پرینت

گورستان زیر رختخواب داستانی از فاطمه باباخانی

نوشته شده توسط فاطمه باباخانی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

"گورستان زیر رختخواب "
فاطمه باباخانی

وقتی اولین گلوله ی برنوی پدربزرگ هنگام ورود به شهر شلیک شد، کسی فکرش را هم نمی کرد که یک قرن بعد هیچ طوری نشود لکه ی خون سربازها را از کف خانه پاک کرد!
بار اول فقط یک لکه معمولی کوچک بود. وقتی پدربزرگ را سوار آمبولانس به بیمارستان 523 نظامی بردند، رختخوابش را که جمع کردیم، ظاهر شد. یک لکه ی معمولی کوچک به اندازه ی سر انگشت سبابه. مادر لکه را تمیز کرد و گلدان بزرگی را روی آن قرار داد.

پدربزرگ تا جایی که یادش می آمد با یکی از ایل های کوچ نشینی که همراه مغول ها به ایران آمده بودند وارد این سرزمین شده بود. همچنان کوچ نشین مانده بود. می گفت: ما پیش قراولان قاجاریه بودیم! زمانی که در صفویه نفوذ می کردند، زمانی که صفویه را می پوساندند، زمانی که صفویه را از پا در می آوردند.
برای همین مجبور بود حالا توی بیمارستان 523 نظامی بستری شود. همه شاهد بودند، همه ی پای آن استشهادیه را امضا کرده بودند، مهر زده بودند، انگشت زده بودند؛ پدربزرگ از آن زمان که آقا محمد خان ناغافلانه کشته شد، خواب به چشمش نیامده بود!
خودش بهتر از هر کسی می دانست بیمارستان 523 نظامی هم نمی توانست برای آن سردار سپه سربازان شورشی کاری بکند.

البته قضیای کمپانی رژی اگر اتفاق نمی افتاد، اگر اتفاق نمی افتاد، اگر اتفاق نمی افتاد!
این تنها جمله ای ست که پدربزرگ می گوید. همیشه به اینجا که می رسد لبش را می گزد.

برنویش را هنوز نگه داشته بود. ماشه را نشانم داد. گفت: به شکل قوسی است که وقتی آن را می کشی، چخماق آزاد می شود و به سوزن می خورد، و سوزن که به ته چاشنی گلوله اصابت کند، ماده داخل پوکه منفجر می شود. و گلوله از داخل لوله خارج می شود.
همیشه می گفت: من ماشه ی زمانه ی خود بودم!
برای همین سربازهایش را جمع کرد، به قول خودش پیش قراولان ایل و کوه ها و دشت های ییلاقی و قشلاقی اش را. و برنو به دوش تا شهر تاختند.
شاید هنوز هم که هنوز است حتی استخوان های پوسیده ی هیچ یک از آن سربازها نمی دانند چرا آن شب شورش کردند و یکسر تا شهر تاختند ییلاق و قشلاق ایل را پشت سر گذاشتند. تا آن همه به قول پدربزرگ فرنگی پدرسگ را به ضرب گلوله های برنویشان از پا درآورند.
ابتدای بامداد به شهر رسیدند. وقتی پدربزرگ اولین گلوله ی برنویش را شلیک می کرد، هرگز فکرش را هم نکرده بود که امروز لکه ی خون سربازهای قتل عام شده اش، با رشد غیر منتظره ای زیر رختخواب بی خوابی هایش باعث سر باز کردن تمام زخم های صد سال – یا بیشتر- پیش بشود.
وقتی پدربزرگ دست از آن هذیان گویی شبانه برداشت دوباره برش گرداندند خانه. گلدان خشک شده بود. گلدان را جابجا کردند، لکه ی خون تازه می نمود. حتی وقتی پدربزرگ انگشت سبابه اش را به آن زد، گرم بود و لزج. مادر سعی کرد پاکش کند. با جرم گیر ، شیشه پاک کن و هر چیزی که می شد.
دوباره رختخواب پدربزرگ را پهن کردیم همانجا روی لکه ای که دور از چشم همه بزرگ می شد و غلیظ؛ بی آنکه بدانند من به آن لکه ی غلیظ و گرم و لزج دست زده ام و طعم آن را چشیده ام.

خوابم برد، بی آنکه به لکه فکر کرده باشم. خواب یک گردان – شاید هم بیشتر- سرباز شورشی پدربزرگ را دیدم، که به تاخت از ایل و ییلاق و قشلاق و دشت و کوه دست شسته بودند و خودشان را رسانده بودند به شهر. صدای شلیک اولین گلوله ی برنوی پدربزرگ بود که چرتم را پاره کرد. از خواب پریدم. و بوی باروت را حس کردم، که توی تمام فضای خانه پیچیده بود.
رفتم بالای سر پدربزرگ. سرفه می کرد و بیدار بود. خوابم را که برایش گفتم. جا خورد. گفت : نباید دامن هیچ کس را بگیرد!
زل زد به من، آنقدر که مجبور شدم اعتراف کنم. من به آن لکه ی گرم و لزج و غلیظ دست زده بودم. و طعمش را هم چشیده بودم.
لحاف را کنار زدم، لکه ی خون روی تشک پدربزرگ هم ظاهر شده بود. داشت بزرگتر می شد و لباس هایش را هم می آلود.
وحشت کرده بودم. توی سرم صدای سم اسب هایی را می شنیدم که به تاخت به سمت شهر می آمدند. صدای پدربزرگ را که سردار سپه سربازان شورشی بود و می گفت که باید دمار از روزگار فرنگی های پدرسگ در بیاورند!
پدربزرگ داشت می لرزید. گفت: همه اش سر قضیه ی کمپانی رژی بود و آن اجنبی های بی شرفِ دزد ناموس!
هیچ کس نمی دانست بعد از اینکه پدربزرگ اولین گلوله ی برنویش را شلیک کرد و فرمان حمله به شهر را داد، کجا غیبش زده بود.
اگر خودش به من نمی گفت هرگز هیچ کس نمی فهمید. پدربزرگ آن شب تمام آن بیمارستان ها را زیر پا گذاشت تا، او را بیابد. می گفت: اصیل اصیل بود. از نژاد مغول. بی هیچ تردیدی خالص بود. خالص و اصیل. او یک مغول نجیب بود. که درون پدربزرگ را به غارت برده بود، به آتش کشیده بود، ویران کرده بود!
و حالا مطمئناً به جای دامن های بلند قرمز بته جقه دارش، روپوش سفیدی به تنش بود. به جای روسری قرمزی که روی پیشانی اش گره اش می زد، و موهای سیاه اش از گوشه های آن بیرون می  زد، کلاه سفیدی به سر داشت. پاهای سفیدش را که همیشه زیر جوراب های پشمی پنهان می نمود، بی شک با جوراب های نازکی به چشم های این و آن عرضه می نمایاند.
پدربزرگ می گفت همه اش تقصیر بریتانیایی های هرزه بوده، اجنبی های بی شرف و دزد ناموس! آنقدر توی گوش این دخترها و زن ها خواندند تا همه شان را هرزه کردند. آن ها را به بیمارستان ها کشاندند و لباس های نجیبشان را از تنشان کندند و روپوش فاحشگی تنشان کردند.
پدربزرگ آن مغول اصیل را همانطور که می خواست در ایستگاه پرستاران یکی از آن بیمارستان ها پیدا کند، نکرد. به قول خودش اگر قحطی هزار و هشتصد و هفتاد و یک میلادی اتفاق نمی افتاد، هرگز پیدایش نمی کرد.
فقط از دور دیده بودش. برای یک لحظه شاید هم اشتباه کرده بود. آن همه بی خوابی می توانست کار دست هر کسی بدهد. حالا یک اشتباه در دید اهمیت خیلی زیادی نداشت.
پدربزرگ و سربازهای شورشی اش روس ها را غارت کرده بودند. خودشان را رسانده بودند به شمال، و ارتش روس را- که منتظر بود تا از جنگ جهانی اول فرصتی به آنها دست بدهد تا ایران را غارت کنند- غارت کرده بودند.
وقتی پدربزرگ فرمان فرار را به سربازانش می داد، گلوله ای سینه اش را شکافته بود. در حالیکه هنوز کمونیست ها را لعن و نفرین می کرد پزشکی را به زور اسلحه بالای سرش آورده بودند ، دستیارش پرستار دستپاچه ای بود که به محض خارج کردن گلوله از شکاف سینه ی پدربزرگ از حال رفته بود. شاید توی این همه سال آن لحظات تنها دقایقی بودند که پدربزرگ خواب به چشمش آمده بود و تا بپرد ، دیگر پرستاری دورو برش نمانده بود.
شاید اگر سربازهایش می فهمیدند آن همه شورش و غارت به خاطر یک مغول اصیل و خالص بوده هرگز پدربزرگ را سردار سپه نمی کردند! مطمئناً همین پدربزرگ را خیلی آزار می داده.
مثل حالا، مثل همین لکه ؛ چنان عمیق و کاری ست که پدربزرگ نمی تواند به هیچ کس توضیح بدهد چه خبر است!
خوابم نمی برد. وقتی برای بار اول، بعد از این همه سال – تا جایی که من یادم می آمد- حلقه ی اشکی را که گوشه ی چشم کم سوی پدربزرگ می لرزید را دیدم مطمئن بودم که او دیگر مطمئن است، خودش دارد در من تکرار می شود. توی سرم صدای شلیک توپ هایی را می شنیدم که پدربزرگ زمانی در ابتدای جنگ جهانی دوم، زمانی که ایران به اشغال متفقین درآمد، دیده بود.
دیگر لازم نبود چیزی از پدربزرگ بپرسم، همه چیز به یادم می آمد، همه ی چیزهایی که آن سربازان شورشی دیده بودند، همه ی ماشه هایی که در طی آن همه غارت چکانده شده بود، همه ی افراد حزب توده، که یکی یکی مخالفان شورشی خود را به تیرهای چوبی بستند و تیرباران کردند، همه ی شورش هایی که هنگام برکناری رضا شاه، همراه با عقده های بی شمار سرکوبی های آن شاه جلاد در سربازان شورشی پدربزرگ سر باز می کرد.
نه فاشیست نه کمونیست!
دیگر لازم نبود از پدربزرگ بپرسم کدامشان را ترجیح می داد. حافظه ی همه ی آن سربازها را به یاد می آورم، حافظه ی همه ی آن شورش ها را به یاد می آورم. آن قتل عام بی شرمانه را هم.
هیچ کس هرگز نفهمید ، پدربزرگ؛ وقتی سربازانش قتل عام می شد کجا بود. درست مثل زمانی که برای بار اول بعد از شلیک اولین گلوله برنویش در ورودی شهر، و فرمان حمله، آن هم سال ها قبل ، غیبش زده بود.
حالا من به مدد این لکه ی غلیط ِ لزجِ گرم به یاد می آورم. به مدد این بی خوابی به یاد می آورم. از پدربزرگ دور می شوم. لکه دارد بزرگتر می شود. لباس هایش را آلوده، تنش را هم. طوری که اگر کسی حالا پدربزرگ را توی این وضع ببیند بی شک مطمئن می شود که او را حتما در آن قتل عام بی شرمانه سال ها پیش تکه تکه کرده اند!
زنگال هایش هنوز سفت چسبیده اند به ساق پاهایش، شال پشمیِ دور کمرش، انگشت سبابه اش که پینه بسته از بس ماشه چکانده، سبیل های تاب داده، ابروهای پرپشت همیشه اخم کرده، و گرگ و میش سال های درازی که ناغافل شوریده . گویی همه باید با همان نگاه اول بفهمند : او یک سردار سپه است! سردار سپه سربازان شورشی ییلاق ، قشلاق و دشت های بی شمار. و برنویش. همه تا یادشان می آمده همیشه پدربزرگ را با آن برنو دیده اند. مثل یک تکه از لباس و صورتش.
نمی دانم کی و کجا، اما چنان که از قراین این عکس پیداست، و جوانی بسیار دور پدربزرگ را نشان می دهد؛ می توان احتمال داد که با همان اولین دستگاهی که امپراتور روسیه به عنوان هدیه برای شاه قاجار فرستاده بوده، آن هم توسط نیکلای پاولوف عکسبرداری شده باشد. البته بعد از ناصرالدین شاه جوان. حتما پدربزرگ از قراولان ناصرالدین شاه جوان بوده، که شامل چنین لطفی شده است. نگاهم را که از عکس می گیرم، می بینم پدربزرگ هیچ شباهتی ندارد، یعنی دیگر هیچ شباهتی ندارد. به آن پدربزرگ قرن ها پیشِ توی عکس.
زل می زند توی چشم هایم، چیزی را که نه دادگاه نظامی مکرر این سالها ، و نه آزمایش های دلسوزانه ی بیمارستان 523 نظامی با تمام خدمات رایگانش نسبت به یک سرباز وفادار مبری از هر گونه خیانت، نتوانست کشف کند، من کشف کرده ام. حتی اگر پدربزرگ اعتراف هم نکند من می دانم . به خاطر می آورم. به مدد خون جهنده ی تمام سربازانی که بی آنکه پدربزرگ بداند، درست همینجا زیر رختخوابش خفته اند. سربازانی که بعد از آن قتل عام وحشتناک بی آنکه آب ازآب تکان بخورد همین جا به صورت دسته جمعی چال شدند و هیچ جای تاریخ نامی از آنها برده نشد. مطمئناً همان هفته ی اول تن تکه تکه و سوراخ سوراخشان کرم افتاد. یعنی غذای کرم هایی شدند که نه از شورش سردر می آوردند ، نه از خیانت و نه سردار سپه آن سربازان را می شناختند. حتی استخوان هایشان هم پوسیده است. این لکه ی خون ، حافظه شان است که به یاد من نفوذ کرده، و حالا من همه چیز را به خاطر می آورم.
پدربزرگ زل می زند توی چشم هایم. نفوذ می کند توی یادم، و در خود می پیچد. به یاد می آورم، زمانی که سربازهای شورشی پدربزرگ توی مستراحی عمومی دست به آب بودند، پدربزرگ خودش را رسانده بود به یکی از آن خانه ها، خانه ی زنان معلوم الحال. تا زن باره گی خودش را از سربازان شجاع شورشی اش پنهان کند.
درست زمانیکه به طور خیلی وحشیانه ای لباس های زن را از تنش می کند، زمانیکه به طور گرسنه ای با او در می آمیخت، اصلاً به فکرش هم نمی رسید که یک گردان قلچماق، که هرگز معلوم نشد از طرف صفویان برکنار شده اجیر شده بودند یا از طرف آغا محمد خان کشته شده، یا از سوی روس های غارت شده یا رضا شاه برکنار شده؛ ریخته باشند توی مستراح و همه ی سربازهای شجاع و شورشی پدربزرگ را سلاخی کرده و همانجا چالشان کرده باشند.
فقط زمانی به خودش آمد که چشم های زن را در خود زل زده یافت. لرزید. به هر چه شورش و هر چه بریتانیایی و هر چه کمونیست و زن باره بود نفرین داد. یادش نمی آید چطور ولی زن را لای ملحفه های آلوده به بوی هرزه گی پیچید. لباس هایش را تنش کرد و تا می توانست ازآنجا دور شد. تمام راه را دویده بود. زمین خورده بود و بلند شده بود و یادش نمی آید که چند جای صورت و پاها و کف دست هایش زخم شده بود. تنها چیزی که می دانست این بود که او اصیل بود، اصیل و خالص! با دامن های بسیاری که روی هم می پوشید، با دامن های چین دار و قرمز. با آویزهای بسیاری که دور گردنش می آویخت، با تمام وردهایی که وقتی کره از دوغ می گرفت زیر لب زمزمه می کرد. با تمام روسری های بلند قرمزی که سرش می کرد و درست جلوی پیشانی گره می زد. با موهای سیاه، و گونه های سرخ اش.
او یک مغول اصیل و خالص بود. زمانی دور، وقتی آنها برای آتش افروزی و غارت وارد ایران شدند، جوان ساده ای همراهشان بود که بعدها از پیش قراولان قاجار شده بود زمانی که در صفویه نفوذ می کردند، زمانی که صفویه را می پوساندند، زمانی که صفویه را از پا در می آوردند.
همه بیدار شده بودند، همه وحشت کرده بودند، ممکن بود حتی به جراید هم خبر بدهند، آمبولانس بیمارستان 523 نظامی دم در بود. نمی دانم چند تا مفتش و پرستار و جن گیر بالای سر پدربزرگ بود. او فقط زل زده بود به من. تکه تکه شده بود، درست مثل سربازهایش، انگار یکی سلاخی اش کرده باشد.
قبل از اینکه چشم هایش را ببندند، تنها چیزی که می شد از چشم هایش خواند سرزنش بود. حالا دیگر کمپانی رژی را مقصر نمی دانست، زن باره گی خودش را می دید، سربازهای سلاخی شده اش را. و او را که نه خالص بود و نه اصیل!
رختخوابش را جمع که کردیم، نه لکه ای بود و نه گورستانی.
خوابم نمی برد، و صدای سم اسب هایی توی سرم بود که به تاخت می رفتند. عاشق زنی شده بودم که پدربزرگ در بیداری خوابش را می دید. با دامن های بلند و چین دار، دامن های قرمز بلند بسیاری که روی هم می پوشید، و روسری که درست روی پیشانی اش گره می زد. و پدربزرگ زمانی قبل از اینکه شورش کند ، قبل از اینکه اولین گلوله ی برنو را شلیک کند، خوابش را دیده بود!

پدربزرگ هرگز به خاطر نیاورد، و احتمالاً هرگز کسی به خاطر نخواهد آورد، او آنچنان که همه فکر کرده بودند، اصیل و خالص نبود. اما خاطر پدربزرگ را آتش زد، ویران کرد و به غارت برد. او فقط مغول بو د

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی