پرینت

تاملی برداستان " کفتر چاهی " از مجموعه داستان دو کام حبس نوشته ی مریم منصوری

نوشته شده توسط علی رشوند. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

کافکا در داستان کفترچاهی /علی رشوند

مجموعه داستان دوکام حبس دارای هفت داستان با نامهای (تشنه ، من یه اسبم ، کفتر چاهی ،پیچیدگی ،تاریکی  و یک داستان کافکایی بنویس می خواهم عاشقت شوم )می باشد . با اینکه نویسنده مجموعه داستان "دوکام حبس"  زن است  اثرش فمینیستی نیست ، بیان درد ها و مشکلات حوزه زنان نیست . در داستان های مجموعه  مردوزن به یک میزان درمعرض قضاوت و داوری هستند. ویژگی اصلی زنان داستان تضادی است که در ذهنیت و برداشت خود با  دنیای پیرامون خود می بینند . هرچندکه تلاش می کنند به تطبیقی بین این دو- ذهنیت و واقعیت - برسند ولی  عموما ناموفق اند .
داستان "کفتر چاهی" به نظرم می تواند یک داستان کافکاییاست  اگر انسان های کافکا انسان هایی هستند که مدام درمعرض اتهام وبدبینی هستند که متعاقب آن  عذاب و شکنجه های آنچنانی نتیجه و پیامد رفتار واعمال شان  است .داستان کفتر چاهی نیز همین سرنوشت کافکایی را روایت می کند در نوشتار زیر دلایل خودم را عرض می کنم
1- فضای تشریح شده در داستان "کفترچاهی "یک فضای ترسناک و هول آور و کافکایی است . اینکه  راوی داستان –سایه – با اینکه در دوران قاعدهگی است و چطور درآن محیط هولناک گذران زندگی می کند جای سوال و تردید است؟ .فضای داستان با مشخصه هایی مانند ( زیرزمین مرطوب ،راهروی تاریک ، آ؛ینه ی کهنه زیر پلکان ،سرما مثل روحی آرام ازپشت شیشه ها نفوذ می کرد، لرزش راوی از سرما بوی روغن سوخته ی خاتون پنجره ها ، بوی مانده ادراربابافتحی ، مار داخل شیشه ، سرمای خیس ،خطوط مورب و ریز باران آسمان ابرآلود حیاط خانه ی فرسود خانه عزیز،میله گذاشتن پشت پنجرها توسط عزیز بابت ترس از بابا فتحی  )  تائید کننده فضای کافکایی  است
2- ذهنیت راوی داستان - سایه -در لابه لای داستان نیز ذهنیتی کافکایی است .
- (در رابست و دستش را روی کمر دامنش کشید تا مطمئن شود که هست ....)
- سایه همیشه فکر می کرد جز سگ ولگرد و کلاغ هیچ حیوانی دیگر ی نباید دراین شهر بلولد دلش لک زده بود تایک بار یکی از کلاغای پیروکثیف تهران که همیشه درارتفاع پایین پرمی کشیدند و هیچ ترسی از آدمها نداشتند با نوک تیز و سیاهش خیزبردارد به طرف چشم هاش ، یا صبح سپیده که خوابش نمی برد وخورشید هم هنوز نیامده  بود کلاغی بالهای سیاهش راباز کند و روی سقف خانه شان چرخ بزند و قاربکشد ...صفحه60)
- همیشه گنجشک های ریزو کوچولو بودند که باصدای ضعیف شان جیک جیک می کردند سمفونی التماس و ناتوانی ..ص60
- دستش را زیر کمر برد واز روی پلنگ وحشی آماده ی حمله که چندی ماه پیش باحنای هندی روی شکمش کشیده بود نواربهداشتی را کشید پلنگ هنوز می خواست بدرد وبجهد و پاره کند...ص62
3- آدمهای داستان سرنوشت و سرانجامی کافکایی دارند   مرگ ، دیوانگی ، کلافه گی  و بدبیاری سرنوشتی است که بر آدمهای داستان  سایه انداخته است .این تراژدی مرگ مارا به یادمرگ خودخواسته ی گئورک بندمن درداستان "داوری " و سرنوشت گریگوری زامزا در استحاله مسخ کافکا می اندازد 
- مرگ الیاس که با آتش نیزار می سوزد گناه او فقط گیراندن سیگارش با آتش نیزار است که همچون دیوی اورا درمی نوردد ومی سوزاند
- عمو زمان  باروحی حساس و انزوا پیشه که از قضا معلم کودکان استثنائی  است   درتصادف جاده ای  مسیر سمنان – مشهد جانش را ازدست می دهد . این پاداش درقبال آنهمه خدمت خیرخواهانه قابل تردید است .
- بابافتحی که  بعداز مرگ عمو زمان پریشان حال می شود و مدام در نیزارهای حمید آباد پرسه می زند و گمشده اش الیاس را می طلبد
- عزیز هم که انگار قسمتش شاهد مرگ تک تک عزیزان بودن سرنوشت اوست .قسمت او همین است که ببیند و رنج بکشد

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی