پرینت

عزاداران بَیَل (غلامحسین ساعدی)-سارا خاک زاد

. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

آوای فقر (بررسی «عزاداران بَیَل» اثر غلامحسین ساعدی)

غلامحسین ساعدی معروف به گوهر مراد یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان معاصر ایرانی است. از داستان «گاو» او در مجموعه «عزاداران بَیَل» فیلمی به همین نام ساخته شده است که موفقیتی جهانی یافته است.
«عزاداران بَیَل» شامل هشت قصه کوتاه است که نشر نگاه آن را به چاپ رسانده است. در ظاهر هرچند اتفاق‌های داستان‌ها ربطی به هم ندارد ولی شخصیت‌های داستان‌ها در این هشت قصه تکرار می‌شوند. (کدخدا، مش اسلام، مو سرخه، پسرمش صفر و ...) مش اسلام داناترین فرد روستاست و کدخدا با این که بزرگ روستاست ولی در همه مسائل و مشکلات چه کوچک چه بزرگ از او کمک می‌گیرد: ( کدخدا گفت: مشدی اسلام بهتر می دونه. مشدی اسلام هرچی به گه باید بکنیم.) پسرمش صفر هم بدترین و خودخواه‌ترین فرد روستاست که از هر فرصتی برای آزار و اذیت مردم استفاده می‌کند. مکان همه رخدادها هم روستایی به نام «بیل» است. این هشت قصه با راوی دانای کل روایت می‌شوند و مفهوم محور هستند. در این جامعه‌ی روستایی ما با فقراجتماعی، فقر فرهنگی، بیماری، جهل و خرافات مردم آشنا می‌شویم. همان طور که گفته شد مردم روستای بیل بسیار فقیرند و اغلب اوقات غذایشان شله ی گندم و اشکنه است و حیواناتی که دارند تنها سرمایه‌های زندگی‌شان است و حتی در موقع گرسنگی و قحطی دست به دزدی و گدایی هم می‌زنند: « مشدی جبار گفت: با هیچ کس نمی تونم برم. بیلی‌ها همه شون گدایی می کنن، صدقه می گیرن، از دزدی هم که دست نمی کشن.» بیماری هم که در جای جای این قصه‌ها دیده می‌شود. در اولین قصه شاهد بیماری مادر رمضان و بعد مرگ او هستیم. در دومین قصه دختر میر ابراهیم مریض می‌شود و او را به مریض خانه می‌برند و در همان بخش گفته می‌شود که  در ده همسایه آن‌ها سیدآباد، مرضی آمده است که همه گیر است و باعث مرگ و میر اهالی شده است. در قصه‌ی آخر هم شاهد مریضی اسب‌ها هستیم. خرافات هم جزیی جداناپذیر از زندگی مردم بیل است:« پیرزن‌ها با کاسه‌ی آب تربت و جارو پیدا شدند. ننه خانوم دعا می‌خواند و ننه فاطمه آب تربت دور ده می‌پاشید.» این جامعه می‌تواند در نگاهی کلی‌تر مجازی از جامعه ایران باشد که با این مشکلات دست و پنجه نرم می‌کند. نثر روشن و سلیس از ویژگی بارز این هشت قصه است. جمله‌ها و دیالوگ‌ها کوتاه هستند و همین مسئله باعث تند شدن ضرباهنگ قصه‌ها شده است.همچنین ساعدی در این اثر ساده لوحی مردم روستا را در گفتگوها به خوبی نشان داده است: (عبدالله بلند شد و دور صندوق را گشت و گفت: در که نداره، وقتی در نداشته باشه که نمی شه فهمید چی توش هس؟... نکنه ماشینه که چپه شده و این شکلی شده؟) راوی دانای کل در هیچ جای این قصه‌ها قضاوتی در مورد شخصیت‌ها نمی‌کند و با لحنی خنثی اعمال و رفتار روستاییان را نمایش می‌دهد. از دیگر ویژگی‌های این مجموعه فضای وهم آلود و دهشت ناکی است که نویسنده پیش روی خواننده می‌گذارد: ( بوی کثیف و تندی همه جا پیچید و باد داخل ده شد و مقدار زیادی کهنه که با خود آورده بود توی کوچه‌ها و پشت بام‌ها پاشید.) مکان و صحنه‌های این هشت قصه به خوبی توصیف شده است. در بعضی قصه‌ها توصیف صحنه‌ها ناتورالیستی و در بعضی دیگر غریب است که متناسب با حال و هوای رویدادهای قصه‌هاست: « در را باز کردند، اتاقی پیدا شد با قندیلی که از سقف آویزان بود و شمع کوچکی توی آن می‌سوخت.»
در این مجموعه مرگ حضوری پررنگ دارد چرا که در پنج قصه از این اثر انسان یا حیوانی می‌میرد. از دیگر نکات قابل توجه حضور حیوانات با کارکردی انسانی است. سگ‌های ده همراه مردم در عزاداری‌ها شرکت می‌کنند یا نویسنده از سگی که عباس با خود از خاتون آباد به بیل آورده به جای سگ از عنوان خاتون آبادی استفاده می‌کند همچنین در جایی دیگر از این داستان واکنش پاپاخ (سگ اسلام) به سگ تازه وارد یک واکنش کاملا انسانی است: ( هر دو ایستادند و منتظر شدند. پاپاخ آمد و به چند قدمی عباس که رسید، ایستاد و با تعجب عباس و خاتون آبادی را نگاه کرد.) و در جای دیگری آمده است: ( بز سیاه اسلام آمد جلو و با دقت تازه وارد را نگاه کرد.) زن‌های این قصه‌ها نمونه نوعی زن‌های سنتی جامعه ایران هستند. آن‌ها نقش عمده‌ای در روند رویدادهای قصه‌ها ندارند و نقشی را پذیرفته‌اند که جامعه‌ی مرد سالار به عهده‌ی آن‌ها گذاشته است.                                                
ژانر اولین قصه‌ی این مجموعه شگفت است، چون عناصری دارد که با تجربه‌ی زیستی ما سازگار نیست. یکی از این عناصر صدای زنگوله است که در طول قصه تکرار می‌شود. این صدا به گوش کدخدا، مش اسلام و پسر کدخدا (مش رمضان) می‌رسد. صدای زنگوله به نوعی می‌تواند نشانه‌ای بر حضور مرگ باشد. از دیگر عناصر شگفت این مجموعه، پیدا شدن دو موشی است که یکی‌شان شمع سبز رنگی را به دهان می‌گیرد و از شهر به بیل می‌برد. شمعی که در یکی از صحنه‌ها از کالسکه‌ای نزدیک قبرستان در شهر به زمین می‌افتد. صحنه شگفت آخر آمدن مادرمش رمضان بعد از مرگش است. او با لباسی نو به دنبال پسرش می‌آید و با هم به سمت قبرستان می‌روند. این به معنی آن است که مش رمضان به خاطر وابستگی بسیار زیاد به مادر، بعد از مرگش تاب نمی‌آورد و او نیز جان می‌سپارد: ( رمضان خوشحال رفت بیرون و دست ننه‌اش را گرفت. هر دو با عجله دور شدند. باد شدیدی می‌وزید و آن‌ها را به جلو می‌راند. از دوردست صدای زنگوله‌های دیگری شنیده می‌شد.)         
یکی از موفق‌ترین قصه‌های این مجموعه، قصه سوم است. گاومش حسن در نبود او می‌میرد و زنمش حسن و اهالی روستا که از دلبستگی بسیار زیادمش حسن به گاوش خبر دارند، جنازه گاو را پنهانی در چاهی می‌اندازند و به دروغ بهمش حسن می‌گویند که گاوش در رفته و گم شده است. مش حسن نمی‌تواند با این مسئله کنار بیاید و کم کم خودش به گاو تبدیل می‌شود و همه کارهایی را که گاوش می‌کرد، حالا او می‌کند. (مردها رفتند و جمع شدند جلو دربچه طویله و مشدی حسن را نگاه کردند که ایستاده بود روی چاه و سرش را برده بود توی کاهدان و زمین را لگد می‌کرد.) و تا آخر داستانمش حسن همچنان بر گاو شدن خود اصرار می‌ورزد. ساعدی همخوان با اندیشه‌ی مش حسن از راوی دانای کل دور می‌شود و از آن به بعد او را دیگرمش حسن نمی‌نامد و با عنوان گاو از او نام می‌برد: ( ته دره، توی تاریکی، سه مرد که گاو را طناب پیچ کرده بودند کشان کشان می‌بردند طرف جاده. یکی از مردها جلوتر می‌رفت و طناب را می‌کشید و دو مرد دیگر هلش می‌دادند. گاو با جثه کوچکش مقاومت می‌کرد و مردها را خسته می‌کرد.)
داستان هفتم این مجموعه همچون داستان اول شگفت است. مو سرخه یکی از اهالی روستای بیل که تقریبا در همه قصه‌ها حضور دارد بی دلیل به جانوری عجیب بدل می‌شود که هرچه می‌خورد، سیر نمی‌شود و همه حواسش را جز غرایز اولیه‌اش از دست می‌دهد. مو سرخه هر جا می‌رود او را از آن جا می‌رانند حتی از روستای خودش. ( جانور عجیبی آمده بود به بیل و زده بود به خرمن. شبیه هیچ حیوانی نبود. پوزه‌اش مثل پوزه‌ی موش دراز بود. گوش‌هایش مثل گوش گاو راست ایستاده بود، اما دست و پایش سم داشت. دم کوتاه و مثلثی‌اش آویزان بود...)
در آخرین داستان این مجموعه مش اسلام که مغز متفکر روستای بیل است به خاطر تهمت‌های ناروا و بدگویی‌های بی جای مردم مجبور می‌شود خانه و حیوانات خود را رها کند. شایعه پراکنی مردم که نشان از جهل و فقر فرهنگی آن‌هاست باعث می‌شود که بیلی‌ها داناترین فرد روستای خود را از دست بدهند و از این پس در حل مشکلات خود تنها بمانند. در حالی که بیماری اسب‌ها در روستا در حال شیوع است، مش اسلام خانه‌اش را گل می‌گیرد و با سازش آواره شهر شود و بدین ترتیب قصه‌های این مجموعه تمام می‌شود.

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+1 #1 سیناجمالی 1392-09-06 14:03
سلام خواهشمندم اگه میشه داستان کامل عزاداران بیل برام بفرست ممنون ازسایت خوبت
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی