پرینت

نگاهی به مجموعه داستان چیزی در همین حدود نوشته‌ی: به‌روژ ئاكره‌ای - داوو آتش‌بیک

نوشته شده توسط داوود آتش‌بيك. Posted in کتاب

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

داوود آتش بیک

چیزی در همین حدود
به روژ ئاکره ای
نشر چشمه

 گیرم دوربین گیری «چیزی در همین حدود» کاروری باشد و فضا گاها همینگوی را تداعی کند؛ این ها که دلیل نمی شود تکراری بحسابش بیاوریم. آن هم مجموعه داستانی که ویژگی های منحصر به فردی دارد و چهارستونش درست ساخته و پرداخته شده است.
به روژ ئاکره ای متولد کردستان عراق است و زبان فارسی زبان مادریش محسوب نمی شود.کم کار است و پیش از «چیزی در همین حدود» تنها یک مجموعه داستان دیگر نوشته. با این حال وقتی ناخن انداختم و صفحات ابتدایی کتاب را کنار زدم و شروع کردم به خواندن داستان اول این مجموعه «دریچه»، اولین چیزی که چشمم را گرفت زبانش بود. زبان در این مجموعه به جای آنکه  سد راه ئاکره ای شود، می شود نقطه قوتش. جملات تو در تو و کوتاه و بلندی که به داستان ها ریتم درستی می دهند و استفاده ی درست از کلمه برای القای هر چه دقیق تر حس راوی همه نشان از تسلط نویسنده به زبان فارسی دارد. ئاکره ای کار کشیدن از کلمه را خوب می داند و اتفاقا چیزی که بیش از هر ویژگی دیگری به داستان های او جذابیت می دهد همین زبان دلنشین و زیبای بیشتر داستان های این مجموعه است. انگار نشسته باشی روی سرسره ای و دیگر ایستادن دست خودت نباشد. می روی تا آخرش.
کار به همین جا ختم نمی شود. کمی که در داستان « دریچه » پیش رفتم با ساختار نمایشی کاملا قدرتمندی رو به رو شدم. مردی در استکهلم پشت دری بسته می نشیند و تنها از طریق دریچه ای کوچک با دختر بچه اش ارتباط برقرار می کند. صحنه اگر چه جذاب به نظر می رسد اما اگر بدانیم که قرار است تا آخر داستان هیچ اتفاق خاص دیگری نیافتد این شائبه برایمان پیش می آید که پس مضمون داستان، گذشته و ریشه یابی این دور افتادگی چطور قرار است شکل بگیرد؟ اما ئاکره ای این مضامین را در لایه های زیرین داستان به گونه ای تعبیه می کند که به هیچ وجه تو ذوق نمی زند. به هیچ وجه به توضیح و اضافه گویی رو نمی آورد. ایجاز در تمامی داستان حفظ می شود. انگار نویسنده پنجره خانه ای را گشوده باشد و تنها لحظه ای از آن را ثبت کرده باشد. قبل و بعدش را باید با نشانه هایی که در صحنه ی نمایش گذاشته،خواننده خودش کشف کند. مثلا گربه ای که در آن طرف خیابان، بیرون خانه ای پرسه می زند بازنمای  حال و هوای گذشته ی مرد است. یا در خلال دیالوگ هایی که بین پدر و دختر رد و بدل می شود تکه هایی از پریای احمد شاملو خوانده می شود که می تواند اشاره به وضعیت روانی زن داستان داشته باشد. دختر بار ها از پدرش می پرسد که پریا چرا گریه می کنند؟ و کمی بعدش متوجه می شویم که مادر دختر هم گاها گریه می کند.
نظرگاه داستان نمایشی است و نویسنده کمتر به درون شخصیت هایش می رود و هیچ جا از احساسات آن ها به طور صریح سخن نمی گوید. ئاکره ای شخصیت هایش را با توصیف دقیق حرکات و دیالوگ ها  می سازد. و البته نشانه هایی که پیش تر سخن رفت. انگار قرار است تنها لحظه ها ثبت شوند. به همین دلیل است که در برخی صحنه ها زمان کند می شود تا همان لحظه نماینده ای از کل زندگی شود. مثلا در این تکه از داستان آینه ی شکسته : « فندک را پرت می کنم روی میز. به قندان می خورد، بر می گردد. نیم چرخی می زند، کمی می لرزد و ناگهان ثابت می ماند.» زمان آهسته می شود و جزئی پردازی های نویسنده اوج می گیرد. انگار زندگی فقط همین لحظه است. نویسنده به جای آن که داستان را به پیش ببرد روی همین لحظه ها می ایستد و بار ها و بار ها با کند کردن زمان معنای زندگی را از آن ها استخراج می کند.
 می گویند اینش گفتی،آنش نیز بگو. راوی فضای اطرافش را می بیند و شخصیت هایی که با او مواجه می شوند را با دقیق شدن در دیالوگ ها و ادا و اطوارشان شکل می دهد. اما متاسفانه چیز زیادی از خودش دستگیر خواننده نمی شود. هرچند، نویسنده با این حذف عمدی می خواهد شخصیتی خشک و سرد را پیش رویمان بگذارد. اما نگفتن، اگر چه داستان ها را زیبا تر می کند، در این مورد خاص کارکردی معکوس دارد.

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی