پرینت

تهران در بعدازظهر (مصطفا مستور)-سینا حشمدار

نوشته شده توسط سينا حشمدار. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

دقیقاً کِی؟ دقیقاً کجا؟

نقدی بر آخرین اثر مصطفی مستور " تهران در بعدازظهر"

سینا حشمدار




مصطفی مستور را خیلی‌ها مثل من اولین بار با کتاب "روی ماه خداند را ببوس" شناختند. کتابی که چندین و چند بار تجدید چاپ شد و با تمام حمایت‌هایی که ازش شد به چاپ‌های سی‌‌ام و چهل‌ام نیز رسید. "روی ماه خداوند را ببوس" با وجود اینکه دومین اثر مستور بود به نوعی آغاز راه او بود. او در کتاب‌های بعدی خود همان روند و همان ساختار را ادامه داد. شخصیت‌هایی تقریباً شبیه به هم که بعد از چند کتاب تبدیل به شناسه کارهای او شدند و همچنین موضوعاتی تماماً با محوریت عشق و مرگ و در قالبی اجتماعی.
او آخرین مجموعه خود را با نام "تهران در بعد از ظهر" با نشر چشمه چاپ کرده. داستان‌هایی که از لحاظ خط داستانی از هم جدا هستند ولی می‌توان آنها را در یک قالب کلی به اسم تهران و با یک محوریت مشترک، مسائل و دغدغه‌های شخصی مردم تهران، گنجاندشان.
با وجود اینکه "تهران در بعد از ظهر" را –با وجود عیب‌های زیادش- یکی از بهترین کارهای مستور می‌دانم ولی هنوز هم تاکید دارم که رمان"استخوان خوک و دست‌های جذامی" بهترین اثر، چه از لحاظ تکنیک و چه از لحاظ داستانی در کارنامه نویسنده به شمار می‌آید و "تهران در بعد از ظهر" هم مثل باقی آثاری که بعر از آن کتاب به چاپ رسانید، نتوانسته تجربه موفق قبل را تکرار کند.
کتاب مانند تمام آثار دیگر مستور بر روی یک خط مستقیم حرکت می‌کند. هر داستان، قصه‌یِ مربوط به خود را دارد و تمامی داستان‌ها از فیلتری به اسم مصطفی مستور گذشته‌اند و با توجه به دغدغه‌ای که نویسنده در این اثر دارد و می‌خواهد زندگی متفاوت مردم تهران را با تمام مشکلات و شرایط اجتماعی آنها نشان بدهد، اما باز هم نتوانسته فضایی چند صدایی را در اثر به وجود بیاورد. او جاهایی که دارد از شخصیت‌های تیپیک همیشه‌گی آثارش صحبت می‌کند موفق است ولی جاهایی که قصد دارد از زبان مردمی که از ذهنیت و تصور او کمی دور هستند چیزی در قصه بگوید، نمی‌تواند حق مطلب را ادا کند و کار به سمت شعاری شدن و جملات کلیشه‌ای و رو به مخاطب می‌رود و مخاطب هیچ‌وقت، تاکید می‌کنم، هیچ‌وقت نمی‌تواند قبول کند که یک لاتِ آدم‌کش مثل لات‌ها و آدم‌کش‌های داستان‌های مستور صحبت کند.
اگر کسی حتی یک بار، تاکید می‌کنم، حتی یکبار در خیابان‌های تهران راه رفته باشد یا حتی چیزی درباره تهران از دور دیده یا شنیده باشد نمی‌تواند همچین تهرانی که در این کتاب متصور شده را باور کند و از خودش می‌پرسد:"واقعاً نویسنده این کتاب ما رو چی فرض کرده؟"
در داستان اول، "هیاهو در شیب بعد از ظهر" یک جمع پنج نفره می‌خواهند بروند در حومه شهر برای تفریح و عرق‌خوری. فریدون و شهرام همراه با دوست‌دخترهایشان، پریسا و یاسمن، تیپ‌هایی هستند در داستان که به نظر می‌رسد مورد قبول الیاس شاعر مسلک داستان نیستند و او در جمع احساس خوبی ندارد. من نمی‌فهمم چرا؟؟؟ چرا الیاس باید با این جمع همراه بشود وقتی که او حتی دلش نمیخواهد جواب سوال های ساده آنها را هم بدهد.
به قول معروف احتمالاً او با خودش می‌گوید:"من نمی‌توانم مثل شما راحت بخندم، خوشحال باشم، با دوست دختر یا دوست پسرم بیرون بروم و مشروب بخورم و بخندم" (دوستان توجه کنند که این جمله جزئی از داستان نیست!) و نویسنده هیچ توضیحی نمی‌دهد که الیاس عکاس داستان برای چی در تنهایی خودش نمانده؟ این طبیعی‌ست که هر کسی با یک سری آدم خاص که اهل یک سری تفریحات هستند خوش نباشد و با آنها حال نکند اما این موضوع عجیب است که وقتی او حتی جواب سوال‌های آنها را هم نمی‌دهد برای چی باید خودش را عذاب بدهد و همراه آنها برود برای عکاسی؟
آیا این واقعاً همان انسان معروف تنهای درگیر در جامعه مدرن است؟ خیر. واقعاً نیست. این داستان آدمی‌ست که به طبیعت و آدم‌ها به چشم دیگری نگاه می‌کند و مثل کسی که راهش را اشتباه آمده خودش را جایی می‌بیند که نمی‌خواهد باشد یعنی درون یک مشت آدم سطحی و دم دستی. باید به الیاس این داستان پیشنهاد کنم که به جای غصه الکی خوردن و ژست روشنفکری گرفتن در انتخاب دوستان خودش تجدید نظر کند و سعی کند با کسانی که باهاشان حال نمی‌کند بیرون نرود. به همین سادگی!
داستان دوم "چند روایت معتبر از بهشت" داستان بسیار بسیار خوبیست. حسی که این داستان دارد بی نظیر است. روایت عالیست و من چقدر این بهشت تصور شده را دوست داشتم. این آن فضایی‌ست که مستور در نوشتن آن تخصص دارد و در آن قوی ظاهر می‌شود. جملات عاشقانه معمول اینبار تبدیل به حس های عاشقانه و کنش های داستانی شده اند و این چیزیست که از یک داستان خوب انتظار می رود و خواندن این داستان را به همه پیشنهاد می کنم.

برویم سراغ خود داستان" تهران در بعد از ظهر" که بلندترین داستان مجموعه است و فرم نسبتاً جالبی دارد. همچین فرمی را مستور پیش از این در رمان "استخوان خوک و دست‌های جذامی" نیز استفاده کرده بود البته نه با این فصل بندی و با کمی تفاوت.در آن رمان فصل‌ها با مربع از هم جدا می‌شدند و قصه‌ها به صورت موازی روایت می‌شدند اما فرمت کلی داستان و شخصیت‌ها و نوع نگاه دقیقاً همان است که در این داستان هم می‌بینیم.

توصیفات موازیِ حین روایت هنوز هم تکنیکی‌ست که او در این داستان‌ مانند داستان‌های قبلیش استفاده می‌کند. برای مثال در شروع اولین اپیزود داستان داریم "زن فریاد زد: خفه شو، خفه شو، خفه شو، خفه شو، خفه شو. دیگه نمی‌خوام حتی یک کلمه، حتی یک کلمه بشنوم... " دیالوگ تا چند خط بعد ادامه پیدا می‌کند و بعد توصیفی خارج از روایتِ داستانی، تاکید می‌کنم، خارج از روایتِ داستانی، می‌آید: "... جایی که مرد ایستاده بود تنها قسمت‌های کوچکی از میزغذاخوری و دو صندلی سرخ آشپزخانه دیده می‌شود. انگار میز و صندلی‌های سرخ در دریایی شناور بودند و تنها بخش‌های کوچکی از آن‌ها پیدا بود."

با وجود اینکه در اکثر موارد نویسنده در انتها، کارکردی از این نوع توصیفات می‌گیرد و ربطی بین آن و داستان به وجود می‌آورد ولی تکرار این موضوع باعث که احساس کنیم این تکنیک عصای دست او شده و همواره همین یک شیوه روایی را برمی‌گزیند.


نمی‌دانم بار اول این شخصیت شاعر مسلک و عاشق پیشه داستان‌های مستور را در کدام کتابش خواندم. در استخوان خوک بود یا در حکایت عشقی بی عین بی قاف بی نقطه یا در چند روایت معتبر یا در باقی داستان‌هایش اما چیزی که مهم است؛ این عاشق که هنوز در عشق‌های اسطوره‌ای قرن پنجم سیر می‌کند اتفاقاً دارد در قلب تهران زندگی می‌کند و همیشه در داستان‌های مستور نقش اصلی را دارد. انگار تمام داستان شورشی‌ست علیه پاکی عشق این آدم. انگار او در راهی که انتخاب کرده به همه مردم، آگاهانه، اجازه داده که به عشق او بخندند شاید که بتواند در دنیای خودش خوش باشد.
هیچ مشکلی در خلق این شخصیت یا در تکرار آن در داستان‌های مختلف وجود ندارد و چیزیست که بارها در آثار نویسندگان مطرح جهان دیده‌ایم. اصلاً مگر موتیف داشتن توی اثر جرم است؟ حالا درست است که موتیف داستان کمی شعاری حرف می‌زندو فکر می‌کند و یک جاهایی حالت را به هم می‌زند از بس لوس است ولی دلیل نمی‌شود که کل قضیه مشکلی داشته باشد.
به نظرم نه تنها این موضوع در آثار مستور عیب نیست بلکه اصلاً مصطفی مستور وقتی قوی می‌نویسد که دارد از این شخصیت صحبت می‌کند. وقتی باورپذیر می‌شود داستان‌هایش که دارد داستانی عاشقانه را از زاویه دید این آدم مطرح می‌کند و اگر گاهی داستان‌های این شخصیت مخاطبی مثل من را اذیت می‌کند به خاطر زیاده‌روی‌های مستور است که اکثراً در آثار اولیه او به چشم می‌خورد نه در این کتاب.
حالا نمود این شخصیت همیشه‌گی در این داستان کجاست؟
برای نمونه همین الیاسی که توی اپیزود اول این داستان بود یا در اپیزود سوم پسری که پشت تلفن دارد با دختر حرف می‌زند. شباهت حتی در لحن دیالوگ‌ها و نوع جمله‌بندی‌ها و یا حتی مفهوم حرف‌ها آنقدر زیاد است که احساس می‌کنی واقعاً تمام اینها یک نفر هستند.
این تکراری بودن نفس شخصیت‌ها جایی خیلی توی ذوق می‌زند که شخصیت لاتِ داستان، دارد از عشق دوران نوجوانی‌اش صحبت می‌کند آن هم در موقعیتی که به هیچ وجه توی کت آدم نمی‌رود. حساب کنید آدمی که دارد برای یک فرد پولدار دختر جور می‌کند و با بدترین زبان با آن دختر صحبت می‌کند یک دفعه‌ای وسط صحبتش شروع به گفتن جملات عاشقانه و فیلم هندی‌وار می‌کند.این دو دیالوگ را با هم مقایسه کنید:
می‌خواد واسه من کلاس بذاری. عینهو گشنه‌ها از پایین شهر پا می‌شید می‌آیید این‌جا، اونم با اتوبوس، تا دوبله و سوبله نرخ بدید. من خودم ختم روزگارم. خودم بچه پایین شهرم. نیگاه به این مشینم خوشگلم نکن. ماشین مال من نیست و تو هم واسه کس دیگه‌ای می‌خوام. شیرفهم شد؟"


"توی امامزاده یحیی عاشقش شدم. چهارده سال بیشتر نداشتم که عاشقش شدم. گمونم پرستو دوازده‌ساله بود. تو تا حالا رفتی امامزاده یحیی؟ پشت پامناره. شب‌های جمعه میلیون نفر می‌ریزه اون‌جا. وقتی شوهر کرد قسم خوردم دیگه به زنی دست نزنم. به هیچ زنی."

من نمی‌دانم کجای تهران، به عنوان یک شهر شلوغ و بی در و پیکر که همه جور آدمی توش پیدا می‌شود می‌توان آدم‌هایی چنین رمانتیک و عشقولانه‌ای پیدا کرد؟ مگر می‌شود توی خیابانی که خون روی آسفالتش خشک شده و آدم دارد آدم را می‌خورد راه رفت و درباره‌ی این موضوعات صحبت کرد؟ آن هم در جامعه آماری‌ای به این بزرگی که نویسنده قصد دارد توی داستانش همه جور شخصیتی از هر طیفی را داشته باشد. برای منِ مخاطب قبول این موضوع خیلی سخت است و احساس می‌کنم دارند بهم دروغ می‌گویند.
این لحن در داستانِ چند روایت معتبر درباره دوزخ فرق دارد. داستان، داستانِ زنیست خیابانی که دارد خاطراتش را تعریف می‌کند. نگاه تند راوی و جملات سنگینی که نشانه از بی‌تفاوتی آن آدم نسبت به شغلش است مثل قبل است و وجود عشق در پستوهای قلبش همانیست که پیشتر بود ولی چیزی که داستان را کمی متفاوت می‌کند تغییر کوچکیست که شخصیت عاشق مسلک داستان پیدا کرده.
توی این داستان هم از اواسط روایت، سر و کله شخصیت همیشه‌گی پیدا می‌شود ولی اینبار بر خلاف همیشه شعر نمی‌گوید، دلش دنبال عشق نیست که از بدی روزگار به فاحشه‌ها پناه آورده باشد بلکه دارد تنها درباره ماهی‌گیری با طرف صحبت می‌کند و این چیزی‌ست که به شخصیت وجهه‌ای جدید می‌بخشد و از باقی متمایزش می‌کند یعنی اینبار بر خلاف همیشه ما با تیپ روبه‌رو نیستیم بلکه شخصیت می‌بینیم و این به نوبه خودش خیلی خوب است.
چند روایت معتبر از برزخ. داستان پسر شاعری‌ست که توی خیابان درگیر عشق لحظه‌ای می‌شود. داستان، داستان خوبیست، مخصوصاً وقتی که پسر خود را همزمان درگیر دو عشق زمینی می‌بیند و وقتی عشق به مرحله وصال می‌رسد و دختر مقابلش می‌نشیند و از او می‌خواهد که شوهرش بشود راوی به تمام فکرهایش شک می‌کند. توی این قسمت داستان دوباره توصیف موازی‌ای داریم که از درخشان‌ترین قسمت‌های داستان است.
و درخشان‌ترین داستان مجموعه. "چند مسئله‌ی ساده". زیر اسم این داستان نوشته شده"به احترام جان آپدایک و داستان Probblems او" ده مسئله یا به عبارت بهتر، ده موقعیت مطرح می‌شود که توی آخر هر کدام چند سوال از مخاطب پرسیده می‌شود. من داستان جان آپدایک را نخوانده ام و نمی‌توانم درباره‌اش نظری بدهم ولی با توجه به سبک نوشتاری او و اسم داستان می‌شود حدس زد که فرم داستان‌ها باید شبیه به هم باشد اما حتی اگر این شباهت را ندیده و نخوانده باور کنیم -یا حتی می‌توانیم باور نکنیم!- باز هم باید گفت که این چند مسئله‌ی ساده، بهترین داستان مجموعه و جزو یکی از بهترین داستان‌کوتا‌ه‌های مستور بشمار می‌رود. لحن زیبا و خلق موقعیت‌های طنز در عین جدی بودن روایت و بازی با مفاهیمی که به نظر کلیشه‌ای می‌آیند و در عین حال زیبا خلق شده‌اند باعث شده این داستان یک سر و گردن از باقی داستان‌های مجموعه بالاتر باشد.

 

در کل با مجموعه‌ای طرف هستیم که چند داستان درخشان دارد. خواندنش خوب است و تا حدودی توصیه می‌شود! ولی من چند سوال از نویسنده دارم. چرا تهران؟ دقیقاً کجای تهران مردم این جوری هستند؟ دقیقاً چه ساعتی از روز مردم اینجوری با هم برخورد می‌کنند؟ چرا وقتی اِشِل انقدر بزرگ است ما یک آدم معمولی توی داستان نداریم؟ چرا تمام شخصیت‌ها تنها یک خصوصیت بارز دارند که بهشان بگوییم تیپ؟ چرا هیچ وقت ما در داستان‌های شما کارمند عادی، نوجوان عادی، دختر پشت کنکوری، پیرمرد بازنشسته یا چیزهای دیگر نمی‌بینیم. به نظرم اگر موقعیت مکانی را تهران فرض نکنیم و به مردم تهران گیر ندهیم و بیاییم درباره مردمی در نا کجا آباد صحبت کنیم خیلی بهتر باشد و خیلی چیزها باور پذیرتر بشوند اما حالا...

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی