پرینت

یادداشتی بر مجموعه داستان ابر صورتی از علیرضا محمودی ایرانمهر - بهاره ارشد ریاحی

نوشته شده توسط بهاره ارشد ریاحی. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

هوالمحبوب
یادداشتی بر مجموعه داستان ابر صورتی از علیرضا محمودی ایرانمهر

قبل از آغاز این یادداشت، مطلبی را که به عنوان یک اتوبیوگرافی کوتاه و مختصر در صفحه نخست مجموعه داستان ابر صورتی آمده است، می خوانیم:
" نویسنده به روایت خودش: علیرضا محمودی ایرانمهر، متولد 1353 مشهد، داستان نویس، منتقد ادبی، نمایشنامه نویس. از سال 1369 با انتشار نخستین داستان های کوتاه و نقدها با دنیای ادبیات آشنا شدم و تا کنون با بیشتر نشریات ادبی فارسی زبان همکاری داشته ام، که حاصل آن بیش از یکصد عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی است. در سال 1382 با داستان ابر صورتی به رتبه ی نخست مسابقه ی داستان نویسی بهرام صادقی دست یافتم و در بسیاری جشنواره های دیگر موفق به کسب جوایزی شدم. فیلم نامه و نمایش نامه نویسی، تدریس ادبیات داستانی و برگزاری و داوری مسابقه های ادبی و تولید برنامه های رادیویی از دیگر کارهایم بوده که چندین رتبه ی نخست را برای نویسندگی نمایش نامه های رادیویی به همراه داشته است. چندین داستان کوتاهم تا کنون به زبان های انگلیسی، آلمانی، فرانسه و عربی ترجمه شده است.
 کتاب های منتشر شده ام: بریم خوش گذرونی، 1384 (مجموعه داستان) و سفر با گردباد 1385 (تحلیل هرمنوتیک اشعار صائب تبریزی) بوده و مجموعه داستان ابر صورتی. "

علیرضا محمودی ایرانمهر ذهنی سرشار از سوژه های بکر و هسته های داستانی قوی دارد. داستان ها بیش از یک ناگهان جادویی دارند. از جهت تنوع در زبان و موضوع و چیره دستی در شخصیت پردازی، می توان او را با بهرام صادقی مقایسه کرد. از آنجائیکه یکی از داستان های کوتاه این مجموعه ( ابر صورتی ) رتبه ی نخست مسابقه داستان نویسی بهرام صادقی را در

سال 1382 به دست آورده است، این تشابه، تصادفی نیست.
در مورد زبان و لحن داستان ها، همانطور که خودش هم در یکی از گفتگوها1بیان کرده، زبانی ساده و بی تکلف است. همانطور که نویسنده معتقد است، هنر نویسندگی در ساختن داستان هایی تکنیکی با داشتن عناصر داستانی مستحکم و قوی، با نثری ساده و روان، بیشتر تجلی می یابد. در داستان اودیسه این تفکر به اوج خود می رسد؛ استفاده از نثری پرتکلف و فیلسوفانه و روشنفکرمآبانه که توسط سوسکی که کتابها را می جود استفاده می شود، به طور روشن و واضحی به این اعتقاد نویسنده اشاره دارد. و این تفکر که ورق زدن کتابها در ذهن و تکرار مکررات نویسندگانی از نسل و روزگاری دیگر، پاسخگوی نیازهای نویسندگی مدرن نیست. در مجموع می توان نثر غالب نوشته ها را روان دانست. البته روان بودن نثر داستان ها به مفهوم ساده نگاری و کمبود ارزش های نگارشی و ادبی نیست.
 در تمام داستان های این مجموعه، نویسنده از راوی اول شخص استفاده کرده؛ که همانطور که می دانیم راوی اول شخص، همذات پنداری مخاطب را بیشتر می کند، بخصوص زمانی که با نثر شیوا و روان همراه شود.
در تاروپود داستان های این مجموعه، غمی آرام و عمیق وجود دارد که شاید از تجربیات و روحیات نویسنده سرچشمه می گیرد. نوعی بیان تراژیک در سیر روایت ها دیده می شود، که در برخی از داستان های مجموعه مثل خواب شفیره ها و بستنی شکلاتی ملموس تر است.
یکی از ویژگی های مهم نثر آقای ایرانمهر استفاده از اشیاء و رنگ ها برای بیان احساسات و عواطف است. در داستان های این مجموعه نیز مانند بقیه آثار این نویسنده، نشانه های خاص نوشتاری یا به عبارتی امضای شخصی نویسنده به چشم می خورد؛ استفاده از اشیاء و رنگها برای حفظ انسجام داستان به روشی هنرمندانه و در عین حال تکنیکی.


1) توسط سینا حشمدار در شماره سوم مجله ادبیات ما

اولین داستان این مجموعه؛ ابر صورتی:
نوع روایت راوی مرده در مورد سرنوشت باقیمانده ی جسمش ، کمی یادآور رمان  استخوان های دوست داشتنی ( Lovely Bones ) اثر آلیس سبالد، نویسنده معاصر آمریکایی است که از آن فیلمی سینمایی نیز به همین نام به کارگردانی پیتر جکسون اقتباس شده است.
داستان سرشار از رنگ ها و نمادهای تیره و روشن است. استفاده از رنگ آرامبخش و ملایم صورتی برای ابری که  آخرین تصویری است که سربازی در میدان جنگ درحال احتضار می بیند، آشکارترین تضاد مفهومی داستان است؛ پارادوکسی که نشان دهنده ی آرامش درونی سرباز با آن همه آتش و خون و خشونت و زخم و عفونت در جسم و اطرافش است. تضادی که در ادامه داستان بیشتر با آن روبرو می شویم؛ وقتی که با سرباز مرده همراه می شویم تا در میان صحنه های درهم ریختگی اجساد و مخلوط شدن استخوان ها با هم، بقایای جسمش را مانند پازلی کنار هم بچینیم.
تکرار تصاویر به صورت دایره وار، یکی دیگر از ویژ گی های متن است. تصاویری مانند آخرین دیدار راوی با پدر و مادرش در میدان آزادی و دست تکان دادن آن دو برای همه ی سربازان، شروع دایره ای است که با درهم آمیختن و مخلوط شدن استخوان آن سربازها با هم و با استخوان پسرشان، به نوعی، آن وداع را معنادار می کنند. مفهومی که به طور نمادین می توان از این تصاویر برداشت کرد، تلقی شدن تمام سربازان به عنوان پسران تمام پدر و مادرانِ در انتظار است. که در نقطه ی پایانی دایره، به مادر غمگین و تنهائی ختم  می شود که تنها دارائی اش، قاب عکس پسر مرده اش است.. پدر و مادری که برای همه ی سربازها دست تکان می دهند و در آخر، پیرزنی تنها که مادر سرباز مرده نیست، ولی برای مرگش می گرید.
کدها و نشانه های دیگری در سیر روایت دیده می شوند؛ کدهایی برای تحریک حواس بینایی و بویایی، مثل نامه، رنگ صورتی و شیشه ی عطر. شاید انتخاب نام پروانه برای شخصیت زن
داستان، و کسی که به طور غیر مستقیم باعث اعزام او به جبهه جنگ می شود، نیز سمبولی برای رسیدن به رهایی و آرمش روح او باشد. عشقی پروانه وار و آزاد که با نرسیدن نامه و شیشه ی عطر به معشوق، به پایانی افلاطونی ختم می شود.
 در ادامه ی داستان، فراز و فرود های داستانی ما را همراه با سرنوشت بقایای جسد راوی به
بینشی عمیق از فجایع و کشتارهای جنگ می رسانند. برای حرکت در این مسیر داستانی، سرنخ هایی به ما داده می شوند، که همانطور که قبلاً اشاره شد، مجموعه ای از اشیاء و رنگ ها و اسامی سمبولیک هستند. مانند؛ انگشتی با انگشتر زرد که به تصادف کنار استخوان های جسد سرباز قرار می گیرد و این انگشتر می تواند همان ناگهان جادویی باشد که سیر و توالی حوادث داستانی را به کلی برای ما تغییر می دهد.
در ادامه شاهد نوعی انقلاب درونی و روحانی برای راوی داستان هستیم، که در اصل مرده است و این سیر و سلوک عرفانی را پس از مرگ خود تجربه می کند؛ در قسمتی از داستان راوی باور ندارد که اسرا روی قبر او پیاز لاله می کارند  و معتقد است که او را با سرباز یا درجه داری که مقام بالایی دارد و همه به او احترام می گذارند، اشتباه گرفته اند. و با این سوال در ذهن خود در جدال است که چرا آنها باید به سرباز بی نام و نشانی مثل او احترام بگذارند. این  اشتباه ها تا پایان داستان ادامه می یابد و رفته رفته باور پذیری راوی از مقام خودش به عنوان یک روح پاک و آزاد ( شهید ) بیشتر می شود. این روند اشاره ای دارد به سیر تغییراتی که در تفکرات و اعتقادات راوی رخ می دهد. این سیر و سلوک عرفانی با عزاداری پیرزنی که مادر جوانی است با انگشتر فیروزه، به اوج خود می رسد و به نوعی بیانگر جداشدن از گذشته و رسیدن به عشقی معنوی و روحانی است.
داستان ابر صورتی، داستان تصادفات و جابه جایی هاست؛ نوع نگاه راوی به جنگ، دنیای بدون او و مرگ خودش، همراه با جا به جایی اجزای بدن و استخوان هایش تغییر می کند. مانند زیر و رو شدن قبرش با بیل مکانیکی، اهانت و سرگردانی و گم شدگی استخوان هایش.
 در پایان داستان، بقایای جسم اش با دفن شدن در قبری آبرومند با منظره ای زیبا آرام می گیرند، گویا پایانی بر سرگردانی روح او نیز هست؛ ابر صورتی، گل های زرد و پروانه های نارنجی، نمادهایی برای دنیایی رنگی و آرام هستند و در عین حال می توانند کلید هایی برای ایجاد انسجام سیر روایت داستانی نیز باشند؛ ابر صورتی همان ابر صورتی ابتدای داستان است. رنگ زرد گل ها به رنگ انگشتر انگشت جدا شده سربازی است که راوی به نام او دفن شده است. پروانه ها نیز نمادی از عشق زمینی راوی به دختری با همان نام هستند. که راوی، پس از مرگش به او هم می رسد، ولی این رسیدن به معشوق، از جنسی دیگر است.
پرش های فکری راوی به خاطر ترس ها و دغدغه هایش برای سرنوشت بقایای جسم اش، دلتنگی برای پدر و مادرش و نیز نگرانی و کنجکاوی در مورد مکان نامه و عطر، عشق ها و وابستگی های ناکامی را به تصویر می کشد که با مرگ ناتمام مانده اند. دغدغه راوی کم کم از وجود فیزیکی پروانه و پدر و مادرش رها می شود و نثر پر تشویش نیز کمی آرام می گیرد.

سبک دو داستان بعدی مجموعه را می توان سورئال دانست. فضای داستان ها بسیار شبیه به فضاهای داستان های مارکز ( سبک رئالیسم جادویی ) است. ( فینگلوس ـ سنجاقک )
تعلیق، فضاهای عجیب و شخصیت هایی با عادات و حرکات غیرعادی در این دو داستان، فضا ها و شخصیت هایی مشابه با داستان های مارکز ایجاد می کنند. در یکی از فضاهای داستان سنجاقک در قسمتی که راوی کتاب گزارش یک آدم ربایی مارکز را می خواند، این نظریه قوت می گیرد.

داستان خواب شفیره ها :
این داستان، داستانی با درونمایه ای تراژیک است؛ در مورد گم شدن دخترک کوچک یک خانواده، که با لحنی باورپذیر و تاثربرانگیز، از زبان پدر کودک روایت می شود.
نکته ی قابل توجه در مورد این جنس داستان ها، که فضایی رئال دارند، سنجش توانایی نویسنده در پرداخت این موضوعات است. موضوعاتی که جنبه ی عام دارند و در طول تاریخ بارها و بارها به عنوان درونمایه ی اصلی قصه ها، اسطوره ها، افسانه های محلی و داستان ها و رمان های کلاسیک قرار گرفته اند. مفاهیمی مانند عشق، مرگ، جدایی، خیانت و ... که هر بار نویسنده ای می تواند آنها را در قالب زبانی جدید بیان کند، شاهکاری ادبی پدید می آید.
در ادامه، شاهد فراز و نشیب های تحمل این درد و فشار، توسط پدر و مادر و بروز تدریجی تغییر و تحول احساسات آنها بمنظور فرار از این بن بست هستیم.
حتی انتخاب نام دختر کوچک ( افسانه ) نقطه ی قوتی دراستفاده از تمام عناصر و امکانات کلمات برای فضاسازی و شخصیت پردازی منسجم محسوب می شود.
تراژدی با کتمانِ وجود داشتنِ بچه توسط مرد ( به عنوان حربه ای برای آرام کردن زن و تسکین درد و غم او ) به اوج خود می رسد. زن نیز وارد این بازی می شود. ولی کلیدهای داستان به خواننده نشان می دهند که زن هنوز درگیر غم از دست دادن فرزندش است؛ " من بارها متوجه شده ام مریم یواشکی چیزهایی می خرد و لای وسایل افسانه می گذارد و وانمود می کند از اول همان جا بوده است. "
پایان داستان، بدون حوادث غیرمنتظره و ایجاد علامت سوال های غیرقابل باور در ذهن خواننده، به دل می نشیند و غم موجود در سطور داستان در سطور آخر ته نشین می شود؛    " ماه پیش که رفته بودم جنگل، به نظرم آمد دنبال چیزی نمی گردم، فقط دارم قدم می زنم و به صدای پای خودم گوش می دهم.. بعد انگار صدایی شنیدم. ایستادم و گوش دادم.. پوسته ی درختی همان نزدیکی ها داشت ترک می خورد. "؛ شنیدن صدای ترک خوردن پوسته ی درخت، نماد تولدی دوباره است.




داستان اودیسه:
شاید اولین تصویری که پس از خواندن نخستین جملات داستان اودیسه در ذهن خواننده نقش می بندد، فضا و شخصیت داستان مسخ کافکا باشد. ولی در ادامه می بینیم که فضا، فضای اکسپرسیونیستی داستان های کافکا نیست و سوسک راوی، مسخ شدگی شخصیت سوسک داستان کافکا را ندارد. او در پی مخالفت خودش، از جبرگرایی و فضای ناتورالیستی حاکم بر جامعه ی هم نوعانش می گریزد و با طغیان افکار مبارزه طلبانه و روحیه ی آزادی خواهانه در برابر قدرت انسان ها، یا حتی عشق ورزیدن به نوع بشر، که آن را رب النوع خود می داند، سعی در اثبات موجودیت عقاید و آزادی بیانش دارد.
 استفاده از جملات بلند و نفس گیر که گاه سر رشته ی کلام در انتهای آنها گم می شود و تفکرات وهم گونه و در هم پیچیده شده، که سمت و سوی مشخصی ندارند، از ویژگی های بارز نثر داستان اودیسه است.
یکی دیگر از ویژگی های زبانی این داستان، طنز تلخ نهفته در مفاهیم عاشقانه ای است که توسط راوی حشره بیان می شود؛ از عشق جسمانی به دختر گرفته تا عشق روحانی آمیخته با احترام و ترس، که نسبت به پیرزن صاحبخانه دارد.
استفاده از کلام فیلسوفانی مانند هایدگر، اشاره به اساطیر یونان باستان مانند زئوس، قهرمانان تاریخی مانند اسپارتاکوس، شعر شاعران بزرگ مثل شاملو و ولتر، قهرمانان کتاب های کلاسیک مثل هاکلبری فین اثر مارک تواین، ابله اثر داستایوفسکی، مادام بوواری در کتاب مادام بوواری اثر گوستاو فلوبر، پیرمرد و دریا اثر ارنست همینگوی و بارزتر از همه شخصیت گرگور سامسا در داستان مسخ اثر فرانتس کافکا، همچنین گریز به حوادث، مکان ها و شخصیت های معروف امروزی و مدرن مثل حادثه ی یازدهم سپتامبر، انفجار هسته ای هیروشیما و بازگشت لنین به مسکو، دانشگاه هاروارد و استفاده از جملات قصار و تشبیهات
 فراوان، اهداف زبانی داستان را با هدف نویسنده همسو می سازد. به عنوان مثال می توان به  قسمتی از داستان اشاره کرد که در آن، حشره با خوردن کاغذ کتابها، به نوعی آنها را می خواند و هضم می کند.
می توان گفت این جملات فلسفی، به بی محتوایی و توخالی بودن تفکرات برخی نویسندگان روشنفکرنما اشاره می کند که حرف تازه ای برای گفتن ندارند و کلمات و جملات قصار دیگران
را، که هریک تنها پاسخگوی نیاز عصر خود بوده اند، مانند یک کلاژ مضحک و بی معنی کنار هم می چینند تا جایی که با اعتماد بنفس کاذب خود، به این افکار اجازه می دهند که در عمق روح و روان آنها ریشه دوانده و در نهایت از آن به عنوان سبک و سیاقی مدرن یا حتی پست مدرن یاد کنند!
پاراگراف ابتدایی داستان، بسیار قوی و درگیرکننده است. بخصوص اختلاف فاحش زبان نویسنده با سایر داستان هایش، که از همان جملات ابتدایی توجه مخاطب را به خود جلب می کند: " اینک، در واپسین لحظه ها که پیکر بی حس شده ام روی آب های چرب و مسموم و شناور مانده... هراسی از گفتن این واقعیت ندارم که من در سرزمین خدایان زاده شدم.. "
در ابتدا، فضای داستانی، شباهت زیادی با فضای پر از ابهام و پرسش اگزیستانسیالیست ها دارد ولی در ادامه، جستجوی حشره برای رسیدن به حقیقیت و شناخت چیستی زندگی، به موازات دگردیسی و بلوغ فکری و جسمی اش، فضا را از طنزی زهرآگین انباشته می کند.
برای مثال می توان به طنز تلخ و گزنده ی نویسنده در توصیف فلسفه ی زندگی از زبان
سوسک اشاره کرد؛ " زندگی سفری است از چاه توالت تا بلندای المپ که در آن هیچ حقیقتی چنان که می پنداشتی، ثابت و یگانه نمی ماند.. "
شاید بتوان زیباترین نمود طنزآمیز، تعریف سوسک داستان، از عشق دانست؛ " عشق مثل عطر خوش پنیر گندیده ای است که زیر یخچال جا مانده و تو را از مسافت های دور به سوی خود
فرامی خواند تا برای رسیدن به آن از برابر نور و دیگر مهلکه هایی که جانت را به خطر می اندازد، عبور کنی. "
در ادامه ی داستان، که مبارزه و مخالفت حشره با موجود برتر و متخاصم رخ می دهد، داستان سمت و سوی سمبولیک به خودش می گیرد و با شیوه ای زیرکانه به تلاش برای مبارزه ی نابرابر و ناعادلانه برای رسیدن به آزادی در برابر دیکتاتورها در جوامع مدرن اشاره می کند. بخش مربوط به قیام سوسک ها بر علیه پیرزن صاحبخانه یادآور رمان قلعه حیوانات جورج اورول است.
برای مثال، در آن قسمت از داستان که سوسک، شجاعانه در برابر نور که کرک های تنش را می سوزاند می ایستد و نوعی لذت همراه با رنج را می چشد؛ لذتی هم طراز با خطر کردن و نوشتن در فضای اختناق..
با صرفنظر از اهداف نویسنده در بکارگیری لحن و فضای سنگین و پرتکلف در این داستان، جملات و توصیفات زیبایی در آن دیده می شود. برای مثال، توصیف حشره از صحنه ی عشقبازی،‌که اولین صحنه ای است که بعد از بیرون آمدن از تخم می بیند؛ " از جایی دور، صدای نفس نفس های عجیبی در خانه می پیچید. نور درازی از میان در نیمه باز اتاق دیگر به تاریکی هال تابیده بود و سایه هایی میان آن تکان می خوردند.. "؛ بازی نور و سایه و صدا در این جمله ها به زیبایی، این صحنه را توصیف می کند.
توصیف های هنرمندانه ی نویسنده، با توصیف او از عشق ادامه می یابد؛ " آن قدر نزدیک بودم به او که موج لذت برخاسته از تنش، پوستم را می سوزاند. " یا در جایی دیگر: " زیبایی از آنِ کسی است که آن را در می یابد و من زیبایی جادویی او را با تمام جزئیات و مختصات خال هایش در می یافتم. "
با بهره گیری از زبانی طنزآمیز و استفاده از تشبیه های کنائی، که بیشتر سمت و سوی طنزی تلخ به خود می گیرد، نویسنده معانی و مفاهیمی را که سوسک در دنیای خدایگان خود کشف
می کند، از زبان خود او و با لحنی پرطمطراق و فیلسوفانه، بیان می کند و از تناسخ در قالب جسم قهرمانان به مفاهیم عمیق تری مثل ایمان و حقیقت می رسد؛ " نمی دانم، شاید هم در تسلسلی تناسخ گونه، من خود تمامی این قهرمانان بوده ام.چه دردناک است که ما هرگز حقیقت را کشف نمی کنیم،بلکه چیزی را باور می کنیم که پیشاپیش به آن ایمان داشته ایم"
در ادامه مفاهیم و احساسات زندگی انسانی مثل حسادت، ناامیدی و اشتیاق در وجود سوسک رشد می کند. چنانکه وجود شخصیت مرد داستان و هم آغوشی او با زن جوانی که سوسک به او دل بسته است، طعم حسادت را به او می چشاند.. در ادامه، سوسک مانند یک انسان مملو از احساسات، شرایط زندگی بشری و احساسات متضاد را یکی پس از دیگری، تجربه می کند. پس از ناامیدی از این عشق نافرجام، او به دنبال شروعی تازه است؛ " زندگی مجموعه ی پرشماری از امکان هاست که در نهایت فقط یکی از آنها برای تو محقق می شود.. دوست داشتم شاخک هایم را به سوی امکان لذتی تازه دراز کنم.."
این شکست و ناامیدی از معشوق، او را به سمت جویدن کاغذهای شعر جذب می کند؛ " طعم کاغذهای شعر شاعری به هیبت باشکوه شیر همراه بزاق در دهانم جاری شد: در فراسوهای مرزهای تنت تو را دوست می دارم.. "
در ادامه، در پی این عشق نافرجام، سوسک به جستجوی عارفانه ی خودش ادامه می دهد؛ مانند مُغ های تنها در جستجوی حقیقت عرفان که در آثار نویسندگان معاصری مانند پائولو کوئلیو نمود یافته اند. در این مکاشفه، سوسک به زئوس می رسد؛ رب النوع پیر ماده که صاحب آن قلمرو است. او به بررسی و تحلیل روانشناسانه ی شخصیت زئوس می پردازد؛ " اما
من اگر روزی روایت گر تاریخ باشم، می گویم زئوس غمگین ترینِ خدایگان است.. او بیشتر ساعات روز روی مبلی مقابل تلویزیون می نشیند و شب ها با تلاشی رقت انگیز، خس خس کنان نفس می کشد. موجودی تنها با بدبینی بیمارگونه ای که روزی چندبار تمام گوشه و کنار سرزمین اشباحی موهوم را جستجو می کند.. " تصویری که سوسک اززئوس، مالک قلمرو ترسیم می کند، اشاره ای کنایه آمیز دارد به عادات بد و پربطالت زندگی مدرن؛ لم دادن روی
 کاناپه جلوی تلویزیون بدون انجام دادن کاری مفید در تمام روز، زندگی ماشینی و استفاده نادرست از تکنولوژی و گذراندن زمان به بیهودگی وبطالت..
در سطور بعدی، سوسک به نوعی درگیر بندگیِ خدایگانِ خود می شود؛ " شوق و آرامشی
چون نشئه ی افیون است، خود را در منظر خدایگان دیدن. "امید به آنکه زئوس او را ببیند و با این حشره ی ناچیز سخن بگوید.. این تفکرات، به نوعی اطاعت کورکورانه ی انسان ها را از ایدئولوژی ها، مکاتب و رهبران سیاسی دیکتاتور در طول تاریخ نشان می دهند که همگی به فجایعی در ابعاد گسترده و غیرقابل جبران ختم شده اند. دنباله رَوی هایی که با وعده ی استقلال سلیقه و آگاهی شکل می گیرد؛ چیزی که سوسک آن را باور مطلق می نامد.
صحنه ی رویارویی زئوس با سوسک، با این مقدمه شروع می شود: "  زئوس سرش را به پائین چرخاند و از پشت عینکی که مردمک هایش را چون زرده ی فاسدشده ی تخم مرغی در سپیدی آن حل می کرد، مرا نگریست.." که در خواننده، نوعی تشویش ذهنی ایجاد می کند؛ انتقال حس انتظار و اضطراب که پیش زمینه ای است برای وقوع حادثه ای ناگوار.. ناگهان سوسک در می یابد که زئوس از او، که حشره ای بی مقدار است وحشت دارد؛ " زئوس پشت اورنگ خود پناه گرفته بود و چون روسپیِ اهانت دیده ای فحش های ناپسند می داد. " لحظه ی شک و دوگانگیِ اطاعت و بردگی و طغیان برای رسیدن به آزادی فرا می رسد؛ " درآن لحظه نمی دانستم بر نابودی عشق و ایمانم به زئوس بگریم یا از وحشتی که وجود ناچیز من در او برمی انگیخت بر خود ببالم. "زئوس برای کشتن او تلاش می کند و به ناگاه سوسک در می یابد که تمام مدت در تصورات و توهمات غلط دست و پا می زده است؛ " چنان که در هر
پوست اندازی دگردیسی یی رخ می دهد، این من تازه دیگر آن من پیشین نبود و چنین شد که من بر ضد زئوس، فرمانروای خدایان قیام کردم. " در این قسمت داستان شاید تغییر لحن به لحن حماسی و اوج گرفتن آهنگ کلام هستیم.. سوسک به چاه فاضلاب برمی گردد؛ به وطن و اصالت خود. و بعد از آنهمه بلندپروازی و دور شدن از محیطی که هم نوعانش در آن
زندگی می کنند، احساس حقارت و خشم می کند؛‌ " انگار بعد از گرفتن دکترای حقوق از دانشگاه هاروارد و مبارزه علیه تبعیض نژادی در نیویورک، به افریقا برگشته باشی و ببینی زندگی در موطن واقعی ات تحمل ناپذیر است. "
سوسک متوجه می شود که بین آرمانشهر او و زندگی واقعی فاصله ی زیادی وجود دارد. انگار ناگهان به درون حقیقت پرتاب می شود.. زندگی در فاضلاب، با عادات حشره ای ادامه می یابد؛ خزیدن در تاریکی و تعفن، هم آغوشی با یک سوسک ماده در پیِ اجبارِ ناشی از ترشح فرومون ها و به منظور بقاءِ نسلش.. او با تفکر در خلوت خود به این نتیجه می رسد که وقتی او به تنهائی چنان وحشتی در دل زئوس انداخته، با سازماندهی لشگری از هم نوعانش می تواند برای آزادی خود و قلمرو اش قیام کند و هم نوعانش را از لوله های تنگ و تاریک فاضلاب نجات داده و حتی به خوردن کاغذ کتابها و دانش آموختن ترغیب کند.
قهرمان داستان، تصاویر جنگ و کشته شدن دوستان و هم رزمانش را در نبرد نابرابر بین سم ها و حشره ها، به حادثه ی تروریستی یازدهم سپتامبر و بمب هسته ای هیروشیما تشبیه می کند.
و درد عظیمِ شاهدِ جان دادنِ بردگان بودن و اجساد تلمبار شده شان را به رنج اسپارتاکوس.. اما هنوز معتقد است که : " چنان که پاپا همینگوی گفته است : ما شکست می خوریم، اما نابود نمی شویم. "
بعد از جنگ و ناکامی و شکست، کابوس قتل عام و عذاب وجدان از شوراندن هم نوعانش او را می آزارد. حال و هوای پس از جنگ و بحران های روحی شخصیت اول داستان، با شرایط مشابه انسانی همخوانی زیادی دارد.
سوسک پس از مدتی در می یابد که اثر سم های جنگی در تن او، او را به سمت مرگ پیش می برد؛ سرنوشتی مشابه با قربانیان حمله های شیمیایی جنگ. شرایط آگاهی از نزدیک شدن مرگ، او را به درک جدیدی از زندگی و هستی می رساند. او فلسفه ی جدیدی برای زندگی

می آفریند؛ " زندگی تسسلسل بادکنک هاست. "
در صحنه ی پایانی و مرگ سوسک، به عنوان آخرین تجربیات زندگی اش، نظاره گر عشق بازی معشوقه اش با پسر زئوس ( پیرزن صاحبخانه ) است. ناگزیر، برای پذیرفتن این صحنه ی تلخ، بادکنک هایی را که در ذهن خود ساخته به پرواز در می آورد. همانطور که بادکنک ها بالا می روند؛ او سبک می شود و از جسم خود جدا و رها می گردد. و در آخرین لحظات زندگی به درک عمیقی از لذت می رسد؛ " انتشار موج لذت را بر تمام کرک های تنم لمس کرده ام. "
در پایان، به خطوط ابتدایی داستان می رسیم؛ شگرد استفاده از شیوه دوار روایت، که در پایان داستان، به نقطه ی شروع آن برمی گردیم؛ شناور در چاه توالت؛ همانجایی که در آخرین لحظه های زندگی، خاطرات خود را بازگو می کند..

داستان موزهای قاضی:
فضا و شخصیت های داستان موزهای قاضی بسیار نزدیک به فضاهای داستان های سبک رئالیسم جادویی است. تصاویر و توصیف های قوی و بکر در این داستان قابل توجه اند؛         " آفتاب، تمامی رطوبت زنانگی شان را خشکانده بود. زنانی که چون ردیفی از ماهی ها، کنار کلبه های حصیری ماهیگیران به سیم کشیده شده اند تا برای زمستان خشک شوند. "
گره داستان، وجود درخت موز سترونی است که قاعدتاً با شرایط جوی و خاک آن منطقه نبایستی رشد می کرد، ولی سرسختانه در برابر شرایط نامساعد ایستادگی کرده و همین، باعث علاقه ی عجیب تنها قاضی شهر به تنها درخت موز شهر می شود.. تم سوسیالیستی بین سطور محسوس و قابل خواندن است؛ آنجا که قاضی هر روز از کنار مردان خزیده در گونی های تیره و خیس و بساط دستفروشان می گذرد و بی توجه به سمتی که ویلاهای اعیان نشین قد علم کرده اند، تمام توجه اش به درخت موزی است که در حیاط خانه ی شهردار روئیده است..



داستان یک جلد چنین گفت زرتشت با شمشیر سامورایی :
این داستان، لحن و زبان روان و شیوایی دارد. و مانند سایر داستان های این مجموعه از راوی
اول شخص استفاده شده که بهترین انتخاب برای ایجاد فضای صمیمانه و قابل باور است. خواننده به راحتی همراه راوی روی سطور و کلمات می لغزد و گره های پی در پی و فراوان داستان را بی خستگی دنبال می کند.
این داستان را می توان به نوعی، داستانِ شخصیت دانست. حوادث داستان اکثراً حول محور شخصیتی به نام علی می گردند. آمد و رفت های غیر منتظره و غیبت های ناگهانی او در زندگی راوی، نوعی ریتم به فضای داستان می دهد. کارها و افکار عجیب و غریب شخصیت علی، آنگونه که لا به لای روابط گذرای راوی با دخترهای مختلف بیان می شود، در داستان دو فضای پرتشویش و در عین حال متفاوت ایجاد می کند. همانطور که شخصیت علی در ذهن ما شکل می گیرد، با تصمیمات ناگهانی و از این شاخه به آن شاخه پریدن هایش، قضاوت ما دچار تزلزل و تردید می شود و هرچه در فضای داستان، بیشتر غرق می شویم، گره های شناخت و تحلیل شخصیت علی کورتر می شوند. همزمان با ما، راوی نیز از رفتارهای غیرقابل پیش بینی علی مانند تمایل به خودکشی و پنهان کردن همسر و فرزندش متحیر و سرگردان می شود. ولی از آنجائیکه راوی، شخصیتی آسان گیر و تا حدودی سطحی دارد، براحتی به مراوده اش با علی ادامه می دهد و از کنار بسیاری از رفتارها و حوادث عجیب و غریبی که برایش رخ می دهد می گذرد. و پذیرش راهپیمایی های ناخوشایند شبانه و مکالمات غیر قابل پیش بینی با علی، با توجه به شخصیت پردازی قوی نویسنده در مورد راوی، برای ما باورپذیر و قابل لمس می شود. تنها چالش ذهنی راوی در مورد شخصیت علی، همسر اوست. این خیالپردازی ها در مورد این شخصیت زن ( که شخصیتی است مرموز و در طول داستان بسیار کم به آن پرداخته
می شود ) تا جایی ادامه پیدا می کند که وی دیگر نمی تواند زن علی را از آرمانشهر ذهنی اش خارج کند. این زن به هیئت صورتک سفید و بی حالتی که همیشه پشت پنجره منتظر علی است، به رویاهای راوی راه پیدا می کند.
عدم تعادل علی، استعداد زیادی که نمی داند به کدام سو هدایتش کند و شک و تردیدهای فراوانش در مورد هستی، از او شخصیتی کاملاً متضاد با راوی می سازد و پارادوکس داستانی تکنیکی و قوی ای ایجاد می کند. کشش داستانی بالایی پیرامون این شخصیت مرموز، شکل می گیرد و خواننده را وامی دارد به حدس و گمان های مکرر در ذهنش، که با غافلگیری های بسیاری توسط نویسنده روبرو می شود.
نخستین تمایل علی برای سیراب کردن عطش سیری ناپذیرش برای متفاوت بودن وانجام دادن کاری نو و خلاق، در همان سطور اول داستان بیان می شود؛ راه اندازی انجمن دانشجویی حامیان کورش و در ادامه کارهایی مانند پروژه ی پژوهشی درباره ی ارداویراف نامه، نوشتن خاطرات شخصی با خط اوستایی، ازدواج ناگهانی و بی مقدمه با دخترعمویش، قدم زدن های شب تا صبح، خواندن فلسفه، علاقه به روانشناسی و...
از جمله عقاید عجیبی که از زبان علی برای راوی بازگو می شود می توان به آرمانشهر افلاتون اشاره کرد؛ که در آن همه ی آدم ها مالک همه ی چیزهای همدیگرند. مثلاً حتی زن آدم هم خصوصی نیست و همه ی آدم ها می توانند با او رابطه داشته باشند! این تفکر، کمی مرا به یاد فیلم Bitter Moon ( ماه تلخ ) از ( رومن پولانسکی ) انداخت. همچنین حرف زدن علی در مورد شیوه های خودکشی؛ که یادآور بخشی از رمان ( کافه پیانو ) نوشته ی ( فرهاد جعفری ) است.
در سیر این حوادث داستانی، اشیاء به وضوح دیده می شوند و در تعیین مسیر ذهنی خواننده نقشی اساسی دارند. همانطور که نام داستان یک جلد چنین گفت زرتشت با شمشیر سامورایی است، اشیائی که در جریان داستان ظاهر می شوند، مانند هدایایی که علی به راوی می دهد؛
شمشیر سامورائی، کتاب زرتشت و ...، کلیدی برای حل معمای ذهنی پیچیده ی علی هستند. و همانطور که راوی آنها را با لحن عامیانه و کلمات شکسته و سطحی بیان می کند، تفکر عمیق و پیوسته ی خواننده را به خود جلب می کند. این شیوه ی نگارشی، معنای واقعی و عملکردیِ سهل ممتنع است.
البته به نظر من حادثه ای که در پایان داستان برای علی رخ می دهد، کمی فضای داستان را از حالت خلسه آور، پر توهم و معماگونه خارج می کند. انگار خواننده ناگهان از خواب مصنوعی می پرد و واقعیت را چهره به چهره و از فاصله ی خیلی نزدیک به چهره اش می بیند؛ آنقدر نزدیک که چشمانش درد می گیرند.

داستان بستنی شکلاتی :
داستان بستنی شکلاتی، داستان عاشقانه های آرام است. عاشقانه هایی بین پیرمردی 80 ساله و زنی جوان و شاعر، این رابطه که با برنامه ریزی پسر پیرمرد آغاز می شود، کم کم شکل جدیدی به خود می گیرد؛ تعریف مستقلی از یک عاشقانه ی دور از ذهن. گره ی داستان، یک رابطه ی غیرمعمول عاشقانه است که با پرداخت قوی و احساسات زیبا و شفافی که به کلمات داستان تزریق شده، جذاب، گیرا و مطابق با سلیقه ی خوانندگان داستان های مدرن است..
یکی از تصاویر زیبایی که در داستان استفاده شده، تصویر خاطره ای از چشمان آبی دختران آلمانی است که همه جا همراه شخصیت پیرمرد داستان است و نشانی از گم کردن یک رویا در گذشته اش دارد. مردی که در دوران زناشوئی اش، هرگز به همسرش خیانت نکرده است و فرزندش ( راوی ) احساس می کند که پدرش زیر فشار این امیال فروخفته و سرکوب شده کمرخم کرده است.
در ادامه ی داستان، راوی، با دختر جوان شاعری قراردادی می بندد، مبنی بر ایجاد رابطه ای عاطفی با پدر پیرش و حتی نامه نگاری با او هنگامی که خارج از کشور است. پس از مدتی
حال عمومی پدر رو به بهبودی می رود و گویا چند دهه جوان تر می شود. در این میان، شخصیت مادر که بر اثر سکته قادر به حرف زدن نیست، ساکت و سایه وار از کنار حوادث عبور می کند، با اینکه بیشتر از همه از رازهای این رابطه باخبر است..
در این داستان نیز جملات زیبا و تاثیرگذار کم نیست؛ " به نظر پدرم، عشق یکطرفه وجود واقعی ندارد و فقط یک خیال خودآزارانه است.. بیشتر شاعرانی که در طول تاریخ از بی وفایی یار گلایه کرده اند، خودخواهانه در پی ارضای حس همیشگی مظلومیت خویش بوده اند.. "   در جایی از داستان، شخصیت پیرمرد می گوید: " امکان نداره بتونی یه سال به یه چیزی فکر کنی ولی توی ماهیتش تاثیر نداشته باشی. " در واقع، تفکرات پیرمرد اشاره ای دارد به قانون جذب و تاثیر انرژی افراد بر یکدیگر برای رسیدن به توازن طبیعی جهان.
برای ردیابی کلیدهای داستان و باز کردن گره ها، نیاز داریم به شناخت دختر شاعر؛ که ما را بین یک معشوق حقیقی و یک بازیگر خوب سرگردان می کند. در واقع تا آخر داستان ما متوجه نمی شویم که آیا او به روح  پیرمرد عشق می ورزد یا نقش بازی می کند. چند جای داستان به تغییر رفتار سریع دختر اشاره شده که این احتمال  را در ذهن ما قوت می بخشد که دختر بازیگر خوبی است و کل این ماجرای عاشقانه، معامله ای تجاری بیش نیست. ولی هرچه به پایان داستان نزدیک می شویم، از نگاه پیرمرد، دیدگاه مثبت تری به علاقه ی واقعی دختر پیدا می کنیم. شاید هدف نویسنده هم همین بوده باشد، یعنی عدم تاکید و پرداخت روی شخصیت دختر و در سایه نگاه داشتن آن، برای ایجاد تعلیق و فضایی باز برای تفکر و شناور شدن افکار خواننده دردریای تردید و حدس و گمان.
البته من احساس می کنم این داستان پتانسیل طولانی تر شدن را دارد و بخصوص در مورد شخصیت دختر جوان، می توان مانور بیشتری انجام داد. شاید بتوان با تغییر راوی و جداسازی صحنه ها و تصاویر به چند قسمت مجزا، به یک داستان بلند با بدنه و پیرنگی قوی و منسجم دست یافت.

انتخاب عنوان داستان بسیار هوشمندانه است و تا آخرین جمله ها، اثری از آن نمی بینیم و
 ناخودآگاه، ذهن ما درگیر یافتن ارتباط بین عنوان داستان و سیر روایت می شود.
پایان داستان، بسیار زیبا و تاثیرگذار است. بخصوص ایده ی بستنی شکلاتی، که پیرمرد با وجود داشتن دیابت، با لذت آن را می خورد، آنهم در هوای سرد و برفی.

داستان گربه های نیمه شب :
این داستان، مانند داستان های ابرصورتی، سنجاقک و خواب فینگلوس در فضایی نظامی رخ می دهدو در آن از شخصیت های سرباز استفاده می شود.
حجم زیادی از داستان، دیالوگ بین دو سرباز است که در شیفت شب نگهبانی می دهند. و گره ی اصلی داستان، حضور گربه ها در تاریکی شب است.
داستان با بیان احساس ترس یکی از سربازها نسبت به حضور گربه ها در شب، آغاز می شود. او معتقد است از چیزی که دیده نمی شود ولی می تواند او را ببیند، می ترسد.
فضای داستانی آکنده از بازی تضاد بین تاریکی و روشنائی است. و در فضاسازی موثرِ وهم و ترس، تردید یکی از سربازها برای خوابیدن سر پست، در حالی که سرکار استوار در اتاق دیگر بیدار است، شکل می گیرد. بحث بین دو سرباز ادامه پیدا می کند چرا که سرباز دیگر معتقد است، از آنجائیکه لامپ اتاق سرکار استوار تا صبح روشن است، احتمال حضور او در اتاق خیلی کم است و اعتقاد دارد که برای ترساندن آنها چراغ روشن گذاشته می شود، که سر پست نخوابند. 
فضاسازی داستان با استفاده از عناصر متضاد و تیره و روشن، هنرمندانه ساخته شده است؛ تصاویر تاثیرگذاری مانند نوری که از چراغ مخروطی شکل به سیم های خاردار می تابد و
اشکال هندسی سایه ای که تورهای فلزی و سیم های خاردار روی زمین ایجاد می کنند، تصویر آمبولانس بدون چرخ قدیمی و زنگ زده ( که یکی از بهترین تصاویر سمبولیکی با مفهوم تضاد است که تا بحال دیده ام )، گربه هایی که سوسک ها را می خورند و ... در این داستان صدای متن نیز به وضوح شنیده می شود مانند صدای تق تق برخورد نوک تفنگ به کف اتاق.
دراین داستان مانند بسیاری دیگر از آثار آقای ایرانمهر، از عنصر خواب و رویا و تصاویری که بین خواب و بیداری معلق اند استفاده شده است.

داستان سنجاقک :
داستان سنجاقک، همانطور که قبلاً هم اشاره کردم، کاملاً در فضای رئالیسم جادویی رخ می دهد.  شخصیت جن و دخترک 50 سانتی متری، شخصیت هایی هستند که با تعاریف شخصیت های این سبک همخوانی دارند.
تضاد و کشمکشی که راوی برای کنترل رفتارهای جن دارد و تلاش او برای جلوگیری از فرارش، که با تشویقی ها و اضافه خدمت ها پیوند خورده است، مهم ترین مشغولیات ذهنی راوی هستند؛ " من حاضر بودم لخت شوم، توی عسل و پر غلت بزنم و در تمام خیابان های شهر پشتک وارو بزنم، اما در عوض روزهای باقی مانده ی خدمتم نصف شود. "
شخصیت زن داستان، شخصیتی مرموز و وهم انگیز دارد. انگار در مرز بین دنیای خیال و واقعیت سرگردان و معلق مانده است. به نظر من، نویسنده حتی می توانست در آخر داستان حول شخصیت زن و وجود فیزیکی او ابهام ایجاد کند، تا جائیکه خواننده به واقعیت داشتنِ شخصیت زن شک کند.
رد پای سنجاقک در سرتاسر داستان، تا رسیدن به پایان تراژیک، به شخصیت سرباز فراری ( جن ) پیوند خورده و به نوعی تصاویر را بهم متصل می کند.



داستان خواب فینگلوس :
سبک این داستان نیز مانند داستان سنجاقک، رئالیسم جادوئی است. شخصیت موهوم فینگلوس ( که انتخاب نام او نیز، به فضاسازی داستان کمک کرده است. ) و گریه های مکرر او، ذهن خواننده را برای ورود به داستانی خیالی و به دور از دنیای واقعی آماده می سازد.
گره ی اصلی داستان، قطع شدن ناگهانی گریه های فینگلوس است. که در ادامه ی داستان می فهمیم علت آن، توانائی او در خواب دیدن است؛ استعدادی که تازه در خود کشف کرده است. خواب دیدن های فینگلوس ادامه می یابد تا جایی که می تواند حتی ایستاده هم بخوابد. در یکی از این خوابها، فینگلوس ناپدید می شود و به دنبال سیر حوادثی با تم تخیلی و توهم انگیز، فینگلوسِ گریان واردِ خواب تمام سربازها و درجه دارهای سربازخانه می شود.
و پایان جالب داستان: " سرباز فینگلوس دیگر مدت هاست ادامه ی خدمت و پست های شبانه اش را در خواب های ما می گذراند. "

بهاره ارشدریاحی
تهران – اردی بهشت ماه 1391



این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی