پرینت

نقد و بررسی رمان دختر سبزآبی نوشته محمدرضا یوسفی- محمدرضا گودرزی

نوشته شده توسط محمدرضا گودرزی. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

نقد و بررسی رمان دختر سبزآبی نوشته محمدرضا یوسفی
نشر موج 1390   محمدرضا گودرزی   
محمدرضا یوسفی يکی از شاخص¬ترين نويسندگان حوزه¬ی ادبیات کودک و نوجوان ماست؛ اما مخاطبان رمان "دختر سبزآبی" خوانندگان بزرگسال است. این رمان در شش فصل روایت شده است و شخصیت اصلی آن دختری زیبا و بی‌کس‌و‌کار برآمده از یکی از مراکز بازپروری است. در فصل اول دختر وارد خانواده ای می¬شود که دختری روان‌پریش دارند و با گاز گرفتن دیگران آرامش می¬یابد. در فصل دوم دختر به خانۀ پیرزنی ثروتمند (شازده) می¬رود که به دنبال بازگرداندن جوانی و یا حس و حال آن دوران برای خود است. در فصل سوم راوی مدل یک استاد نقاش می¬شود. در فصل چهارم او به جای یک مجسمه در نمایشگاه قرار می¬گیرد. در فصل پنجم مانکن پشت شیشه¬ی یک بوتیک می¬شود. در فصل ششم او در کارگاهی تاکسیدرمی باز هم به جای یک مجسمه می¬ایستد و در پایان این فصل می¬گریزد و دیگر خبری از او نمی¬شود و پایان داستان باز می¬ماند.
ژانر یا گونه¬ی رمان:
تعیین ژانر عاملی است برای هرچه بهتر رابطه برقرار کردن خواننده با متن، در واقع ژانر نشان می‌دهد که ما چگونه یک متن را باید بخوانیم و با عناصر مختلف آن چگونه برخورد کنیم. تعیین یک ژانر خاص و قطعی برای این رمان امری دشوار است، چرا که آمیزه¬ای است از ژانر شگفت (داستانی که وقایع آن با تجربه-ی زیستی خواننده همخوان نیست) و ژانر فراداستان (یعنی داستانی که نویسنده با هویت خود در آن حضور دارد؛ مثل صفحه بیست و دو کتاب) و سوررئال (که منطق خواب بر آن حاکم است مانند جاهایی که مخاطبِ درون متنی یا زنی که حامی شخصیت اصلی است، در ذهن دختر با او وارد گفتگو می¬شود) شغل هایی که دختر انتخاب می¬کند (منهای اولی) و سخنانی که گاه با مخاطب درون متنی ردو بدل می¬کند از عوامل شگفتی این رمان اند. در واقع در این رمان، به تعبیر بارگاس یوسا، خواننده مدام شاهد چرخش سطح واقعیت است و داستان در یک حالت قطعی قرار نمی¬گیرد. با این تفاصیل می¬توان گفت ژانر این رمان، مرکب یعنی آمیزه¬ی ژانرهاست. نکته¬ی اصلی این است که در هر حالت، رمان¬های غیرواقعگرا هم  به کمک استعاره به واقعیت مربوط می¬شود.
استعاره¬ای که در نهایت، این متن را به واقعیت متصل می¬کند روایت زیستن شخصیت اصلی در جامعه‌ای مردسالار، مصرفی و پول‌محور است که هرکس در آن برای تحقق اهداف و امیال خود به دختر نزدیک می-شود و در نهایت برخوردی شیء‌گونه با او می¬کند و او را عروسک، مجسمه، مدل یا مانکن می¬خواهد تا شیئی سودآور برای مصرف کنندگان مد و آثار هنری باشد. به نظر نگارنده دلایل انتخاب این ژانر از سوی نویسنده شاید برآمده ازعادت‌های نگارش داستان نوجوانان باشد، چرا که در جهان ذهنی کودک یا نوجوان هرچیزی ممکن است در جهان رخ بدهد و چیزی به چیز دیگری تغییر یابد و یا انسانی عینی با موجودی ذهنی مدام در گفتگو و تعامل باشد و مرز میان واقعیت و خیال از میان برود. به تعبیر دیگر عینیت بخشی به مفاهیمِ ذهنی، یکی از کلیدهای انتخاب این ژانر است.
دیدگاه یا شیوه روایت:
راوی رمان، اول شخص با مخاطب است. او نویسنده است و مخاطبش زنی است که حامی شخصیت اصلی است. سخنان این مخاطبِ درون‌متنی، انگیزه¬ی نگارش و روایت رمان است و در صفحات 28 و 29 کتاب به این نکته اشاره شده است. راوی – نویسنده به مخاطب می¬گوید: " اگر تو نبودی، شاید این حکایت به اینجا نمی¬رسید و اصلاً آبی، جوی خشکِ اندیشه و احساس مرا خیس نمی¬کرد تا حالا با کسی همراه شوم و زاغ سیاه دختری را چوب بزنم که از خلق و خویش چیزی نمی¬دانم، یعنی نمی¬دانستم و تو دستم را گرفتی."
این راوی، گاه کارکرد دانای کل می¬یابد که برآمده از موقعیت نویسنده بودن او در متن است. به همین سبب در صفحه 11 در ذهن پدرِ دردانه هم نفوذ می¬کند: " احساسی به او دست داد، مثل این که کت و شلوار رشته رشته و در حال پوسیدن بود..."
یا در صفحۀ 24 در ذهن پیرزن هم رسوخ می¬کند. به عبارت دیگر در همه جا شیوه روایت این رمان، اول شخص با مخاطب نیست، بلکه گاه این مخاطب غایب است و راوی داستان به شکل دانای کل عمل می‌کند: مثل صفحات 99 و 100 (داخل آتلیه نقاش، گفتگوی دختر با نقاش) یا صفحه 130 بند آخر که در ذهن سهامدار هم می¬رود. همچنین در صفحه 159 اول بند چهارم باز این کار تکرار می¬شود. می¬شود گفت نه تنها ژانر رمان مدام در چرخش است، بلکه چرخش دیدگاه هم در آن وجود دارد.
رمان در پایان، دو محوره می¬شود و دو پرسش ذهن خواننده را به خود مشغول می¬کند: 1- عاقبت دختر چه می¬شود؟ (که البته خط اصلی رمان همین بوده و طبیعی است) 2- از صفحۀ 167 تا آخر رمان تأکید روی مسائل مخاطب درون‌متنی–حامی می¬شود. او از شوهرش طلاق می¬گیرد، دخترش به این کار معترض است و در نهایت مشخص نمی¬شود که او می¬خواهد چه کند؟ در مورد محور دوم که فرعی است، به نظرم نویسنده می-بایست پایان آن را مشخص می¬کرد اما در مورد پرسش اول که محور اصلی رمان است به نظرم نویسنده خیلی خوب عمل کرده است و بهترین پایان ممکنی است که باعث شده ماجرا به کلیشه یا ایدئولوژی بدل نشود. در واقع انگار متن می¬خواهد بگوید این دختر، تنها نیست و ده ها دختر مشابه او در جامعه هستند و خواننده باید در ذهن خود به عاقبت آنها نیز بیاندیشد.
نسبت توصیف و روایت:
هر داستان متشکل از دو بخش توصیف و روایت است. روایت، داستان را در خط افقی پیش می¬برد و در آن زمان جریان دارد. اما توصیف، داستان را در خط عمودی پیش می¬برد و زمان در آن ساکن است. نسبت این دو تعیین کننده نحوه¬ی خوانش هر متن می¬شود. در این رمان تا حدی نسبت این دو، به نفع توصیف است و حرکتِ داستان، حجمی کمتر از بخش توصیف، توضیح و تشریح دارد، لذا خواننده گاه ناچار می¬شود با تأمل بیشتری بخواند و خواندنش کند شود.
تشبیه¬ها و توصیف¬های بدیع:
در این رمان شاهد تشبیه¬ها و توصیف¬های بدیعی هستیم. مانند صفحه 35 بند دوم: " لحظه¬ای به صورتش زل زدم. چپه¬ای موی سفید که روی پیشانی تاب خورده، تابانده، نه از جنس ابریشم که از رشته های نرم و لغزان گیسوان ذرتی که پوستش را برداری و روی دستت بلغزد... " (تا آخر همین بند)
و صفحه 50 تشبیه لاک ناخن به کرم شبتاب¬های بیجان. یا صفحۀ 52 آخر بند اول تشبیه زبان به کرم چاق؛ یا پایان همین صفحه تشبیه زبان به کفگیر خمیرگیری. این تشبیه¬ها و توصیف¬ها، گاه منجر به تعابیری شاعرانه شده¬اند. مانند صفحۀ 24 سطر اول تشبیه ماشین زرشکی به تکه جگری در گوشه¬ی دنیا. یا صفحه 25 که ماشینی با احترام  از روی گُل¬ها رد می¬شود و گُل¬ها لجنی  می¬شوند. یا این جمله در همین صفحه 25 که دقیقا شعر است: "سایه¬ی درخت کنار خیابان به حرمت پیرزن کمی جابه جا شد... "
در کل گفتگوی دختر و پیرزن در این صفحه شعرگونه است. موارد دیگر عبارتند از: صفحه 27- 31 (هم بالای صفحه : "تن جگری و بلند درخت آلبالو..."هم پایین صفحه: "زمین هم جابه جا شد و قرچ قروچ کمر درخت...")
یا مطلع فصل سه در صفحه 60 دقیقاً یک قطعه شعر است و ربطی هم به داستان ندارد.
تعلیق:
تعلیق یعنی جاذبه و کشش متن. تعلیق این رمان بسیار است. عنصری که در داستان¬نویسی جدید کمتر به آن بها داده شده است. در مجموع تعلیق نشان¬دهنده¬ی ذهن داستان¬گوی نویسنده است. او کاری کرده که خواننده مدام نگران سرگذشت دختر است. البته در رمان از تعلیق کاذب هم استفاده شده، مثل عینی و بیرونی روایت کردن خوابِ شخصیت، یا آنجا که مهندس می¬خواهد دختر را بکشد ولی بعد معلوم می¬شود که این طور نبوده و در وهم او بوده است. از طرفی به نظر می¬رسد که رمان می¬توانست کمی کوتاهتر شود؛ بخصوص در فصل ششم می¬شد گفتگوهای مهندس و مش کاظم را حذف کرد، بی¬آنکه رمان لطمه بخورد، یا اگر قرار است که در پایان دختر پیدا نشود زیادی در باره¬ی کجا بودن او نوشته شده است.
زمان و مکان:
رمان هویت مکانی دارد و در آن مستقیما به خیابان¬های تهران اشاره شده است. صفحه 63 سطر آخر: "همه¬ی چهارراه¬های شهر، تجریش، ونک، قلهک، گاندی، حتی مولوی را گشتم" اما در باره¬ی هویت زمانی سخن روشنی گفته نشده است مگر اشاراتی غیرمستقیم به کارهایی چون تتو کردن و گونه گذاشتن که این روزها رایج شده است. جز ص 108 که آنجا آمده است: "سال دو هزار را رد کرده¬ایم"
شخصیت¬پردازی:
 اولین نفر راوی است که نویسنده هم هست و حضوری پیدا ناپیدا دارد. دوم مخاطب درون¬متنی است، زنی که گاه چون رویا در خواب دختر است و حالتی سوررئال به داستان می¬بخشد و گاه کاملا عینی و ملموس است. آنجا که چون رویاست، زاده¬ی ذهن دختر است و نیاز او به داشتن یک تکیه¬گاه، یک حامی و معتمد: " دختر هم به کسی نیاز دارد تا به حرف¬هاش گوش کند و چه کسی بهتر از تو که شکل و شمایلت را در ذهن ساخته پرداخته کرده بود..." صفحات (11 و 12) اما زمانی که دختر خواب است و این مخاطب می¬آید و روی زخم-هایش مرهم می¬گذارد، یا دُردانه را سرگرم می¬کند دختر را بیدار نکند، (ص16) به علاوه¬ی صفحه 20 که در آن اشاره شده است: " پدر دردانه از بالای شانه¬های تو به او نگاه می¬کرد." حضور زن شگفت است، نه سوررئال و دیگر بحث ذهنی بودن او نیست چرا که دختر خبر ندارد او در آن لحظات آمده است.
اما همان طور که گفتیم این زن عینی و بیرونی هم هست. در ص22 اشاره شده است که او، در صف اتوبوس، دختر را دیده و از او فال خریده و همین محملی شده است برای دختر که پس از آن هیچ¬گاه او را از ذهن خود بیرون نکند و با او در تعامل باشد. در ص43 اشاره شده است که این مخاطب شوهر دارد و بچه اش هم نمره¬هایی بالای بیست دارد. در ص69 و ص87 معلوم می¬شود اسم شوهرش کسری است، دوست استاد نقاش است و در یک نمایندگی فروش موتور هوندا که مال شوهر خواهرش است، کار می¬کند. خود زن هم مددکار کانون اصلاح و تربیت است. از طرفی او با نویسنده نیز مدام در حال گفتگوست و مخاطبِ نویسنده قرار می¬گیرد.
پس می¬شود گفت که مخاطب درون متنی یا همین زن، چهار نقش در رمان به عهده دارد. 1- مددکار کانون و مادر و همسر که نقشی واقع¬گرایانه است. 2- موجودی که در ذهن دختر وجود دارد و دختر در خیال با او گفتگو می¬کند که نقشی سوررئالیستی است. 3- موجودی که وقتی دختر خواب است می¬آید و از او مراقبت می-کند که نقشی شگفت است. 4- مخاطب نویسنده¬ای است که در حال نوشتن یک رمان است و انگیزه¬ی نوشتن را به این نویسنده می¬دهد که نقشی فراداستانی است.
شخصیت سوم خود دختر است. آدمی بی¬کس وکار که ظاهرا مادرش او را در کودکی رها کرده است. او نامی ندارد و در رمان فقط با نام دختر از او یاد می¬شود. دلیل بی¬ نامی¬اش هم این است که در جهان مدرن، نام، هویت اجتماعی فرد را می¬سازد و کسی که نامی ندارد یعنی بی¬هویت است، عام است، نمونه¬ای از یک کل. بخشی از یک نظام اجتماعی که تکرار شونده است. او مدام به دنبال یک سرپناه است، حتا اجاره¬ای. این سرپناه برای او مأمن است از همین رو در ص206 آمده است: او برای به دست آوردن همین خانه آن همه رنج را تحمل کرده بود.
شخصیت¬های بعدی یعنی دُردانه، پیرزن، استاد نقاش، سهامدار، مهندس، مش کاووس همه فرعی و تا حدی تیپیک هستند و حضورشان بُعد دهنده به شخصیت دختر است و این به معنایی بی اهمیت بودن آنها یا ضعیف شکل گرفتنشان نیست، چرا که هر کدام در طرح داستان به درستی نقش خود را ایفا می¬کنند.
نثر:
نثر رمان سلیس و یکدست است و به رغم پیچیدگی متن، مشکلی در خواندن ایجاد نمی¬کند. از طرفی گاه نویسنده واژه هم ساخته است مانند: "باد لرزان" به جای پیراهن نازک. نقل قول¬های مستقیم یا گفتگوی شخصیت¬ها با نثر نوشتاری آمده است و نویسنده به درستی برای ایجاد لحن از تکیه کلام¬ها و واژگان عامیانه و جابه¬جایی ساختار نحوی جمله استفاده کرده است.
تأویل:
به رغم این همه کار فرمی که در رمان انجام شده است، مهم¬ترین بخش آن همین وجه تأویلی آن است که در استعاره¬ی شگفتی رمان از آن سخن گفتیم. دغدغه¬های اجتماعی- اقتصادی- روان شناختی و نقد نابه‌سامانی و ناهنجاری¬های رفتاری، همه در رمان آشکار است. جامعه دختر را به دلیل وضعیتی که برای او ایجاد کرده است، تقدیرگرا بار آورده. و این دیدگاه برای کسی که بی¬پول و بی¬خانواده است، طبیعی است، به همین دلیل او در برخورد با مشکلات یا می¬گوید:" آدمی که لگد خورد، همیشه باید بخورد." (ص80) یا می¬گوید: "باید آن دنیا جواب بدهد." یا در نهایت می¬گوید: "خدا خواسته است." جالب است که انگار خود راوی هم به تقدیری فلسفی (نه اجتماعی- اقتصادی) باور دارد: "برای تو راه سنگلاخی و کوهستانی را قرار داده¬اند، انتخاب کرده-اند، مقدر کرده¬اند، هر چه هست نمی¬دانم..." یا : "[دختر] با هر اتفاقی که قسمتش بود راه می¬افتاد." (ص56)
از بخش¬های جالب رمان که در سخنان راوی آمده است و بیان کننده¬ی دیدگاه هستی شناختی رمان است، مقایسه¬ای است که او میان ادبیات و سینما در ایران و کارکرد ادبیات انجام داده است: "بهت گفتم: امروز با فیلم و سینما بهتر می¬شود فریاد کشید و چیزی گفت، ادبیات سر در هزارتوی خودش کرده و تازه مگر جیغش به گوش چند نفر می¬رسد؟ دوست کارگردانی دارم که به سکوهای قدرت وصل است، به او می¬گویم شاید بشود فیلمی از زندگی این بچه¬ها لااقل تهیه کرد... گفتی: نه! سینمای نکبت¬پرداز ما نگاهش به آن طرف مرزهاست تا از این ملت و آدم¬هایش موجودات عجیب و غریب شگفت‌انگیزی بسازد که انگار هنوز در قرون وسطا، بگو عصر حجر زندگی می¬کنند... بد نمی¬گویی، فکر می¬کنم ادبیات بهتر است، با همان سرافتاده و نگاه مغمومش و کتابی که می¬دانی با مصیبت هفت¬خوان تولید می¬شود و اندکی آدم¬های محدود آن را می¬خوانند..."       

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی