پرینت

کوچ داستانی از مجتبا اسماعیل‌زاده

نوشته شده توسط مجتبا اسماعیل‌زاده . Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

کوچ

دیشب که باران بارید باز هم مامان گریه کرد . هربار که باران می بارد مامان گریه می کند . یکبار که خیلی گریه کرد ازش پرسیدم :
 " چرا وقتی بارون می باره گریه می کنی ؟"
جواب نداد . طوری نگاهم کرد که احساس کردم سوال خیلی سختی پرسیده ام . اما سوال من که سخت نبود . شاید بود .  اما نه انقدر که مامان نتواند جوابش را بدهد . شاید هم دوست نداشت جواب بدهد.  اخر بعضی وقت ها خسته می شود  و  هیچ چیزی را دوست ندارد  . این را خودم فهمیده ام . وقتی که برای  چهارمین بارجایمان را عوض کردیم و امدیم اینجا ، بعد از رفتن ان مردی که امد و گفت باید از اینجا بروید ، فهمیدم .  بعد از رفتن ان مرد مامان امد ، بغلم کرد و ارام ، طوری که فقط خودش بخواهد بشنوداما اتفاقی من هم بشنوم ، گفت که خسته شده است  گفت از همه چیز خسته شده است ....
دلم برایش می سوزد  اخر بخاطر من هر کاری می کند همیشه می گوید که دوست ندارد من هم مثل او بشوم . می گوید که اشتباهات بزرگی توی زندگی اش کرده است و من نباید انها را تکرار بکنم .می گوید که من حتما باید دکتر بشوم  و کشوی میز توی اتاقم همیشه پر از پول باشد . همیشه بعد از اینکه اینها را می گوید برای چند دقیقه دیگر حرفی نمی زند و به نقطه ای نامعلوم در سقف چادرمان زل می زند که وقتی باران می بارد قطره قطره از انجا اب چکه می کند و مامان تشت قرمزم را می گذارد درست وسط چادرمان تا قطره ها درون ان جمع شوند . مامان این کار را دوست ندارد . اما من دوست دارم  هم تشت قرمزم را و هم قطره های اب را ، که یکی یکی از ان بالا خودشان را به طرف تشت پرتاب می کنند . همیشه اول قطره ها صدا می کنند  . ولی بعد که تشت کمی پر شد . دیگر صدا کم می شود مامان می گوید همیشه همینطور است  یعنی قطره های خیلی کوچک انقدر از سقف چکه می کنند که زیاد می شوند تا وقتی که دیگر ما یک تشت اب وسط چادرمان داریم و مامان سریع اب تشت را به بیرون از چادر می ریزد . مامان می گوید هر قطره اب که از ان بالا توی تشت قرمز من می افتد  شبیه همان اشتباه هایی است که او در زندگی اش انجام داده است  و تشت پر از اب یعنی یک دنیا اشتباه  یعنی بدبختی  و بی سرپناهی  .
قبلا از این حرف ها زیاد می زد . وقتی تازه از خانه به چادر امده بودیم. همیشه قبل غذا و بعد غذا که قرص هایش را می انداخت این حرف ها را می زد حالا هم می زند .  اما همیشه بعدش می گوید که من نباید مثل او بشوم و باید همه ی این ها را به کمک او جبران بکنم . اما وقتی این حرف ها را می زند  من گریه ام می گیرد اول ها بیشتر گریه ام می گرفت . حالا کمتر می گیرد  .
من نمی دانم که چطور باید دکتر بشوم  اما وقتی مامان می گوید باید دکتر بشوم . خب حتما باید بشوم.   شاید اگر من دکتر بشوم  مامان بعد از هزاران روز بخندد . هزاران روز یعنی خیلی سال . یعنی خیلی خیلی سال . این را خود مامان گفته .  وقتی تازه امده بودیم توی چادر زندگی کنیم  و من یکدفعه دلم برای بابا تنگ شد  و از مامان پرسیدم که کی برمی گردیم پیش بابا ؟ گفت " نمی دونم  هیچوقت  شاید هزاران روز دیگه " چون دوست نداشتم هیچوقت را باور کنم پس هزاران روز را باور کردم  حالا هم دقیقا نمی دانم هزاران روز یعنی چقدر اما لابد خیلی زیاد است  مامان می گوید ادم همیشه چیز هایی را که دوست دارد خیلی راحت باور می کند .
راست می گوید. مامان همیشه راست می گوید  .چون بعضی وقت ها وقتی به هزاران روز دیگر فکر می کنم که برمی گردیم پیش بابا و من خانم معلم شده ام ، همه چیز باورم میشود.  حتی اینها را توی خواب هم می بینم  .
اینکه می خواهم معلم بشوم و به همه ی شاگرد هایم هر روز نمره بیست بدهم  به این معنی نیست که نمی خواهم به حرف مامان گوش کنم و دکتر نشوم قول می دهم برای خوشحال کردن مامان حتی برای یک لحظه هم که شده دکتر بشوم . صبح ها می روم مدرسه پیش شاگرد های خوب و دوست داشتنی  و بعد از ظهرها  می روم به مریض ها امپول می زنم .

مامان می گوید  زندگی ما خیلی شبیه عشایر هاست با این تفاوت که انها به خاطر گرمی و سردی هوا و دام و علوفه جایشان را عوض می کنند ، اما ما تا  وقتی که کسی اذیتمان نکند ، مثلا مامورین شهرداری و خیلی های دیگر که مامان می گوید معلوم نیست حرف حسابشان چیست ؟ جایمان را عوض نمی کنیم  مامان می گوید که ما مثل عشایر ها کوچ می کنیم .   مامان می گوید عشایر ها خیلی از ما خوشبخت تر هستند  من نمی دانم ما چقدر خوشبخت  هستیم  ، اما انها با ان همه گوسفند و اسبی که دارند ، حتما از ما خوشبخت تر هستند.  

مامان گفته که باید فعلا بی خیال مدرسه بشوم . گفته این فعلنی که می گوید دو سال بیشتر طول نمی کشد . عوضش دیگر توی چادر زندگی نمی کنیم و می رویم که توی خانه زندگی کنیم . مثل بقیه تلوزیون نگاه کنیم  و ان وقت هایی که فیلم های قشنگ را نشان می دهد تخمه هم بشکینم .
مامان می گوید اینجایی که امده ایم هم خوبی دارد هم بدی . خوبی اش این است که کمی بیرون شهر است و کمتر کسی به ما گیر می دهد و بدی اش اینکه  من از درس و مدرسه ام عقب می مانم . مامان می گوید یک بدی دیگر اینجا ، دور بودن از استخر است. اخر از وقتی توی چادر زندگی می کنیم . مامان هر روز قبل از رفتن به سر کار به استخر می رود . مامان می گوید باید همیشه تنمان را تمیز و سالم نگه داریم . می گوید محیط کارش طوری است که باید همیشه تر و تمیز باشد . من که نمی دانم مامان دقیقا چه کار می کند . فقط این را می دانم که مثل بابا ماه به ماه حقوق نمی گیرد . مامان هر روز حقوق می گیرد . وروز هایی که پول زیادی با خودش می اورد ، خیلی خسته می شود
اما اینجا بدی های دیگری هم دارد که من می دانم و مامان نمی داند .یا شاید می داند و به روی خودش نمی اورد . مثلا بعضی وقت ها ، درست وسط شب ، صدای بلند سگ ها می اید که ادم یک جوری می شود .
.  
تابستان است و من کاری ندارم.  جز اینکه داخل  چادر بشینم وزیپ ها را خوب ببندم تا پشه ها نیایند داخل   و به حرف های مامان عمل کنم .   حرف هایی که انقدر تکرارشان کرده ، همه را حفظ کرده ام  " با هیشکی حرف نزن  " زیپ چادر رو ببند و بی سر و صدا بشین داخل  تا من بیام " به حرف هیشکی گوش نکن " وبازم میگم در مورد خودمون به هیشکی چیزی نگو"
اینها را ، دقیقا همین ها را هر روز صبح که به سر کار می رود ، می گوید  
قبل ها لازم نبود اینقدر حواسم را جمع کنم وقتی که توی خانه عمه طاهره زندگی می کردیم ، خیلی خوب بود  مامان کاری به کار من نداشت  و همیشه توی حیاط برای خودم بازی می کردم  حیاط خانه عمه طاهره پر از گل و درخت بود  مامان حسابی خسته می شد ، وقتی که هر روز صبح حیاط به ان بزرگی را می شست  اما خوب بود  عمه طاهره هم پیرزن خوبی بود  مامان می گفت بیشتر از هشتاد سال دارد  یک بار از خودش پرسیدم گفت 50 سال دارد یعنی از مامان 15 سال بزرگتر بود البته اگر راست می گفت .  عمه طاهره زن مهربانی  بود . خیلی کم عصبانی می شد ، اما اگر عصبانی میشد . واقعا عصبانی می شد .
خانه خودمان هم که بهشت بود  مامان خیلی کم کار می کرد  اما یکدفعه همه چیز بهم خورد و رفتیم خانه عمه طاهره  وقتی از مامان پرسیدم که چرا همه چیز یکدفعه بهم خورد ؟ گفت که هیچ چیزی یکدفعه اتفاق نمی افتد راست می گفت یکدفعه نبود که بابا رفت زیر زمین . یکدفعه نبود که مامان را کتک زد . هزاران دفعه بود که با هم دعوا کردند . بابا داشت روز به روز لاغر و ضعیف می شد و شب تا روز را توی خانه می نشست .  من که حسابی گیج شده بودم و نمی دانستم چرا بابا ان شکلی شده بود  مامان می گفت " بابات مریضه "
به بابا می گفت " تو معتادی " نمی دانم کدام را راست می گفت کدام را دروغ  . مامان هیچوقت به من دروغ نگفته جزوقتی که رفتیم خانه عمه طاهره وقتی از مامان پرسیدم این پیرزن کیه ؟ گفت اسمش عمه طاهره است  و فامیل دور ما است . اما خودش قبلا گفته بود که ما هیچ فامیل و اشنایی توی این شهر نداریم.
نمی دانستم ادم ها چگونه معتاد می شوند . اما مامان می دانست . خوب هم می دانست . چون مرتب به بابا می گفت " برو بکش " بر و بازم بکش "
و من هر شب قبل از این که بخوابم از خدا می خواستم که بابا دیگر نکشد نمی دانستم چه چیزی را ، اما می خواستم دیگر نکشد . یعنی اگر من و مامان را دوست داشت نباید می کشید چون از وقتی که کشید مامان بیشتر دعوا کرد ، بیشتر گریه کرد و هزار کیلو لاغر تر شد . مامان حالا هم خیلی لاغر است .
بعد بابا النگو های من را فروخت . مامان می گفت با پولش می خواهد بکشد.  ان وقت فهمیدم ان چیزی که بابا مرتب می خواست بکشد چیز سنگینی هست . چون هم بابا را لاغر و ضعیف می کرد و هم بابت ان کلی پول خرج می کرد  چند روز بعد دیگر سشوار نداشتیم . بعد بابا ماشین اصلاح نداشت . تابلو های روی دیوار گم شد .و من نمی توانستم به سی دی های کارتونم نگاه کنم ، دستگاه سی دی گم شده بود . بابا گفت که کار دزد است . مامان باز هم گریه کرد  انقدر که من فکر کردم همانجا باز هم یک کیلو لاغر شد .  
این دزدی که بابا می گفت انقدر از وسایل خانه مان را برد که دیگر فقط یک موکت داشتیم که رویش بشینیم و مامان 6 تا النگو داشت که وقتی دزد برای اولین بار پیدا شد  قایمشان کرد و یک تلوزیون که مامان می گفت ان را چند بار از دست دزد گرفته و نگذاشته با خودش ببرد .
و مامان گفت که باید از بابا خداحافظی کنم  گفت بابا مریض است و بعد از یک مدت که خوب شد بر می گردد پیش ما از ان روز به بعد رفتیم پیش عمه طاهره و  پیش ان حیاط بزرگ و گل های قشنگ  مامان می گفت عمه طاهره هم مثل خود ماست و کسی را جز خدا ندارد  .
شب اولی که توی خانه عمه طاهره خوابیدیم ، مامان و عمه طاهره تا صبح با هم حرف زدند . مامان چیز هایی را به عمه طاهره گفت که من هم نگفته بود . شاید تا ان شب به هیچ کس نگفته بود . نصفه شب  بود و خوابم نمی امد . صدای ضعیف مامان را از زیر پتو می شنیدم . مامان به عمه طاهره می گفت که بابا معتاد بود و ما را ترک کرد . مامان گفت که بابا و مامانم با ازدواج من و منوچهر مخالف بودند و من و منوچهر لجبازی کردیم و امدیم توی این شهر تا زندگی کنیم .    
توی خانه عمه طاهره مامان زیاد گریه نمی کرد اما خیلی زیاد با خدا صحبت می کرد  هر شب قبل از اینکه می خواستیم بخوابیم  بعد از اینکه نمازش را می خواند با خدا حرف می زد مامان می گفت خدا توی اسمان است و خیلی خیلی بزرگ است  حالا دیگر از این حرف ها کم می زند.  با خدا هم دیگر حرف نمی زند . .  بعد مامان گفت که باید با عمه طاهره هم خداحافظی کنم  گفت این را عمه طاهره خودش خواسته است  و باید به جای دیگری برویم .

هوا دارد تاریک می شود  خیلی دوست دارم بدانم حالا دقیقا ساعت چند است  از وقتی امده ایم توی چادر ، این یکی از ارزو های من است که هر وقت خواستم بدانم دقیقا ساعت چند است ، واقعا این کار را بکنم .  اما ساعت ندارم  فقط یک ساعت داریم ان هم دست مامان است  ساعت من داخل ان وسایلی بود که مرتب دزد می امد و می برد  حالا هم مامان گفته که حتما یکی برای تولدم می خرد  قول داده . مامان همیشه راست می گوید.  قول هم که می دهد یعنی حتما ان کار را می کند . من که نمی دانم تولدم کی است . مامان حتما می داند. چون می خواهد برایم ساعت بخرد .
دلم برای چیپس و پفک و خیلی تنگ شده است . اما مامان می گوید که برای اینجور چیزها پول نداریم  ناهار و شاممان هم که ساندویچ است . ساندویچ های خشک و سرد . مامان می گوید که گرم هستند و تا به خانه برسند ، سرد می شوند.  می گوید از بس که پیاده می اید سرد می شوند . مامان خیلی لاغر شده  خیلی .

مامان می گوید که من دیگر بزرگ شده ام و باید با هم درد و دل کنیم تا سبک تر بشویم .  می گوید بعضی حرف ها که توی دل ادم بمانند ، دل ادم را درد می اورند  راست می گوید ساندویچ های سردی که برایم از سر کار می اورد هم همینطور هستند  از کنار چادر صدای جیر جیرک ها می اید . همیشه دوست داشتم یکی از انها را در دستم بگیرم . اما هر بار که سعی کرده ام  چیزی پیدا نکرده ام . مثل اینکه جیر جیرک ها فقط صدا هستند  و خودشان وجود ندارند. می دانم این امکان ندارد.  چون مامان می گوید  هر چیزی علتی دارد اما اگر وجود داشته باشند حتما خودشان را از دست کسی قایم می کنند . شاید از دست دزد ، مثل مامان که النگو هایش را قایم کرد و انها را دزد نبرد . صدا های عجیبی از اسمان می اید . مامان می گوید وقتی ابرها بهم می خورند صدا می کنند و بعد بیشتر وقت ها باران می بارد . می روم دنبال تشت قرمزم.  مامان می خندد . این که مامان می خندد خیلی خوب است.  اما زود خنده اش را پنهان می کند . تشت قرمز را می گذارم درست وسط چادر .جایی که قطره های اب از انجا پایین می افتند مامان به سقف چادر نگاه می کند.  نمی دانم منتظر اولین قطره است یا به خدا نگاه می کند . او می گوید خدا یک جایی حتی بالاتر از ابرها .  خیلی دوست دارم خدا را ببینم. اما مامان گفته که نمی شود  و خودش هم همیشه بهم می گوید تا چیزی را نبینی باور نکن . پس من باورم نمی شود . چون مامان را بیشتر از خدا دوست دارم و باید به حرف هایش گوش کنم  . همیشه می گوید که اگر به حرف هایش گوش نکنم موفق نمی شوم .
کاش مامان بداند که از همه بیشتر دوستش دارم . از خدا هم بیشتر اخر خدا تا به حال کاری برای من نکرده است . اما مامان خیلی کار ها کرده و می کند . مامان بعضی وقت ها می گوید که فقط به خاطر من زندگی می کند .

مامان می گوید همیشه ارزو می کرده که یک روز با کسی که دوستش دارد بعد از باران توی خیابان ها قدم بزند . می گوید بعد از باران هوا مرطوب و تمیز است. ادم احساس سبکی می کند . می گوید هیچوقت فکرش را نمی کرده که یک روز داخل چادر زندگی کند  . از باران بدش بیاید  . مامان می گوید ادم توی چادر هیچ وقت احساس سبکی نمی کند .   
مامان دوست دارد که همانجا کنارش باشم اما من می خواهم  بروم جلوی چادر و به صدای جیر جیرک ها گوش کنم .  اخر وقتی پیش من گریه می کند .  یک جوری می شوم . جیر جیرک ها کلی صدا می کنند . احساس می کنم که دو تا از انها دارند با هم درد  و دل می کنند .اخر صدایشان خیلی شبیه هم است .صدای همه ی انها شبیه هم است . اما صدای دوتا از انها یک جور دیگری شبیه هم است . اسمان را که نگاه می کنم . خبری از ستاره ها نیست . همیشه اسمان خانه عمه طاهره پر از ستاره بود . ماهشان هم بیشتر وقت ها گرد  بود که مال اینجا نیست .  لاغر و کوچک است و روز به روز لاغر تر می شود  مثل مامان.  راستی ، خدا باید شب ها خیلی راحت باشد که خورشید نیست ، که چیزی او را نمی سوزاند . که کسی برای دیدن او تلاش نمی کند .   


مجتبا اسماعیل‌زاده
ارومیه ،  تابستان 89

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی