پرینت

يادداشتي درباره «هملت ماشين» هاينر مولر-فريد قدمي

نوشته شده توسط فريد قدمي. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

يادداشتي درباره «هملت ماشين» هاينر مولر


تئاترِ هاينر مولر بي ترديد سنتزي است از دو سنت بزرگ تئاتري قرن بيستم: يكي سنت برتولت برشت و تئاتر سياسي اش مبتني بر فاصله بازيگر از نقش، و ديگري سنت آنتونن آرتو و تئاتر خشونتِ شاعرانه اش مبتني بر دريدن ذهن تماشاگر و درگير كردنش در متنِ اجرا بي هيچ فاصله اي.
«هملت ماشين» نمايشنامه شگفت انگيز هاينر مولر اثري است ديالكتيكي؛ چه در فرم و چه در محتواي روايت، كه به سنتزي نيهيلستي مي انجامد. اين نمايشنامه روايتي دوگانه از دو كاراكتر است: يكي «هملت» كه از دل اثر شكسپير بيرون زده و ديگري «بازيگر هملت» كه در زمانه هايي گوناگون نقش هملت را بازي كرده، و اينك «بازيگر»ي كه به معناي آرتويي كلمه همان «يگانگي تماشاگر و بازيگر و اثر» است، در نمايش مولر روي صحنه مي آيد.
بازيگر نمايش مولر از يكسو، همچنان بازيگر برشت، مدام با توصيف دستورصحنه ها و سخن گفتن به جاي ديگران، از نقش خود فاصله مي گيرد، اما همزمان نقشِ بازيگرِ نقشِ هملت را نيز بازي مي كند، بدونِ فاصله گذاري و با زباني تند و خشن و دراماتيك، كه خودبه خود با ايجاد لحن ميميك و ميزانسنِ بازيگر را به او ديكته مي كند، همان تئاتر خشونتي را بازي مي كند كه آرتو از آن سخن مي گفت. ديالكتيكي مدام ميان «هملت» و «بازيگر هملت» همان جدلِ «برشت» و «آرتو» است كه در« بازيگر» هملت ماشين و «مولر» چون سنتزي تحقق مي يابند.
از سوي ديگر هركدام از اين دوگانه «هملت» و «بازيگر هملت» خود سنتزي اند از «هملت و آنتي هملت» در اولي و «بازيگر هملت مردم و بازيگر هملت دولت» در دومي.
در روند اين جدال تزها و آنتي تزها، در فرم و محتواي اثر، مولر تاريخ قرن بيستم را نيز روايت مي كند، با زباني پر از اشارات و كنايه ها و البته به تندي و نيشدار. او از ظهور فاشيسم و كمونيسم استالينيستي و جامعه مصرفي امروز سخن مي گويد.
صحنه اول نمايش «آلبوم خانوادگي» نام دارد. هملتي كه از دل اثر شكسپير بيرون زده در مراسم تشييع پدرش، كه توسط عمو و مادري خطاكار كشته شده، سخن مي گويد: «من هملت بودم. پشت بر ويرانه هاي اروپا در ساحل ايستاده بودم و با امواج شر و ور مي گفتم». هملتِ مولر توامان آنتي هملت نيز است. هملتِ شكسپير بزرگوارانه از پدرش سخن مي گويد و هملتِ مولر اينچنين: «... ثمره هنر كشورداري اش، او مردي بود كه همه چيز را مي گرفت، اما از همه.» و باز هملتِ مولر مي گويد: «دراز كشيدم و بر زمين گوش نهادم و شنيدم كه جهان در گردشِ به گردِ خويش با گام هايي پر شتاب به سوي گنديدگي مي رفت.» با قرائت ادامه نمايشنامه آيا به اين تمثيل خواهيم رسيد كه «پدر» همان فاشيسم هيتلري قرن بيستم است و مولر آلماني (هملت دانماركي) فرزند عصيانگرِ آن؟
اُفلياي مولر نيز همزمان افليا است و افليا نيست. او نيز همچون افلياي شكسپير مي خواهد خودكشي كند،  اما «ديروز باز از خودكشي منصرف گشتم.» اينجا صحنه دوم نمايش است با نام «اروپاي زن»، و افليا همان اروپاي زن نيست كه عليه پدرِ فاشيست به صحنه آمده؟ «با دستاني خونين عكس هاي مردان را پاره مي كنم. [...] ساعتم را بيرون مي كشم ساعتي كه قلبم بود. من به خيابان مي روم، با تن پوشي از خون.» قلب افلياي مولر از ساعت است. تمثيلي ريشخندآميز از سوسياليسم علمي كه همچون ساعتي از موعدِ دقيق و بي چون و چراي پيروزي پرولتاريا مي گفت؟! افليا- اروپاي زن همان كمونيسم است عليه فاشيسمِ پدر؟
در صحنه سوم «اروپاي زن» پيروز مي شود، صحنه شاد و شوخ اجرا مي شود. هملت لباسي زنانه مي پوشد، لباس افليا را. اما همچون زني بدكاره! افول كمونيسم و درغلتيدن اش به همان پرتگاهِ فاشيسم؟ صداي افليا (كه در گور شده) و پدر هملت از درون تابوت به او پند مي دهد: «اكنون آنچه را كه به قتل رسانده اي بايد دوست داشته باشي.»
صحنه چهارم گويي صحنه درگيري حكومت كمونيستي است با مردم، يا كه شايد جنگي مدام ميان دولت و مردم؟ ميان مردم ها و دولت ها؟ دولت ها و دولت ها؟ آيا مولر روايت گر بهار پراگ است؟ آيا از كمونيسم سركوبگر اروپاي شرقي مي گويد؟ آيا وقتي كه بازيگر هملت مي گويد «زنده باد كوكاكولا/ يك قلمروي پادشاهي/ براي يك آدمكش» از جنگ ويتنام و آدمكشي امريكايي ها حرف مي زند؟ امريكايي كه كيسينجر، از شركاي پشت پرده كوكاكولا، راننده ماشين آدمكشي اش بود؟ هملتِ مولر اكنون بيش از هرزماني دوپاره است: «اگر نمايشم اجرا مي شد، جايگاه من، هر دو سوي جبهه مي بود، مابين جبهه ها، فراتر از آن ها. من ميان بوي عرق انبوه مردم قرار مي گيرم و سنگ پرتاب مي كنم به سوي ماموران پليس سربازان تانك ها شيشه هاي ضد گلوله. من از پشت سپرهاي شيشه اي ضد گلوله به فشار توده مردم مي نگرم و بوي عرق وحشت خودم را حس ميكنم.» در همين صحنه سه زن برهنه (ماركس، لنين و مائو) را سر مي زنند. سه فيلسوف ماركسيست در لباس كمونيسمِ زن! اما چه كسي جلاد است؟ «دمي پيش از سومين بانگ خروس/ دلقكي پاره مي كند لباس زنگوله دار فيلسوفان را/ درون تانك مي خزد خونخواري چاق و فربه/ او (بازيگر) زره به تن مي كند، با تبر سرهاي ماركس، لنين و مائو را از هم مي شكافد.» مولر به تلميح استالين، جانشين لنين، را به پطرس حواري مسيح تشبيه مي كند. پطرس كه بود؟ همان حواري كه قبل از آنكه خروس بخواند سه بار مسيح را انكار كرد! استالين كه بود؟ همان دلقك خونخوار و چاق! صحنه چهارم روايت گر پايان كمونيسم و پايان آرزوي رهايي، گويي!
صحنه پنجم و پاياني صحنه ايست هزارساله: «هزاران سال/ انتظار طولاني/ درون زره اي هول انگيز»؛ ظهور و استيلاي نوين سرمايه داري. افليا، اميد زنانه رهايي، در تيمارستاني بستري است. دو مرد(فاشيسم و سرمايه داري؟) باندپيچي اش مي كنند. افليا، كه اينجا الكتراست، مي گويد: « زنده باد نفرت، تحقير، شورش، مرگ.» و اين است سنتز نيهيليستي شاهكار هاينر مولر؛ هملت ماشين!
****
«هملت ماشين» با ترجمه بي نظير و خواندني ناصر حسيني مهر توسط انتشارات افراز به تازگي منتشر و خيلي زود به چاپ دوم رسيده است. آنچه را كه از اثر مولر نقل كردم همه از ترجمه حسيني مهر بود كه تحليلي هوشمندانه از كار هاينر مولر را نيز به آخر كتابش افزوده. اين شاهكار مولر را بي ترديد مي شود بارها و بارها چون شعري جاودانه خواند و از خواندنش سير نشد. بايد دستان حسيني مهر را فشرد به گرمي و در انتظار ترجمه هاي ديگرش از مولر نشست.
فريد قدمي
تهران، خرداد 90

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی