پرینت

نگاهی به رمان خنده را از من بگیر نوشته: جواد ماه‌زاده - سینا حشمدار

نوشته شده توسط سینا حشمدار. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

خنده را از من بگیر، رمان/ جواد ماه‌زاده
نشر هیلا
263صفحه
چاپ اول زمستان87
3800تومان

چند وقتی ست که با پایان دهه هشتاد شاهد هستیم که خیلی بحث کتاب‌های دهه و استعداد و کشف‌شان مد شده. خیلی‌ها سعی دارند از این اسم‌های دهان پر کن برای این دهه انتخاب کنند و به عناوین مختلف بقبولانند که حاصل خوبی داشته‌ایم از این روزهای رفته و روزهای روشنی انتظارمان را می کشند. کاری به درستی و غلطی این بحث ندارم و به نظرم تنها موقعی می‌شود درباره بازده این ده ساله نظر داد که مدت زمانی از آن گذشته باشد و آثار زمان به اثبات رسیدن خود را داشته باشند. نکته خنده‌دار و شگفت‌انگیز، بعضی کتاب‌هایی‌ست که انتخاب می‌شود و برخی کتاب‌هایی که اصلا نامی ازشان برده نمی‌شود. بعضی کتاب‌ها آنقدر مورد بی‌مهری قرار می‌گیرند که انگار بود و نبودشان فرقی ندارد و نویسنده صرفا خودش را خسته کرده و کاغذ سیاه کرده.
این را باید قبول کنیم که در حوزه ادبیات داستانی خودمان کتاب‌خوان حرفه‌ای که بیش از هشتاد درصد کتاب‌های این دهه را خوانده باشد به اندازه انگشت‌های یک دست هم نداریم. همین موضوع هم باعث می‌شود نظرات محدود به دایره کتاب‌هایی شود که فرد منتقد! خوانده و احتمالاً برایش از باقی کتاب‌ها شیرین تر بوده. وقتی هم کسی آنقدر تمایل نداشته باشد که بیشتر کارهای چاپ شده را بخواند، مجبور می‌شود تنها کتاب‌هایی را در لیست خواندنی‌هایش قرار دهد که احتمالن یا ناشر و نویسنده معروفی دارند یا از طرف شخص یا مثلا جایزه‌ای معرفی و تقدیر شده‌اند. همین موضوع باعث می‌شود که همواره تعداد زیادی از کتاب‌های داستانی ما در حاشیه بمانند و به راحتی دیده نشوند و بعد از چند سال به فراموشی سپرده شوند، مگر اینکه نویسنده پرکار باشد یا لطف ایزد شامل حالش شود و بنا به قوانین نانوشته و پیچیده تبلیغ سینه به سینه کتاب دیده و خوانده شود.
نمی‌خواهم بگویم که گنجینه عظیمی از داستان‌های ما هر ساله از بین می‌رود و خوانده نمی‌شود ولی در این بین کتاب‌هایی به نظرم چاپ می‌شوند که در کوتاه مدت به چیزی که حقشان است نمی‌رسند. این نکته را هم مشخص کنم که در این اتفاق نه کسی را مقصر می‌دانم و نه می خواهم قصد و نیتی پلید را پشت این اتفاقات روشن کنم بلکه به عقده‌ام مشکل بسیار ریشه‌ای و ساده است و وقتی تعداد روزنامه‌ها و مجلات حرفه‌ای ادبی به ده تا نمی‌رسد باید همیشه منتظر باشیم که یک سری کتاب‌ها هیچ وقت دیده نشوند.

«خنده را از من بگیر» اولین کار جواد ماه‌زاده، روزنامه‌نگار و منتقد و فعال ادبی‌ست که از طرف نشر هیلا به بازار آمده. این کتاب برخلاف چیزی که در شناسنامه‌اش خورده اوایل سال 88 به بازار آمد.
کتاب داستان سه نوجوان است با نام‌های امیر، مهدی و علی و در زمان جنگ می‌گذرد. شهر کرج به عنوان شهری که مستقیم درگیر جنگ نبوده در همان دوران بحبوحه جنگ نیز بیشتر درگیر حواشی جنگ شده بوده و این موضوع اصلی و خط داستانی رمان ماه‌زاده به‌شمار می‌آید. در محله‌ای در خیابان بهار کرج، خانواده‌ای کُرد برای فرار از بمباران‌‌های شهرشان به آنجا عزیمت می‌کنند. دو نوجوانی که پیش از ورود این خانواده دوست‌های صمیمی هم بوده‌اند با پسر این خانواده که همسن و سال آنها است دوست می‌شوند و رابطه دوستی آنها به خانواده‌هایشان کشیده می‌شود.
رابطه نزدیک این سه نفر با وجود تمام اختلافات کوچک فرهنگی‌ای که دارند داستان را بی‌نهایت شیرین کرده ولی بیشترین جاذبه کتاب به خاطر استفاده هوشمندانه نویسنده از نوستالژی‌های آن دوره است. حتا بافت محله و نزدیکی همسایه‌ها، نوع بازی آن دوران، ویدئو و فیلم‌های غیر مجازی که با هزار ترس و لرز بین همسایه‌ها رد و بدل می‌شد و خیلی چیزهایی از این قبیل.
تکنیکی که نویسنده برای شخصیت پردازی در رمانش استفاده کرده بسیار عالی شده و نتیجه کار جوری درآمده که ما از همان چند صفحه اول با شخصیت‌ها آشنا می‌شویم و تا آخر داستان همراهی‌شان می‌کنیم. ماه‌زاده با تسلط زیادی که به موقعیت‌ها و مکان‌های داستانش داشته فضاسازی را جایگزین توصیفات اضافی کرده. او که مسلماً پیش از نگارش کتاب هم با شخصیت‌هایش آشنایی کامل داشته و می‌دانسته چه کار می‌خواهد بکند توانسته با نشانه‌های ریزی که در شخصیت هر کدام از کاراکترهایش آنها را به خوبی و به آسانی معرفی کند.
. صحنه اول کتاب را با هم مرور می‌کنیم:
«بابا سینه در را هل داد و مامان آمد تو.همین که من را روی پله دید، چادرش را تا چانه پایین کشید و دماغش را زیر چادر گرفت و همان جا جلوی در نشست لب باغچه. بابا هم پشت سرش تو آمد و در را پیش کرد.تکیه داد به درو از پاکت سیگارش یکی برداشت و به لب گذاشت. شانه‌های مامان زیر چادر بدجور می‌لرزید. توی دستمالش فین می‌کرد و سرش را تکان تکان می‌داد و باز شانه‌هایش شروع می‌کرد به لرزیدن. بابا سیگار به لب ایستاده بود. زل زده بود بالای سر من و همین طور که حواسش جای دیگر بود با دست‌هایش آرام توی جیب‌ها دنبال کبریت می‌گشت. زیر چانه‌اش می‌پرید. وقتی جیب پیراهنش را هم گشت و چیزی نصیبش نشد، یکهو انگار هوشیار شده باشد، نگاهش را پراند توی چشم‌هایم و من هم قبل از این‌که حرفی بزند خودم دویدم توی خانه و ازروی اجاق گاز کبریت را برداشتم. قابلمه روی گاز سر رفته بود و یک مشت نخود و سبزی هم سرریز شده بود روی اجاق...»
شخصیت‌های این کتاب با وجود شباهت‌های بسیار بسیار زیادی که به شخصیت‌های کلیشه‌ای سریال و فیلم ها درجه چندم جنگی ما دارند اما توانسته‌اند هویت فردی خود را به خوبی پیدا کنند. برای مثال شخصیت دایی احمد اگر قرار بود به بهانه کلیشه‌ای شدن چیزی باشد به غیر از اینی که می بینیم یک طرف کار می‌لنگید ولی نویسنده از این سو برای رهایی از گیر کردن در دام کلیشه شخصیت‌هایش را به بازی گرفته و سعی کرده زوایای دیگری از زندگی یک رزمنده را نشان بدهد. مثل زمانی که امیر همراه دایی احمدش به سینما می‌رود و سینما آتش می‌گیرد و...
در همین پاراگراف اول که بالاتر به آن اشاره شد، شخصیت مادر و پدر و امیر که راوی داستان هم هست، به راحتی و با چند اشاره ساده معرفی می‌شود و در باقی داستان دیگر این شخصیت‌ها هستند که قصه را جلو می‌برند و اتفاق‌‌ها را هدایت می‌کنند.
این روان‌نویسی و عدم بزرگ‌نمایی برای نشان دادن شخصیتی یا واقعه‌ای، بارزترین نکته درباره ادبیات ماه‌زاده است. او در تجربه اول داستان‌‌نویسی‌اش، به معنای واقعی کلمه به حرف بوکفسکی رسیده و آن را عملی کرده است. روی سنگ قبر بوکفسکی نوشته شده: زور نزن.
برای جامعه‌ای که بیشتر کتاب‌هایش حاصل زور زدن‌های نویسنده‌هایی‌ست که سعی دارند به هر دلیلی و به هر قیمتی که شده، چیزی باشند که نیستند ‌و خود را در موقعیت‌هایی قرار دهند که برای آنها نبوده و نخواهد بود، وجود همچین کتاب سرراستی که در ساده‌ترین شکل، داستانی شیرین و جذاب را روایت می‌کند و در عین حال تمام نکات ریز و ظریف را رعایت کرده و هوشمندی نویسنده‌اش به راحتی پیداست، غنیمت است.
جواد ماه‌زاده برای من با همین کتاب تبدیل به نویسنده‌ای شده که منتظرم هر چه زودتر کار جدیدش را ببینم. برای اتفاق های بدی که در این چند ساله برای او افتاد بسیار متاسفم اما خوشحالم که این کتاب مجوز گرفت و به بازار آمد.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی