پرینت

نگاهي دوباره به كتاب «نفس‌تنگي» فرهاد حيدري گوران - مرجان جامي

نوشته شده توسط مرجان جامی. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

نگاهي دوباره به كتاب «نفس‌تنگي» فرهاد حيدري گوران
مرجان جامي

نفس تنگي در پنج بند يا فصل نوشته شده است.
در بند اول، سوم و پنجم كتاب، راوي دختري است به نام غزال. او خواهر دوقلويي دارد به نام كژال. آنها اهل جايي به نام زلال‌زرده هستند كه كردنشين است و جايي است نزديكي اروند رود و كوه بازي‌دراز در مرز ايران و عراق. در دوران بچگي‌شان محل زندگي‌‌شان بمباران شيميايي شده و بسياري از مردم محل همان زمان يا به تدريج مرده‌اند. اكنون علائم شيميايي و سرطان ريه در كژال نيز ظاهر شده است. دو خواهر، دانشجوي سال آخر ادبيات فارسي در تهران و ساكن خانه‌اي در دركه هستند. آنها براي شركتي كار مي‌كنند كه صاحبش فردي است به نام حنايي. حنايي قبلا توي جبهه بوده و اكنون به فعاليت‌هاي سودآور دست زده است. همسر دوم و قبلي او زني بوده به نام رباب كه طلاقش داده و بندهاي دوم و چهارم كتاب از زبان رباب  روايت مي‌شود.
دو خواهر در اينترنت وبلاگي درست كرده‌اند كه در آن به شرح ماجراهاي كودكي‌شان در زلال‌زرده و بمباران شيميايي و گورستان مردم آنجا مي‌پردازند. رباب ظاهراً احساس مي‌كند كه حنايي به خواهران به خصوص كژال تعلق خاطر دارد و براي همين نسبت به آن دو خشمگين است. او از طريق هك كردن وبلاگ دو خواهر اطلاعات‌شان را نابود مي‌كند. كژال ماري دارد كه از دستش مي‌گريزد. رباب نيز در ذهنش ماري دارد كه با آن حرف مي‌زند و ارتباط دارد.
شخصيت‌هاي مهم ديگر داستان عبارتند از دانيال، دوست كژال كه گرايش‌هاي بودايي دارد و ظاهرًا  بعد از درگيري‌هاي تير 78 به كنار رود گنگ رفته و حالا از طريق اينترنت با دو خواهر در ارتباط است. آقاي حقوقي كه معلم دوران كودكي‌شان بوده و زمين‌گير شده. ظاهراً‌ در اثر بمباران يا حملات شيميايي دچار اين مشكل شده است. توتيا خانم همسر آقاي حقوقي. كاميار پسر آقاي حقوقي كه در كودكي همبازي دو خواهر بوده و بخش‌هايي از كتاب به شرح گفت و گوها و خاطرات دو خواهر با او اختصاص يافته است. اكنون كاميار راننده آمبولانس است. از ديگر شخصيت‌هاي داستان زن ايلامي است كه همسايه دو خواهر است و اقدام به خودسوزي مي‌كند، پدر دو خواهر كه در بمباران از بين مي‌رود، مادر دو خواهر كه چشم‌هايش آب مرواريد آورده و قرار بوده براي عمل بيايد تهران. دختر چشم‌آبي، ميژو، ماريا مينورسكي،‌دغاغله، راننده آبله رو، آتوسا و ...
رشته اصلي داستان شرح وبلاگ نويسي دو خواهر و حسادت‌هاي رباب است كه ضمن آن، دو خواهر و رباب به گذشته برمي‌گردند و هر يك به نوعي آن را براي خواننده روايت مي‌كنند. در انتهاي داستان كژال مي‌ميرد و غزال با كمك كاميار جنازه او را براي دفن به زلال زرده مي‌برد.
اما در طول داستان ماجراهاي فرعي زيادي مطرح مي‌شود كه بعضي از آنها به صورت اشاره‌وار و گنگ و مبهم باقي مي‌ماند. مثلا، اشاره مختصر و ضمني به درگيري‌هاي تير 78، ماجراي اعدام عمو و پيدا كردن مانيفست توسط خواهران و كاميار در كودكي‌شان، خودسوزي زن ايلامي، دانيال كه به عرفان و بوداييسم روي آورده، شركت حنايي و ورشكستگي آن، جنگ و عكاسي‌هاي جنگ و ماجراي ماريا مينورسكي، كتيبه بيستون و راولينسون و ... تمام اين ماجراها كه هر كدام در نوع خود بسيار باارزش و مهم هستند گاهي در حد يك پاراگراف باقي مانده  و چفت و بست درستي با رشته اصلي داستان پيدا نكرده اند. شايد هم اگر بخش‌هايي از متن حذف نمي‌شد به بسياري از اين ابهامات پاسخ داده مي‌شد.
داستان از نظر ژانر قابل تامل است. خط اصلي داستان ماجراي بمباران شيميايي نقطه‌اي مرزي در ايران است كه يادآور حلبچه و سردشت و آن مناطق است. گويا به نوعي داستان از واقعيت گرفته شده است كه در فضاي مجازي اينترنت بيان مي‌شود. در جاهايي كه راوي رباب مي‌شود و از مار ذهني‌اش حرف مي‌زند داستان به سمت وهم مي‌رود. همچنين وجود مار به شكل موتيفي تكرارشونده در سراسر داستان ذهن خواننده را به اين سمت مي‌برد كه نويسنده از نماد و نمادپردازي نيز بهره گرفته است. چرخيدن سنگ آسياب كه مدام در داستان تكرار مي‌شود گويا استعاره‌اي است از گذشت زمان.  از سوي ديگر،‌اشاره به بسياري از ويژگي‌هاي قومي و اقليتي(نظير ويژگي‌هاي زباني، نوع غذا، پوشاك، ...)، باورهاي اسطوره‌اي(مار، آناهيتا، ...)، ويژگي‌هاي فرهنگي(مويه كردن زنان،آتش زدن عروسك شمر، شعله زرد پختن ...) بعد ديگري به رمان بخشيده كه آن را جذاب و عميق كرده است.
  داستان ضدجنگ است.از نظر وجوه تاويلي داراي امكانات تاويلي زيادي است. مثلا، به بيان مسأله جنگ و كشتار و نتايج بعد از آن، ويژگي‌ها و مظلوميت اقليت‌ها به ويژه مرزنشينان كردزبان، غلبه زبان فارسي بر زبان‌هاي قومي نظير زبان كردي، بي‌توجهي به شرايط اقليت‌هاي آسيب ديده در جنگ، بررسي جامعه‌شناختي افرادي نظير حنايي كه زماني با اعتقاداتي محكم در جنگ حضور داشتند و تغيير شخصيت آنها، كشمكش‌هاي سياسي بعد از جنگ، عرفان و بوديسم، مشكلات رواني و حقارت‌هاي زني مطلقه كه مادرش را در ويراني‌هاي جنگ از دست داده و حسادت‌هاي او و ... مي‌پردازد.  آنچه در داستان برجسته شده مرگ است كه در سراسر داستان حضورش احساس مي‌شود.
استفاده از تكنيك فلش‌بك از ديگر خصوصيات كتاب است. داستان داراي تاثيري عميق است اما به دليل محورهاي متعددي كه نصفه نيمه مطرح مي‌شود داراي وحدت تاثير نيست. به عنوان نمونه، مسأله خودسوزي زن ايلامي به صورتي بسيار سطحي و گذرا مطرح شده در حالي كه مي‌توانست بسيار وسيع‌تر پرداخت شود.
 تقابل‌هاي مهم داستان تقابل مرگ- زندگي، زن- مرد، جنگ – صلح و فقر – ثروت است. شايد بتوان گفت اصلي‌ترين تقابل همان تقابل مرگ – زندگي است. در نتيجه كشمكش ميان اين تقابل‌ها، مرگ به تلخي بر زندگي غالب مي‌شود.
  در طول داستان ملاحظه مي‌شود كه تمامي فصول با راوي اول‌شخص غير همجنس روايت مي‌شوند.نكته قابل توجه موفقيت نويسنده در ساختن راوي غيرهمجنس در سراسر كتاب است. خواننده به هيچ عنوان حس نمي‌كند كه نويسنده اين سطور از جنس مذكر است.  فصولي كه از زبان غزال يا كژال مي‌آيد به زمان گذشته و فصولي كه به زبان رباب روايت مي‌شود به زمان حال نوشته شده‌اند. سوالي كه مطرح مي‌شود اين است كه زمان روايت در داستان كي است؟ آيا بعد از مرگ كژال است يا قبل از آن؟ اگر بعد از مرگ كژال است چرا فصولي كه به رباب اختصاص داده شده از زمان حال استفاده شده و راوي در زماني پيش از مرگ كژال به سر مي‌برد؟
 در همه فصول نويسنده اطلاعات داستاني را از طريق فلش بك در اختيار خواننده قرار مي‌دهد.  به نمايش گذاشتن شرايط رواني راويان غيرهمجنس در فصل هاي مختلف كتاب از ديگر موفقيت‌هاي اين كتاب است.
از مهم‌ترين مسائل مورد توجه زبان داستان است. زبان كتاب يكدست نيست و به فراخور شخصيت‌ها تغيير مي‌كند كه البته شايد بتوان از وجهي اين امر را از نقاط مثبت داستان دانست. فصل اول كتاب كه طولاني‌ترين فصل كتاب نيز هست آميزه‌اي است از زبان فارسي كرمانشاهي با فارسي تهران. اما استفاده از اصطلاحات و جملات كردي به قدري است كه علي‌رغم وجود پانويس‌ها درك بسياري از جملات و كلمات براي خواننده فارس زبان مشكل مي‌شود. همين امر خود مانع از آن مي‌شود كه خواننده فارس زبان بتواند با ذهني آسوده و لذتي عميق داستان را دنبال كند. طبيعي است كه وقتي خواننده نتواند بخش وسيعي از متن كتاب را به راحتي بخواند و مجبور شود مدام به پانويس‌ها مراجعه نمايد ارتباط ذهني و عاطفي لازم با متن برقرار نمي‌كند.
سوال اين است كه مخاطب اين متن چه كساني هستند؟ آيا خوانندگان كرد زبان هستند؟ اگر چنين است چرا متن تماماً به زبان كردي نوشته نشده است؟ آيا خوانندگان فارس زبان هستند؟ اگر چنين است چرا حجم وسيعي از كتاب را اصطلاحات و جملات كردي پر كرده  و متن تا اين حد مغلق نوشته شده است؟ آيا بهتر نبود نويسنده به جاي استفاده از اين همه واژه‌هاي غريب، توهم استفاده از زبان كردي را براي خوانندگان ايجاد مي‌كرد تا محتوا فداي فرم زباني متن نمي‌گرديد؟
مكان‌هاي داستان محدود شده به گذشته‌اي كه در زلال‌زرده گذشته و اكنون داستان كه در تهران مي‌گذرد.
زمان داستان، نيمه دوم دهه هفتاد به بعد است. زماني كه حوادث انقلاب، اعدام‌ها، جنگ، بمباران شيميايي، واقعه تير 78 تجربه شده است.  با وجودي كه مسائل متعدد و جالبي در اين زمان مطرح شده، نخي كه ارتباط بين اين وقايع را به هم بپيوندد گم شده است! در نتيجه خواننده با نوعي سردرگمي و گيجي مواجه مي‌شود و اينكه هدف نويسنده از اين همه به هم‌ريختگي و عدم انسجام در رديف كردن حوادث كودكي و بزرگسالي شخصيت‌ها چيست؟
داستان با مرگ كژال و بردن جنازه او به زلال زرده پايان يافته است. پاياني تأثيرگذار، محتوم و غم‌انگيز.
به طور كلي، بايد گفت كتاب نفس‌تنگي به دليل مطرح نمودن چهره خشن و سياه جنگ، مسائل اقليت‌ها ،‌مهاجرت، اضمحلال زبان‌هاي قومي در برابر زبان رسمي، مسائل جامعه‌شناسي، فرهنگي، قومي و سياسي- تاريخي بسيار جالب و تأثيرگذار و از نظر زباني و محورهاي معنايي پيچيده،‌ مبهم و در برخي موارد رها شده است.

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی