پرینت

يادداشتي بر مجموعه‌داستان «هذيان»نوشته‌ي محمد‌هاشم اكبریانی-آرش معدنی‌پور

نوشته شده توسط آرش معدنی‌پور. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

1- هذيان، از بيست‌و‌هشت داستان كوتاه تشكيل شده! بجز چهار داستان «جنگ»، «دست‌ها كه بچسبن»، «منو صدا نزن» و «نگفته‌ها»، اكثر داستان‌ها در حد دو‌-‌سه صفحه‌اند؛ كوتاه‌ترين داستان كتاب هم، داستاني است دو‌خطي، با حدود بيست‌و‌دو كلمه، به نام «رقص».
2- نشر چشمه، يك بخش جالب در كتاب‌هاي‌اش دارد، با عنوان: «نويسنده به روايت خودش»، و از آن‌جايي كه من تا به‌حال، كتابي از آقاي اكبرياني نخوانده‌بودم، ترجيح دادم اول به‌سراغ اين بخش بروم. مطلب كوتاهي بود به قلم نويسنده، با اين اطلاعات كه: در آن‌موقع (زمستان نود) 46 ساله بوده، و قبل از «هذيان»، سه كتاب شعر، دو مجموعه‌داستان، و يك داستان بلند چاپ كرده، و اين‌كه بقيه‌ي حرف‌هاي‌اش را، در كتاب قبلي زده است؛ و از آن‌جايي كه من اصولا آدم فضولي هستم، يك‌راست رفتم سراغ كتاب قبلي، يعني «بايد بروم»، و با خواندن روايت نويسنده از خودش، تصميم گرفتم كه ازش خوش‌ام بيايد! و به‌همين راحتي بود، كه من از جناب اكبرياني خوش‌ام آمد، و با خودم قرار گذاشتم كه از «هذيان» هم خوش‌ام بيايد!
3- داستان‌هايي كه در اين مجموعه جمع شده‌اند، شباهت‌هاي ساختاري زيادي با هم دارند؛ نوع نگاه شوخ و رهاي نويسنده، به موقعيت‌هايي كه خلق مي‌كند، تقريبا در تمامي داستان‌ها، به يك شكل است، اتفاقات عجيب‌و‌غريب، خيلي راحت در دل وقايع روزمره جاي مي‌گيرند، زمان به‌راحتي جا‌به‌جا مي‌شود، آدم‌هاي متفاوتي خلق مي‌شوند كه روحيات منحصر‌به‌فردي دارند و تصميمات عجيبي مي‌گيرند و كارهاي خاصي انجام مي‌دهند كه اصلا عادي نيست، و خيلي هم منطق مشخصي ندارد، نويسنده، انگار كه خودش را رها كرده، تا هر‌جور كه دوست دارد، دنياي‌اش را ترسيم كند، اما، با همه‌ي اين احوالات، يك‌مرتبه مي‌بيني كه يك‌جاهايي كوتاه مي‌آيد، يا اين‌كه وسط كار، همه‌چيز را ول مي‌كند، و يا خيلي كليشه‌اي تمام‌اش مي‌كند؛ مثلا در داستان «پايين»، خيلي زود بازي‌اي كه درپيش گرفته را رها مي‌كند و داستان خيلي سردستي تمام مي‌شود، و يا مثلا در «جنگ»، كلي ايده‌ي خوب مي‌آورد (مثلا مادربزرگي كه وارد دستگاه گوارش راوي مي‌شود براي از‌بين بردن ويروس‌هاي‌اش!) اما اين‌قدر بي‌انگيزه و بي‌رمق داستان را تمام مي‌كند، كه به‌نظرم واقعا حيف است. از طرف ديگر، نوع بازي‌هايي كه نويسنده با خواننده انجام مي‌دهد، لحن‌هايي كه سعي مي‌كند ايجاد كند، و همين‌طور نوع شوخي‌هاي‌اش و حتي فحش‌هايي كه مي‌دهد، خيلي در كتاب تكرار مي‌شوند، و يك‌جورهايي، از يك‌جايي به بعد، ديگر دست‌اش براي خواننده رو شده، و جذابيت اوليه‌ي‌ ايده‌هاي‌اش، از دست مي‌رود. مثلا، در بسياري از داستان‌ها، راوي از جملات ناتمام استفاده مي‌كند، يعني شروع مي‌كند به گفتن موضوعي و نيمه‌كاره رهاي‌اش مي‌كند، با توجه به عنوان كتاب (هذيان) و فضاي كلي داستان‌ها، كه يك‌جورهايي مالخوليايي و هذيان‌گونه است، اين ايده، ايده‌ي نسبتا خوبي است، اما، متاسفانه، هم تعداد استفاده از اين شيوه خيلي زياد است، و هم اين‌كه واقعا خيلي مواقع لزومي براي‌اش به نظر نمي‌رسد، و انگار كه صرفا همين‌جوري و از روي بي‌ايده‌اي يا هرچيز ديگري آورده شده‌اند، و يا مثلا، نوع فحش دادن‌هاي راوي، و حتي كلماتي كه استفاده مي‌كند، متاسفانه خيلي محدود و تكراري است، و بهتر بود با اين دايره‌ي لغات، حدا‌اقل كمتر فحش مي‌داد! نكته‌ي بعدي، اين‌كه بعضي از داستان‌ها، واقعا خيلي فاصله دارند تا داستان‌شدن؛ مثل داستان‌هاي «جدا‌نشدني»، «حرف»، «كافي‌شاپ»، «خون». اين‌ها، به‌نظرم، صرفا ايده‌هاي خامي هستند كه خيلي راه دارند تا «داستان» شدن، يا لا‌اقل با اين ميزان ملاط استفاده شده، تقريبا هيچ نكته‌ي جالب‌توجهي، دست‌كم براي من، نداشتند. نكته‌ي خيلي مهم بعدي، تعداد داستان‌هاست؛ به‌نظر من، در هم‌چين مجموعه‌اي، با هم‌چين رويكردي، تعداد داستان‌ها، نحوه‌ي چينش‌شان، و نكته‌هايي شبيه به اين، خيلي خيلي مهم است، الان، كتاب هذيان، به‌نظرم مي‌توانست راحت سي‌-‌چهل صفحه باريك‌تر باشد، و در چينش داستان‌ها هم، داستان‌هايي كه كمي فضاي متفاوت‌تري دارند، در لا‌به‌لاي داستان‌هايي كه خيلي شبيه هم‌اند قرار مي‌گرفتند، اما با شكل كنوني، متاسفانه خيلي زود خسته‌كننده مي‌شود، و با‌اين‌كه من، به‌شخصه، طرز نوشتن داستان‌ها را، و نوع نگاه نويسنده به موضوعات‌اش را، دوست داشتم، اما، تقريبا از وسط‌هاي كتاب، ديگر خسته شدم، و احساس كردم كه ديگر حناي‌اش براي‌ام رنگي ندارد. نكته‌ي آخر اين‌كه، من همان‌طور كه گفتم، چيزي را در اين داستان‌ها دوست داشتم، كه در «نويسنده به روايت خودش» هم بود؛ يك‌جور حس شوخ‌طبعي ملايم، توام با كمي بي‌حوصلگي، با نگاهي نسبتا ساده و سر‌راست و راحت، كه جسارتا، من از آدمي در آن سن‌و‌سال، خيلي انتظارش را ندارم، و واقعا از اين تصويري كه، از نويسنده، براي‌ام خلق شد، خيلي خوش‌ام آمد، اما، جالب است كه همان متن كوتاه معرفي هم، دچار همان آفتي است كه خيلي از داستان‌هاي اين كتاب به آن دچارند: توضيح اضافي! مثلا آخر آن معرفي آورده كه: «راستي چه‌قدر از حرف‌هايي كه گفتم واقعيت دارد و چه‌قدر براي خود‌نمايي يا متفاوت نشان‌دادن خود است؟ به همه‌چيز شك كنيد دوستان» خب واقعا به‌نظرم اين توضيحات، با آن نگاه شوخ‌و‌شنگي كه اول آن نوشته است، نمي‌خورد. فكر مي‌كنم اگر جناب اكبرياني، كاملا خودش را رها كند و سرخوشانه‌تر و «بي‌فكر‌تر!» بنويسد، خيلي خيلي بهتر باشد... 
4- «چرا اين‌جوري‌ام من؟ چرا نمي‌دونم چي بود، كي بود، كي بود، كجا بود، در‌مورد چي بود، اصلا بود يا نبود؟ سرم درد مي‌كنه. داره مي‌تركه. دارم ويوونه مي‌شم. چرا هيچ‌كس نيست يه قرص بده تا اين سر‌درد لعنتي آروم بگيره. اصلا كسي هست يا نه؟ اصلا خودم هستم يا نه؟ اصلا سر‌دردي هست يا نه؟ اصلا سري هست يا نه؟ اصلا عذابي هست يا نه؟ پس چرا يكي زر نمي‌زنه، ها؟ اصلا يكي هست؟ اصلا زري هست؟» (تكه‌اي از داستان: شب يا روز)

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی