پرینت

به خاطر يك فيلم بلند لعنتي نوشته داريوش مهرجويي - مصطفی انصافی

نوشته شده توسط مصطفا انصافی. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

يادداشتي بر رمان «به خاطر يك فيلم بلند لعنتي» اولين رمان داريوش مهرجويي
مصطفا انصافي


كتاب را مي بندم و مي گذارم كنار و فكر مي كنم به بغض غريبي كه راه نفسم را بسته. فقط فكر مي كنم. نويسندگان و روشنفكران ما را چه شده كه اين قدر تلخ و بدانديش شده اند؟ اين شهر، اين جامعه، اين مملكت چه بر سرشان آورده؟ اين تلخي و اين بدبيني، آيا اصلا ربطي دارد به جامعه و مملكت و اين حرف ها؟ يا نه، ربط دارد به يك ياس فلسفي، يك دلهره، يك نگاه سياه به هستي خود؟ نه، حق نمي دهم به داريوش مهرجويي كه در صفحه آخر رمانش مرگ و نيستي منصور و روزرويابيني هاي دلچسب او (و نسلش را) ارتباط دهد به يك عمر غفلت جاده سازان ما (و آدم هاي شبيه پدرش كه يعني نسل قبل). از كجا معلوم كه منصور مست نبوده يا نشئه و چه چه؟ هجوم فكر است كه خودش را مي كوبد به ذهن من و شك مي كنم. شايد هم استاد راست مي گويد. سليم و من و نسل من بايد چه كار مي كرديم و نكرديم؟ توي مملكتي كه به قول پدر سليم هنر هيچ ارزشي ندارد و هنرمندان معمولا گرسنه و بيكار و مفلوكند و عاقبت خوشي ندارند؟ از طرفي اين تاريك انديشي نه فقط دامنگير من جوان هنردوست كه مثلا قرار است روزي هنرمند اين مملكت شوم، كه فكر و ذكر و ذهن نسل مرا درگير كرده. يك بيماري عام از يك دلهره ناشي از آينده اي مبهم و جامعه اي كه انگار هيچ برنامه اي ندارد براي اين نسل. «مي بينم كه عين پيرزن هاي تنهاي غرغرو نشسته ام و هي غرولند مي كنم» دقيقا مثل سليم در 16، 17 فصل منفور اول رمان كه مرا ترساند و از خود منزجر كرد. نكند قرار است رمان تا آخرش همينجور پيش رود و ما را بگذارد در خماري يك اثر خوش ساخت از استادي كه آدم هاي دور و برش را خوب مي بيند، از شخصيتشان گرته برداري مي كند و اثري خلق مي كند جوري كه مي تواني آدم ها و دغدغه هاشان را با پوست و گوشت و خون و رگ و پي ات لمس كني و باز فكر مي كنم به اين بغضي كه همين حالا نشسته توي گلوي من و از همين استادي مهرجويي است در ساختن آدم هايي مثل سليم و سلما كه پوست دارند وگوشت و خون و رگ و پي. شگفت انگيز است خلق شخصيتي چون سليم كه نماينده نسل بي در و پيكرش باشد و از آن مهم تر خلق شخصيتي مثل سلما. مهرجويي را به عنوان فيلمسازي مي شناسيم كه تعدادي از بهترين شخصيت هاي زن سينماي ايران را خلق كرده. در رمانش، مهرجويي در خلق شخصيت زن و خصوصا سلما بسيار پيشروتر از فيلم هايش عمل مي كند. هرچند كه در انتهاي رمان پريسا فراموش مي شود. ياد پريسا مي افتم و باز به ياد ابتداي رمان كه عذاب مي كشيدم از غرغرهاي سليم كه به فكر مي كنم همه اين حرف ها را مهرجويي گذاشته تو دهن شخصيتش و همه چيز از آن جا خوب و درست و درمان مي شود كه قصه شروع مي شود. با ورود پريسا به داستان و احساسات متناقض آدم هاي رمان.
در طول خواندن رمان، بارها و بارها، ساختارگرايي ذهن عقب مانده ام عذابم مي داد از اين كه چرا زبان اين رمان بين معيار و محاوره گير كرده و تكليف خودش را نمي داند. يا چرا همچين رماني نبايد يك ويراستار داشته باشد كه ديالوگ ها را از روايت جدا كند و چند تا علامت نگارشي بگذارد كه من خواننده عذاب نكشم از خواندنش. كه مثلا در پايان فصل 30 در مكالمه تلفني سليم و پريسا نگردم دنبال اين كه چه كسي كدام حرف را مي زند. ويراستاري كه مثلا حواسش باشد به اين كه توي نوشته، غلط املايي وجود نداشته باشد؛ كه «غليان عواطف» (در اواسط فصل 39) را ننوشته باشند «قليان عواطف». اين ها مچ گيري نيست. اين ها كار ويراستار است كه هر كتابي بايد يكي داشته باشد تا ذهن من خواننده درگير و حواسم پرت نشود.
بستر جغرافيايي رمان شهر است. شهر تهران؛ و تهران در رمان مهرجويي خود خود تهران است. يك شهر زنده. درست همان جور كه هست و اين مكان كه يكي از اركان داستان و رمان است در رمان مهرجويي تبديل شده به يكي از شخصيت ها، همان قدر زنده و پويا كه سليم هست. همان قدر تاثيرگذار در زندگي سليم كه سلما هست. و مي بينيم كه مهرجويي مثلا شمال را به خوبي تهران نمي شناسد. اين كه مهرجويي تهران را مي شناسد عجيب نيست. آن چه كه عجيب است، شناختي است كه مهرجويي از من و نسل من دارد. از روابط ما و نسل ما. از آدم ها و احساسات و آرزوها و بيم ها و اميدهاي ما و هنرمند يعني همين. يعني استاد مهرجويي كه در هفتاد سالگي، من و نسل من و روابط ما را بهتر از خود ما مي شناسد.
هرچند داستاني است سياه و بدبينانه، چيزي ته دلم مي گويد كه اين كتاب را همه بايد بخوانند. بايد بخوانند و يك فرآيند خود شناسي و جامعه شناسي را تجربه كنند. براي همين است كه اين روزها هرجا كه مي روم و با هر كسي كه مي نشينم «به خاطر يك فيلم بلند لعنتي» را توصيه مي كنم. گرچه تلخ و تاريك و اندوه زاست، گر چه از يك جايي به بعد احساس خفگي مي كني به خاطر بغضي كه گلويت را تنگ مي فشارد. اما اين بغض زياد طول نمي كشد. شايد به اندازه نوشتن يك يادداشت اين چنيني. هر چند زخم و زهرش تا ابد مي ماند روي قلب و روحت.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی