پرینت

يوسف‌آباد، خيابان سي‌و‌سوم (سينا دادخواه)

نوشته شده توسط آرش معدنی پور. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

نقدي بر «يوسف آباد خيابان سي و سوم» اثر سينا دادخواه، آرش معدني‌پور

فصلي از عاشقانه‌هــا
«خامش منشين / خداي را
پيش از آنكه / در اشك / غرقه شوم
از عشق
چيزي بگــو»
احمد شاملو

1- هر كتابي، قلابي دارد. بستگي دارد كه اين قلاب، كجا و كي گردنت را بگيرد، اما اگر گرفت، ديگر تمام است؛ آن كتاب مي شود كتابِ محبوبت، و شخصيت‌ها، اتفاقات، تصويرها و جمله‌هايِ كتاب، مي‌شوند همدمِ لحظه‌هايت. كتاب يوسف‌آباد، خيلي دير قلابش به گردنم گرفت، اما وقتي كه گرفت، ديگر ول نكرد، كه نكرد.
2- سينا دادخواه، كتابش را به چهار بخش تقسيم كرده، هربخش يك راويِ اول شخص دارد، كه قسمتي از داستان را از زاويه‌ديد خودش تعريف مي‌كند، و درخلالِ اين تعريف‌كردن‌ها، و مرورِ خاطراتِ هركدام از اين شخصيت‌ها، رفته رفته پازل داستان كامل مي‌شود؛ راويِ اول، سامان است، جواني امروزي، يا به‌قولي به‌شدت امروزي (!) كه كل اين بخش را پر از اسم برندها و مارك‌ها و خيابان‌ها و پاساژها كرده‌است، و يك‌جورهايي يك ادايِ دينِ اساسي است، به همه‌ي كساني كه تهران‌گردي و پاساژگردي و خريد و مُد و سِت و اين‌جور چيزها دغدغه و دل‌مشغولي‌شان است. بخش دوم، از زبانِ ليلا جاهد روايت مي‌شود، اين بخش هم با پررنگ كردنِ فضايِ ذهنيِ راوي، كه پر از فكر و خيالات و توهمِ بچه (كاما و ياما) و بازي با خدايان هندو و مهپاره و از آن‌طرف كلاس‌هاي تفسير نهج‌البلاغه و الهيات است، دغدغه‌هاي يك زنِ ميان‌سالِ هنوز عاشق را دربرمي‌گيرد، كه با همه‌ي ايده‌هاي خوبي كه وارد كار شده‌است، شايد به‌نحوي بشود گفت كه نسبت به بخش‌هاي ديگر، كمي ضعيف‌تر درآمده‌است. بخش سوم، از نگاه حامد نجات است، عكاس و مدرس زبان، كه شخصيت بسيار جالبي دارد و يك‌جورهايي پدر معنويِ سامان است، و در واقع، يوسف‌آباد خيابان سي‌و‌سوم، جايي است كه آتليه‌ي عكاسي حامد، كه نامش «ملكه‌ي خاكستري» است، در آنجا واقع شده است. بخش چهارم، بخشِ نداست، دختري كه دل سامان را برده‌است، و خودش هم، از قديم، از آن‌جايي كه با سامان بچه‌محل بوده‌اند، دلش گيرِ سامان بوده‌است، و حالا، بعد از سال‌ها، اين دو باز به هم رسيده‌اند، و نمي‌دانند چطور بايد عشق‌شان را به‌هم ابراز كنند.
3- به‌نظر من، سينا دادخواه اين كتاب را بسيار هوشمندانه نوشته است، هوشمندانه، به اين مفهوم كه با آگاهي از توانايي‌ها و ضعف‌هايِ خودش، و با درنظر گرفتنِ ظرفيتِ داستاني كه مي‌خواهد تعريف كند، عوامل كار را به‌درستي انتخاب كرده، و هر چيزي را سرِ جايِ خودش گذاشته‌است. مثلا اينكه كل كتاب، همين چهار شخصيت اصلي را دربر مي‌گيرد، و شخصيت‌هاي فرعي ديگر، مثل مادر حامد، و يا سپيده، واقعا فرعي هستند، و هرجا به‌درد مي‌خورند وارد داستان مي‌شوند. نكته‌ي ديگر، المان‌هاي شخصي‌اي است كه به هركدام‌شان داده‌است؛ سامان توي ذهنش با خودش و ندا دائم حرف مي‌زند، و پاساژها و خيابان‌ها محورِ اصلي شخصيت‌سازي‌اش هستند. ليلا جاهد، با بچه‌هاي خيالي‌اش حرف مي‌زند و درفضايِ خاص مادرانه‌اي كه برايِ خودش درست كرده دست و پا مي‌زند، و حامد با ماشين‌اش حرف مي‌زند و درپي كشف تهران به‌عنوان (مونث خيلي بزرگ‌تر) است. ندا هم با مجسمه‌هاي باغ مجسمه حرف مي‌زند، و برايِ خودش يك حامد بهداد خيالي دارد و كلي فكر و خيال‌هاي دخترانه. تماميِ اين رابطه‌ها، به طرز درست و جاافتاده‌اي در بافتِ داستان قرار گرفته‌اند، و هركدام برايِ خودشان كاركردي و دليلي دارند. يكي ديگر از دلايلي كه به هوشمنديِ نويسنده دلالت مي‌كند، اين است كه، به نظر من، از آن‌جايي كه مي‌دانسته توانايي‌اش در شخصيت‌پردازي بيشتر است تا مثلا ديالوگ‌نويسي، عملا فرم روايتيِ كار را طوري طراحي كرده‌است، كه مبتني بر جزيياتِ شخصيتيِ فراوان، و پرهيز از ديالوگ‌نويسي‌هاي اضافي بشود، و به همين خاطر است كه اين آدم‌ها، بيشتر با خودشان مونولوگ دارند، تا اينكه با همديگر حرف بزنند.
4- گفتم كه هركتابي قلابي دارد، و قلاب اين كتاب، آن‌جايي گردنم را گرفت، كه دربخش سامان، بازيِ درخت‌توت و آخرين حرف‌ها با سپيده (دوستِ قبليِ سامان) رسيد به كاترپيلار و كرم ابريشم و بعد كه كم‌كم سر و كله‌ي ببر ماده و نر و لاك‌پشت و كشتي نوح و اينها پيدايش شد، احساس كردم كه مثل اينكه دارد اتفاق‌هايي مي‌افتد، و اين قلاب همان‌جور ثابت مانده‌بود كه رسيدم به بخش سوم، و گفتگوهاي ذهني‌حامد با ماشين‌اش، و دلزدگي‌هايش، و ازشهر بيرون‌زدن‌ها و عكاسي كردن‌ها و ملكه‌خاكستري و وداع با اسلحه، كه ديدم خود خودش است، قلاب، قشنگ رفته بود توي‌گردنم و، خب، چه چيزي بهتر از اين؟
5- براي من عجيب است، خيلي هم عجيب است، اما با اينكه سامان يك‌جورهايي هم‌نسل من است، و اصلا سامان انگار خود سينا دادخواه است، و بايد خيلي به من و ما نزديك باشد، و من ديده‌ام كساني را كه خودشان را در سامان ديده‌اند، اما من حامد را خيلي بهتر از سامان فهميدم، و اين، احتمالا، به پير شدن و سفيديِ موها ربط پيدا مي‌كند، و درست همين‌جاست كه آن قلاب كذايي، كارِ خودش را مي‌كند؛ پايان‌بنديِ كتاب، به نظر من، ساده‌ترين، حتي كليشه‌اي ترين، اما بهترين و دوست‌داشتني‌ترين پايان‌بندي‌اي است كه همچين كتابي لازم دارد، و خدا رو شكر مي‌كنم، كه نويسنده آن‌قدر باهوش بوده كه اين پايان‌بندي را انتخاب كند. كتاب با روياي بازگشت تمام مي‌شود، بازگشت به نوجواني، بازگشت به حال و هوايِ عاشقانه‌ي پر از ترس و لرز و دلشوره. بازگشت به خيابان‌هاي چراغاني شده و بادكنك‌هاي رنگي. بازگشت به هرچيزي كه رنگ‌و بويِ روزهاي خوشِ سپري شده را داشته باشد، حتي اگر به درپيتي Modern Talking باشد...
6- يوسف‌آباد خيابان سي‌و سوم، عاشقانه‌اي دوست‌داشتني است، پر از توهم و حسادت و دلشوره و دلتنگي، براي همه‌ي آن‌هايي كه دلشان هوايِ همه‌ي آن حس‌هاي نگفتني را كرده است، مثل زمزمه‌اي كوچك و معمولي، كه مي‌تواند لحظه‌هايت را آن‌قدر شيرين كند، كه هيچ شاهكارِ ادبيِ سنگين و رنگيني، نمي‌تواند حتي خوابش را هم ببيند. پس:
«زنده‌باد هر كي هنوز يه عاشقــه...»

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+1 #1 دانیال 1392-01-19 09:25
سلام دوست من. من کتاب را خواندم و هیچ اثری از هوشمندی و فرم ادبی در ان نیافتم. (البته نظر شما کاملا محترم است) توصیه می کنم اگر می خواهید سبک و فرم محکم و اصیل در داستان نویسی را ببینتد مجموعه داستان «بهت زدگی» به قلم پیام ناصر که به تازگی توسط نشر مرکزبه چاپ رسیده را بخوانید. من واقعاْ لذت بردم. احساسی که مدت ها بود در مورد داستان های وطنی نداشتم. موفق باشید.
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی