پرینت

داستان نمایشگاه - حسین شکربیگی

نوشته شده توسط حسین شکربیگی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 





داستان نمایشگاه
نویسنده : حسین شکربیگی



داشتم از نمایشگاه بیرون می اومدم  ساعت یک و نیم   و هوا گرم و چسبناک بود . من، یه کیف قهوه ای  این دستم بود ، یه نایلون پر کتاب هم این دستم ، مابین انگشت اشاره و انگشت این وری  این دستم یه آب معدنی با مارک عقیق گوارا نگه داشته بودم ، از کنار چند ایستگاه شکم گذشتم. از کنار چند تا آدم که تا کمر تو چی فرو رفته بودند از کنار این تابلو هم گذشتم : مکان اشیاء و اطفال گمشده به گمان من این تابلو کار یه نابغه ی ممفیسی پدر از دست داده بود خیلی تو تابلوئه نموندم رسیدم به یه تیکه چمن با یه کف دست سایه ی نو بالغ . یه مرد رو این کف دست چمن تو سایه یله شده بود  و استراحت می کرد . می خواستم از اینام بگذرم ولی یه گنجیشک جیک جیک جیک اومد نشست رو انگشت اشاره و اینوری مرد که از سایه افتاده بودن بیرون . گنجشکه بی مقدمه گفت : جیک جیک جیک جیک .
مرده با این یکی دستش که از گنجشک هیچی نداشت با ریش تنکش بازی بازی کرد و گفت : شاید...
 بعد سرشو تکون تکون داد و دوباره گفت :  شاید
گنجیشک گفت : جیک جیک جیک ؟
 خیلی دلخور شده بود
مرد گفت : خب من یه نفرم . صد نفر نمی تونستم شم
شاید هم گفت : پیشنهاد خودش بود
به گمون من این دومیه به صواب نزدیکتره. این ادامه یه دیالوگ ناتموم بود  که قبلا از اینکه من برسم به اینجاش  گنجیشکه رها کرده بود  و رفته بود  ولی  تو راه گویا پشیمون شده باشه برگشت  که کار رو تموم کنه . گنجیشک هرچی جیک جیک رکیک و ناموسی بود بار مرده کرد و از رو انگشت دوده گرفته ی مرد این هوا بلند شد و یه بار دیگه چاک نوکشو باز کرد و رید به هیکل مرد. بعدش با اخم و تخم از کنار من گذشت. یه قطره اشک گنجشکی از گوشه ی چشمش سرید پایین.  بعد انگار که چیزی جاگذاشته برگشت زل زد تو چشای من و گفت : جیک جیک جیک و مرده رو نشونم داد و رفت در جوابش چیزی نگفتم  چون می دونستم خیلی ناراحته ، حالشو می فهمیدم. مرده چشاشو بسته بود . منو ندیده بود من هم انگار که فقط یه عاشق کتاب  سر به هوام  و ندیدمش  بهش نزدیک شدم  و انگار که حواسم نیست  با لگد زدم تو شکمش و بی خیال به طرف در خروجی نمایشگاه راه افتادم مرد با چشمای از حدقه بیرون زده منو تماشا می کرد که از در نمایشگاه بیرون می رفتم 

از نمايشگاه كه بيرون اومدم  وایسادم  كنار خيابون تا يه ماشيني؛ لك لكي ؛ ابري ، چيزي منو سوار كنه و برسونه فرودگاه . دلم ابر مي خواست اما يه ابو طياره جلو پام وایساد و با سر گفت : كجا ؟
دقيقا اين شكلي
 با سر گفتم :فرودگاه، اينجوري اينجوري .
با سر گفت : چقدر مي دي؟
 من كه از سر خسته شده بودم انگشت اشاره م و انگشت اينوري و اونوريش رو نشون دادم
_ سه هزار كمه انگشتاتو بيشتر كن
 من هم چون نه لك لكي بود نه ابري و نه حتا چيزي  انگشت كوچيكمو با بي ميلي بلند كردم و شد چهار هزار تومن.
  مرد از خانواده ي حواصيلها يا يه همچو كسي بود. با سر گفت اين جاده هفده پيچ و نوزده دست انداز و پنج گره و هفت گريه داره و جوري نگام كرد كه انگار اين اطلاعات خون باباش بود و من بايد يه انگشت ديگه مو بلن مي كردم . ولي من اون يه انگشتمو واسه يه چيز ديگه لازم داشتم  و بلندش نكردم راننده چشماشو دوخت به جاده و پاشو گذاشته بود  رو گاز  با بي احتياطي از يه پرايد گذشت كه يه خانم گربه راننده ش بود از اون پي شيا بود كه خيلي ماهن و آدم دوست داره دست بكشه رو قوس كمرشون اين جوري اين جوري اين جوري. آفتاب دقيق مي تابيد به صورتم و من هر چي شونه مو بش مي دادم قبول نمي كرد و از رو صورتم كنار نمي رفت تو پيچ سوم سايه اومد و من هم شونه مو هم صورتمو بهش دادم تا خنكشون كنه راننده بازم به اون يكي انگشت باقيمونده م خيلي هيز نگا مي كرد داشت به غيرتم بر مي خورد با سر گفتم : جاده رو بپا از يه مصوت كوتاه هم استفاده كردم تا حساب كار دستش بياد
_تو يه كرم كتابي ؟
خيلي بد اين حرف رو زد. تو اين جمله ش از يه طيف رنگ نخ نما و توهين آميز استفاده كرد كمي هم بوي خردل بهش اضافه كرده بود
زير لب غريدم كه : باباته
گفت:  بابام يه حواصيل با شرف بود ، كتاب هم نمي خوند مي گفت حرف باد هواست
و پيچيد بازم به يه رنگ مستعمل و حالگير
من دو تا مصوت كوتاه و يه يه سطر ناتمومو به مدد گرفتم اما همون لحظه ازش استفاده نگردم  نگه داشتم پياده شم اونوقت بذارم کف دستش واسه اينكه تا ابد تو اون سطر ناتموم اينقدر بياد و بره و به جايي نرسه تا ديوونه بشه و بازم به جايي نرسه. عذاب سختي بود اما من ناچار بودم
از يه جمله يدكي استفاده كردم تا برسيم
_ لاستيكاتون چند روز مي تونن زنده بمونن ؟
_ ديگه وقتشه سرشونو بذارن بميرن
و مثل يه حواصيلي بي ادب قاه قاه خنديدبا اين حرفش به اين نتيجه رسيدم تو اون جمله ي ناتموم به ديوونگي نمي كشه و ....... بهش گفتم: بيچاره
 خيلي عجيب نگام كرد و ديگه حرفي نزد و پيچ ها و دست اندازهاي زيادي را پشت سر گذاشت وارد فرودگاه شديم دستشو طرفم دراز كرد و با نگاه هيزش گفت : پولم
تایا می سیانکو
_ چی ؟
من چار پول سياه كف دستش گذاشتم . اما چار پول سیاه  برای یه آدم سرگردان چیکار می تونه بکنه ؟ هیچی  حواصیل دنبال راه در رویی بود از جاده  اما درای جهان چارقفله بسته بودند . وارد سالن فرودگاه شدم و اونو از یاد بردم دردناک ترین کاری که میشه کرد  و جفای بزرگی که در حق کسی میشه روا داشت 

 





 دو حواصيل و يك مرغابي يه فيل تفليسي و يه ميمون دورگه اسكاتلندي تو سالن انتظار فرود گاه بودند با يه زن سبزه رو؛ يك مصوت كوتاه هم اين و رو اونور مي دويد و دنبال يه آدم خاص مي گشت من دنبال يه صندلي خالي مي گشتم كه تو سالن فرودگاه مفت همينطور اينجا و اونجا و حتا اونجا افتاده بود. زن سبزه رو به گمونم آشنا ميومد خواستم بفهمم كيه ؟ اما حالشو نداشتم و خودمو ول كردم رو صندلي . كتابها و كيفها و خستگيهامو هم گذاشتم جلو پام و چشم دوختم به يازده كه يكي دو ساعت ديگه بايد مي رفتم به اون خانوم يا آقاي يازده لبخند مي زدم بليطمو نشون مي دادم و الباقي ماجرا..... دوست داشتم هنوز رو يه تيكه چمن و اين كف دست سايه لميده بودم و ملتي كه ميان نمايشگاه رو ديد مي زدم آدماي جورواجور . از اين سيركها هميشه خوشم ميومده اما وقتي يه سايه گير مياوردي صد نفر ديگه خودشونو مي چپوندن تو اون يه كف دست سايه و ديگه حال نمي داد واسه همين مجبور شدم از اون سايه بكنم و بيام فرودگاه.  هوا خنك ، صندليها راحت و يه سيرك ديگه اينجا به راه بود . حتا يه گوشه ي فرودگاه بساط كتابفروشي بر پا بود و يه حاج آقايي داشت كتابي رو تورق مي كرد  يه حواصيل   دست زنشم گرفته بود و يه كتابي رو ديد مي زدند و گردن بد تركيبشو اين جوري تكون تكون مي داد از اون گوشه ي سالن فيله بلند شد ماتحتشو ماليد ، كرخت شده بود دوست داشت يه كوش و قوسي ميومد ولي حيا اجازه نمي داد. من موبايلمو از تو كيفم بيرون آوردم تا يه داستان كوتاه راجع به نمايشگاه بنويسم چون كار ديگه اي از دستم بر نميومد يه هو چيزي گفت : جيك جيك جيك جيك جيك گوشي بغل دستيم بود گوشيشو برداشت و گفت : جيك جيك
از اونور هم يكي لابد گفت : جيك جيك جيك
 شايد هم گفت قار قار قار حتا بعيد نيست گفته باشه ميو ميو ميو من از جيك جيك بغل دستيم كه هنوز مردد بود زن باشه يا مرد سر در نمياوردم تخصص من تو جيك جيكاي فيلي و جنوبيه بيشتر و اون جيك جيكاش سوراني بود . به زور چيزي ازش دستگيرم مي شد ترجمه ش با كمي تساهل و تسامح اين ميشه : به درك كه تركت كرده چقدر گفتم بيا چقدر ؟
 و منتظر موند که صدای اونور خط  بگه :چقدر؟
  بعد ادامه داد  گردی ماه که یادته  ؟ خودت می گفتی .... من ؟ من ؟  من چی رو گذاشتم تو دهن تو .. من چیکار کنم  تو که عاشق اونا بودی   بعد صداشو خیلی پایین داد  عاشق اون برشها بودی ... به هر حال من نمی دونم   حالا بكش
و همچو چيزايي بعد لب و لوچه شو اينجوري اينجوري كج و كوله و ناراضي نشون داد . مرتيكه حالا داشت راجع به اون شب كذايي حرف مي زد يه بارونم آورده بود تو صحبتاش تا رومانتيك تر شه از اين آدما حالم به هم مي خوره يه چيزيم گفت كه روم نميشه بگم و هي مي گفت : جيك جيك جيك يه دفه صداي يه گريه تركيد زن سبزه رو بود نمي دونم چطور اونهمه صندلي پشتي رو پشت سر گذاشت بود و با اون آت و آشغالا اومد بود جلو تراز من نشسته بود؟  بعد يه زن مسن بلند شد دنبال شوهر كوفتيش مي گشت كه چشمش به زن سبزه رو افتاد. زن سبزه رو افتاد به گريه هاي هاي هاي زار می زد  خيلي شكوهمند و يكتا گريه مي كرد من تحت تاثير قرار گرفتم. زن مسن ،  زن سبزه رو رو تو بغل گرفت و زير لب چيزايي مي گفت كه من تو هاي و هوي اون دختر جنده ي خوشگل تو فرودگاه كه هي مي گفت مسافرين محترم پرواز شماره ی .... مسافرين محترم پرواز شماره ی .... نمي دونستم جيك جيكشو ن فارسي ، کردی  ، اسپانيوليه چيه ؟ ولي زن سبزه رو بد جوري به خاك سياه نشسته بود سعي كردم از حركت بي ارزش لبهاش چيزي دستگيرم بشه به اين نتيجه رسيدم كه داره راجع به يه شب باروني و رومانتيك حرف مي زنه و هي مي گه جيك جيك جيك و اشكاش اصلا تموم نمي شد. گلوم خشك شده بود و خواستم بلند شم برم يه آب معدني چيزي بگيرم ولي كي حالشو داشت به ساعتم نگاه كردم هنوز تا يازده خيلي مونده بود بغل دستيم كه حالا مرد از آب درآمده بود رفت به 5 تا سوار بشه و گوشي از گوشش جدا نميشد و اصرار داشت اون شب باروني برگرده و واقعا داشت تلاش مي كرد و مي گفت : جيك جيك جيك حالم ازش به هم مي خورد. جيك جيكاي غمگنانه و بي حاصل زن سبزه رو تازه داشت گل می انداخت  و زن مسن پروازش داشت نزديك ميشد و سعي مي كرد يه جورايي از گل و شل اشكاي زن خودشو بيرون بكشه و به پروازش برسه تا گردن تو اشك و آب بيني زن فرو رفته بود ديگه داشت غرق مي شد كه دختر جنده ي خوشگل تو فرودگاه گفت مسافرين محترم پرواز شماره ي.... و زن هول هولكي غمهاي زن سبزه رو رو شفا داد و رفت به شماره ي شيش و به خانم شيش يه لبخند گرم و عاشقانه تحويل داد برگشت يه بوسه براي زن سبزه رو فرستاد كه نصيب يه منحرف جنسي شد و به زن نرسيد  يه ميمون دورگه اسكاتلندي هم يه جيغ كشيد چه جيغي و من موبايلمو خاموش كردم


 
مسافرین محترم پرواز شماره ی 76543212 لطفا به باجه ی یازده مراجعه فرمایید مسافرین محترم شماره ی  76543212  لطفا به باجه ی یازده مراجعه فرمایید
من بی حوصله بلند شدم  یکی کیف و نایلون پر کتابو برداشتم و مث یه مست تلو تلو خوران اومدم 11 و چشم دوختم به یه دختر و پسری که از قرار معلوم همکار بودن دختره از اون چش سیاهای خوشگل و ناز بود پسره هم که ماه بود و یه لبخندی که میگف اون مهربونه. دختر و پسر جفتشون عدد یک بودن تو مهربونی و صفا هم درجه یک کنار هم که می ذاشتیشون میشدند 11 و من درست اومده بودم. پسره گفت بلیطتتون و من بلطیمو تقدیمش کردم و یه لبخندی تحویل دختره  دادم ولی دختره جوابمو نداد و رو ترش کرد عوضش یه نگاهی به پسره انداخت و بهش لبخند زد فهمیدم از اون دختر جنده های خوشگل لاشیه چه وقیحانه هم لبخند میزد نمی دونم چرا اول نفهمیدم جنده ست پسره وقتی به دختره لبخند زد فهمیدم یه تاپاله ی درست حسابیه تاپاله بلیطمو پس داد و گفت برین تو اون یکی سالن . زیر لب گفتم شامپانزه ی بی اصل و نسب و رفتم تو اون یکی سالن اعصابم از دست دختر جندهه حسابی داغون شده بود خودمو ول کردم رو یه صندلی که با صندلیای اون یکی سالن مث سیب بودن که از وسط نصفشون کرده باشی یه نصفو گذاشته باشی اون یکی سالن این نصفم گذاشته باشی این یکی سالن زیر لب چن تا جیک جیک ناموسی رکیک حواله ی دختره کردم و بیشتر خودمو فرو کردم تو نصفه سیب . دیدم دو تا زن سیاه سوخته با اون لباسای عجیبشون اومدند تو سالن سیاه بودن مث چی . بعد دو تا زغال دیگه اومدند توو.  چاق بودند و جنسیتشون از قرار معلوم مرد بود از زبونشون اصلا استفاده نکردن و با سر و دست با هم حرف می زدن تو تکون دادن دست خداییش خیلی ماهر بودن یه فیل آفریقایی خرطومشو بالا برد و سه بار گفت : جیک جیک جیک کاملا نا امید کننده و تاپاله  این کارو کرد  خوب بود که فامیلای گنده بکش اینجا نبودن و گرنه اینقدر سرش داد می زدن تا کلن دیوونه می شد و .... دو تا مرغ عشق هم اومدن نشستند چند صندلی اونور تر درست چشم تو چشم من با خودم گفتم پسر تقدیرو حال می کنی ؟ اینا اومدنی  با من سوار شدن برگشتنی باز باهمیم. نمی دونم این حرفم  ته مایه ای فلسفی به خود گرفت یا نه  اما  یه جوری حالمو بهتر کرد . دختره خیلی برام آشنابود هرچی زور زدم بفهمم اونو کجا دیدم یادم نیومد چند باراساسی یورش بردم بفهمم کجا؟ ولی ناجوانمردانه و مذبوحانه شکست خوردم حتا گریه هم کردم ولی نفهمیدم کجا دیدمش ؟ دختره از اونایی بود که خدایی میشد گفت ماه . بهش لبخند نزدم چون می ترسیدم اینم جنده از آب در بیاد. سرشو می برد دم گوش شوهرشو جیک جیک جیک می خندید شوهرشم جیک جیک جیک جواب خنده هاشو می داد  معلوم بود تو این کار  خبره ست  حسابی با هم خوش بودند کمی حسودیم شد ولی خب چه میشه کرد؟
 شوهره مدام دنبال این بود دختره رو بخندونه و جیک جیکشون اصلا تموم نشه به نظرم رسید یه اسمی واسه شون دست و پا کنم برای همین اسمشونو گذاشتم دیو و دلبر انصافا خیلی هم بهشون میومد. خواستم از خوشحالی داد بزنم جیک جیک و برم بهشون بگم تو دیوی و تو دلبری و جیک جیک بخندم اما اونوخت حتما یه تخت تو تیمارستان برا من خالی میشد. بی خیال شدم اون چارتا سیاه یه گفت و گوی درست حسابی و پرشور با دستاشون راه انداخته بودن و جوری غرقش شده بودن که هیچ بنی بشری نمی تونست بهشون نزدیک شه بگه تورو خدا اینقد خودتونو خسته نکنین یا یه همچو چیزی . داشتند از یه قبیله ای می گفتند که یه روز عصر تو غبارا گم شد  و  اینا که گویا از اقوام اون قبیله بودند شبهای سیاه سیاه می اومدند  زمینی که قبلا اون قبیله اونجا بودند  رو بوسه می دادند  اگه حالشو داشتند یه آتیش بزرگ  درست می کردند تکونی به باسنا شون می دادند  بعد خرد و خراب و خسته برمی گشتند و تا صبح از پادرد خواب به چشمشون نمی اومد  اون قبیله  گویا هنوز تو آسموناست . خبردار شده بودند الان تو آسمون ایرانند  خیلی  باحال بود اگه تو آسمون به اونا بر می خوردیم . شاید برای همیشه به اون قبیله می پیوستم  البته اگه قبول می کردند . بعد حرفاشون خسته کننده شد .من بیشتر دوست داشتم برم تو نخ دیو و دلبر بیشتر تو نخ دلبره بودم تا حالا ندیده بودم یه دیو اینقدر خوشبخت باشه دختره یه خورده لباش از هم باز بود و انصاف این بود که از سر جام بلند شم و یه بوسه بر اون دهن نیمه باز بزنم ولی اونوخت دیوه و تخت تیمارستانو باید چیکار می کردم ؟
نمی دونم چرا این روزا هواپیماها دیر بلن میشن















من همینجور که چشم دوخته بودم به مانیتور این یکی سالن و داشتم ساعت پروازو رصد میکردم و می دیدم که عقربه جیک جیک جیک داره از رو شماره ها و دندونه ها رد میشه یه دفعه دو تا سایه بلند و سیاه اومدند تو که یه چمدون هم دستشون بود آقای سایه گفت : هنوز خوابه ؟ خانم سایه گفت : اوهوم  بعد خانوم سایه ادامه داد : بیچاره پسرم باس تاش میکردیم می ذاشتیمش تو چمدون نره زیر و دست و پای اینا و به  ما مسافرین محترم پرواز شماره76543212 به تقلید از اون جنده خانوم اشاره کرد. بعد با هم نشستند رو دوتا نصف سیب ، یا همون صندلیهای کذایی . دو تا سایه دم غروب بودند واسه همین هم خیلی دراز و رو به جلو بودند آقا و خانوم سایه دست و پاشون و از زیر دست و پای ملت و از رو چمدونا کشیدند طرف خودشون و سعی کردن تا اونجا که میشه جمع و جورو آدم حسابی بشینن و حسابی هم حواسشون به دست و پای ویلونشون بود . ولی وقتی گرم صحبت میشدند  دست و پای ویلونشون از یادشون می رفت ودست و پاشون می رفت تو گوش این تو باسن اون تو دهان اون یکی و افتضاح بار میومد من دوباره نگامو دوختم به مانیتور که جیک جیک جیک داشت ما رو به پرواز نزدیک تر میکرد . حس گردم یه بخار مردابی  با دهان نمورش زیرگوشم گفت :من یه قوادم
 _ چی ؟
 _من یه قوادم
_ ما بش میگیم گواد
_ همون
_ خب؟
 _ جذابم نه؟
یه دورگه باسیلی بود دم بسیار بلندش افتاده بود رو دو تا چمدون سنگین سنگین بعد زنشو نشونم داد
_ اون زنمه من جذابم نه؟
خیلی هاشور خورده بود. چشاش یه شکل خاصی بود شایدم من داشتم چشاشو یه شکل خاصی می دیدم
 ادامه داد:  مال خوبیه نه؟
 بعد دوباره  به زنش اشاره کرد. زنش یه پیشی خوشگل پرده در بود . یه قوس تو کمرش بود که منو در چشم به هم زدنی با خاک یکسان کرد. گفتم: خیلی وقته تو این قوسا نمردم
 گواد گفت : حالا که می تونی بمیری
 گفتم: پرواز دارم
 گفت بازم پرواز هست . پرواز واقعی اینجاست  و  دو باره به پیشی خوشگل اش اشاره کرد 
گفتم: آخه اینجا نه ابری نه لک لکی نه چیزی..
 گفت : پروازت به کجاست ؟
 به مانیتور اشاره کردم و گفتم :  اونجا
 گفت :خب مام میریم اونجا
و دوباره پرسید: من جذابم نه؟
 سرمو این شکلی تکون تکون دادم . یعنی نمی دونم باید جذاب باشی. اونم سرشو تکون تکون داد که آره من زنمو میدم دست این و اونو اونو اونو حتا اون و یه بلدرچین ریقوی حیف نونو نشونم داد. تو همین تکون تکونا بودیم که یه مصوت کوتاه و نی نی پرید تو حرف ما و گفت : من یه نی نی خوشگلم نه ؟
 و منتظر جواب شد منم سرمو تکون تکون دادم که: آره هستی ازم تشکر کرد و رفت پیش مامان مصوتش .عجب خوشگل و ماه بود این نی نی خدایا .
ده دقیقه به پرواز مونده بود اون دختره که دهن نیمه بازش هنوز همونجور واز مونده بود داشت کفرمو در میاورد آتیشم تند شده بود دل دل می کردم برم اون دهنو ببوسم بعد مث یه آدم شریف برگردم بشینم رو این نصف سیب . گواده ول نمی کرد و هی از پیشیه می گفت . رابرا میپرسید من جذابم نه ؟ دیگه بش گوش نمیدادم  و زیر لب گفتم: جیک جیک جیک جیک
 یه پسره این ور من با موبایلش ور می رفت رو صفحه موبایلش یه مار بود که هی نقطه می خورد و دراز و کلفت می شد هی نقطه می خورد و هی دراز و کلفت می شد هی نقطه می خورد و هی دراز و کلفت میشد. اینقدر دراز و کلفت شد که از موبایل سر ریز کرد پسره رو خورد و از لابلای دست و پای ملت و از بین چمدوناشون راشو گرفت و رفت بیرون از فرودگاه هنوز ناپدید نشده بود که رو به من کرد و گفت : جیک جیک  من خوشبختم نه ؟  جیک جیک  







پنج دقیقه به پرواز مونده بود که یه مشت افکار احمقانه منو به دردسر انداختن پیش خودم فکر می کردم نکنه الان یه هو بارون بگیره پرواز لغو شه اصلا حوصله و تحمل این وضعیتو نداشتم نه فقط غیرقابل تحمل حتا می تونم بگم کشنده بودن . خودمم نمی دونستم این افکار یه هو از کجا سرو کله شون پیدا شد یه دفه این افکار احمقانه ابر شدن و فضای سالنو پر کردن تبدیل شدن به ابرای زرد و درهم پیچان و پر بارونی که می تونستن کل تهرانو نیست و نابود کنن بارون بی امانی گرفت تا بارون به بیرون از سالن سرایت نکرده باید افکار احمقانه مو رام می کردم به خاطر بارونی که تو سالن باریده بود نمی تونستن پروازو کنسل کنن هنوز کف باند پرواز خشک خشک  خشک خشک بود  خودمو کشتم تا بارون بند اومد پیشی ماده ی پرده در خیس خیس خیس خیس آب شده بود و باید بگم خیلی جذاب تر و هیجان خیز ترم شده بود.گواد هم چقده بهش می نازید  می زد رو شونه ی من و می گفت : خداییش حالی به حالی نمیشی ؟
هزار و پانصد شصت و سه بارزد روی شونه مو  گفت خدایی حالی به حالی نمیشی؟
  دیوو دلبر اخماشون رفته بود تو اخمای هم  چرا که  بارون بند اومده بود و ابرای رومانتیک زده بودن به چاک . اون دهن نیمه باز و خیس داشت ابرامو می کشوند بیرون و ابرام هوای تازه ازم می خواستن . دیو و دلبر  تو دلشون هزار تا بد و بیراه نثار اون کسی کردند که بارونو بند آورده بود  و نمی دونستن اون خبیث دو صندلی اونورترشون نشسته و داره زاغشون چوب میزنه.  می دونستم اگه زیاد به دلبر زل بزنم بازم بارون می گیره و اینبار دیگه کاری از من بر نمیاد . این ابرا مث ایرای زرد نبودن اینا ابرای سفید و خانمان بر اندازی بودن که مستقیم از خونم بلند می شدن از پوستم می زدن بیرون حالا نبار کی ببار به این ابرا ابرای کامیراس گفته میشه دیوونه اند و وحشی کافیه بزنن هیچ بنی بشری نمی تونه رامشون کنه. شما می تونین به باد فی المثل لگام بزنین می تونین؟ خب نه  برای پنج دقیقه چشامو از کاسه در آوردم گذاشتم تو جیبهام خون از گونه هام می ریخت رو گونه هام در حالیکه با اشکی شور و حساس قاطی شده بود

یه ابر جیک جیک جیک اومد بالا سر ما من هر آن احتمال میدادم الانه که بارون بزنه و عالم و آب ببره ولی شد این صدا : مسافرین محترم پرواز 76543212 به خروجی 11 مراجعه فرمایید مسافرین محترم پرواز 76543212 به خروجی 11 مراجعه فرمایید و ما مسافرین محترم پرواز 76543212 به خروجی 11 مراجعه فرمودیم بعضیا زود جیک جیک از جاشون جستند و با اون باسنای پهنو زهوار در رفته شون رفتند سمت 11 بعضیها هم تواح تواح با اون شیکمای بشکه نفتشون رفتند یازده و بعد هم مردان متبسم چیزی مابین جیک جیک و تواح تواح رفتند سمت خروجی یازده همه اول سعی کردند مودبانه از یازده خارج شن ولی یه دفعه نمی دونم چی شد که همه حمله بردن زودتر از اون خراب شده بکنن من یه موش و دو رودخانه و سه فیل و چار سایه و هفت مازوک به دلبر فاصله داشتم با آرنج زدم تو شکم فیله و کنارش زدم یه گاز درست حسابی از مازوکه گرفتم جیغی کشید و کنار رفت با اردنگی زدم تو کون رودخانه و موش و سایه رو نمی دونم چطور رد کردم دوست داشتم برای یه لحظه تو اون بلبشو کنارش راه برم یا اون دهن نیمه باز رو ببوسم بعد چشمامو این شکلی این شکلی کنم که فشار جمعیتو بلبشو و اینا بود وگرنه.......
 اونم لبخندی بزنه که خواهش میکنم پیش میاد اما تا آخرین رشته از مازوکو کنار زدم دیو تمام دلبرو پوشوند و آه از نهاد همه بلند شد از اونجا که خیلی تلخ شده بودم با آرنج محکم کوبیدم تو شکم دیو دیوه گفت : آخ
 چشمامو این شکلی این شکلی کردم و گفتم فشار جمعیت بلبشو و اینا... دیبه هم در حالیکه از شدت درد به خود می پیچید سرشو تکون تکون داد که خواهش می کنم پیش میاد.
 چپیدیم تو اتوبوس تا بریم سوار کشتی هواییمون بشیم ناخدا و جاشواش هم با ما اومدند ناخدا یه چشمشو تو تنگه بزاخ در رودخانه بارمیس از دست داده بود یه قورباغه تو گوشم مدام می گفت : خیلی شجاعه و عظمتش خیلی زیاده با آرنج زدم تو شکمش تا نطقش بند بیاد یه قوری کرد و خفه خون گرفت. رسیدیم به لگنی که قرار بود پرواز کنه . همه جیک جیک و تواح تواح رفتیم داخل یه خوشگله سبک سر به ما لبخند می زد و می گف کجا بشینیم
من جیک 12 بودم پیشیه پیش من افتاد باورتون میشه ؟ گواده هم پشت سرمون فکر کنم این لگن کم کم هیجان انگیز بشه
تلک و تلک و تل کپرواز کردیم پیشیه بهم گفت : میخوای کمربندت باشم ؟
 جوابشو ندادم تو نخ ابرا بودم شما تا به حال یه بچه ابر دیدین ؟ خیلی خوشگلن سفید سفید سفیدن عینهو برف وقتی 10 تا 10 تا با هم بازی می کنن تو مامانشون وول می خورند اونا رو دیدین ؟ یه ابر نر تشر زد به یه ابر ماده . ابر ماده دو مزرعه و سه رودخونه و چار زمین لم یزرع و آباد کرد . لگن ما تن چن تا ابرو خراش داد و راشو از وسط اونا کشید و از اونا گذشت گواد گف : می دونم الانه یه اتفاق بدمیفته.
 کسی  به حرفاش توجهی نشون نمی داد . یکی مث من تو نخ ابرا بود . یکی داشت به دهنی که قرار بود به محض پیاده شدن از هواپیما ببوسه فکر می کرد . به دهنی که اون همه پول پاش داده بود . سیاها  دنبال قبیله ی گم شده شون تو  آبی آسمون  چشم می گردوندن  و  چیزی از اون قوم تباه شده  به چشماشون نمی اومد . یکی همون  دقیقه ی اول  با  دو تا قرص خودکشی کرد و  رفت وردست باباننه ش تو بهشت  و خیلیای دیگه . 

پیشیه کارشو همون وختی که تو نخ ابرا بودم شروع کرده بود حالا به سینه م رسیده  بود و میخواست یه خورده پایین تر بره من خودمو تو نخ ابرا جازدم و مواظب بودم ببینم پیشیه میخواد تا کجا بره ؟!چشام گرم شده بود  یه رنگایی تو پوستم پر  یه صدای عجیب مث صدای همهمه شنیده می شد  رنگ می شدن  یه دفه جیغ سیاها بلن شد که می گفتند : خدایا خدایا  و خدایا خدایا یعنی قبیله رو پیدا کرده ن . چند تا کلبه ی قهوه فام بودند با یه نخ رود که از کنارش رد می شد تو قبیله  شب بود و  یه عده ای با  پاهای برهنه و جاهای برهنه ی دیگه شون دور این گله آتش  جمع شده بودند  رقصی راه انداخته بودن  که بیا و ببین . پیشیه گفت من این پایینم  اون بالا چه اتفاقی داره می افته ؟
_  یه کلبه  پیدا شده ؟
_ آدماش چه شکلی ان
_ قهوه ای
_  خونه هاش ؟
_ قهوه ای

_ قحبه هاشون ؟
_ قحبه ای
سیاها خودشون رو به در و دیو.ار هواپیما می کوبیدن که نگهدار  نگهدار  می خوایم پیاده شیم
هرچی مهماندار و آدمای مخفی هواپیما می گفتند: نمیشه نمیشه . سیاها  دست بردار نبودند . مهماندار و آدم مخفیا ریختن سرشون  که  ساکتشون کنن . ولی سیاها مقاومت می کردن تا این که ناخدا اومد و  دو تا چک خوابوند تو گوششون اونام ساکت شدن  فقط اجازه خواستن  که گریه کنند  برای قبیله از دست رفته شون کسی با این کار مخالفت نکرد
دنیا دوباره افتاد  روی دور عادی کسالت بارش  پیشه  می گفت : من این پایینم اون بلا چه اتفاقی داره می افته ؟  گفتم:  هیچی غائله خوابید .
هواپیما افتاد به تکان تکان خوردن  اولش فکر کردم  کار پیشیه ست و چیزی که تکون تکون می خوره منم  ولی  نه بقیه هم این تکان خوردنا  رو حس می کردن  این تکان  صدای عجیبی هم داشت اولش فکر کردیم مال موتور کشتیمونه صداهه نزدیک و نزدیک و نزدیک تر میشد. پنج تا از ابرا تغییر شکل دادند. ده بیست تا شون زدن به چاک . هفده تا هم مث مادر مرده شروع کردن به گریه زاری .مردای ابرام شروع کردن به تشر زدن و صاعقه زدن و کفری شدن و لاف اومدن  .همه هاج و واج مونده بودن که چه خبره ؟
 بعد دیدیم که یه کشتی اومد رو پرچمش هم عکس یه جمجمه با دو استخون فکسنی ضربدری روش.  بله دزدای هوایی بودند پیشیه اون پایین به خطرناک رسیده بود  . ناخدای کشتی هوایی دزدا فکر می کنین کی بود ؟ معلومه همون دزد یه چش معروف سیلور بود با اون طوطی احمق روشونه هاش و اون پای چوبی ش  چوب پاش از آبنوس  مصری بود با یه رگه هایی که انگاری  یه لرز ابدی  خوره جانشونه . دزدای هوایی نیزه های خیلی بلندشونو  به طرف ما گرفتن اولش چن تا گلوله ی توپ درست حسابی انداختن طرف ما که این ور و اونورمون خورد ولی کسی آسیبی ندید . دزدا همینکه نزدیک شدند نیزه هاشون فرو کردند تو شکم و پهلوی لنج مخروبه ی ما. آه از نهاد هواپیمای پیر ما بلن شد  بعضی از مسافرین هواپیما شاکی بودن که چرا رییس دزدا سیلوره و می گفتند الان دیگه باس جانی دپ باشه و دزدان دریای کارائیب و می خواستن سیلور این مرد جانی و سفاک چاقوی نمره یکشو تو دنده های هواپیما با چه قساوتی فرو می کرد با ناخدای ما گلاویز شد و در چشم به هم زدنی قهرمان کشتی مارو نیست و نابودکرد . همه ی ما تسلیم شدیم چیکار می شد کرد پیشیه داشت کارهای خطرناک می کرد 



سیلور میغرید : حملهههههه! صداش دورگه شده بود یه ریشه ش تو آفریقا بود یه ریشه ش نسبش می رسید به یه مرد مو بور و قد بلند به اسم تاکینسن بیگر در اسپانیای زمان ژنرال فرانکو. پیشی تو این دنیا نبود و در قسمتهای تحتانی من می چرید گواد گفت : به به ببین چه صفایی می کنه بی پدر و عاشقانه و با چشمهای اشکبار محو تماشای زنش بود. دزدای هوایی نیزه های خیلی بلندشونو فرو می کردند تو تن لنج مخروبه ی ما و قاه قاه می خندیدن و سرخوش بودن ده دوازده نفرمون در دم جان به جان آفرین تسلیم کردن
 من زیر لب گفتم: چه میشه کرد ؟
 بعد یه سر نیزه جیک جیک جیک اومد نشست تو تن گواد بعد یه نیزه جیک جیک جیک اومد نشست تو قلب دیو من گفتم: آخ خ خ خ خ خ
پیشیه گفت : این تازه اولشه
من تکونایی می ریختم که بیا و ببین
کشتی ما پاره پاره پاره پاره پاره پاره پاره پاره پاره پاره پاره پاره شد.
سیلور شخصا  جیبهای مارا می گشت طبق یه آیین خاص این کار رو می کرد . لبهاش رو تکون می داد  یه چیزایی  زیر لب می گفت  .نفسش بوی یه  قحبه ی قهوه ای می داد .  رو می کرد به ما و می گفت : شک ندارم تو جیب توئه  بعد که جیبارو می گشت و نبود  اعصابش به هم می ریخت  اما خودشو کنترل می کرد می گفت : هنوز یه تعداد دیگه مونده و این قلبشو روشن و گرم نگه می داشت  آخرین نفر رو هم که گشت  و چیزی رو که می خواست تو جیب هیشکدوممون پیدا نکرد  دیگه حسابی کفری شد . زد همه چیز را درب و داغون کرد  فریاد می زد  این نقشه ی لعنتی پیش کیه  این نقشه ی لعنتی پیش کیه ؟  دستور داد هواپیمای مارا  به تخته پاره های دردناک تبدیل کنند  و مارا تنها  و بی یار و یاور تو گودچاله های هوایی گذاشتند  و رفتند .
غارت شده تو هوا هرکدوم به یه تخته پاره چنگ زده بودیم و دنبال ساحل نجات می گشتیم .پیشی در پایین دست من هنوز می چرید و گواد با چشمهای آزمندش غرق در او بود سیلور رفته بود گواد با نیزه ی بلند تو قلبش گفت : الانه کوسه ها برسند تا اومدم دردهانشو بگیرم کار از کار گذشته بود و کوسه ها اومدند گواد نیمیش تباه شد خون بود که شر و شر ازش می رفت . یه دیقه نشد که اون هم با باری گران و اندوهی نیلگون به دیار باقی شتافت. پیشی سیرمونی نداشت گواد تو یه ابر خردلی و بی مقدار دفن کردیم و کمی اشک هم ریختیم کشته های شناور رو از سطح هوا جمع کردیم و پیچیدیم لای یه نمه رطوبت و تو ابرای سفید قهوه ای سوخته شانتیا نیت هوانیسا کاویستون و در قطعه هنروان عاشق دفن کردیم .  شنا کنان خودمو به دلبر رسوندم و بش پیشنهاد کردم سرشو بذاره رو شونه هام و هرچقدر دلش میخواد گریه کنه دلبر با نگاهی آمیخته به بوی بابونه و سپاسگزاری سرشو گذاشت و های های های گریست یکی گفت : اینجا یه قهرمان نیست ؟ هیچکس لبی نجنباند هیچ کس


گفتم : باید ببینیم چن نفر از ما زنده مونده ؟ بعضیا مخالفت کردن و سرشونو این شکلی تکون تکون دادن که : نع
همه مث سگ ترسیده بودیم و همه تو دلمون می گفتیم نه نباید بذاریم مارو بشمرن از کجا معلوم من زنده م؟ اون وخت اگه معلوم شه من مرده م منو تو این ابرای جلبکی دفن می کنن
من بر ترسم غلبه کردم و گفتم: باید ببینیم چن نفر از ما زنده مونده ؟
و شروع کردم به شمردن پیشیه بی خیال براق شده بود تو چشمام و اولین عدد اون شد یه زنگی از ایالت زنگبار دو شد خانم سایه با چشمهای اشک بار؛ فرزند و همسر از دست داده؛ سه شد. دلبر چهار شد هرچی سر گردوندم دیگه کسی نبود خودم پنج شدم . گفتم : خب ما انگشتهای یه دستیم و من انگشت اشاره م و همه قبول کردن. انگشت اشاره گفت از این طرف و همه از آن طرف چنگ زده به تخته پاره هایی سست و نحیف رهسپار شدند
می دونین بعضی حرفا تو بعضی شرایط خیلی مزخرف به نظر میان مثلا تو اون شرایطی که ما بودیم و هردم بیم کشته شدن؛ سقوط و هزار مصیبت دیگه بود دوست داشتم از دلبر یه بچه داشته باشم و دوست داشتم نطفه مو به عنوان یه امانت مقدس در اندرون دلبر قرار بدم .به حد کافی خنده دار؛ بلهوسانه و کمی ابلهانه هم به نظر میرسه ولی خب سیستم فکری بشر خیلی پیچیده تر از اونیه که ما فکر می کنیم . انگشت اشاره به انگشت کوچیکه گفت نظرت چیه؟ انگشت کوچیکه مث یه دختر خوب و حرف گوش کن لخت شد و تن سیم فام و بلورینش را دو دستی تقدیم انگشت اشاره کرد انگشت اشاره اشاره کرد به جایی از تن انگشت کوچیکه و گفت از اینجا ؟ انگشت کوچیکه گفت اول بوسم کن. من باید عاشق شم بعد.... انگشت اشاره یه خورده عجله داشت می فهمین که؟ خطر سقوط ؛ بیم کشته شدن و غیره و غیره و غیره پس از همون جا شروع کرد
سیلاب غم و اندوه از روبرو میومد. انگشت وسطیه گفت: نه من دیگه نمی کشم اینو دیگه نمی تونم... و خودش را سپرد به شورابه ی اندو ه و پژمردگی . انگشت اشاره غرید و گفت : از این طرف
ما دو چاله ی عمیق هوا؛ شش گره کور؛ هفت صاعقه خون پراکن؛ سه گرداب؛ ده سراب آبی فام و فریبکار و هفت باران سیل آسا تیره گون و مغضوب را پشت سر گذاشتیم و نرم
نرم
نرم
نرم
نرم
 بر باند فرودگاه فرود آمدیم
فرودگاه پراز چراغهای الوان و خبرنگاران کار کشته و فریبکار بود .
خبرنگاری از من پرسید : به عنوان مرد گروه چه حسی دارید؟
 و ابلهانه منتظر جواب من شد
 گفتم : خسته م
 گفت : قهرمانی چه حسی بهتون میده ؟
_  قهرمان ؟ کی گفته ؟
 گفت : همه این داستانو می دوننن
 گفتم : پسر داستان تموم شد  و رامو گرفتم و با بارانی سیل آسا همراه شدم
   

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #1 مهدی رستمی 1391-10-01 09:47
سلام بر حسین شکربیگی
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی