پرینت

یادداشتی بر مجموعه‌داستان «همه افق» نوشته فریبا وفی - مریم سیستانی

نوشته شده توسط مریم سیستانی. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

فردیتی بدیع از حضور آواره‌ی زن
یادداشتی بر مجموعه‌داستان «همه افق»
مریم سیستانی

مجموعه داستان "همه افق" نوشته "فریبا وفی" از نشر چشمه برای اولین بار در زمستان 1389 منتشر شده و متشکل از هشت داستان کوتاه به نام‌های فال صنوبر، شب‌های شعر، آواره و آزاد، پیاده‌روی در روزهای آفتابی، بعد از پایان، نه شهر من نه شهر او، بازار طلا و همه افق است. نویسنده فضای حاکم بر جامعه‌ی ایرانی را، با پرداختن به شخصیت زنان و مشکلاتی که با آن سر و کار دارند، مورد هدف قرار داده. زنانی با مسائل بعضن مشترک که شاید اختلافشان تنها در نوع شغل و زندگی آن‌ها باشد. نویسنده با زبانی روان و  استفاده از جملات کوتاه توانسته این فضا را بباوراند و ارتباط راحت‌تری با مخاطب ایجاد کند.
در تمام داستان‌ها راوی به نوعی از یگانگی و قوی بودن شخصیت زن گفته و این که یک زن به تنهایی می‌تواند روی پای خود بایستد و مشکلاتش را حل کند و نقش مرد به جز در داستان "آواره و آزاد" در باقی داستان‌ها ضعیف است و در حد تیپ باقی می‌ماند، به این صورت که یا شوهر وجود ندارد یا به ماموریت رفته است.
مثلن در داستان اول "فال صنوبر" وارد زندگی و ذهن آشفته یک زن فالگیر می‌شویم و زندگی واقعی و مستقل او را از نزدیک می‌بینیم که چگونه با تمام مشکلات اطراف دست و پنجه نرم می‌کند و در عین حال به کار خود هم می‌رسد، گرچه مشتری‌ها همه ناراضی از خانه‌اش بیرون می‌روند.
ولی در داستان "آواره و آزاد" نقش و حضور آقای یزدانی، صاحب‌خانه‌ی زن، پر رنگ است، طوری که انگار در تمام لحظات زندگی زن حضور دارد. گرچه از دید راوی آقای یزدانی مزاحمی بیش نیست؛ ولی شخصیت این پیرمرد به عنوان یک پرسوناژ خاص طوری به تصویر کشیده شده که برای همیشه در ذهن خواننده ماندگار می‌شود: "یزدانی در عالم خودش بود. سیگارش روشن و خودش خاموش بود. برای اولین بار به او، به خود خودش فکر می‌کردم شاید برای این که ساکت بود و این جور تنها کنار باغچه نشسته بود." یا  در آن‌جا که کلید را در قفل می‌چرخاند و بی‌اجازه وارد خانه‌ی زن مستاجر حامله‌اش می‌شود که منجر به فریاد کشیدن زن مستاجر و رسیدن زن خودش می‌شود و خانم یزدانی می‌گوید: "یزدانی پیر است. خل شده. از مرگ می ترسد. این روزها کارهای عجیب غریب ازش سر می زند. آدم خدا را نشناسد بدتر از این سرش می آید. بدبخت است نشسته توی حیاط، به سرش می زند و گریه می‌کند. باور نمی‌کنی برو ببین. تو به بزرگی خودت از گناهش بگذر."
در بقیه‌ی داستان‌ها هم راوی از همان ابتدا تلاش دارد به طور ساده‌ای روزمرگی و واقعیات زندگی را در داستانی که بر پایه‌ی کاراکترها سوار است، بیان کند و در این راستا خواننده را با جزئیات دقیق خود همراه می‌کند و معمولن با یک گره‌ی ظریف داستان را از کلیشه‌ای بودن در می‌آورد.
به خصوص در داستان "شب‌های شعر" که شخصیت دو زن را به تصویر کشیده که یکی شاعر و دیگری میزبان و از دوستان شاعر است که در نبود شوهرش می‌خواهد با فرزندش تنها باشد، که این شاعر پر انرژی، خوش‌صورت و خوش‌صدا مهمانش می‌شود و تنهایی و فرصت فکر کردن را از میزبان که راوی داستان است می‌گیرد. شاعر روز را به روزمرگی و خرافه می‌پردازد ولی شب شاعری آرام می‌شود که روی زمین دراز می‌کشد و موهای زیبایش را از همه طرف روی زمین می‌ریزد: "انگار شب مال او بود." و در آخر هم بعد از این که می‌بیند میزبانش خسته شده شال وکلاه می‌کند و: "می روم پیش دوستان دیگرم. می‌دانی که چه‌قدر دوست و آشنا توی این شهر دارم."
در کل در تمام داستان‌های این مجموعه نگاه عمیقی به شخصیت زن شده، و از تمام دردها و دغدغه‌هایی که یک زن ممکن است به تنهایی در شرایط معمول و نامعمول با آن مواجه شود صحبت شده و این می‌تواند به خوبی بیانگر این موضوع باشد که نویسنده سعی دارد فردیتی بدیع را از جنس زن به تصویر بکشد.

 

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی