پرینت

نگاهی به رمان آفتاب پرست نازنین نوشته: محمدرضا کاتب - سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

آفتاب پرست نازنین آخرین کتاب "محمدرضا کاتب" است که برای اولین بار در سال 88 از طرف نشر هیلا به بازار آمد و تا به حال توانسته جایزه معتبر روزی‌روزگاری را به عنوان بهترین رمانِ سال، از آن خود کند. پیشتر از این نویسنده  کتاب‌های موفق بسیاری-«پستی»، «دوشنبه‌های آبی ماه»، «وقت تقصیر» (برنده‌ جایزه‌ ادبی یلدا) و «هیس» (برنده‌ جایزه‌ نویسندگان و منتقدان مطبوعات) - چاپ شده و او را به نویسنده‌ای نام آشنا، پر مخاطب و صاحب شیوه و فضای خاص خود تبدیل کرده.
محمدرضا کاتب را همه به عنوان نویسنده‌ای گوشه‌گیر و به دور از حاشیه می‌شناسند و شاید همین موضوع است که فضا و زبانی خاص را در اثرها برای او به ارمغان می‌آورد. او در آخرین اثر خود سراغ فضایی عجیب رفته و مثل باقی آثارش از فرم‌های روایی و بازی‌های زبانی و کلامی خاص خودش استفاده کرده و مثل همیشه متفاوت و خلاق بوده است.
داستان از دو زاویه دید مختلف و با دو راوی مختلف روایت می‌شود. در قسمت اول با نام «این طور هم می‌توان گفت.» داستان از زاویه دید سوم شخص و راوی دانای مطلق روایت می‌شود و مخاطب نیمه اول قصه را می‌بیند. نیمه‌ای که در آن داستان یک پیرمرد عراقی به نام اکسیر روایت می‌شود که به دنبال قاتل پسرش به همراه نوه‌هایش راهی ایران شده‌اند. پسر آنها توسط بعثی‌های عراقی کشته شده و بعد از کشته شدن صدام، آن فرد از ترس جانش به ایران فرار کرده و مخفی شده است. آنها اطلاعاتی به دست آورده‌اند و به زنی رسیده‌اند که گمان می‌کنند آشنایی نزدیکی با قاتل پسرشان دارد و با زندانی و شکنجه کردن او سعی می‌کنند از زیر زبانش حرف بکشند.
نیمه دوم با نام « بی‌دهان حرف می‌زنم »، زاویه دید، اول شخص است و راوی مریم. او دختریست که دارد اتفاق‌های نیمه اول را می‌بیند و جدایِ آن، زندگیِ مستقل و داستانی جدا برای خود دارد. تا نیمه‌های داستان و شاید به خاطر آن پیش فرضی که در ذهن خیلی از ماها جا افتاده که احساس می‌کنیم وقتی داستان یک نویسنده مرد را داریم می‌خوانیم، پس باید راوی داستان هم مرد باشد، هنوز زن بودن راوی علنی نشده است و این گمان می‌رود که راوی مرد است. تنها گاهی تمایز در لحن‌ها و احساسات این شک را در مخاطب به وجود می‌آورد و بعد از نزدیک به صد صفحه است که جنسیت راوی معلوم می‌شود.
محمدرضا کاتب نویسنده‌ای کار کشته است و قلمی قوی دارد. او برای القای حس زنانه به روایت خود به جای استفاده از تکنیک شخصیت‌پردازی که در حین روایت اول شخص کمی سخت می‌شود، دست به توصیف زده و راوی مدام با بیان نظرات و احساساتش از دنیای اطراف، در خلال روایت قصه اصلی، سعی می‌کند جنسیت خود را به رخ بکشد. نویسنده شاید برای رسیدن به این هدف است که نگاهی سطحی و گذرا به راوی‌اش داده و بارهای بار دیده‌ایم که راوی نگاهی کاملاً عوامانه و سطحی به اتفاق‌ها و زندگی دارد. این پرداخت شخصیت، باید جدای اینکه احساس و لحنی زنانه را در شخصیت القا کند، بتواند او را از یک اسم و یا در نهایت یک تیپ جنسی خارج کرده و به شخصیت معلوم و قابل شناس توسط مخاطب تبدیل کند.
این استفاده تکنیکی از توصیف برای راوی اول شخص، شاید بزرگترین ضربه را به این قسمت رمان وارد کرده. جوری که گاهی با توصیفات زائد و جملات بلند و حوصله سربر مواجهیم. بعضی اوقات صحبت‌های راوی هیچ جذابیتی ندارد و هیچ توجیه داستانی برای آن قسمت نمی‌توان پیدا کرد. داستان خط و ربط درستی ندارد و راوی از هر چه که دلش بخواهد صحبت می‌کند و روایت در راستای قصه قرار نمی‌گیرد.
در مقابل در قسمت اول رمان شاهد فضاسازی بسیار بسیار قوی‌ای هستیم. داستان کشش زیادی دارد و هر کدام از شخصیت‌ها، به نسبت پررنگ بودن نقششان در داستان، به خوبی پرداخت شده‌اند. در این قسمت باوجود اینکه راوی دانای مطلق است ولی هرگز داستان لو نمی‌رود و چند بار شاهد رو دست زدن شخصیت‌ها به مخاطب هستیم که این به جذابیت داستان خیلی کمک کرده.
روابط انسانی بین شخصیت‌ها عالی درآمده. اصلاً باید این کتاب را مروری دانست بر رفتارهای انسان‌هایی که هر کدام بنا به علتی در شرایط روحی بدی قرار گرفته‌اند. اکسیرِ یرمرد قصد دارد نفرت خود را به نوه‌هایش انتقال بدهد که با کمک آنها بتواند قاتل پسرش را دستگیر کند و در نهایت با تحویل دادن قاتل به خانواده‌ای در عراق پولی از آنها بگیرد و زندگی نوه‌هایش را نجات بدهد. این نتیجه‌ایست که در آخر داستان گرفته می‌شود. حرفیست که محمدرضا کاتب هنرمندانه آن را در هر مرحله به ذهن مخاطب وارد می‌کند و بارهای بار رفتار غیرمنطقی و نفرت‌انگیز پیرمرد مخاطب را به قضاوت درباره او وامی‌دارد و در نهایت همان دنیای خاکستری نشان داده می‌شود که هیچ کسی در آن نه خوب مطلق است و نه بد مطلق. نه خودخواه است و نه آزاده- و یا شاید هم خودخواه است و هم آزاده-.


اما باز هم قسمت دوم داستان از این اتفاق خوب بی‌نصیب مانده. مریم در اواسط داستان سعی می‌کند که به دو زن اسیر-هانیه و نهر- در دست اکسیر و نوه‌هایش کمک کند و بلاخره هم موفق می‌شود. تا بدین‌ جای کار نویسنده از شخصیت خود قهرمانی ساخته است که با به خطر انداختن جان خود سعی کرده جان چند نفر دیگر را نجات بدهد. اما رفته رفته این شخصیت آن چهره قهرمان‌گونه خود را از دست می‌دهد و دیده می‌شود که او به هیچ وجه دنبال چنین نتیجه‌ای نبوده و تنها شاید به خاطر یک نگاه جنسیتی و از روی ترحم و دلسوزی قصد کمک داشته و بعد از مدتی هم از کار خود پشیمان می‌شود. روابط در این قسمت داستان لنگ می‌زنند و شدیداً حس تصنعی بودن را در مخاطب القا می‌کنند. شاید ساختن و ویران کردن یک شخصیت بسیار بسیار سخت‌تر از شخصیت‌پردازی غیر مستقیم باشد. در حالت اول شما برای ویران کردن آن عمارتی که ساخته‌اید باید توجیه قابل قبول و باورپذیری داشته باشید و در نهایت باید بتوانید چهره واقعی یا جدید شخصیت خود را به مخاطب ارائه دهید و در تمام این مدت حواستان باشد که مخاطب شما حس احمق فرض شدن نکند و با خودش فکر نکند که اسیر دست بازی‌های یک نویسنده شده است. اگر مخاطب از کلکی که نویسنده بهش زده‌ است آگاه شود دیگر جلب کردن اعتماد او و باور پذیر کردن شخصیت کمی سخت می‌شود، اتفاقی که فکر می‌کنم برای شخصیت مریم افتاده است. و همین موضوع است که حس تصنعی و ساختگی بودن رفتارها و احساسات مریم را توی چشم می‌کند.
در مقابل در حالت دوم شخصیت‌پردازی که در قسمت اول شاهد آن بودیم دست نویسنده بازتر است. او می‌تواند با تکه تکه معرفی کردن شخصیتش مخاطب را به دنبال خود بکشد و او را به ادامه داستان ترغیب کند. او در این نوع می‌تواند با قصه پردازی جلو برود و سعی نکند که با توصیفات اضافی و حرف زدن شخصیت‌پردازی  کند.
قسمت اول و دوم داستان از جایی که مریم نهر و  را از دست پیرمرد نجات می‌دهد در هم گره می‌خورد و از آن به بعد دوباره شاهد اتفاق‌های تقریبا موازی‌ای هستیم که در هر طرف داستان روایت می‌شوند. نویسنده در سه چهارم پایانی رمان، یعنی جایی که مخاطب دارد کم‌کم خودش را برای پایان‌بندی و نتیجه‌گیری آماده می‌کند به مخاطب رو دست می‌زند و با مطرح کردن فرضیه‌هایی جدید از زبان شخصیت‌ها بیش از پیش او را در داستان می‌گرداند. هر کدام از شخصیت‌ها برای کار خودشان توجیه خاصی دارند و هیچکدام نمی‌تواند دیگری را مجاب به انجام کاری بکند و صرفاً کسی در این ماجرا پیروز می‌شود که قدرت را در اختیار دارد. اکسیر برای شکنجه هانیه دلیل تراشی می‌کند و هانیه هم از ابتدا تا انتها داستان‌های مختلفی را تعریف می‌کند و توی تمام مدت سعی دارد به دیگران ثابت کند که بی تقصیر است و از تمام این ماجراها بی‌خبر.
داستان پایان‌بندی خوبی ندارد. هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد. هانیه توسط نوه اکسیر کشته می‌شود و سرنوشت هیچکدام از شخصیت‌ها معلوم نمی‌شود. منظور از اتفاق جمعبندی نهایی است که از یک رمان متوسط یه رمان خوب و یا حتا عالی می‌سازد.
«آفتاب پرست نازنین» کتابی‌ست که قسمت‌های درخشان خیلی زیادی دارد. جاهایی دارد که آدم قبطه می‌خورد به قدرت کلام نویسنده‌ای که معلوم است سال‌ها زحمت کشیده تا به این جایگاه رسیده و در مقابل سطرها و جملات اضافی و توصیفات بی مورد و شخصیت‌ها و خورده روایت زائد به مراتب در کار دیده می‌شود. ریتم کار در قسمت روایت اول شخص خیلی خیلی کند و حوصله سربر است. این تناقضات نمی‌گذارد این کتاب تبدیل به یک کار عالی و یا حتا خوب بشود و هنوز من را به شخصه منتظر این می‌گذارد که از نویسنده‌ای که معلوم است قدرت نوشتن شاهکار را دارد انتظار شاهکار بکشم.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی