پرینت

آمدم بخندم - ابوالفضل آزاد

نوشته شده توسط ابوالفضل آزاد. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

آمدم بخندم
ابوالفضل آزاد


پشت دیوار بازارچه منتظر نشسته بودیم و از سیگاری می‌کشیدیم که بعد ازنفری سه پک بین مان دست به دست می‌چرخید. رد کردم به بهروز و گفتم: درست بگو ببینم... دقیقا چی گفت... چه موقع ...کجا؟. امکان نداره. فکرشو که می‌کنم، با اون اندام و بدن بی‌نقص میزون، جوجه خروسی پیشش. قورتت می‌ده. حالا کجا باهم حرف زدید؟.» امین گفت: «ساعت پنج. اما با هم حرف نزدیم.»
گفتم:« کشک...معلوم هست چی می‌گی؟. بدون حرف زدن مگه می‌شه.»
داریوش بلند خندید و گفت: « خب باید یه جوری خودشو سر کار بذاره. نوبت به من نرسید؟». بهروز سیگار را داد به امین. دود توی دهانش را بیرون داد و گفت: «بین اون همه آدم که نمی‌تونست بره بغلش کنه. منم دیدم. پشت باجه تلفن بودم. جوری که فقط امین ببینه، اول اشاره کرد به ساعتش و بعد پنج تا انگشتشو نشون داد. یعنی ساعت پنج. مگه نه امین؟» و از پشت دیوار گردن کشید که ته بلوار را دید بزند. وقتی برگشت دوباره گفت:« اون حرومزاده‌ی عوضی̊ کریم قصاب، با پیشبند چرب و خونیش، همه مدتی که تو بازارچه خرید می‌کرد، چاقو به دست ماتش برده بود. عینهو زنایی که زلیخا دعوت کرده بود مهمونی یوسف.»
گفتم: «ول معطل... یعنی علافیم. الکی خوش‌ها. حالا به من گوش بدین. تو زمین ماسه‌ای، دیواری به راهه. سال اولیها ریختن اونجا. بلند بشید بریم چند دست بزنیم یه چیزی گیرمون بیاد.» به چیزی نگرفتند. داریوش با حرص و لذت مثل همیشه، طوری که اندازه سن باباش این کاره باشد از سیگار کام می‌گرفت، بهروز مرتب در رفت و آمد بود و گردن می‌کشید و امین هم ساکت بود. گفتم: « من که دارم می‌رم. کی یه سکه داره بهم قرض بده؟ فرقی نداره چقدری باشه. هر چی گیرم آمد باهاش پنجاهپنچاه نصف میکنم.»
داریوش دوباره خندید. خندیدنش هم مثل سیگار کشیدنش حال به‌هم‌زن و اعصاب خردکن بود. سیگار را از دستش گرفتم. گفت: «نفری دوتا که یه دور دیگه بچرخه.» گفتم: «گاو پیش شما افلاطونه. آخه تا کی می‌خواید اینجا پلاس باشید احمق‌ها. با اشاره و شکلک که نمی‌شه.» داریوش گفت: «مواظب حرف زدنت باش. من فقط اومدم اینجا که بخندم.» گفتم: «چی خیال کردی. منم داشتم می‌رفتم زمین ماسه‌ایی. خواستم سر راه یه سری به شما زده باشم.» امین دود سیگار را بیرون داد. گفت: «اگه درست نگاه کنی، حالت صورت و چشم‌ها همه چیزو تو نگاه اول لو می‌دن. چند روزی هست تو کارشم. چند وقتیه به کله‌م افتاده با یکی از اونا باشم». و ساعت پرسید. هیچ کس نداشت. از خانه که زدم بیرون، ساعت از چهار و نیم گذشته بود. بهروزگفت: ««بابام چند روزمرخصی گرفته. همه با قطار میرن اندیمشک عروسی. اگه تو درس رسم فنی گند نزده بودم ، منم می‌رفتم. تهشه، دیگه به کسی نمی‌رسه. بقیه‌اش مال من.» داریوش گفت: «دو تا تو زدی. رد کن بیاد.»
-« تو راحت واسه خودت نشستی. کی داره اینجا کشیک می‌ده؟ من! پس حقمه.»
- «کسی ازت نخواسته، گردنتو هی مثل غاز دراز کنی.» و بدون اینکه به هیکل گنده‌اش حرکتی بدهد فقط مشتش را توی هوا تکان داد. بهروز تو کشید. پس داد. این‌جور موقع‌ها که پای سیگار وسط بود، با کسی شوخی نداشت. کسی طاقت مشت‌هایش را نداشت. گفتم:«اگه بیست پنجی باشه که عالیه، تو دستم بهتر می‌شینه و شانسم بیشتره. ته جیباشونو در می‌آرم و بر می‌گردم. شمام اینجا منتظرباشید. اگه نیاد، علف که سبز می‌کنه.» داریوش ته سیگار را زیر پا له کرد. دست کسی طرف
جیبش نرفت. بلند شدم و ایستاده براندازشان کردم. گفتم: «درسته که امین به خودش میرسه و همیشه اطوکشیده ست، اما این که دلیل نمیشه.» بهروز گفت:« تو که دیگه این ناکسو میشناسی. تو کارش وارده. تازه واسه چی خلوت‌ترین ساعت شهرک رو انتخاب کرده شک نکن. خودت که می‌دونی، همه اون بچه گربه ماده‌های اطواری شهرک برای اینکه باهاش باشن، به روی هم پنجول می‌کشن ».
رفت و برگشت. سیگاری ازجورابش بیرون کشید. گذاشت لب امین و خودش برایش کبریت روشن کرد. من وداریوش به ولخرجی بهروز نگاه کردیم و به هم چشمک زدیم. «با خیال راحت بکش. وقتی میاد باید حاضر باشی. خیالت تخت، بازم هست. همش مال خودته. ما این حرفا بینمون نیست». بعد رو کرد به همگی وگفت:« می‌دونید، من ازمسافرت با قطار خیلی خوشم میاد. مخصوصا وقتی می‌ره توی تونل و از اون سرش درمیاد. بعد یکی دیگه . ودوباره یکی دیگه و همین‌طور تا آخر. اونقدر بهم کیفم میده که نمی‌تونم بشمرم تا آخر راه از چند تا تونل می‌گذریم». دوباره نگاهی انداخت و برگشت. «الان دیگه کسی خونمون نیست».
گفتم من که دیگه نمی‌مونم. بلاخره اونجا یه شریک پیدا میکنم. و راه افتادم به طرف زمین ماسه‌ایی. چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای بهروز بلند شد. به طرفم دوید، چنگ زد به لباسم و دستم را گرفت و کشید و برد جایی که کشیک می‌داد. تقریبا جیغ می‌کشید: «بیا... بیا ببین... اومد... داره میاد... خودش تنهاست... بدون بچه‌اش». درست دیده بود. خودش بود . زیر سایه درخت‌های وسط بلوار را گرفته بود و می‌آمد. امین بلند شد. بعد از اینکه نگاهی انداخت، لباسش را مرتب کرد و و دستی به موها کشید.گفتم :«خب حالا می‌خوای چه کار کنی؟».
-«درست نمی‌دونم. هر کجا رفت، می‌رم دنبالش و به وقتش باهاش صحبت می‌کنم. همین.». بیشتر ازچیزی که فکر می‌کردیم، طول کشید تا به جایی که ما بودیم برسد. آهسته و بی عجله می‌آمد و با حرکاتی که به سر به هوایی دختر بچه‌ها شبیه بود. اما از کنارمان که رد می‌شد، با ظرافت و مهارتی که فقط از عهده زن‌ها برمی‌آمد، برای امین سر تکان داد و همان‌طور مستقیم راهش را به سمت بالای بلوار ادامه داد. گفتم: «من که سر در نمی‌آرم. مرده تو یکی از کارخونه‌ها کار می‌کنه. یه ماه نیست اومدن شهرک. فکر نمی‌کنم اهل اینجا باشن. پسر... شیره جونتو می‌کشه». داریوش گفت:«گمونم از اوناین که کار تو کارخونه می‌کِشَشون به شهر». بهروز گفت:« به جون خودم زدی وسط خال. نمی‌دونم چه جوری بگم... یه جورایی مث... مثه بیشه‌ایی، کویری یا اصلا مثه یه دهکده دور افتاده می‌مونه، که پای کمترکسی بهش افتاده باشه... بی پدر امتی حیرون‌شن». توجهی به نگاه داریوش نکرد وادامه داد: «هرکجا پا بذاره اونقدر سره، که به همه کس و همه چیزسنگینی می‌کنه. حتی زن‌ها که نگاش می‌کنن یادشون می‌ره نگاشونو برگردونن.»
امین صبر کرد. چند متری که فاصله گرفت، سیگار را به داریوش داد و دنبالش راه افتاد. بهروز چند قدم همراهش رفت تا گرد و خاک پشت امین را بتکاند. بعد ایستاد: «برو ببینم چه کارمی‌کنی؟ ما همین جا هستیم تا برگردی. حواست که هست؟ خونه رو می‌گم. یه خونه با همه چیزایی که لازمه. رختخواب، حموم و هر چیز دیگه‌ایی». و دست کرد از جیبش دسته کلیدی را بیرون آورد.
-«باشه باشه. شمام حواستون به گشت موتوری پاسگاه باشه. پیداش شد، یه جوری خبرم کنید.»
از پشت دیوار رفتیم به جاییکه بهتر می‌شد دیدشان. امین هنوز با فاصله پشت سرش می‌رفت. بهروز انگشتش را کرده بود توی حلقه دسته کلید و دور انگشتش می‌چرخاند. دسته کلید صدا می‌کرد. مسیر کوتاهی را در جلوی ما، می‌رفت و می‌آمد: «فردا عروسییه. شبش داماد می‌شه. تو سن بیست و پنج سالگی. اما مطمئنم من نمی‌تونم تا اون موقع دوام بیارم.» داریوش گفت: «من کاری به این کارها ندارم. فقط اومدم بخندم». بهروز گفت:« این دفعه رو بد آوردی، دیگه چیزی نداری که بهش بخندی» داریوش راه افتاد به طرف بازارچه. «پس حالا نگاه کن». داخل بازارچه که شد یکراست به قصابی رفت و بعد چند لحظه بیرون آمد وکریم هم به دنبالش.
کریم هم آنها را دید که تا نزدیکی هنرستان جدا از هم می‌رفتند. اما از آنجا به بعد، امین با قدم‌های بلند خودش را به او رساند و شانه به شانه‌ی هم پشت هنرستان پیچیدند. داریوش می‌خندید و کریم بعد از ردیف کردن همه فحش‌هایی که توی سلاخ‌خانه‌ها یاد گرفته بود، به سمت مغازه برگشت. اما داریوش دست بردار نبود. دور و برش می‌چرخید، دستش می‌انداخت و سربه‌سرش می‌گذاشت و می‌خندید. آخر مجبور شد با پرت کردن استخوان‌های پاک شده از لاشه‌ها، داریوش را دور کند. پیش ما هم که برگشت، هنوز می‌خندید. «بهش گفتم یه سیگار دست‌خوش بده تا یه چیزی نشونت بدم. دیدید قیافه‌شو؟». بهروز اعتراض کرد: «میخوای با این شیرین‌کاریات، همه چیزو خراب کنی؟».
- «به توربطی نداره و دهنتو ببندد. چون من هر کاری دلم بخواد، می‌کنم ».
-«چرا ناراحت می‌شی؟ منظوری نداشتم. می‌ترسم کریم کار دستمون بده. از اون بی‌پدر هر کاری که بگی بر می‌آد. مثلا اگه پاسگاه رو خبر کنه چی؟» گفتم:« با سابقه‌ایی که کریم داره، کی حرفشو قبول می‌کنه.» اما بهروز ول کن ماجرا نبود پیله کرده بود. «اگه بره به مرده بگه چی؟ شما که نمی‌خواید رفیقتون تو دردسر بیفته».
داریوش گفت: «کریم هم که به گوشش نرسونه، دیر یا زود خودش بو می‌بره می‌فهمه».
گفتم:« با همه این حرفا من که اصلا سردرنمی‌آرم. یعنی جور در نمی‌آد. آخه از یه بچه محصل چی به آدم می‌ماسه؟ بهروز گفت: «اگه کسی از آدم خوشش بیاد حاضره هر کاری براش بکنه...» گفتم: «چند روز پیش که داشت از جلوی قصابی رد می‌شد، کریم اومد بیرون، دم در و یه دسته اسکناس درشت را طوری دستش گرفته بود که اون بابایی ببینه. می‌دونی از چی حرف می‌زنم؟ از یه دسته اسکناس درشت تا نخورده که می‌تونه خیلی کارا بکنه.»
-داریوش گفت:« نه، به نظر من قضیه این نیست. ته ماجرا رو که در بیاری، می‌بینی طرف از اونایی که فکر می‌کنن یه چیزی تو زندگیشون کمه، که بدون اون نمی‌تونن زندگی کنن. اونو تو محیط بزرگ راحت تر می‌تونن پیدا کنن.»
بهروز پرسید:«بگو ببینم مثلا چی؟»
-« تو که نمی‌فهمی. پس گفتنش فایده نداره.»
-« جدی می‌گم، اگه کسی از آدم خوشش بیاد، همه کاری حاضره بکنه. حتی واسه رفیقای اون آدم.»
-« به نفعته قبل از این که بیام سروقتت، خودت درشو گل بگیری. وگرنه بد می‌بینی.»
بهروز دیگر چیزی نگفت. انگار ترجیح می‌داد به جای سرشاخ شدن با داریوش به چیزهای بهتری فکر کند.
امین که برگشت، سه نفری دوره‌اش کردیم. اما او خودش را از بین ما بیرون کشید، جایی برای نشستن پیدا کرد و نشست. با بهروز رفتیم بالای سرش. بهروز گفت: «ببین چی به روزش اومده. خوبه زیر سقف نبودید.» امین چیزی نگفت. فقط سیگار خواست. بهروز کنارش نشست. «دیگه کم‌کم داشتیم فکر می‌کردیم یه جای دیگه پیدا کردید و ما رو قال گذاشتید. خب بگو ببینم واسه کی قرار گذاشتید؟»
-« همه چیزو تموم شده بدونید.»
-«یعنی چی؟ چی شده؟ ما که ماشین گشتی، چیزی ندیدیم. کسی دیدتون؟»
گفتم: « من که گفته بودم موضوع از چه قراره. چی می‌خواست؟ نقد؟ »
-«یه تیکه کاغذ بهم داد که شماره تلفن خونشون روش نوشته بود. از قبل آماده کرده بود.»
بهروز گفت« دیگه چی از این بهتر. خسته‌گیت که در اومد، یه سکه جور می‌کنم و با هم می‌ریم زنگ بزن باهاش صحبت کن. حالا کاغذو بده ببینم.»
-«خوردمش. تو دهنم که چپوندمش، نفهمیدم کی حل شد رفت پایین.»
-« داری سربه‌سرم می‌ذاری. شوخی نکن. فقط می‌خوام ببینمش. بهت برش می‌گردونم. »
-« الان تو وضعی نیستم که بتونم شوخی کنم. رفت پایین. می‌فهمی؟ اینجا.» وبا دست شکمش را نشان داد. داریوش گفت: «بز!» و خندید. امین سیگار را بر لب گذاشت و کبریت کشید. اما روشن نکرد. گذاشت تاچوب کبریت ته بسوزد.
-« دیگه نمی‌خوام یه لحظه هم ببینمش.»
بهروز گفت:« بعد اون همه سوکیدن و زاغ زدن. نمی‌خوای ببینیش... بگو چی شده؟»
امین چیزی نگفت. داشت توتون سیگار را جلوی پایش، روی زمین خالی می‌کرد. بهروز گفت:«به من نگا کن. اون زبون وا مونده تو بچرخون و بگو واسه چی؟ سر راست و ساده. این که کار سختی نیست. شاید بتونیم کمکت بکنیم.»
امین نگاهی به بهروز کرد و بعد به من وبعد به داریوش.بلاخره انگار که بخواهد بهروز دست از سرش بردارد، گفت: «لهجه‌ش....به خاطر لهجه‌ش.»
بهروز مثل وقتی کسی کلمه ناآشنا وجدیدی را می‌شنود، و برای فهمیدنش آن را چند بار هجی می‌کند، چند بار تکرار کرد. ما هم می‌خواستیم بفهمیم، چه ربطی به قضیه دارد.
-« اونقدر لهجه‌ش افتضاح بود که واسه اینکه یه کلمه از دهنش در نیاد، یه بند حرف زدم. نمی‌تونستم تحمل کنم.»
بهروز گفت: « بچه‌ها ببینید چی میگه....پسر تو شاهکار خلقتی. همه اون چیزای محشرو ول کرده، اونوقت چسبیده به چی.»
-«این یکی گند زده بود به همه‌ش.» هنوز داشت توتون سیگار را خالی می‌کرد. « مدام حرف زدم، هرچی که به ذهنم می‌رسید، هر پرت و پلا و مزخرفی که به دهنم می‌آمد. اول مرغ بود یا تخم مرغ؟ آدم کی روی کره زمین آمد؟.اینکه ما آدما با میمونا پسرعموییم. خورشید چند سال دیگه همین‌طور می‌خواد بسوزه؟ یا چند سال از انفجار بزرگ می‌گذره؟. از معادلات چند مجهولی تا قضیه تالس و فیثاغورس و جبر و مقابله. یه مشت حرفای بی سر و ته که خودمم درست نمی‌دونم چی هستن».
بهروز گفت:« تو فکر می‌کنی واسه آدمی مثل کریم مهمه که طرف طرز حرف زدن یا لهجه‌ش چه جوری باشه؟»
-«برام اهمیتی نداره تو کله اون عوضی چی می‌گذره. چیزی که می‌دونم اینه که تا صداشو شنیدم، احساس چندش و نفرت بهم دست داد. دست خودم نبود. واقعا گند زده به همه اون چیزایی که نمی‌شد به راحتی ازشون گذشت.حساب همه‌چی رو کرده بودم جز این یکی.» از جایی که نشسته بود بلند شد وشروع کرد به پا کشیدن روی توتون‌ها. « وقتی جدا می‌شدیم ازم خواست حتما تلفن کنم. گفت که من بهش مهلت ندادم. می‌خواست بدونه تلفن می‌زنم. گفت دوست داره حرف بزنه.»
توتون را که حسابی لگدمال کرد، چرخی دور خودش زد و به دور و برش نگاهی انداخت. انگار که بخواهد مسیری را انتخاب کند.«لعنتی می‌خواست با یکی حرف بزنه... خب دیگه... داشت یادم می‌رفت... باید برم یه جایی.» پوکه سیگار را گذاشت گوشه لبش، دست‌هایش را در جیب عقب شلوارش فرو کرد و راه افتاد.
بهروز گفت:«وایسا ببینم... کجا؟ شکار با پای خودش افتاده تو دام. می‌خوای ولش کنی بره. ببین چی می‌گم...»
امین توجهی نکرد و به راهش ادامه داد. داریوش بلند می‌خندید.


ابوالفضل آزاد زمستان 91

 

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
0 #9 مجتبی محمدی 1394-06-28 21:05
بسیار عالی و صادقانه,کاملا روان ,به طوری که تمام محیط رو متصور میشدم,کاملا کارکتور ها رو میشد دید,و در آخر با رسیدن به زبان و لهجه با بن بست امین همراه شدم
نقل قول
 
 
0 #8 mehdi kazemi 1392-12-03 16:56
انتهای داستان منو مجاب کرد که حقیقتی در پس اون تلفن نهفته اس کنجکاو موندم.......... . شایدم دنبال نتیجه بودم....بیان حالات در این داستان عالی بود اما موضوع تا اواسط پنهان شده بود و در پایان نیز کاملا روشن نشد....
نقل قول
 
 
+1 #7 موسوی 1392-09-20 14:41
موفق باشید .
نقل قول
 
 
+2 #6 مهردا بهزادی 1392-06-28 14:38
درود! داستانی واقعگرا و اصیل. سر راستی نوشتاری اش، آنقدر به دل مینشیند که آدم را تا پایان میکشاند. رفتار کلاسیکی این داستان، دل نشین و با ارزیابی درستی، نگاشته شده است. به قلم نویسنده ی توانای این اثر، دست مریزاد میگم. پایدار بمانید، آزاد !
نقل قول
 
 
+1 #5 زهرا ملوکی 1392-06-21 17:05
مرسی
نقل قول
 
 
+2 #4 پروانه مقام 1392-05-17 21:17
داستان رو خوندم و از نظر من داستان بسیار خوبی ست . همه ی عناصر داستانی به نسبه در آن رعایت شده . از خوندنش لذت بردم و امیدوارم بازهم از نویسنده ی این داستان بخونم .
شاد و پاینده باشید .
نقل قول
 
 
+2 #3 علی حسین زاده 1392-05-09 20:09
خطاب به دوست عزیزی که گفتند کشش و تعلیق کم هست. آیا این نقدی که گفتید به طور قطع سلیقه ای نیست؟؟؟
داستان خوبی بود و برای قلم آقای آزاد نوشتن داستان های بهتر رو آرزو دارم.
نقل قول
 
 
+1 #2 آیلار اومای 1392-05-03 00:16
داستان از کشش و تعلیق کمتری برخوردار بود . موفق باشید و نویسا :-)
نقل قول
 
 
+3 #1 سهیل 1392-04-12 20:49
داستان خوب و خواندنی‌ای بود. مرسی
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی