پرینت

«تمام مردهایی که چیزی برای از دست دادن ندارند.» - رافعه رستمی

نوشته شده توسط رافعه رستمی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

 

 

تمام مردهایی که چیزی برای از دست دادن ندارند.
رافعه رستمی

پدر یک‌روز خودش را می‌کشد. من چند سال است به این مسئله فکر می‌کنم، دقیق‌ترش را بگویم فکر می‌کنم همه‌ی پدر‌ها یک‌روز خودشان را می‌کشند ـ پدرها برعکس مادرها خیلی متداوم‌ عمل می‌کنند و به نظر من همین تداوم است که باعث می‌شود آنها بالاخره یک‌روز خودشان را بکشند.-
پدر یک‌روز خودش را می‌کشد. این را از بارِ چندمی که دیدم نشسته کنار پنجره و سیگار دود می‌کند متوجه شدم. پدر نیمی از شبانه روز را کنار پنجره‌ی خانه که به اتوبان دید دارد نشسته است و پشت هم مثل کارِ بی‌وقفه یک دستگاه صنعتی سیگار دود می‌کند. یک‌بار از روی پل هوایی اتوبان او را دیدم که انگار زل زده بود به من. آن موقع ترسیدم. چون چندین‌بار همان‌جا از کمر خم شده‌بودم روی میله‌‌ی پهن پل هوایی و به این فکر کرده‌بودم که شاید یک شب خودم را از آن بالا پرت کنم پایین. او بعد از چند هفته که نیمه‌ی دیگر سیگار نکشیدن‌هایش را توی تختخواب می‌گذراند آمد سراغ من. -پدر همیشه چند بار آدم را صدا می‌کند و اگر جواب ندهی بعد می‌آید سراغت ـ این‌بار بی آنکه صدایم کند آمد سراغم. در را باز کرد و آمد تو. من ترسیده‌بودم چون دلم نمی‌خواست درباره‌ی یک ‌مشت افکار پریشان به او توضیح بدهم، آن‌هم به پدری که نیمی از زندگی‌اش را سیگار دود می‌کند. پدر آمد تو، ـ پدر آن لحظه شبیه کسی بود که می‌دانی به دنبال بهانه‌ای برای نمردن است ـ سرشانه‌هایش بدجور افتاده‌بودند و گردنش انگار که به سمت نور چرخیده باشد در امتداد بدنش حرکت نمی‌‌کرد، پدر آمد تو و فقط یک جمله گفت «می‌خوام یه فیلم از جیمز دین ببینم.» جیمز دین را جوری گفت که انگار کشف خودش باشد، غلیظ ادا کرد و با احترام. سرم را تکان دادم که یعنی ببین. همان‌طور که آمده بود، رفت؛ با گردن کج‌اش که حالا انگار جیمز دین هم روی‌اش سنگینی می‌کرد. پدر از همان روز به فیلم دیدن علاقه‌مند شد، علاقه‌ای که از یک عکس جیمز دین در میدان تایمز شروع شده‌بود، ـ پدر چند هفته بعد که دیگر علاقه‌اش را به جیمز دین از دست داده بود برایم توضیح داد که عکس او را روی یک مجله دیده است و به نظرش او جذاب‌ترین مردی‌ست که توانسته با دستهایی در جیب زیر باران سیگار بکشد، – پدر گاهی عجیب شبیه زن‌ها فکر می‌کند. در هر صورت علت کم‌رنگ شدنِ علاقه‌ی پدرم به جیمز دین، دیدن فیلمِ "داشتن و نداشتن" بود. از آن فیلم به بعد ما مطمئن بودیم که پدر دارد عشق دوران میان‌سالی را تجربه می‌کند. پدر عاشقِ لورن باکال شده بود، ستاره‌ی محبوب سینمای کلاسیک امریکا و به قول پدر، تنها زنِ وفادار امریکایی. پدر گفت در یک‌جایی خوانده که او بعد از همفری بوگارت با مرد دیگری ازدواج نکرده‌است و من دیدم که هم‌زمان خیلی نافذ به همسرش ـ مادر من ـ نگاه می‌کند. پدر هنوز بهانه‌ی لازم را برای نمردن پیدا نکرده‌است و با این‌همه حسرتِ بدن کشیده‌ی لورن باکال را می‌خورد و به مادرم می‌گوید ورزش کن. اوایل مادر غش‌غش می‌خندید، آنقدر که سینه‌های بزرگ‌اش با شتاب بالا و پایین می‌رفت، یک‌جور که احساس می‌کردم می‌خواهد آنها را بیشتر به چشم پدر بیاورد. پدر حتا نگاهش هم نمی‌کرد، انگار که دلش بخواهد سینه‌ها را ببرد دم در و رهایشان کند برای گربه‌ها. مادر کاری به عشق و عاشقی پدر نداشت و شاید اگر هر روز تصویر معشوقه‌ی پدر را روی صفحه‌ی تلوزیون نمی‌دید نگران او می‌شد. مادر چند بار به من گفته‌است «وقتی این زنه هست خیالم راحته که کاری به کار من نداره» - مادر مثل تمام زنها نمی‌خواست قبول کند که پدر از خیلی قبل‌ترها کاری به کار او نداشته است.-
مادر نمی‌داند که پدر یک‌روز خودش را می‌کشد. مادر اصلن به ذهنش هم نمی‌رسد که کسی در خانواده، خودش را بکشد. او نمی‌داند که یک مرد حتا اگر عاشق باشد هم می‌تواند خودش را بکشد. مادر به ایستادگی پدر اعتماد دارد و من به او نمی‌گویم که با وجود تمام بهانه‌هایی که پدر برای نمردن‌اش جور می‌کند، او مردی‌ست که چیزی برای از دست دادن ندارد و تمام مردهایی که چیزی برای از دست دادن ندارند می‌میرند یا خیلی خودمانی‌تر خودشان را خلاص می‌کنند. - خودشان را از شرِ نداشته‌هایشان خلاص می‌کنند. ـ
پدر یک‌روز خودش را می‌کشد و من این را از داروی ضد دلهره‌ای که گفته است برایش بخرم فهمیدم. روی جعبه‌ی دارو نوشته بود "پودر جوشاندنی ضد دلهره، هر روز دو یا سه بار مصرف گردد، در مواقع حاد روزی پنج بار". پدر کاغذی روی جعبه چسباند که رویش نوشته بود "افزایش دهنده‌ی قدرت ایمنی بدن" و آن را در کشوی کمدش پنهان کرد. پدر این کار را جلوی چشم من انجام می‌دهد و من فکر می‌کنم که او می‌داند من فهمیده‌ام او یک‌روز خودش را می‌کشد. مادر فکر می‌کند پدر به سرش زده‌است که شب تا صبح و صبح تا شب فیلم‌های این زنیکه را نگاه می‌کند و هر ساعت به جای چای برای خودش جوشانده‌ی "افزایش دهنده‌ی قدرت ایمنی بدن" دم می‌کند. ـ مادر چند شب رختخواب‌اش را به بهانه‌ی گرمای اتاق‌شان جلوی تلوزیون پهن کرد تا شاهد تاثیر جوشانده در معاشقه‌ی‌ مجازی پدر با آن زنیکه باشد. ـ آن چند شب پدر تا صبح با کفشهای‌اش توی خانه راه می‌رفت و عاقبت یک شب که با چشمهای ورم کرده‌ام ـ در اثر بی‌خوابی- به مادر زل زده‌بودم با خنده‌ای که غم و شادی‌اش از هم سوا نبود سر بلند کرد وگفت «چند شبه با شازده خانوم قهره.»
درست یادم نمی‌آید ولی از همان شب‌ها من دیگر نخوابیدم. پدر، تمامِ شب‌ها را توی خانه با کفش‌های بزرگ وسنگین‌اش راه می‌رود. به اتاق من که می‌رسد، آرام وارد می‌شود. می‌آید بالای سرم و نگاهم می‌کند. من با چشم‌های بازم به او زل می‌زنم. او فکر می‌کند خوابیده‌‌ام؛ می‌آید جلوتر، دماغ کوچک قرمزش را می‌چسباند روی صورت من و همین‌جور پشت سر هم نفس می‌کشد. آن لحظه‌ها انگار یک نفر در گوشم می‌گوید «بوی آدمیزاد، بوی آدمیزاد» ـ یکی از این شب‌ها که پدر توی صورتم نفس می‌کشید با همه‌ی ‌قدرت‌ام گریه کردم تا خودم یا او، آن یکی از ما که حتما خواب می‌دید بیدار بشویم ـ اما پدر آرام برگشت سمت دیوارها وانگار که از یک مکان باستانی دیدن کند همه جا را با چشمهای‌اش خوب جست‌ وجو کرد. پدر یک شب گفت «باید همه‌چیزو تو ذهنم حک کنم. » این را گفت و مصصم به عکسی از خودش و من -تنها دخترِ کوچک‌اش ـ که همدیگر را تنگ در آغوش گرفته بودیم خیره شد. پدر که از اتاق بیرون رفت، من از توی عکسِ روی میز ناپدید شده بودم.
پدر یک‌روز خودش را می‌کشد و من حالا با اطمینان بیشتری این را برای خودم تکرار می‌کنم، این اطمینان زمانی در من قوت می‌گیرد که او با پالتوی مشکی بلندش کنار پنجره قوز می‌کند. درست شبیه تمام انسان‌هایی که در سرما چمباتمه می‌زنند و به نقطه‌ای نگاه می‌کنند که مرگ قرار است از آنجا سر برسد، و در این سرماست که او از آسمان صدای یک جور موسیقی را می‌شنود، ـ این را وقتی ساعت‌های متمادی گوش‌اش را به پنجره می‌چسباند فهمیدم - گوش‌اش را فشار می‌داد به حفاظ پنجره و تمام چیزی را که می‌شنید برای ما زمزمه می‌کرد، من گوش می‌کردم، می‌نشستم و تمام آن لحظه‌ها گوش می‌کردم.
من همیشه می‌دانستم که پدر یک‌روز خودش را می‌کشد و مادر، این را آنقدر باور نمی‌کند که وقتی پدر کنار پنجره‌ی روبه اتوبان خانه‌ی ما خشک می‌شود اجازه نمی‌دهد او را تکان بدهیم. او فکر می‌کند «مرد‌ها لازمند، هرجور که باشند.» من و مادر عکس‌های زیادی با مردِ خشک شده‌ی روی ‌صندلی گرفتیم. عکس‌هایی که آنقدر به مادر نشان‌شان دادم تا باورکند که چشم‌های پدر شبیه همه‌ی مرده‌ها تا جمجمه گود رفته است. چشم‌هایی که از خوشبختی برق می‌زنند.


رافعه رستمی

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+1 #11 احسان رضايي 1392-07-22 13:56
سلام
خيلي قشنگ بود اما كمي در اوايل تا وسط داستان لحن به شدت گزارشي شده و اين بزرگترين علتي است كه دوستان از نبود توصيفات بيشتر رنج برده اند. تكرار بيش از حد پدر يك روز خودش را مي‌كشد هم نمي‌دانم شايد كمي غير داستاني باشد اما اين مورد فقط نظر شخصي است.
خسته نباشيد.
نقل قول
 
 
+1 #10 هومن -علی نحوی 1392-06-06 06:50
سلام. چقدر داستان خوبی بود. هنوز باورم نمی شود که آنرا خوانده ام. هنوز توی همان خانه دارم نفس می کشم.
خوشحالم که چنین داستانی خواندم، و خوشحالم که اینطور می نویسی.
شاد باشی
نقل قول
 
 
-1 #9 iran 1392-05-08 11:20
یه حسه ترسی تو داستان بود که در عین حال ادم دوست داشت تجربش کنه و موقع خوندن این داستان پلکم نزدم حت عالی بود مرسی :roll: :-)
نقل قول
 
 
+3 #8 علی امیرریاحی 1392-05-05 10:18
واقعا داستان خوبی بود و هست
گمانم هنوز توصیفاتش کم است مخصوصا در مورد مادر که میتواند وزنه خوبی در مقابل پدر باشد
از اشکالات کار این است که چون انسجام موضوعی ندارد هرچقدر که بخواهی میتوانی کم یا زیاد کنی... در کل با اینکه خیلی لذت بردم اما گمان میکنم چیزی کم است بسیار.
نقل قول
 
 
+1 #7 آیلار اومای 1392-05-03 00:04
داستان تعلیق داشت . فضایی مدرن و شهری را به خوبی به تصویر کشیده بود . همین طور زبان و لحن زیبایی خاصی داشت . اما ایکاش کمی بیشتر رویش کار می شد تا از این حالت ابهام که به آن صدمه می زند خارج می شد . در هر حال مرسی لذت بردم...
:-)
نقل قول
 
 
+2 #6 دو هفته اخیر 1392-05-02 21:02
با افتخار به اطلاع می رساند داستان "مردهایی که چیزی برای از دست دادن ندارند" به عنوان بهترین داستان دو هفته اخیر انتخاب و بازنشر گردید.
نقل قول
 
 
+1 #5 ملیحه بهارلو 1392-04-23 07:03
پدر آن لحظه شبیه کسی بود که می‌دانی به دنبال بهانه‌ای برای نمردن است
...
حس عجیبی داره این داستان
خیلی خوبه
نقل قول
 
 
+2 #4 علاالدین رحیمی 1392-04-16 01:49
زیبا بود. از سبک خوشم آمد.
نقل قول
 
 
0 #3 ن 1392-04-15 06:48
تکرار مدام "پدر یک‌روز خودش را می‌کشد" زیاد جالب نیست. همان تنهایی ها و چیزی برای از دست دادن نداشتن ها را بهتر بود بهمان نشان می دادید. چرا پدر چیزی برای از دست دادن ندارد؟ چه اتفاقی برایش افتاده؟ فقدان عشق؟ این بی عشقی را مادر هم دارد. حتی شاید شدیدتر.
یک مرد حتا اگر عاشق هم باشد می‌تواند خودش را بکشد... لطفا "هم" را بعد از فعل نیاورید!
ولی آن تم ماوراالطبیعه‌ی داستان جالب بود. موفق باشید.
نقل قول
 
 
+2 #2 سهیل 1392-04-12 20:50
لذت بردم. مخصوصن از لحن و زبانی که بر داستان حاکم بود
نقل قول
 
 
+2 #1 آزاده 1392-04-12 20:43
:roll: خسته نباشی دوستم. خوب بود.
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی