پرینت

داستان «به باشگاه بیست و هفت ساله‌ها خوش آمدید» - مینا حسین‌نژاد

نوشته شده توسط مینا حسین‌نژاد. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

این داستان تقدیم می‌شود به یک دکتر تقلبی داروخانه که روپوش سفیدش پر از لکه‌های چربی است، پشت پیشخوان یواشکی سیگار می‌کشد و معتقد است که: اونی که باس روزی چَن دونه قرص بخوره و نمی‌خوره، دست آخر مجبوره کل اون قرصای نخورده رو یه دفعه بخوره...


به باشگاه بیست و هفت ساله‌ها خوش آمدید

تو توی آن کشوری که پر از مجسمه‌ی لخت مردهاست، پر از کلیساهای قدیمی، پر از نقاشی‌های دیواری مسیح با حلقه‌ی طلایی دور سرش، پر از خارجی‌هاست و فلاش دوربین‌ها، پر از پیتزاهای نازک و اسپاگتی‌های تند و تیز و جیغ تماشاچی‌های فوتبال؛ وسط یک عالمه برف، توی خانه‌ی یک طبقه‌ی شیروانی‌دار که اتاق‌های سه درچهارش را دخترهای دانشجو اجاره کرده‌اند، روی یک تخت چوبی پوسته‌پوسته که پر از یادگاری نوشتن‌های خودکاری و عکس‌برگردان فوتبالیست‌های مومشکی است دراز کشیده‌ای. پتو تا زیر گردنت بالا آمده و نوک انگشت‌ها و دماغت سرخِ سرخ است. لب‌تاپ‌ات را گذاشته‌ای روی شکمت و وب‌کم سیاهِ کنارِ LCD ، صورت تو را قاب کرده و برای صفحه‌ی مونیتور نوزده اینچ من که روی میز سیاه اتاقم است می‌فرستد. بر اساس آن کره‌ی گرد جغرافیایی که توی مدرسه روی میز معلم پنجم دبستان بود، من و تو سه سانتی متر باهم فاصله داریم. تو دراز کشیده‌ای، انگشت‌های بچه‌گانه و ناخن‌های از ته جویده‌ات را را روی کیبورد حرکت می‌دهی. صدای وب‌کم را امشب قطع کرده‌ام تا حرف‌های تو را نشنوم، تا آهنگ یکی از بیست و هفت ساله‌های خارجی را که چهل ساله به نظر می‌رسد، گوش‌ دهم. تو از قطع بودن صدایت خبر نداری. لب‌هایت توی تصویر تند تند حرکت می کند. دستت را تکان می دهی، انگار بخواهی آنی که خواب رفته را بیدار کنی. من صدای آهنگ را بلندتر می‌کنم، هدفون توی گوش هام را قلقلک می‌دهد. دست‌هایم روی کیبورد حرکت می‌کند. دست هایی که لاک روی ناخن‌های درازش پریده است و موهای کم پشت پوستش سیاه و نازک، بیرون زده است.
تو توی لب‌تاپ‌ات تصویر دختری را می‌بینی که خمیازه می‌کشد و قوطی فلزی‌ای که شبیه به آبجوی پنج درصد است را بالا می‌رود. سرش که تکان می‌خورد، دم اسبی موها و آن کش صورتی دیده می‌شود. در فاصله‌ی سه سانتی متری روی کره ی جغرافیا، کم پشتی و موخوره و وز شدن و دو رنگ، سه رنگ شدن موها به چشم تو نمی‌آید.
من بیشتر لم می‌دهم روی صندلی. یک پام را می‌اندازم روی میز. قوطی را سر می‌کشم و قوطی فلزی دیگری را باز می‌کنم. صدای آهنگِ توی گوشم بلندتر می‌شود. لب‌هایت توی مانیتورِ روبروی من تند تند حرکت می‌کند. بعد دیگر ساکت می‌شود. چشم‌هایت که حالا آرام شده توی سوراخ وب‌کم روبه‌رویش زل می‌زند. دست‌هایت تا جلوی دهانت بالا می‌آید. توی دست‌هایت ها می‌کنی و آن‌ها را به هم می‌مالی. من با دقت به آهنگ گوش می‌دهم. بعضی از آن کلمه‌های انگلیسی را می‌فهمم...بِلَک...بَک تو بِلَک...یا چیزی توی همین مایه‌ها. تو از کنار دستت چیزی برمی‌داری. یک بسته‌ی مقوایی شاید. درش را باز می‌کنی. زولپیدم ده. خودم آن بسته را توی کمد اتاقم دارم. شاید. هر ورق، بیست تا قرص ریز سفید. ده بسته می‌شود دویست‌ تا. شبی نصف قرص بس است. چهارصد شب خواب راحت به تو می‌دهد. تو دانه دانه قرص‌ها را بیرون می‌آوری. ساعتِ کنار مونیتور من پنج صبح است و مال تو لابد دو و نیم. هنوز یک ساعتی مانده تا صدای آن‌هایی که از نایت کلاب، مست بیرون می‌آیند و توی خیابانِ کنار خانه‌ی تو بلندبلند می‌خندند، توی گوش‌هات بپیچد. توی مونیتور من، مشتِ کوچک تو پر از قرص‌های ریز و سفید است. صدای سربازهایی که توی خیابان با هم حرف می‌زنند و به سمت پادگان می‌روند را قاطی صدای زن خواننده می‌شنوم. تو توی چند مرحله‌ی تکراری قرص‌ها را از مشت کوچک‌ات توی دهانت خالی می‌کنی و با محتویات یک قوطی فلزی که شبیه به آبجوی پنج درصد است قورت می‌دهی. چشم‌هایت بی تفاوت، سوراخِ سیاه وب‌کم را نگاه می‌کند. قرص‌های ریز توی اسید معده‌ات حل می‌شود. ساعت پنج و نیم صبح است. صورتت را می‌چسبانی به سوراخ سیاه. من روی صفحه‌ی مونیتور یک کپه موی سیاه می‌بینم که تکان تکان می‌خورد. تصویر تو روبروی من می‌لرزد و تار می‌شود. سفید می‌شود. رنگ دیوارهای اتاق تو. شاید. بازهم تکان می‌خورد. سیاه می‌شود. خاموش‌می‌شود. ارتباط ما قطع می‌شود. حالا او ستاره‌ی خوابالود یک فیلم کوتاه است. تنها هوادارش من بودم. دوست قدیمی به باشگاه 27 ساله ها خوش آمدی.
***

کلوب 27، گروهی مشتمل بر پنج اسطوره‌ی راک است که به دلیل مرگ‌های غیرعادی‌شان در حدود سن 27 سالگی چنین عنوانی برای آنها مطرح شد. برایان جونز، جیمی هندریکس، جنیس چاپلین و جیم موریسون. بعدها به علت خودکشی جنجال برانگیز کرت کوئین، رهبر گروه نیروانا، در 27 سالگی، او نیز به اعضای این کلوب اضافه شد.
***
آن زن خواننده، آن دخترک که سن و سالی نداشت و ما فکر می‌کردیم یک زن جاافتاده‌ی کامل است می‌خواست که به تاریکی برگردد. به سیاهی. آن دخترک که الکلی بود، کراک می‌کشید و سیگار از گوشه‌ی لبش پائین نمی‌افتاد توی آن کلیپ سیاه و سفیدی که از تلویزیون خانه‌ی هواداران‌اش پخش می شد بالای قبر پر گلی راه می‌رفت. کسی با ترومپت لابد طلایی‌اش از جلوی قاب می‌گذشت و آن مرد و زن‌هایی که دور و بر قبر قدم می‌زدند، اگر رنگی پوشیده بودند هم سیاه به نظر می‌رسید. زنِ خواننده دسته گلی را با بی تفاوتی روی سنگ قبر پرت می‌کرد و نمی‌دانست که قبر خودش است. او از همان وقتِ به دنیا آمدن، مشت‌مشت آن قبر را کنده بود، سالی یک مشت خاک، تا آن که اندازه‌ی هیکل خودش شده بود. هوادارانش صدای او را توی گوش‌هاشان بلند می‌کردند و توی دهانشان آهنگ او را می‌خواندند و سیگار می‌کشیدند.
او خط چشم‌اش را کلفتِ کلفت، تا دُمِ ابرویش بالا می‌کشید و پشتِ لب‌اش یک نگین گرد و درشت داشت. بالای سینه‌ی چپ اش، طرح یک جیب را خالکوبی کرده بود. جیب دکمه‌ی گردی داشت و بالای آن نوشته شده بود: BLACK. موهایش را مثل زن‌های قدیمی توی عکس آلبوم‌ها بالا می‌برد و ادامه‌اش را روی شانه‌ی راستش می‌ریخت. فک‌اش بزرگ بود و موقع آواز خواندن دهانش را خیلی باز می‌کرد و دندان‌های کج و معوج و درشت‌اش را به هوادارنش نشان می‌داد. توی عکسی که یکی از سایت‌های زرد موسیقی از او گذاشته بود، پاهای لاغرش توی شلوار پلنگی گیر کرده بود. سینه‌هاش زیر تاپ سیاه، شل و آویزان پائین افتاده بود، دهانش رو به فلاش دوربین‌ها باز و جای چهار دندانِ نیش‌اش خالی بود. تمام پوست صورتش جوش‌های چرکی قرمز و لکه‌های سفید بود و دو پلیس سرمه‌ای پوش، دو طرف بازوهایش را گرفته بودند. عکسی مربوط به دورانِ کله‌پا شدن‌اش.
امی واینهاوس می گوید: من مثل یه پنی بی‌ارزش می‌مونم که دوست داره دنیا رو تو خودش جمع کنه.
***

تودر شب‌های بعد از اخراج‌ات از دانشگاه می‌توانستی بدون حرکت، ساعت‌ها، روی تختِ چوبی اتاق یک نفره‌ات، توی آن خانه‌ی شیروانی‌دار بنشینی. تا صبح بنشینی. این قدر که پاهات و همه ی تنت درد بگیرد. خیلی درد بگیرد. تاصبح بنشینی، هی آن قدیمی‌ها را گوش کنی، گوش هات درد بگیرد. بعد احساس کنی چقدر بو می‌دهی، چقدر تنت دردناک است، موهات خشک و بی‌حالت است، رنگ لاک ناخن‌های از ته جویده‌ات پریده‌است، چشم‌هات، دورِ لب‌هات پر چروک است. آفتاب بزند؛ نخواهی چشم‌هات را ببندی. هی آبجو بخوری، هی قرص بخوری، هی راه بروی توی اتاق، هی آن قدیمی‌ها را گوش کنی، جدیدها را گوش کنی، خسته شوی، بترسی، خیلی بترسی. به آدم ها فکر کنی، به کره‌های جغرافیا، به شهری که خیلی دور است، به تهران، به خانه‌تان، یکی از فرعی‌های نزدیک به سینما مولن‌روژ، به مامان که زیر پتو قوز کرده، به بابا که نصفه شب‌ها از خواب می‌پرد و تنها توی تاریکی اتاق‌اش می‌نشیند و به یک چیز مبهم و نامعلوم توی هوا نگاه می‌کند و بترسی. خیلی بترسی و نفهمی از چه؟ از کجا؟ ...
تو می‌توانستی آدم بزرگی شوی...معروف شوی...از همان سوپراستارهای صفحه‌ی اول روزنامه‌ها. دکلته‌های رنگی بپوشی، با دستکش‌های بلند همرنگ، با موهای جمع کرده از بالا، با سینه‌های برجسته، با کفش‌های طلایی پاشنه بلند که وقتی راه می‌روی تق‌تق‌شان روی زمین سرد کف پات بپیچد و صدای آن توی صدای فلاش دوربین‌ها و همهمه‌ی هوادارن‌ات گم شود. تو می‌توانستی شبیه یکی از آن‌ها شوی ولی ماندی توی آن خانه‌ی اجاره‌ای، روی تختِ چوبی پوسته‌پوسته. همه‌ی پول‌هات را آبجو خریدی، ویسکی خریدی، آن مایع زرد و چرب را با شیشه بالا رفتی و هیچ وقت هم استفراغ نکردی...توی عکس هایی که می فرستادی شبیه آن‌ها بودی که مستِ مست‌اند، آن‌ها که خیره شده اند، سفت و سنگین راه می‌روند، وقتی که  نصفه‌شب از نایت کلاب‌ها پیاده با کفش‌های پاشنه‌دارِ کهنه و سیاه به خانه برمی‌گردند، بدنشان به چپ و راست لنگر می‌اندازد و بدون تکان دادن لب‌ها، توی گلوشان آهنگی از یک فیلمِ قدیمی صدا می‌کند. تو می‌توانستی آدم بزرگی شوی...معروف شوی...عکاس مجله‌های پر تیراژ بیاید خانه‌ات...پدر و مادرت را دو ورت بنشانی...روی یک مبل گنده‌ی چرمی و سیاه...روی جلد مجله‌ها...روی پیشخوان روزنامه فروشی‌ها، چشم‌های سه نفرتان برق بزند...توی چشم هوادارن‌ات زل بزند...نه شبیه عکسی که توی اتاق یک‌نفره‌ات توی خانه‌ی شیروانی‌دار، بالای تختت داری...مادرت با دندان های نیشی که از اندازه‌ی طبیعی بزرگتر و بلندتر است کمی رو به جلو قوز کرده...پدرت به یک چیز سیاه و گنگ توی هوا زل زده و خودت مشت کرده‌ای...برای پیدا نبودن ناخن‌های جویده‌‌ات است شاید یا نفرت از عکاس برای ثبت این لحظه از زندگی سه‌نفره‌تان.
***
اِمی واینهاوس Amy Winehouse خواننده و  ترانه‌سرای بریتانیایی  است که با ترکیب الکترونیک سبک‌های موسیقی جاز، سول، ریتم و بلوز شناخته می‌شود. آغاز کار او در سال ۲۰۰۳ با آلبوم فرانک بسیار عالی بود و در سال ۲۰۰۶ با آلبوم بازگشت به سیاهی نامزد ۶ جایزه گرمی و موفق به دریافت ۵ جایزه گرمی شد. او به مصرف مواد مخدر، قرص‌های آرام‌بخش و الکل اعتیاد داشت و از تغذیه بد و لاغری مفرط نیز رنج می برد. امی بارها برای ترک اقدام کرده بود. او معمولاً روی صحنه مست دیده می‌شد و به همین دلیل ناچار شد کنسرت خود در صربستان را لغو کند. در این کنسرت امی واینهاوس یک ساعت و نیم روی صحنه زمزمه می‌کرد و بخش‌هایی از آهنگ‌هایش را می‌خواند و گاهی صحنه را ترک می‌کرد. جسد امی واینهاوس، خواننده مشهور در ساعت ۳:۴۵ بعدازظهر از سوی تیم اورژانس در خانه اش پیدا شد، پلیس علت مرگ را «نامعلوم» ذکر کرد.  مرگ تلخ این ستاره‌، دنیای موسیقی را شگفت‌زده کرده است. او هم‌اکنون با ستاره‌های پیشین دنیای موسیقی در «باشگاه ۲۷» حضور دارد.
امی واینهاوس می گوید: زندگی شبیه یه ساز بادی می مونه که باید با قدرت توش دمید تا صدای خوبی ازش بیرون بیاد، من فقط فوت‌کردن بلدم... با فوت هیچی پیش نمی‌ره.
***
همه ی ما یک جورهایی توی غربت لعنتی‌مان آهنگ‌های نوستالژیک قدیمی توی دلمان می‌خوانیم...همه‌مان هی با یک جفت قایق پارویی چوبی، توی دریایی که از رنگ غروب قرمز شده است شالاپ شلوپ می‌کنیم و جلوتر نمی‌رویم...توی چندمتری ساحل وا می‌مانیم...گیرم که دریا و قایق و پارو همه قسمتی از یک فیلم سینمایی باشد...گیرم که کارگردان گفته باشد کات کات...گیرم که دستیارها پریده باشند توی آب، بغلمان کرده باشند و پیچیده باشندمان لای پتو. ما را. ستاره‌ی خوشگل و پولساز فیلم‌های دوران را...چه فرق می‌کند...وقتی بازوهای ما آن قدر لاغر است و پاروها آن قدر سنگین... چه فرق می‌کند...پارو زدن یا نزدن یاغرق شدن....قایق‌ها هیچ‌وقت به آبِ تمیز و آبی آن وسط مسط‌ها نمی‌رسند.
امی واینهاوس می گوید: تنهایی‌های من روی هم تلنبار شده‌اند و کلمات تنها ما را به خداحافظی خواهند رساند.

مینا حسین نژاد

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #6 ایلیا 1395-05-22 06:00
ایمی.من خیلی دوسش دارم.طرفدارشم شدید
همین الانم دارم wake up alone رو ازش گوش میدم...
thats why i had to twist the blade
نقل قول
 
 
0 #5 نظام الدین مقدسی 1392-04-01 08:54
درود

کار ارزنده ایست . اما می توان گفت طرح داستان مجال اینهمه گسترش را نداشت و برخی جزئیات اضافی بود . باز هم سپاس .
نقل قول
 
 
+2 #4 میترا عبدی 1392-04-01 08:41
نقاشی با کلمات!!...عالی
موفق باشی
امی واینهاوس خواننده مورد علاقه من بود... هست
نقل قول
 
 
+4 #3 ليلا اكرمي 1391-04-14 09:35
مرسي مينا
خيلي خوب بود
كاش ميشد دوباره حضوري بخونيش و حسابي گپ بزنيم
نقل قول
 
 
+3 #2 حمید اصلانی 1391-04-11 04:29
روی هم رفته داستان خوبی بود و نویسنده نثر خوبی داشت. قسمت هایی که به خواننده می پرداخت هم خوب از آب در آمده بود هرچند بخش هاییش عینا از روی سایت ها کپی شده بود و وقتی قسمتی از داستان می شود بهتر است یا تغییری کند یا اشاره ای به سایت/منبع شود.
نمی دانم چرا برای بار دوم که خواندمش حس کردم چیزی توی داستان کم است. یا شاید زیاد. دلیل استفاده از دوم شخص را نفهمیدم. یک چیز کوچک و ناب لازم داشتم توی داستان. چیزی که ورای این نوستالژیک شدن در غربت باشد. یک چیزی که حرف نزند. نشانمان بدهد.
چیزی که مزه اش بماند. و در آخر به نظرم از داستان این دو شخصیت به راحتی رفته اند زیر نام و شخصیت امی و کم رنگ و کم رنگ شده اند هرچند تراژدی زندگی شان به اندازه کافی دراماتیک هست و پرداخت نشده.
نقل قول
 
 
+8 #1 ملیحه بهارلو 1391-04-06 07:30
مرسی میناجون
خیلی لذت بردم
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی