پرینت

رزرو 1358 داستانی از سیاوش دانش‌اذر

نوشته شده توسط سیاوش دانش‌اذر. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 


سیاوش دانش‌اذر
رزرو 1358

همان روز صبح بود دقیقا همان روز بود . وقتی خواستم اداره بروم یک هو سر از آن جا درآوردم . مسیر یادم نمی آید . فقط زمانی که رسیدم این جا فهمیدم نرفته ام اداره . همین جا درست همین جا نشستم و پاهایم را دراز کردم روی همین قبر . دقیقا یادم هست که روی همین برآمدگی نشسته بودم .
و برآمدگی قبر تازه را نشان داد .
یعنی درست همین جا . نمی دانم چه کسی این جا را صاف کرده ، یا که آمده خاک ها را برداشته . امروز که چهلم اش نیست . تازه کس و کار درست و حسابی ای هم که ندارد .
پاکت سیگار از دست اش افتاد روی قبر کناری .
پاک حواسم را از دست داده ام . آخرین باری که از این جا رفته بودم همین دیروز بود . بعد این که مادرش کلی گریه کرد رفتیم . او را من آورده بودم و من هم بردم . حتا کلی هم برایش صحبت کردم که من جای او را برایت پر می کنم . دلیلی ندارد من بعد از او دوباره برگردم این جا .
دست اش را به طرف پاکت سیگار دراز کرد .
تازه من که نمی توانم این همه خاک را بیل بزنم . خودتان که می دانید من کمر درد دارم . دکتر گفته نباید بیشتر از یک کیلو بردارم . همان زمان هم که سیگار می فروخت این قضیه را می دانست . یک بار هم که رفتم تا کمک اش کنم . یادم انداخت که نباید کارتن سنگین بردارم . بعد از این که همه ی کارتن ها را جا به جا کرد نشست و سیگار روشن کرد . گفتم : « مگه خودت هم سیگار می کشی » گفت : « اره ، اما خیلی کم » بعدش هم خندید و گفت : « برا مردم بدم بکشن خودم نکشم ، مگه می شه » گفتم : « درست رو که نخوندی ، اومدی سیگار فروشی ...
مکث کرد ، دنبال فندک اش هر دو جیب کت را گشت .
بچه ی درس خوانی بود . شاگرد اول کل کلاس . کسی توی فامیل حدث نمی زد که کمتر از دکترا گیرش بیاید . البته خیلی هم مودب بود . با همه خوب تا می کرد با من یکی که خیلی بهتر از همه حتا بهتر از پدر و مادرش . همان روزی که با مادرش دعوا کرده بود ، سر دختر همسایه ، بیچاره فقط یک چشم اتاق دختر همسایه را دید زده بود . همسایه هم کلی قشقرق به پا کرده بود که نمی دانم چه خبر شده باید بیاید و با او ازدواج کند چون تمام بدن اش را دیده . احمق به این فکر نکرده بود که حالا دیگر سال 58 ـ 59 نیست که به این سادگی به آدم زن بدهند.
دقیقا همان روز مادرش زنگ زد گفت که از خانه گذاشته رفته آن هم به خاطر این که بدن دختر همسایه را دیده و عاشق اش شده و به مادرش گفته که او را می خواهد . مادرش هم او را از خانه انداخته بیرون . من هم با مادرش حرف زدم گفتم که راضی اش می کنم که برگردد خانه . راضی اش می کنم که سر وقت پنجره نرود . راضی اش می کنم که دیگر زن نخواهد ، بچه نخواهد ، اصلا چیزی از آن ها از او و پدرش نخواهد .
می گویم برای من احترام قائل بود به خار همین است . چون همان روز به او گفتم این کار ها را تکرار نکن و برگرد خانه ، او هم چیزی نگفت و رفت خانه .
آخرین پک را به سیگار زد و با انگشت های اش شروع کرد به بازی با پنبه ی سیگار تا این که پرت اش کرد روی قبر کناری . بعد پا شد و روی نوشته ی قبر کناری ته سیگار را له کرد و با صدای بلند نوشته ی قبر کناری را خواند .
من مطمئن بودم او بدن دختر همسایه را ندیده بود یعنی هم راه دور بود و هم به خودش این اجازه را نمی داد . آخر من می دانم خوب می¬دانم که انسان مومنی بود . نماز و روزه به جای خودش . تا جایی هم که توان داشت پول توی صندوق های صدقات می ریخت . یکی دو بار هم از فروشندگان سر خیابان دستمال کاغذی و آدامس و دعا و قرآن خریده بود . تازه همه خوب می دانند . مخصوصا بزرگ تر ها که هیچ علاقه ای به مشروب و امثالهم نداشت . می گویند چهار ساله که بوده تمام مشروبی را که پدرش در حالت مستی توی گلوی اش ریخته بوده را قی کرده بوده . این خدادادی است . خدا هم نمی خواست که او این کاره شود . البته نمی دانم چرا مریض شد ، آن هم این مریضی کوفتی .
بعد دو سه دقیقه ای به خانه های نیمه ساخته ی اطراف قبرستان نگاهی کرد و کمی به طرف قبر تازه برگشت .
شاید هم اواخر خدا دوستی اش را با او بهم زده بوده. می دانید می¬گویند یک بار با پدرش دعوا کرده ، پدر مادرش را می زده آمده خانه ، دیده  که پدر تا خرخره خورده و دارد مادر را قشنگ می کوبد . می¬گویند مادر را از زیر دست پدر بیرون کشیده و کناری انداخته . بدبختی این که چاقو هم در آورده و به پدر نشان داده . اما نمی دانم که چرا این کار را کرده . آخر بگو احمق خدا مادرت رفته تا خانه ی این و آن کار کند شکم تو را سیر کند یا ... استغفرالله ... من هم بودم زنم را می کشتم . پدرش او را نکشت کار بزرگی بود واقعا دل و جرات می خواهد که همه پشت سر زن ات حرف بزنند و تو هم فقط فکر تریاک و عرق ات باشی . خاک بر سرت . البته خاک هم بر سرش شد . می گویند رفت و دیگر این طرف ها پیدای اش نشد . حتا نمی داند که پسرش مرده .
لعنت به این شانس . بدبختی یکی دو تا نبود که . پدرت تریاکی و عیاش باشد . دو تا خواهر دم بخت داشته باشی با یک برادر کوچک تر از خودت . مادرت هم که دنبال این و آن باشد .
بعد کمی این و طرف و آن طرف را نگاه کرد و با صورت اش شکلک های خاصی در آورد و دست اش را برد توی پاکت سیگار .
« دو سه ساله که این نکبت برا مون پول نمی ده ، منم مجبورم خونه ی این و اون کار کنم دیگه ... خواهر ...»
زهر مار خواهر ، کوفت و خواهر . اوایل برای کار می رفت اما بعد دید پول این یکی کار خوب تر است . خیلی خوب تر . تازه دست های اش هم که به خاطر شست و شو خراب نمی شد . تازه بهتر از قبل هم می توانست با لوازم آرایشی گران قیمت ور برود .
آقا نتوانست . نه نتوانست دوام بیاورد . همین را می گویم . اینی که زیر همین خاک ها خوابیده . این که می گویند سرطان گرفت و مرد دروغ است ، باور نکنید آقا کذب محض است . داستان برای تان گفته اند . واقعیت این است که نتوانست تحمل کند . شما بودید می توانستید . خواهر های اش که هر کدام با یکی رفتند و معلوم نشد عروسی شان کی بود پا تختی شان کجا . مادر هم که یاد دوران جوانی اش افتاده بود و با دخرتان هم سن و سال بچه های اش قرار می گذاشت . پدر هم که سه چهار سال پیش رفت و دیگر خبری از او نشد . هنوز هم معلوم نیست مرده یا زنده است . هر روز یکی می آید و می گوید او را فلان جا دیده اما نتوانسته بگوید که پسرت مرده . این ها همه دارند دروغ می گویند آقا . معلوم نیست کنار کدام پیاده رو جنازه اش را جمع کرده اند و به اسم مرده ی گمنام توی ردیف قبر های مفت چال اش کرده اند . خودش هم که هم درس را ول کرد و هم دختر همسایه را . نتیجه همین می شود . از سر کلاس بیایی سر چهار راه برای سیگار فروشی دغ نمی کنی . نه شما بگو دغ نمی کنی . این که می¬گویند سرطان بود ، نیست آقا نیست .
و باز هم ته سیگاری را روی قبر کناری که رویش نوشته بودند رزرو 1358 له کرد و دوباره نشست روی برآمدگی قبر تازه .
همین روزهای آخر بود که رفتم پیش اش ، حال من هم خوب نبود . اعصابم خراب بود . دلم زود به زود می گرفت . دلم تنگ می شد . می¬خواستم داد بزنم نمی شد  . خفه می شدم . بی قرار بودم خلاصه دکترها گفتند افسرده شده ام . یکی می گفت امیدش را از دست داده . دیگری می گفت خوب نمی شود . اما بالاخره این دکتر آخری گفت خوب می شوی اما طول می کشد . خیلی طول می کشد . باید صبر کنی . چهار سال پیشبود که خواهرش ... ول اش کنیم . گفتم پسر چه طوری ؟ گفت : بدم
داشت بازی فوتبال بین تیم های نمی دانم کجا را تماشا می کرد . از همان زمانی که تیم مورد علاقه ی من از لیگ برتر سقوط کرد دیگر فوتبال نمی بینم . گفت : بدم . راست می گفت . دست و پای اش باد کرده بود . خیلی هم باد کرده بود . حتا بیش تر از این برآمدگی این قبر . گفتم پسر من وضع ام از تو بدتر است . من افسرده شدم یک لحظه ارامشندارم . آن وقت تو می گویی داری می میری . البته نگفت دارد می میرد . گفت باز ی را چهار بر صفر عقب افتاده و دقیقه ی نود مسابقه شده . البته سه چهار روز بعد سوت پایان به صدا در امد . آن هم چه سوت پایانی . بیمارستان را بالای سرشان گذاشتند .
بعد هم که آوردند و این جا چال اش کردند . همین قبر که برآمدگی دارد . و شما می گویید که من هرذ روز می ایم و می خواهم که این قبر را خراب کنم . من مگر مرض دارم . تازه من تنها مسئله ام با این خدا بیامرز سر مسئله ی خواهرش بود که آن هم ...
کمی مکث کرد و دوباره به طرف قبر رزرو شده رفت . این هم قبر من است .
داد زد
خدا پس من کی می خوام بمیرم .
آخر کسی نبود به مادرش بگوید شما خودتان کافی نبودید که این دختر معصوم را هم به راه خودتان کشیدید . انصاف نبود . من می¬گفتم تو داداش شی ...
تو می توانی جلوی اش را بگیری ... ول اش کن آقا ... اگر سئوال دیگری نیست من مرخص شوم .
.....
حالا دیگر تقریبا تمام شهر از داستان پسری که هر روز صبح می آید سر خاک دوست اش و تا ظهر با او حرف می زند آگاه هستند . حتا برخی از کارگران قبرستان اذعان دارند که برخی از شب ها هم مردی از تپه های اطراف به طرف همین قبر پایین می آید و می خواهد طوری این قبر را بکند .
دانش آذر ـ خبر نگار شبکه جهانی چی چست ـ اورمیه 26/4/86

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی