پرینت

نگاهی به رمان «لب بر تيغ» نوشته حسین سناپور - سینا حشمدار

نوشته شده توسط سينا حشمدار. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

نگاهی به رمان «لب بر تيغ» نوشته حسین سناپور - سینا حشمدار
اگر مشکل قلبی دارید، بلند خمیازه نکشید!!

 

لب بر تیغ آخرین اثری‌ست که بعد از مدت‌ها کش و قوس و رد کردن مراحل هزارگانه ارشاد و با کلی شانس و اقبال و سلام و صلوات وارد بازار شد. نمی‌دانم کتاب دغدغه اجتماعی داشته یا نه، اما هر چه هست سراغ سوژه‌ای رفته که خواه ناخواه انسان را یاد تلخی‌ها و بدی‌های جامعه و روزگار می‌اندازد. رمان با یک شروع خوب و بسیار موفق به سراغ دختری می‌رود که در خانواده‌ای بزرگ شده که شدیداً او را تا این سن و سال – هژده سالگی – مورد حمایت خود قرار داده، تمام رفت و آمدهای او را چک کرده و همان‌طور که در کتاب با تاکید زیاد و چندین باره گفته می‌شود تمام دوستان او را می‌شناسد و به سلامت جسمی و روحی و عاطفی و خانوادگی! آن ها باور کامل دارد. چنين دختری در موقعیتی قرار می‌گیرد که تعدادی از بی‌خطرترین آدم‌کش‌های تاریخ بشریت، سر راهش قرار می‌گیرند و قصد دزدیدن او را دارند.
آن‌ها سمانه را با زور داخل ماشین می‌کنند و می‌برند. همین‌جا به رسم معمول و همیشه، یکه بزن شهر که جوانی‌ست عاشق پیشه و لوتی مرام که با شصت کیلو وزن، هفتاد کیلو جیگر را دنبال خودش این‌ور و آن‌ور می‌کشد وارد ماجرا می‌شود و تمام آدم‌رباها را جوری از دم تیغ می‌گذراند که آدم یاد کایزر شوزه می‌افتد در مظنونین همیشگی.
این اولین موقعیت‌ست که در داستان مقابل مخاطب گذاشته می‌شود. دختری در سن بلوغ و با آن تعاریف داده شده از شخصیتش در این موقعیت خاص قرار می گیرد و اولین تصمیم مهم زندگی‌اش را می‌گیرد. همراه یکه‌بزنی که سر او چندین نفر را از تیغ رد کرده می‌رود و برای اولین بار شب را در آغوش او صبح می‌کند جوری که شاید از فردا صبح نتوان به او دوشیزه گفت!!
بیایید فعلاً از این جلوتر نرویم.
: یه سوال داشتم.
. خب بپرس
: یعنی واقعاً لازم بود؟
. چی چی لازم بود؟؟
: یعنی واقعاً لازم بود واسه اینکه یه دختری رو تو اون سن سال خر کنی، سه نفر رو ریز ریز کنی؟
. خب تو اون موقعیت اینجوری شد دیگه.
: می‌تونست کلی کار دیگه انجام بده. آخه پسره از قبلش که قاتل نبود. چه جوری یهویی تصمیم گرفت و بدون معطلی این همه آدمو کشت!
. اِی بابا گیر دادیا. حالا مجبور شده کشته. شاید خیلی تو کف بوده بدبخت!! یعنی تو می‌گی یه آدمی که به خاطرت سه نفر رو می‌کشه نمی‌تونه به عنوان پاداش یه شب باهات بخوابه؟؟
: با کی؟ با من؟؟؟
کمی جلوتر برویم. داستان از این به بعد سه تکه می‌شود: تکه اول خانواده سمانه و پلیس‌هایی که آنقدر فاجعه‌ و افتضاح به تصویر کشیده شده‌اند که از مترسک سر جالیز هم بی‌خاصیت‌ترند؛ تکه دوم یکه‌بزن عاشق پیشه -داوود قاتل-‌ و سمانه که مدام میان خانواده و یکه‌بزن عاشق پیشه پاس‌گاری! می‌شود و تکه سوم غول مرحله آخر -امیر خان- که می‌خواهد انتقام رفیق‌های دست و پا چلفتی‌اش را از یکه‌بزن داستان که بهتر است از این به بعد، قاتل قتل‌های یهویی صدايش کنیم بگیرد.
اینجای کتاب بود که باید به سیاق فیلم‌ها و کتاب‌های مطرح این ژانر منتظر تعقیب و گریزی پر دلهره و پر از کشش باشیم. اینجا بود که باید می‌دیدیم شخصیت‌های اصلی داستان در موقعیت‌های مهم چه تصمیماتی می‌گیرند و چه‌طوری تیزهوشی خود را به رخ مخاطب می‌کشند. اینجا بود که باید می‌دیدیم که نویسنده چطور می‌تواند با نکته‌سنجی و ریزبینی، شخصیت‌هايش را کامل کند و به تمام کارهای غیر منطقی‌اش وجه‌ای منطقی بدهد اما بر خلاف سبک و سیاق کتاب‌ها و فیلم‌های موفق این ژانر و به سبک و سیاق فیلم‌هایی که بیشتر به فیلم فارسی موسوم هستند شاهد بودیم که یک مشت آدم خنگ از ساده‌ترین راه‌ها وارد معرکه می‌شوند، جان سالم به در می‌برند، دست و پاشان توی چشم و چال همدیگر می‌رود و در تنها چیزی که از هم پیشی می‌گیرند کودن بودن است.
: وایسا... وایسا ببینم مرتیکه!
.  چیه؟ چی می‌گی؟
: خجالت نمی‌کشی؟ این چه طرز صحبت کردنه. داستان این کتاب چه ربطی به فیلم‌فارسی داره؟؟
داوود خان، همان قاتل قتل‌های یهویی سمانه را دوست دارد. چند نفر را به خاطر او کشته و وقتی موفق می‌شود معشوقه‌اش را از حادثه‌ای که جانش را تهدید می‌کرده نجات دهد فرار کرده رفته خانه!
: چرا رفت خونه؟؟
آن شب رفت تا با مادرش خداحافظی کند و زخم‌هایش را مرهم بگذارد. آن شب رفت تا در این دیاری که مکان توش گیر نمی‌آید به وصال معشوقه‌اش برسد. اما فرداش چی؟ پس فرداش چی؟ پس اون فرداش چی؟ یعنی باید همینطور بماند داخل خانه تا بیایند بریزند سرش!
. خب خیلی تو کف بوده!
نکته جالب‌تر کجاست حالا؟ با توجه به شخصیتی که از داوود انتظار می‌رود- نه چیزی که واقعاً در داستان دیده می‌شود- او باید انسان باهوشی باشد. او اگر خلاف‌کار است یا حداقل سمانه را دوست دارد نباید دنبال این باشد که خود را گیر بیاندازد. پس چرا باید زنگ بزند به مادر سمانه بگوید دخترت خانه ماست تشریف بیاورید دنبالش ببریدش تا پشت سرتان پلیس بریزد داخل خانه من را جمع و جور کند با خود ببرد؟!! همینطور اگر بخواهی پشت سر هم و بدون فکر روی کاغذ بنویسی نزدیک به دویست و پنجاه و دو روش هوشمندانه‌تر به ذهن هر کسی می‌رسد که روش بهتری برای رساندن سمانه به خانواده اش انتخاب کند که متاسفانه در اینجا یافت می نشود!
: خب آدم چی بگه...
مادر سمانه می‌آید و به سیاق زن‌های پاچه ورمالیده فیلم‌های سیاه‌سفید، دخترِ شوهرش را با خود می‌برد. در همان صفحه‌های ابتدایی داستان طی یک مکالمه تلفنی می‌بینیم که مادر سمانه با دزدهای تکه تکه شده و امیر خان شریک است و خودش این برنامه را ریخته تا به مقاصد شومی که در سر دارد برسد آیا.
یعنی نویسنده حتا ثانیه‌ای به شما اجازه نمی‌دهد که در دلتان سوالی پیش بیاید یا رو دستی بخورید یا قدری شگفت زده شوید و بگویید اِ عجب نامادری مکاری بود. خودش را با دزدها همکار کرده و کل داستان داشته نقش بازی می‌کرده. عجــــــیـــــــباً غریــــــــــــــــبا
انگار قرار بوده غافل‌گیری در قسمتی دیگر شکل بگیرد که الان خدمتتان توضیح می‌دهم. داوود یکه بزن و قاتل قتل‌های یهویی اِنقدر عاشق سمانه‌ است که نمی‌تواند خانه را به خاطر او ول کند و حتا برای مدت کوتاهی هم که شده گوشه‌ای گم و گور شود؛ بلکه به سیاق تازه دوست دختر، دوست پسرها عصرها دنبالش می‌رود و با هم می‌روند پارک!!
: خدایی راس می‌گی؟
به جان مادرم راست می‌گویم. آدمی که چند نفر را ریز ریز کرده و تمام خلاف‌کارهای شهر و نصف نیروی پلیس منطقه دنبالش هستند و آدرس خانه‌اش را هم شریک دزدها دارد و گذاشته کف دست خلاف‌کارها، راست راست دارد توی خانه راه می‌رود. با همسایه‌ها دعوا می‌کند، دنبال زیدش می رود و توی پارک می‌نشیند و حتا یک ثانیه هم فکر نمی‌کند که کار بدی کرده که سه نفر را کشته.
. حالا یه سوال داشتم
: بپرس فقط قول بده بی‌ادبی نکنی.
. نه اما جداً چرا اینا انقدر خنگ‌ن؟
حالا پلیس را در نظر بگیرید. یک پرونده آدم‌ربایی و یك پرونده قتل با هم گره خورده و قاعدتاً به عالم و آدم شک دارد و توی همین اول راهی از هر چیزی استفاده می‌کند تا ردی از قاتل و آدم رباها پیدا کند. حالا دختری که دزدیده شده بوده بعد از یک شب غیبت برمی‌گردد خانه. شما مخ‌تان سوت نمی‌کشد در این شرایط ببینید که پلیس زنگ بزند خانه و بگوید لطفاً دخترتان را بیاورید برای اینکه به چند سوال پاسخ بدهد و از آن طرف پدر نمونه و بامسئولیت داستان بگوید که دختر من در شرایط روحی بدی به سر می‌برد، همین دیشب با این بابایی که سه نفر را به خاطرش کشته خوابیده، الان اصلاً حوصله ندارد به مزخرفات شما جواب بدهد بروید گورتان را گم کنید پلیس فاسد رشوه بگیرِ کثافت!!
ببینید من قبول دارم که پلیس ایران فاسدترین پلیس دنیاست. انقدر هم ما را توی خیابان کتک زده که نخواهم ازشان دفاع بکنم ولی در داستان باید خیلی نکات ریز مورد توجه قرار بگیرد که متاسفانه قرار نمی‌گیرد!!

نقطه حساس دیگر داستان جاییست که امیر خان که هنوز دربه‌در گرفتن انتقام رفیق‌های خنگش است بعد از کلی بالا و پایین کردن و این در و آن در زدن به نامادری سمانه می‌گوید: راستی تو آدرس خانه این بابا را داشتی؟! او هم می‌گوید به تو نمی‌دهمش اِی ملعون! امیر خان هم می‌گوید اگر ندهی پای تو هم توی این ماجرا گیر است. لرزه‌ای به تن زن می‌افتد و می‌گوید: خب بیا بگیرش از آنِ تو باشد!
امیر خان می‌رود دم خانه داوود قاتل و به مادرش می‌گوید می‌خواهم انتقام خون دوست‌هایم را از پسرت بگیرم، زود به او بگویید بیاید دم در تا چاقویش را بخورد و برود.
مادر هم در جواب می‌گوید پسرم در خانه نیست و من هم از آن زن‌های هفت خط روزگارم که نمی‌توانی از زیر زبانم حرف بکشی پس برو پی کارت اِی ملعون!
امیر خان هم می‌گوید جدی؟!!
و در همان لحظه می‌بیند یک نفر شبیه به مارمولک از دیوار می‌رود بالا و فلنگ را می بندد.
همین. تمام شد. از دیوار می‌رود بالا و می‌پرد پایین و در می‌رود. اینها هم هرچه دنبالش می‌گردند نمی‌توانند پیدايش کنند. توصیه می‌کنم موقع خواندن این تکه کتاب اگر مشکل قلبی دارید بلند خمیازه نکشید.
داستان با پیچ و خم‌هایی از این دست جلو می‌رود و در آخر، پلیس بلاخره خودش وارد عمل می‌شود و می‌رود دم خانه داوود قاتل. هم‌زمان با پلیس، امیرخان هم خودش را به مهلکه می‌رساند. در این صحنه تاریخی و حادثه ساز که باید صدای موسیقی دلهره‌آور به اوج خود برسد امیرخان چند تا پلیس را ناکار می‌کند تا خودش را به داوود قاتل برساند. او را هم می‌کشد و همین‌جاست که می‌بینیم قهرمان عاشق‌پیشه داستان ما، قربانی رفیق‌بازی زیاد امیر خان و عشق زیاده از حد خودش می‌شود و در حالی که دارد روی پله‌ها سر می‌خورد، در خون غلت می‌زند و جان می‌دهد.
داستان همینجا تمام می‌شود. بدون اینکه به سرنوشت باقی شخصیت‌ها اشاره‌ای بکند. همچین پایان‌بندی زیاد دور از ذهن و عجیب نیست ولی بیشتر مناسب وقتی بود که محوریت داستان بر سر انتقام‌گیری و فرار امیر و داوود شکل گرفته باشد. چیزی که الان به عنوان محوریت داستان دیده می‌شود عشق یک بچه‌ی جنوب‌شهر است به دختری در سن بلوغ. در مرحله بعد داستان زنی که گذشته بدی دارد، خودش را به کلی جور دیگری به شوهرش معرفی کرده، درگیر خانواده و شوهرش شده اما باز دارد به او خیانت می‌کند و در مرحله بعدتر تعدادی خلاف‌کار به سرکرده‌گی امیر خان که بعد از مرگ دوست‌هایش باید جواب مادر و همسر آنها را بدهد و انتقام آنها را هم بگیرد.
خیلی چیزها در آخر داستان رها شد. خیلی شخصیت‌ها آمدند و رفتند و هیچ چیزی ازشان معلوم نشد. اما چیزی که به نظر از همه بیشتر در این رمان مخاطب را اذیت می‌کرد سوراخ‌های بزرگ داستانی‌ست که شاید از عدم تسلط نویسنده بر سوژه انتخابی‌اش ناشی می‌شده. همان‌طور که پیش‌تر هم گفتم واقعاً مخاطب انتظار دارد در این داستان‌ها که قصد پرورش قهرمان‌ یا حداقل شخصیت‌های پررنگ را دارند، کنشی از شخصیت ببیند که بر اساس آن کنش، شخصیت در ذهنش پررنگ یا قهرمان شود اما در رمان، ما بارهای بار شاهد این بودیم که شخصیت‌ها با خصوصیات بارزشان معرفی می‌شدند و در همان حد می‌ماندند. شخصیت‌های اصلی داستان اشتباه‌های بزرگی می‌کنند که هیچ توجیهي در داستان ندارد. امیرخان تنها به این دلیل سرکرده خلافکارهاست که خیلی گنده است. از زرنگی داوود تنها آدمکشی‌اش را می‌بینیم که بیشتر معنی وحشی بودن می‌دهد تا چیز دیگر. سمانه معلوم نیست چرا بعد از اینکه همچین اتفاقی جلوی رویش افتاده می‌تواند به راحتی به آن پسر اعتماد کند و با او بیرون برود. داوود برای چی خیلی راحت می‌آید جلوی در خانه سمانه تا با او بیرون برود. نامادری سمانه واقعاً از آدمی که به راحتی آب خوردن چند نفر را کشته نمی‌ترسد؟ بابای سمانه چرا اینقدر بی‌خاصیت است و تنها تیپ یک انسان درگیر مسائل مالی و شرکتی را به خود گرفته که همه قصد این را دارند که سرش کلاه بگذارند. صدها سوال دیگر و شبیه به این در ذهن مخاطبی که فقط ذره‌ای این کتاب را با دقت بخواند شکل می‌گیرد که هیچ توجیهی برایش در داستان دیده نمی‌شود...
نکته آخر اینکه واقعاً انتظار می‌رفت نویسنده به خاطر موضوعی که انتخاب کرده و شخصیت‌های داستانش، دیگر این‌بار بی‌خیال دیالوگ‌نویسی به زبان معیار شود. شاید بیشتر شخصیت‌پردازی در این کتاب از طریق دیالوگ‌نویسی صورت گرفته بود و شاید به خاطر همین معیار بودن دیالوگ‌ها و خواندن جمله‌هایی مثل "ببند گاله‌ات را " کمی غیر واقعی و دور از ذهن از آب درآمده بودند و در دهان شخصیت‌ها نمی‌چرخیدند.


این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی