده شده بود باز کرد و فریاد گوشخراشی کشید. چند روز بعد او مرد.
ترلکوفسکی، مرد مجرد نسبتاً جوانِ سی و چندساله با اصلیت روس، مقیم فرانسه بود ولی علاقه‌ی خاصی هم به این کشور نداشت. او در زندگی از بی‌نظمی و اغتشاش بیزار بود و هم‌چنین از سمفونی‌های بتهوون. متین و مودب و سیگاری. بدون هیچ دوست دختر و حیوان خانگی. بیزار از ولخرجی و مهمانی‌های آنچنانی. تنها فاجعه‌ی زندگیش این بود که روزی سقف بالای سرش را از دست بدهد. ترلکوفسکی در یک کلام: معمولی. ترلکوفسکی در آپارتمان سابق سیمون شول اقامت یافت و مصائب بسیاری بر او رفت. پس از مدتی تبدیل به سیمون شول شد و از پنجره‌ی آپارتمانش به بیرون پرتاب شد. او را در یک بیمارستان شلوغ دولتی بستری کردند، در حالی که همه‌ی بدنش باندپیچی شده بود و تنها چشم چپش آزاد بود. استلا و مرد جوان و گمنامی –ترلکوفسکی- به ملاقاتش آمدند و جای خالی دندان پیشین را در دهان او دیدند. بدن باندپیچی شده با دیدن ترلکوفسکی که در بالای سرش ایستاده بود فریاد بلندی کشید و احتمالاً چند روز بعد مرد.

***
چگونه یک مرد، زن شد؟
یا
به من نزدیک نشید وگرنه همتونو به کثافت می‌کشم

زندگی ترلکوفسکی از همان نخستین باری که پایش به ساختمان مذکور کشیده شد دستخوش تغیر شد. نخستین لحظه، لحظه‌ای است که سرایدار با چشمان و نگاه عجیب و با ریشخند مدام‌اش و چشمک زدن‌هایی که ترلکوفسکی معنای آن‌ها را نمی‌فهمد؛ محلی که سیمون شول، مستاجر قبلی، خودش را به پائین انداخته به او نشان می‌دهد. نگاه‌های معنا دار سرایدار، نگاه به مقتول بیچاره‌ای است که از سرنوشت خود در این آپارتمان بی‌اطلاع است. این نگاه و لبخند اولین ترس را در دل ترلکوفسکی بی‌نوا روشن می‌کند. حالا همه چیز این آپارتمان پر از دلهره و اضطرابی است که او علت آن را متوجه نمی‌شود. دومین نشانه‌ی اضطراب آور، رفتن ترلکوفسکی به بیمارستان است برای دیدن مستاجر قبلی. موجودی باندپیچی شده که یک دندان پیشین ندارد و با دیدن ترلکوفسکی نعره‌ی بلندی می‌کشد و او را می‌ترساند. وقایع از پس هم می‌آیند. اسباب و اثاث ترلکوفسکی به سرقت می‌روند. او حالا دیگر هیچ وسیله‌ای از خودش ندارد و ناچار است که با باقی مانده‌ی وسایل مستاجر قبلی (سیمون شول) روزگار بگذراند. کتاب‌های تاریخی دختر که پیش از آن به آن علاقه‌ای نداشته را می‌خواند. به کافه‌ی سر خیابان که می‌رود، برای او سیگاری که همیشه می‌کشد را نمی‌آورند بلکه ژیتان بدون فیلتر را که مرحومه می‌کشیده به او می‌دهند. آن‌قدر در کافه، شکلات به خوردش می‌دهند که به خوردن شکلات عادت می‌کند. شکلات نوشیدنی مورد علاقه‌ی سیمون شول بوده است. به تدریج فشار همسایه‌ها و اعتراض‌ها به او آنقدر زیاد می‌شود که ترلکوفسکی از ترس بیرون انداخته نشدن، هیچ کدام از دوست‌هایش را به خانه نمی آورد و رفت و آمدش را با آنها قطع می‌کند و از ترس این که مبادا سر و صدا کند با دمپایی ابری آرام آرام کف اتاقش راه می‌رود. افراد ناشناسی هم به دستشویی که روبه‌روی اتاق ترلوفسکی است می‌آیند و حرکات عجیبی می‌کنند که ذهن ترلکوفسکی را بیش از پیش آشفته می‌کند. کم کم این حس درونی بر او غالب می‌شود که اعضای ساختمان قصد ندارند که بیرونش کنند، قصد دارند تا بل‌کل نابودش کنند. شبی تب می‌کند و اینجا نقطه‌ی اوج بیماریش است. تب او آنقدر شدید و اوضاع جسمی و روحی‌اش آنقدر وخیم شده که نمی‌فهمد چیزهایی که در اطرافش جریان دارد تخیل هستند یا واقعیت. این مرحله‌ی دردناک مسخ شدن اوست. مرحله ای است که دارد به یکی دیگر تبدیل می‌شود. همسایگان در همان شب نمایش رعب آوری برایش ترتیب می‌دهند. نمایشی پر از تصویرهای سورئالیستی و نمادین. اصلی‌ترین قسمت نمایش آنجاست که اسب‌سواری، عروسکی شبیه به ترلکوفسکی را بر پشت اسب خود بسته و او را دنبال خود می‌کشد و در آخر عروسک تبدیل به تکه مقوایی کج و کوله می‌شود. ترلکوفسکی می‌داند که این سرنوشت اوست. این را کاملاً باور کرده است. از اینجا به بعد قصد دارد مبارزه کند. جلوی این مسخ اجباری را بگیرد. مدام با خودش می‌گوید که نمی‌خواهد بمیرد و مطمئناً به جایی نمی‌رسد که مانند سیمون شول خودکشی کند. او می‌خواهد با قدرت بجنگد و جلوی همه‌ی کسانی که می‌خواهند ذهن و تفکر او را تغییر بدهند ایستادگی کند. تغییر دادن ذهن ترلکوفسکی بزرگترین برنامه‌ی دشمنانش است. حالا دیگر شبها که از خواب برمی‌خیزد می‌بیند که لباس زنانه‌ای بر تنش است و آرایش غلیظی صورتش را پوشانده است. شبی دیگر به اتاقش حمله می‌کنند. ترلکوفسکی خانه و همه چیزش را می‌گذارد و بدون هیچ پولی فرار می‌کند و به منزل استلا که یکی از دوستانش است می‌رود و ناگهان با دیدن صاحبخانه (آقای زی) در پشت در خانه‌ی استلا می‌فهمد که دست استلا هم با همسایه‌ها یکی است. فرار می‌کند. به هتلی می‌رود. با ماشینی تصادف می‌کند. راننده همان صاحبخانه است. آقای زی. پلیس و همسایه‌ها سر می‌رسند و بدون توجه به مقاومت‌های ترلکوفسکی او را به آپارتمانش بازمی‌گردانند و از پنجره به پائین پرتابش می‌کنند. دقیقاً همان جایی که سیمون شول خودکشی کرده بود. ترلکوفسکی زنده می‌ماند با بدن خونین و دست و پای شکسته نمایش جنجالی خونینی را اجرا می‌کند. او به همه‌جا خون می‌پاشد. می‌خواهد خون رفته از بدنش همه را لکه‌دار کند. همه‌ی سنگفرش خیابان را. پادری‌ها را. راه پله‌ها و درهای ورودی را. به صورت همه خون تف می‌کند و فریاد می‌زند که نمی‌خواهد بمیرد. به پلیس می‌گوید که این خودکشی نیست، این قتل است ولی همه او را دیوانه می‌پندارند. نکته‌ی عجیب‌تر این است که حالا پلیس و سایر اجتماع کنندگان توی کوچه با او شبیه به یک زن برخورد می‌کنند. او یک زن شده است ولی ذهنش همان ترلکوفسکی است. ترلکوفسکی‌ای که نمی‌خواهد بمیرد؛ نمی‌خواهد زن باشد. همسایه‌ها از راه پله‌ها بالا می‌برندش و دوباره از همان‌جای قبل به پائین پرتابش می‌کنند. در فصل آخر که تکان‌دهنده ترین قسمت این کتاب محسوب می‌شود؛ ترلکوفسکی با بدنی پیچیده شده در باندها بر تخت بیمارستان افتاده است. استلا بالای سرش می‌آید و او را سیمون خطاب می‌کند، دقیقاً شبیه به فصل‌های اول کتاب. همه‌چیز دوباره تکرار شده است. قربانی بعدی همان مرد است. ترلکوفسکی دوم و این چرخه ادامه دارد، هرچند که کتاب به پایان رسیده است. ترلکوفسکی خودش را، ، قوی و سالم بالای سر خود می بیند. امروز روزی است که او تمام می شود و روزی است که کس دیگر شروع می‌شود. شروعی عجیب و پایانی مرگبار. فرم دایره‌وار کتاب به صورتی است که خواننده در ذهن خود می‌تواند، داستان را تا آنجا که می‌تواند و می‌خواهد پرورش دهد. مردان یا زنان بی شماری که مسخ می‌شوند و سر آخر با ذهنی از کار افتاده و مغشوش و بدنی شکسته و علیل می میرند و باز هم ماجرا ادامه دارد...
***

آپارتمان در این کتاب تنها نماد اجتماع سرکوبگری که انسان را به ورطه‌ای می‌کشاند که از "خود" به در شده و به صورت تلویحی تبدیل به "دیگری" می‌شود نیست. آپارتمان می تواند نماد "مذهب" باشد یا نمادی از "خانواده". در مقیاسی دیگر آپارتمان سمبولی از ذهن خود انسان است. انسان‌ها در بسیاری اوقات خود باعث مسخ خویشتن می‌شوند. "نباید"هایی که ما برای خویشتن "باید" می‌کنیم و به آن‌ها تن می‌دهیم قادرند که از "ما"، "ما"یی دیگر بسازند. در هرحال باید توجه کنیم که مسئله‌ی مطرح شده در کتاب آن‌قدر جهان‌شمول است که هرکس می‌تواند برداشت خویشتن را از آن ارائه دهد. دغدغه‌ی کتاب دغدغه‌ی "وجود" است. ما تا کجا خودمان هستیم و تا کجا نیستیم؟ ترلکوفسکی در صفحه‌ی 80 کتاب به مسئله‌ای می اندیشد که بن مایه‌ی اصلی کتاب را شامل می‌شود: «یک انسان دقیقاً از چه زمانی دیگر آن آدمی که خودش فکر می‌کند هست –یا دیگران فکر می‌کنند هست- نیست؟». این مسئله با آن چه در روان‌شناسی آن را «ماسک» یا «صورتک» می‌خوانند بسیار متفاوت است. کسی که ماسک به صورت دارد دروناً خودش است ولی قصد فریب دیگران را دارد. "فریب" با "مسخ" یا "خود نبودن" یا "کس دیگر شدن" تفاوت بسیار دارد. وقتی که مسخ می‌شویم، نقش بازی نمی‌کنیم بلکه دیگری می‌شویم. دیگر خودمان نیستیم. سوال نویسنده همین است: آیا همیشه خودتان هستید؟...خودِ خودتان؟!...بله؟ مطمئنید؟...مطمئن نباشید....گاهی چیزی را از دست می‌دهید که به خود بودن شما ضربه‌ای نمی‌زند ولی گاهی از دست می‌دهید، چیز کوچکی را از دست می‌دهید و همان باعث می‌شود که دیگر خودتان نباشید. شما یک قربانی هستید. قربانی اجتماع، مذهب، خانواده یا...قربانی خودتان.
اجتماع (یا هر چیز دیگر)ی که از ترلکوفسکی یک قربانی می‌سازد، فقط او را نمی‌کشد؛ بلکه از مدت‌ها پیش بر همه چیز ترلکوفسکی تسلط داشته است. بر قدرت تفکرش، نحوه‌ی زندگی و تصمیم‌گیری‌هایش، زندگی جنسی‌اش. ترلکوفسکی به محض ورودش به این آپارتمان و پس از جنجالی که همسایه‌ها به خاطر سر و صدا کردن مهمانانش در اولین شب ورود (و اخراج مهمانان) به پا می‌کنند با کلیه‌ی دوستانش قطع رابطه می‌کند. یک حس درونی او را از ارتباط با آدم‌ها منع می‌کند، حسی که در ابتدا خودش هم نمی‌داند چیست. تنها میل زیادی دارد که به کافه‌ی سر خیابان برود و سیگار و غذا و شکلاتی که آنها جلویش می‌گذارند را بخورد و به آپارتمانش برگردد. چندباری هم که فرصت برقراری رابطه‌ی جنسی و ارتباط با یک زن را دارد، از زیر انجام آن شانه خالی می‌کند. شبی که به منزل استلا می‌رود تا با او همخوابه شود از استلا می‌ترسد ومیل‌اش به انجام این کار بسیار کم می‌شود؛ به‌طوری که مجبور می‌شود انواع و اقسام تخیلات عجیب و غریب را بکند تا میل به او برگردد. ستاره‌های سینما را تخیل می‌کند، یا دختری که در نوجوانی عاشقش بود و سر آخر به تخیل تصویرهای پورنوی سادومازوخیستی روی می‌آورد. بعد از انجام دادن با استلا هم به دستشویی می‌رود و با همه‌ی وجود عق می‌زند تا بلاخره احساس راحتی و سرحالی به او دست می‌دهد. آن قدرت برتر آن‌چنان ذهن ترلکوفسکی را در اختیار خود گرفته که تمایلات مردانه را از او به در می‌برد. ترلکوفسکی قرار است که یک زن شود؛ پس یک زن نباید به زنان دیگر متمایل باشد.
نکته‌ی دیگری که باید به آن توجه کرد این است که نویسنده با وجود همه‌ی توهین و تحقیرهایی که در حق این "انسان" روا می‌دارد بازهم منزلت او را حفظ می‌کند. مسخ آن‌گاه به صورت مطلق درمی‌آید که شخص مسخ شده کاملاً در قالب جدید فرو برود و به همین علت دیگر تلاشی برای شکستن و بازگشتن نداشته باشد. اما در اینجا چنین نیست. ترلکوفسکی با این که به ظاهر یک زن شده و همه هم او را به شکل یک زن می‌بینند ولی هنوز با ذهن یک مرد که همان ترلکوفسکی است می‌اندیشد. او وقتی که اولین بار به خیابان پرت می‌شود، درد و خونریزی خود را فراموش کرده، معترض است و قصد دارد تا به همه‌ی جهان اعلام کند که او یک زن نیست بلکه ترلکوفسکی است. فریاد می‌زند که نمی‌خواهد بمیرد و دوست دارد با به کثافت کشیدن همه‌ی قاتلانش پرده از اعمال شوم آنها بردارد و سرشت آن‌ها را به همه نشان دهد. البته او از این نکته غافل است که همه و همه، از همسایگان گرفته تا پلیس و مسئولین بیمارستان در نابودی او شریک بوده‌اند. ترلکوفسکی در بیمارستان، جایی که ترلکوفسکی دوم را بالای سر خود می‌بیند هم هنوز به طور کامل دچار استحاله نشده است و با این که می‌داند تا ساعتی بعد می‌میرد باز هم فریاد بلندی می‌کشد که البته کسی به آن توجهی نمی‌کند. همه مهره‌هایی هستند که نقش ویژه و مشخص خود را بازی می‌کنند. دکتر، پرستار، استلا، آقای زی، همسایه‌ها، کافه دار و.... تنها کسی که بی‌خبر است قربانی بعدی است. ترلکوفسکی که بالای سر ترلکوفسکی ایستاده است.
کتاب و نویسنده هنوز به "انسان" امیدوار است. شما چطور؟

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #8 Sahareft 1392-11-17 17:38
نقل قول کردن امیرو:
سلام . نقد بی نظیری بود ! من امروز کتاب تموم کردم و خب ب خاطر کم تجربه بودنم نیاز داشتم تا باخوندن نقدش نقاط تاریکش توی ذهنم روشن بخش و لی با این وجود هنوز یک مسئله ای برای من باقی موند ! ک چرا اهالی آپارتمان باید این رفتار هارو انجام بدن ؟ چ دلیلی وجود داشت ک اینقدر حساب شده بخوان به این فرد ضربه بزنن ؟ ممنون میشم اگه روشنم کنین

Be nazaram nabayad be ashkhase aparteman best orate real negah konim... Hamoon tor ke ye Haryana Adams avaz ya maskh mikone aparteman ham dare karesho mikone..
Bebakhshid Farsi nadaaramm
نقل قول
 
 
0 #7 امیرو 1392-11-15 20:31
سلام . نقد بی نظیری بود ! من امروز کتاب تموم کردم و خب ب خاطر کم تجربه بودنم نیاز داشتم تا باخوندن نقدش نقاط تاریکش توی ذهنم روشن بخش و لی با این وجود هنوز یک مسئله ای برای من باقی موند ! ک چرا اهالی آپارتمان باید این رفتار هارو انجام بدن ؟ چ دلیلی وجود داشت ک اینقدر حساب شده بخوان به این فرد ضربه بزنن ؟ ممنون میشم اگه روشنم کنین
نقل قول
 
 
+1 #6 sahareft 1392-03-05 21:33
بسیار از نقد پرمغز شما سپاسگزارم خانم حسین نژاد
فکر می کنم می شه در سطح روان شناسانه هم به این اثر نگاه کرد
منظورم تاویل اون بر اساس دیدگاه یونگ و مبحث آنیما و آنیموس هست.

همچنین خیلی خوشحال می شم اگر مقایسه ای بین این اثر و "همنوایی شبانه..." رضا قاسمی بشه
باز هم سپاسگزارم
نقل قول
 
 
+2 #5 هومن 1391-07-18 10:44
سلام
کتاب رو که تموم کردم خیلی گیج بودم اصلا نفهمیدم آخرش چی شد
رفتم سراغ سایت های اینترنتی ولی بازهم چیزی دستگیرم نشد
مقدمه اش رو خوندم ولی بازهم چیزی نفهمیدم
تا اینکه نقد شما رو خوندم واقعا سپاسگذارم خانم حسین نژاد که منو از هنگ بودن در آوردید و خیلی خوب داستان رو تحلیل کردید
الان خیلی خوشحالم که از این گیجی در اومدم و تازه فهمیدم کی چی شد
نقل قول
 
 
+3 #4 محبوبــــــــــــــه 1391-06-02 19:20
سلام من این کتابو خوندم البته فیلمش رو ندیدم. نقدتون عالی بود دیدم رو خیلی وسیعتر کرد. ممنون :)
نقل قول
 
 
+2 #3 ماندانا 1391-04-21 07:52
عجب نقدی بود
من این کتاب رو می خوام
فیلمش رو خیلی سال پیش دیدم و تا مدتا خوابش رو می دیدم
نقل قول
 
 
+5 #2 علي اميررياحي 1391-04-10 16:53
اين رمان يک شاهکار است در نوع خود. وقتي فيلم پولانسکي را ديدم مسحور شدم. وسوسه ي خواندن رمان هم از همين سحر ميآمد. اما حتي فارغ از اشتباههاي پولانسکي نظير تغيير ناگهاني و ضربه زننده ي روايت از سوم شخص به داناي کل در اواسط فيلم باز هم لحظه ها و کليتي بود که عقيم مانده بود. نميدانم تفاوت دو رسانه دليلش بود يا چه اما به هرحال رمان اتفاق عجيبيست.
و اين نوشته درباب رمان نيز چون خود رمان درخشان است خانم حسين نژاد.
نقل قول
 
 
+4 #1 شیرین قادر 1391-04-06 23:59
خیلی خوب بود. کتابو نخوندم ولی خیلی چیزا که تو فیلم پولانسکی خوب در نیومده بود برام روشن شد .
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی