پرینت

شهربانو (محمدحسن شهسواری)-سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 


هر کسی کار خودش
بار خودش...


شهربانو در كارنامه نويسنده‌اش اثر متفاوتي به‌شمار مي‌آيد. حسن شهسواری پیش از این، رمان‌های "شب ممکن" و "پاگرد" و همچنین مجموعه داستان "تقدیم به چند داستان کوتاه" را روانه بازار کرده بود. او این‌بار با اثری بسیار روان و خوش‌خوان و قصه‌ای سرراست و همه‌پسند به سراغ مخاطب آمده است. این اثر از چندین منظر جای بحث دارد. در ابتدای کتاب نوشته شده که فیلمی بر اساس این داستانِ بلند توسط علی محمد قاسمی ساخته شده است. همین جمله‌ي کوتاه امکان دارد شما را یاد فیلم قابل تامل تنها دوبار زندگی می‌کنیم بياندازد. در تیتراژ پایانی این فیلم، اسم این نویسنده، محمدحسن شهسواری به عنوان مشاور فیلم‌نامه درج شده‌است. حال اگر بخواهيد با آن پيش‌زمينه جلو بروید، کتاب، حسابی توي ذوق‌تان می‌‌زند. تنها دوبار زندگی می‌کنیم قصه‌ای چندلايه داشت و فرم تقریبا پیچیده‌ای را برای روایت انتخاب کرده‌بود. حسابی دغدغه‌های روشنفکرانه داشت و تا آنجا که توانسته بود سراغ نماد و استعاره و تمثیل و غیره رفته بود. اما شهربانو انگار نقطه مقابل تمام این اتفاق‌ها است.
شهسواری در این کتاب توانسته‌است بسیار به تئوری‌هايي که در این چند وقته مطرح کرده نزدیک شود. کتابی خوش‌خوان یا بهتر است بگوییم همه‌خوان، که تمام نکات داستان‌نویسی را رعایت کرده باشد و پرفروش هم بشود. شخصیت زنِ داستان جوری انتخاب شده است که تقریبا نصف بیشتر زن‌های خانه‌دار و از خودگذشته ایرانی می‌توانند با او هم‌ذات پنداری کنند. شخصیت‌های فرعی هم همین‌طور. هیچ سعی نشده ظرافت یا نکته ریزی در رفتار و کنش‌های آنها گنجانده شود و این به هیچ وجه نقطه ضعف یک اثر نیست. چرا؟ چون معلوم است که نه اثر و نه نویسنده، به دنبال چنين مسائلي نبوده‌اند.
زمانی، نبودِ لایه‌های زیرین متنی و شخصیتی، نبود فرم و خیلی چیزهای دیگر در اثری نقص به حساب می‌آید که یا موضوع چنين چیزی را طلب‌كند، یا این‌که نویسنده به سراغِ آن رفته باشد و زیرش زاییده باشد. ولی در این کتاب به وضوح دیده می‌شود که شهسواری دوست داشته که یک کتاب خوش‌خوان یا بهتر است بگوییم همه‌خوان بنویسد و حتا آن را تبدیل به فیلم‌نامه‌ای بکند که احتمالا فیلمی همه‌پسند از دلش بیرون بیاید.
حال اگر بخواهیم از این منظر به اثرِ موردِ بحث نگاه کنیم همه چیز متفاوت می‌شود. بزرگترین ایراد كتاب، عدم تمرکز قصه است. یعنی چی؟ داستان باید تکلیف خود را با قصه روشن می‌کرد. پایان‌بندی کتاب به سمت رابطه عاشقانه شهربانو با همسرش می‌رود و چقدر خوب می‌شد که اگر باقی قصه هم زوم اصلی‌اش را روی همین موضوع می‌گذاشت و به جای قرار دادن چند فصل کوتاه درباره پیشینه ماجراهای عاشقانه بین زن و شوهر، بیشتر روی این داستان آشنایی و ازدواج و عشق و عاشقی مانور می‌داد.
حالا کم‌رنگی این رابطه عاشقانه که بدون هیچ شک و تردیدی قوی‌ترین عامل، در کشاندن و ترغیب خواننده عام و غیر حرفه‌ای به ادامه داستان است، در کنار باقی دغدغه‌های شهربانو قرار می‌گیرد. مسائل و مشکلاتی مثل کار، خانواده، مردم جامعه و مشکلات شخصی او مثل "بچه". آنقدر این تصاویر و اتفاقات در هم گره می‌خورند که در مواردی رشته کلام از دست نویسنده هم خارج می‌شود. مثلا در ابتدا، داستان با مشکلی که برای شهربانو در مهدکودک اتفاق افتاده شروع می‌شود و چقدر هم شروع خوبی برای معرفی شخصیت است؛ اما در ادامه می‌بینیم که دیگر نه اثری از آن کلیدهای شخصیتی در رفتار شهربانو ديده مي‌شود و نه به آن اتفاق و آن روز، در جاي ديگري از داستان اشاره مستقیم و غیرمستقیم می‌شود. قصه هم که قصه خوبی بوده و اصلا زیادی به نظر نمی‌رسد. پس مشکل کجاست؟
به نظر، مشکل در اصرار یا شاید انتخاب اشتباه نویسنده در اتمام کتاب در این حجم کم بوده است. تِم داستانِ انتخابي و پلاتِ کار به راحتی پتانسیل این را دارد که کمِ کم، پنجاه تا صد صفحه ادامه پیدا کند و تا حد زيادي هم به ارزش هاي ادبی‌ كتاب افزوده شود. قصه ابزار مورد نیاز اولیه را به طورکامل در اختیار دارد. شخصیت‌ها شكل گرفته‌اند. خط داستانی پتانسیل‌اش را دارد. نویسنده در روایت داستان راحت است. کلی اتفاق باز نشده وجود دارد هنوز. پس چرا کتابی که قرار است همه‌پسند باشد و بسیار خوش‌خوان و لذت‌بخش، باید به این زودی تمام شود؟؟
یکی دیگر از نکته‌های خوب داستان، انتخاب‌های خوب نویسنده است. قصه و شخصیت‌ها از دسته‌اي که گیشه‌پسند هستند. مجروح جنگی و عشق همسرش به او(برای جذب نگاه‌های مردانه و قهرمان پروری در ذهن قهرمان‌طلبِ ایرانی)، زنی خودساخته، مردمی، قَوی و نوع‌دوست(فمنیست) که هم می‌تواند به دیگر انسان‌ها کمک کند و هم سعی می‌کند که یک تنه زندگی‌اش را نجات بدهد(برای جذب نگاه زنانه با توجه به شناخت خوب از زن‌های خانه‌دار ایرانی که عاشق زن‌های سنتی‌ای هستند که روشن‌فکر و قوی باشند و در آن واحد تکیه‌گاهی برای اعضای خانواده.)
شخصیت‌های فرعی هم به همین اندازه، مناسب با سوژه و ژانر انتخابی نویسنده انتخاب شده‌اند. پسرخاله‌ي شهربانو چقدر در پر رنگ‌کردن شخصیت او نقش داشته وقتی که شهربانو با وجود موقعیت مناسبِ او باز هم جواب منفی می‌دهد و عشق را انتخاب می‌کند. تکه پایانی داستان وقتی که همسایه‌ها و صاحب‌خانه به خانه شهربانو و همسرش (حمید) می‌آیند، تعریف آن جان‌فشانی و ازخودگذشته‌گی حمید چقدر در پر رنگ‌تر کردن شخصیت او کمک می‌کند. انگار که نویسنده کاملا آگاهانه از این تکنیک تکراری کلیشه‌ای داستان‌های عامه‌پسند استفاده کرده و با تخریب و تحقیر شخصیت‌های فرعی داستان سعی در پررنگ کردن شخصیت یا شخصیت‌های اصلی اثرش داشته است.
بحث مهم دیگر كه مي‌تواند در رابطه با اين كتاب مطرح شود، توجه به زبانِ اثر است. به نظر مي‌آيد كه تکلیف نویسنده، با لحن و زیان راوی مشخص نیست و در زمان‌های مختلف و موقعیت‌های گوناگون می‌بینیم که با راوي و لحن‌هاي  متفاوتی سر و کار داریم. در بخش‌هايي از داستان، راوی بسیار جدی و موجز سخن مي‌گويدو در بخش‌هايي ديگر، راوي علاقه‌مند به بیان کلمات قصار می‌شود و حرف‌های فلسفی می‌زند. گاهي اوقات عینک طنز به چشم می‌زند و حتا تصاویر فانتزی می‌بیند، گاهی هم تبدیل به یک روایت‌گر صرف می‌شود. حالا واقعا راوی داستان کدام یک از این لحن‌ها را باید داشته باشد؟
برای نمونه در صفحه 30 ، خط یکی مانده به آخر، راوی داستان می‌گوید: آه از دست کلیشه‌ها و این‌همه صداقت برهنه‌ای که میان آنها موج می‌زند.(!!!)
یا در صفحه 33، خط پنجم به بعد، توضیح جالبی درباره‌ي" تازه به دوران رسیده‌ها" می‌شنویم. در صفحه 38، خط نهم، شاهد تصویری کاملا فانتزی هستیم . نمونه‌های مشابه در صفحات 41 و 50 و غیره نیز به چشم می‌خورد.
شاید نویسنده قصد داشته است كه آگاهانه با استفاده از این ترفند، به نوعی تنوع برسد یا شاید تمامي این‌ لحن‌هاي متناقض از خصوصیات کلامی و زبانی راوی است؛ ولی در هر صورت نتیجه کار چنگی به دل نمی‌زند. مخصوصاً زمانی که ناظر بیرونی وارد اثر می‌شود. ناظر بیرونی، تکنیکی‌ست که قرار بوده مثل یک شاهد یا حتا قاضی بر زندگی شهربانو نظارت داشته باشد؛ یا اگر همچین نقشی داشت زیباتر به نظر می‌رسید. ولی چیزی که در کتاب مشاهده می‌شود کاملا متفاوت از این تصویر است. ناظر بیرونی در خیلی جاها نقش دوربینی را ایفا می‌کند که در فاصله فیلم‌نامه تا داستان حذف مي‌شود و به توضیح لحظاتی می‌پردازد که می‌توانست با توصیفی داستانی جایگزینی بهتر برایش پیدا کرد. در مواردی هم این ناظر بیرونی، تنها، وجودِ بي استفاده‌اي دارد و مثل یک موتیف بدون کارکرد آمده و رفته و نقشی ایفا نکرده است. این تکنیک و این ابزار تنها در مواردی در داستان به دل‌مي‌نشيند که زاویه دید راوی را از سوم شخص به اول شخص تبدیل كنيم. یعنی به جای توضیح راوی از تجربه حسی شخصیت، ناظر بیرونی خودش را به جای شخصیت قرار داده و روایت‌گر خودِ آن تجربه باشد.
محمدحسن شهسواری نویسنده عام‌پسندی نیست. اگر شک دارید بروید و باقی کتاب‌هایش را بخوانید. فکر هم نمی‌کنم بخواهد هیچ‌گاه به طور دائمي در اين ژانر كار كند. شاید بشود این کار او و این کتابش را تنها به حساب تجربه‌ای نیمه‌موفق در این ژانر گذاشت. ژانری که معلوم است او با مطالعه و فکر، به‌سراغش رفته ولی هر چه باشد او نویسنده این راه نیست...

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 سجاد.س 1392-11-23 03:01
تشکر سینا جان، استفاده کردیم
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی