پرینت

آرش مکافات نوشته‌ی «نادر فتوره‌چی»

نوشته شده توسط نادر فتوره‌چی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 آرش مکافات

نادر فتوره‌چی

توجه: هر گونه شباهت اسامی با افراد، کاملا تصادفی است


عموی‌اش که مُرد، باید می‌رفت تشییع جنازه و می‌دانست که شب برای شام نگه‌اش خواهند داشت و نمی‌رسد که بیاید و بنشیند و به من سپرد که آن شب بنشینم لای شمشادها و چشم بدوزم به خانه دکتر، به پنجرۀ سمت چپ، به اتاق شیرین. وقتی که عاشق شد، من با دخترِ دکتر وسطی بازی می‌کردم و از صبح تا عصر پلاس بودیم توی کوچه‌ای که توی پیاده‌روهایش جا برای پنهان شدن زیاد داشت. آرش مکافات، در همان تابستانی عاشق شیرین شد که موشک‌های اسکاد تازه به تهران رسیده بود و موشک باران بود و پشت پنجره‌ها پتوکوب بود و در خانه‌ها هوا نبود و سیگار "تیر" مرغوب‌ترین سیگار بود و کارِ من و شیرین این بود که صبح‌ها وسطی بازی کنیم و عصر برویم در صف سیگار و پودر رختشویی و سیگارها را لای پودرها بتپانیم و جفت شان را خراب کنیم و از مغازه‌ای که هیچ دوربین مدار بسته‌ای نداشت، شکلات‌هایی که مزه دُنبه گوسفند می‌داد را بدزدیم و برویم یواشکی در خرابۀ کنار خانۀ دکتر سیگار چس دود کنیم و بترسیم و بلرزیم و آژیر که زده شدْ تازه جان بگیریم و به آسمان نگاه کنیم و تا جیغ مادران‌مان بلند شود، فقط به آسمان نگاه کنیم و بیایند و با کتک ببرندمان توی پناهگاه و آرش مکافات همچنان ایستاده بود و زل زده بود به شیرین و درست در همین تابستان بود که عاشق‌اش شد.
بعدها فهمیدم که در همان تابستانی که آرش مکافات عاشق شیرین شد، عموی‌اش را اعدام کرده بودند و تابستان عجیبی بود و با بوی پودر نامرغوب و سیگار تیر ِ کیسه‌ای و کافور و مَنیِ اوایل بلوغ در آمیخته بود و آرش مکافات همچنان زُل زده بود به شیرین و در پیاده‌روهایی که جا برای پنهان شدن زیاد داشت، درست ایستاده بود جایی که بشود تمام اندام شیرین را دید که هنوز حجاب سرش نکرده بودند و زانوهایش همیشه خاکی بود و پاهایش هنوز گوشت نداشت و خون نداشت و رگ نداشت و جوش ِ بعد از بند انداختن نداشت و آرش مکافات در همین حال و روز عاشق‌اش شد.
آرش مکافات می‌آمد لای شمشادها و دیگر تابستان نبود و همیشه می‌آمد لای شمشادها و همه می‌دانستند و شیرین هم می‌دانست و دکتر هم می‌دانست و دکتر از خانۀ ما منزجر بود و به پدرم گفته بود که پسرشْ یعنی من را از همدستی با جنون ِ سرکش ِ جوانی که زیبایی‌اش دل همۀ زنان شوهردار کوچه را لرزانده بود، منع کند و شمشادها را کوتاه کند و طوری بشود که چشم‌های آرش که هزار خروار تنهایی در نگاه‌اش می‌گنجید، نیافتد به ساق‌های پوشیدۀ شیرینْ زیرِ لباس‌های کت و کلفتی که رسم دلبری دختران دم بخت سال‌های اول بعد از جنگ بود و آرش از فرسنگ‌ها فاصله هم شانه‌های سفید شیرین را از بین تمامی شانه‌های زنان جهان یا دستکم آن‌هایی که از کوچه ما می‌گذشتند، تشخیص می‌داد و می‌دوید و از مسافتی که بوی شیرین را بشنود، می‌ایستاد و نفسش بند می‌آمد و یخ می‌کرد و دست مرا می‌فشرد و زیر لب فحش و قربان صدقه را قاطی می‌کرد و می‌رفت و می‌افتاد روی پله‌های خانۀ بغلی ما که همیشه سایه بود و حتی شب‌ها هم سایه بود و می‌شد دمی دراز کشید و به ممنوعیت بوسیدن شیرین تا ابد گریست و خانۀ بغلی را هنوز نکوبیده بودند و لانۀ کبوتر هم داشت و آرش التماس‌ام می‌کرد که ببرم‌اش پشت‌بام و قلاب بگیرم و بپرد روی خرپشتۀ خانه‌ای که پلکان‌اش در خیابان همیشه سایه بود و برود پشت لانه کبوتر که مُشرف بود به پاسیوی خانۀ دکتر و بنشیند تا غروب و ای بسا شیرین برود در آشپزخانه و جای خالی مادرش را پر کند و برای دکتر که در زیر زمین بود و مریض داشت و مطب‌اش همیشه بوی چاه و شربت سینه می‌داد، آب جوش کند. آرش مکافات این‌چنین عاشق شیرین شد.
مادر شیرین مرده بود و سرطان سال‌های بعد از جنگ، از کوچۀ ما زیاد قربانی گرفت و هم شهید داشتیم و هم اعدامی و هم مردگان ِ سرطانی. مادر شیرین که مُرد، خانه‌ای که پلکان‌اش همیشه سایه بود را کوبیدند و یک معمار نانجیب دندان طلا، نه گذاشت و نه برداشت و آمد و تیرچه‌های فولادی زنگار زده را چپاند لای تنها نقطه دلخوشی آرش مکافات در این دنیا که این‌همه تراکم و متراژش کم بود و همان یک روزنه و کورسوی دید و امید آرش به پاسیوی خانۀ دکتر را هم با بتون سرد پر کرد و آرش گردن کشید و آمد و معمار نانجیبِ دندان طلا را تا می‌خورد، زد و گریه می‌کرد و مرا هم زد و رفت درب ِ خانۀ دکتر و جیغ کشید و کلانتری محل هم دیگر نمی‌آمد و مامورها خسته شده بودند از عشقی که آن‌ها فکر می‌کردند لجاجت و لات‌بازی‌ست و دکتر همه را از چشم من می‌دید و من هنوز خوب نمی دانستم که درد آرش چیست و شیرین دیگر همبازی من نبود و حالا شده بود دختر ِدم بخت یک خانواده خوشنام و آبرودار و خواستگار داشت و خواستگارش پزشک شهرستان دوری بود و یکبار آمد و دیگر نیامد و آرش مکافات طوری لت و پارش کرد که با آن کت و شلوار براق و گل و شیرینی ماسیده بر روی‌اش، هیبت مضحک‌اش که گیج سیلی‌های چپ و راستی بود که خورده بود مضحک‌تر هم شد و خلاصه دُم‌اش را گذاشت روی کول‌اش و رفت و آه از نهاد دکتر بلند شد و من دیدم که شیرین لبخندی زد و چشمکی زدم و روی‌اش را برگرداند و به آرش گفتم که شیرین خوشحال شد که این دهاتی را دک کردی و آرش آن شب آرام گرفت و خوابید.
از فردا باز همان شمشاد‌ها بود که پدرم کوتاه‌شان کرد و رودربایستی داشت با دکتر و خلاصه آرش ناچار بود که گودالی زیر پای بلند ترین شان بِکَند و نیم تنۀ پایین را فرو کند آن‌جا و بشود هم قدِ کوتاهی ِ شمشاد هرس شدۀ لچکی ِخانۀ ما که دیگر زاویه مستقیم به پنجرۀ اتاق شیرین نداشت و به بالکنی چشم می‌دوخت که دو روز یکبار شیرین و خواهران‌اش شب‌ها می‌آمدند درآن می‌نشستند و شوهرِ خواهرِ بزرگ‌اش که جوانمرد بود و آرش را می‌فهمید و خودش هم بعدها با عشق‌اش فرار کرد، برای شان جوک‌های سال‌های اول جنگ را می‌گفت و دخترها می‌خندیدند و نمی دانستد که منتظری کیست و به "گربه نره" گفتنِ داماد می‌خندیدند و او طوری صندلی‌ها را می‌چید که زنش از همه دورتر باشد و شیرین رو به کوچه و شمشاد‌ها و آرش مکافات روی شیرین را ببیند و با ایما و اشاره سعی کند با او قرار بگذارد و ساعت‌ها را قاطی می‌کرد و یادش می‌رفت که شیرین سر کدامین ساعت ابرو بالا نیانداخته بود و فردا خاکی بر سرش می‌شد که بداند دکتر شیرین را کی از دانشگاه بر خواهد داشت و بلاخره قرارشان هنوز قرار است یا نه که برود از صبح پیش پرویز سلمانی و موهای اشفته و سیاه و براق‌اش را به مد آن روزها کتیرا بمالد و آب بزند و بالا بدهد و عطر "وان من شو" بپاشد روی جوش‌های بجامانده از تیغ ِ تیز ِ ژاپنی ای که دو سه ماهی بود، از مغازۀ کمی رونق گرفتۀ تبریزیان خریده بود.
به من هم که تنها رفیق‌اش بودم، تیغ انداختن یاد داد و من هنوز پشت لبم سبز نبود و شاش‌ام کف نکرده بود و او می‌خندید و وقتی اینها را می‌گفت زیر چشمی لای شمشاد‌ها که نشسته بودیم یک چشمش به تیغ بود و یک چشم‌اش به تیغه ای که دکتر کشیده بود روی پنجرۀ اتاق شیرین.
همان لای شمشاد‌ها برایم تعریف کرد که یکبار شیرین را بوسیده بود و دخترک لبش باد کرده بود و آرش توی سر خودش زده بود که بیا و درستش کن و خانم دکتر که حالا در ابن بابویه چهار قبر دورتر از مادربزرگم بود، اگر ورم لب‌های شیرین را ببیند، پوست دخترک را می‌کند و نه! خانم دکتر مهربان‌تر از این حرف‌ها بود و با وجود آن‌که سرطان داشت، می‌دانست عشق و وسواس و طب و هذیان چیست و آرش مکافات را مثل من می‌فهمید و می‌دانست که هفت هشت سالی می‌شود که جوانی رعنا، زمین و زمان را بهم دوخته و بی نصیب مانده و دلخوشی‌اش شده همین گودال نشینیْ لای شمشادهای خانۀ روبرو که پسر زشتی دارند.
دلخوشی‌اش همین گودال بود و یک جفت کتانی ِ سیاه که مادرش از سفر به ترکیه آورده بود و سوغات دایی فراری‌اش بود و دایی‌اش از چریک‌ها بود و حالا رفته بود آلمان که هنوز غربی- شرقی بود و چه خوب بود که غربی- شرقی بود و دیوار داشت و روی دیوار‌اش می‌شد یادگاری نوشت و دیوار را می‌شد خراب کرد و آجر به آجر ریخت پایین. آرش هم تیغۀ پنجرۀ اتاق شیرین را، آن یک شبی که خیلی مست شد با کلنگ باغبان حیاط خانه ما شکست و شیشه‌ها را هم شکست و خودش را زخم و زیلی کرد و خون‌اش ماسید روی شیشه‌های شکستۀ اتاقِ خاموشِ شیرین و واویلا بود وقتی که فهمید اتاق شیرین را برده‌اند ته میهمان‌خانه و مُشرف شده است به حیاط و باغچه و آن استخر لجن گرفته‌ای که از وقتی خانم دکتر را در ابن بابویه دفن کرده بودند، کسی به فکرش نرسیده بود که آب‌اش را بِکِشد و نشود لانۀ مگس و خرزهره و هرزروهای بی‌چشم و روی آخر پاییز.
آرش مردی شده بود و گوشه‌های پیشانی‌اش مثل عقب نشینی تدریجی خورشید، عقب می‌رفت و طاس می‌شد و هنوز جایش همان گنداب و گودالِ لچکی خانۀ ما بود که بچه‌های نو، بچه‌های که نطفه شان در شب‌های موشک‌باران بسته شده بود، تبدیل‌اش کرده بودند به آبریزگاه و می‌آمدند و می‌شاشیدند به تنها جا سفتی ِ زیر پای آرش مکافات در این دنیا و همیشه پاهای آرش از آن پاییز گلی بود و هنوز هم باور نداشت که دوران اینجور عشق‌ها گذشته و شده "مثال نحس" مادران برای نو بالغانی که درس نمی خوانند.
درس هم نخواند. از وسط دبیرستان ترک تحصیل کرد و نشست توی گودال شاش گرفتۀ لچکی خانۀ ما. الکلی هم شده بود و شب‌ها که پدر و عموی‌ام می‌رفتند تا ته حیاط و نجوا می‌کردند که مبادا آرش مکافات از خجالت‌شان دستپاچه شود و دیده بانی را ترک کند و ای بسا فرصت دیدن شیرین را از دست بدهد، کیف می‌کردند که بوی عرق کشمش از کوچه می‌پیچد توی باغچه و می‌رفت تا راه پله و تا درخت خرمالوی بی بری که سوغات ِ سفر پدربزرگ بود به اورشلیم.
نه درسی، نه کاری، نه مادری، نه پدری، نه رفیقی، نه حواسی، نه دو خط شعری، نه دیگر مویی، نه خدمت اجباری، نه رتبه‌ای و نه دیگر قوت بازویی و نه صورتی که دل زن‌ها را ببرد و پای‌شان را بلغزاند در گودال‌های اسفالت نو. اسفالتی که با کلی کلنجار و چرب کردن سیبیل شهرداری‌چی‌ها، پهن شد وسط خیابانی که یک طرف‌اش آرش مکافات بود و طرف دیگرش اتاق خالی شیرین. اسفالت نو بود و جای پاشنۀ کفش‌ها روی‌اش می‌ماند و جای پای شیرین هم که هول کرده بود و دویده بود توی کوچه که مسیر آمبولانس را ببیند، بر کف آسفالت مانده بود و لابد رسم دختران تهِ خانه بود که آن سال‌ها در خانه هفت قلم آرایش کنند برای آینه و تنگی ِ اتاق و بخت سیاه‌شان.
آمبولانس آمده بود جنازه آرش را از گودال بیرون کشیده بود و دکتر هم آمده بود که علت مرگ را در گواهی فوت بنویسد و دکتر بغض کرده بود و زده بود زیر گریه و به من که ناخن‌هایم را می‌خوردم نگفت که چه شد که آرش مکافات مثل شمع آب شد و مُرد و شُره کرد توی گودال و تفالۀ شیرین را هم نبوسید و شب بود و تاریکی و بی برقی و فصل ساخت‌وساز بود و صدای فرز و تیرچه و فولاد و میل گرد و عربده کارگران افغانی می‌آمد. هر از گاهی کامیونی گاز می‌داد و گازوئیل را پر می‌کرد توی ریه‌های کوچه که دیگر بن بست نبود و ته‌اش به اتوبانی می‌رسید که اسم شهید داشت.
اسم شهید کوچه اما آرش بود. آرش مکافات. همه هم می‌دانستند و ایستاده بودند به بدرقه نعش‌کش و مادرش جزّ جگر می‌زد به این و آن و پدرش که کارمند اخراجی شرکت نفت بود، سر به خیابان خوابی گذاشت از آن شب.
برادران‌اش مست کرده بودند و چوپی می‌کشیدند و دُهُل و سورنا می‌زدند و نعش‌کش را با گل‌های هلندی وارداتیِ آن سال‌ها ماشینِ عروس کرده بودند و آرش را در ترمه‌ای که گُل‌های درشتی داشت پیچیده بودند و محفظه حمل جنازه را کرده بودند حجله‌ای که آینه و شمعدان داشت و عروس نداشت و عروس افتاده بود روی گِلِ شاشِ خوردۀ ته گودالِ لچکیِ خانۀ ما و صورت‌اش را وِیْ می‌کرد و از روسری‌هایش می‌گفت که آن سال‌ها همه مثل همْ یک دست سیاه بود و رسم بود که برای تنوع و رنگ و لعاب دادنْ نقاشی‌شان کنند و آرش هم نقاشی‌شان کرده بود و گُل کشیده بود و پنجره و تراس و مهتابی و کورسوی نوری در خاموشی.
حالا شیرین حسرت می‌خورد که چرا جنگ تمام شده بود و رسم هجله و چراغانی ور افتاده بود و پوست‌اش سفید شده بود از بس که در اتاق تپیده بود و دکتر نگذاشته بود که از پناهگاه بیرون بیاید و می‌گفت ای کاش همان تابستانِ موشک باران و خاوران که هنوز سر زانوهایش از فرطِ بازی خاکی بود، لای جنازه‌های خیابان سنایی رفته بود زیر آوار و نمی‌دید روزی که جسد آرش را بیاندازند عقب بنز نقره‌ای آخرین مدلی که از هر طرف می‌رفت، به قبرستان می‌رسید و نعش که تازه جمود کرده بود را می‌دادند غسالخانه و مرده‌شوی بی‌حوصله، وقت اذان، همان بغلِ تشت کافور می‌نشست به عبادت و نهار و حواس‌اش نبود که آخرین عاشق داستان‌ها را به نام دیوانه می‌شوید.
قبر هم هدیۀ جوانمردی ِ همسایه دکتر بود که از حاجی‌های خوش قلب بود و من و آرش شب‌ها که می‌آمد دم درْ نخ چروکیدۀ سیگار مالبرویی که از جیب پسرش کش رفته بود را دود کند، هم کلام‌اش می‌شدیم و می‌نالید از تراکم فروشی و قرتی بازی‌های تازه بالغ شده‌هایی که زیر پنجرۀ خانه‌اش به آرش مکافات می‌خندیدند و حشیش می‌کشیدند و برای آرش جوک درآورده بودند و "کس خل، کس خل" را که تازه یاد گرفته بودند، تف تف کنان می‌بستند به ناف من و آرش و دکتر و حاجی و مدیر دبیرستان و رئیس جمهوری که ریش نداشت و کوسه بود و هنوز مانده بود تا سحر که هرگز نیامد، وعده‌اش برسد. آن دوره فقط یک هفتۀ نامه زرد بود و یک کلاغ چهل کلاغ‌اش سر فلان قتل ناموسی. حالا مانده بود تا دکه روزنامه‌فروشی راه بیافتد و نانواها، ملک‌شان را بکوبند و بکنند "سوپر نان" و داروخانه‌چی‌ها هنوز به کاندوم ، "کاپوت" می‌گفتند و پسرها موقع خرید سرخ و سفید می‌شدند. مانده بود. خیلی مانده بود. حالا کو تا قتل‌های زنجیره‌ای و پهن شدن آدم‌ها کف خیابان و پلیسی که به جای چهارشنبه‌سوری، شنبه‌ها خشم شب بزند به خوابگاه‌ها. مانده بود. هنوز تا سحر و وعده سر خرمن‌اش خیلی مانده بود.
قرتی‌ها تازه شب‌ها بیرون می‌زدند. طفلک‌ها کجای شان قرتی بود؟ هنوز عینک آفتابی زدن "کونی بازی" بود و تازه کَم کَمَکْ ماهواره روی بام‌ها علم شده بود و حشیش و ساقی بنگ نایاب بود و چشم حاج خانم‌ها که فقط کون و دماغ شان از چادر بیرون بود تازه به شلوار تنگ عادت کرده بود که نفرین نکنند و استغفر الله را طوری نگویند که نخواهی برگردی و دماغ شان را هم بکنی زیر چادر و بشوند یک تپه سیاه و چرک و بوگندویی که پشت شیرین می‌گفتند "جنده". کارشان همین بود که بگویند "جنده" و "خواهر" و این وسط نه زن بود و نه شیرین و نه دختر سیاه بختی که هنوز دامن می‌پوشید و دل ما خوش بود به ساق پای او که بیاید از جلوی مان رد شود و به گودال نگاهی کند و کرشمه‌ای بیاید و برود توی خانه. کدام جنده؟ طفلک باکره‌گی را مثل لکۀ ننگْ لای پاهای حالا زنانه‌اش این‌ور و آن‌ور می‌کشید و هنوز خیلی مانده بود که این عزادارانِ دائمیِ سرگردانِ کوچه‌هایِ گندآلود و خاک و خلی بفهمند که وعدۀ بهشت و مسیر مستقیم‌اش از لای خشتک، مدت‌هاست هنای‌اش برای ما و شیرین و جسد حالا کرم خورده آرش مکافات رنگی ندارد.
حاج خانم‌ها هنوز هم نفهمیده‌اند که جنده‌ها گُل سرسبد ِ این شهر دست به خایه‌اند. مثل دکتر که نفهمید چرا ساقی آرش مرگ موش ریخته بود توی عرق سگی و خواسته بود قال این بدبخت را بِکَند و مثلا در حق‌اش لطف کند و آرش چه مرگش بود که توی گودال می‌نشست و چه شد که شهید شد و اسم‌اش هم هیچوقت نیامد روی تابلوی آبی سر کوچه‌مان. کوچه‌ای که همان بدوِ لوله‌کشی گاز، سه کشته داد و مادر رخت‌شور و دختر گیس بلند‌اش و پسرش که هم بنگ شب‌های آخر آرش بود را در همان شوفاژ خانۀ ملک نوساز بغلی، بغل به بغل میراند. پتو پیچ شان کرد و فرستادشان غسالخانه‌هایی که زنانه- مردانه جدا بود.
رخت‌های خیس خورده هم ماه‌ها ماند در وایتکس و بو گرفت و تشت را که کابوس زن و دو بچه‌اش بود و حالا چهلم‌شان هم گذشته بود، لجن گرفت. خانه نوساز را هم لجن گرفت. خاطرۀ آرش مکافات را هم لجن گرفت. ما را هم لجن گرفت و شدیم همین که باید می‌شدیم و کیسه غذا به دست، فرو رفته در پشت میز ِ اداره‌ای که قرار بود روزی دفتر مرکزی حزب آزادی باشد.
آرش مکافات که مرد، در کوچه ما دیگر هیچکسی عاشقی نکرد. برای من فقط یک عکس پرسنلی کج و کوله باقی گذاشته بود که دادم‌اش به پرویز سلمانی که بچپاند‌اش در درز قاب طبله کردۀ عکس اوجالان و قاب عکس را بگذارد بالای دو قاب اجباری دکان‌اش. بینِ "وانیکاد" پلاستیکی طلایی رنگ و پوستر "هموطن صبر، سحر نزدیک است".

 

 

 

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+3 #7 royaye bi roya 1393-01-17 12:10
بسیار هم عالی... قلمتان پرتوان جناب فتوره چی...
نقل قول
 
 
+2 #6 شامرادی 1392-11-16 19:57
داستانی بود که مرا واردار کرد تا انتها با آن همراه شوم...
من دوست دارم از داستان شما تعریف کنم فقط و فقط به خاطر زبان زیبایی که ارائه دادید. گر چه بعضی تعابیر و توصیفات مستهجن به نظر می آیند ولی چون از زبان راوی آمده خود از نقاط قوت داستانتان شده است. زبان کش دار و جملات طولانی نشان از چانه ی گرم راوی و شاید حرفهای بی در وپیکر شخصی که خود هم نمی داند دقیقا چه می خواهد بگوید دارد...
فقط طرح کلیشه ای بود ولی جور آن را زبان زیبایتان بر دوش کشید. پایدار باشید
نقل قول
 
 
-1 #5 نیما- س 1392-10-17 12:54
فوق العاده بود!
بر خلاف نظر "رضا پ" به نظرم، اینکه کسی داستانی ولو کیلیشه ای را در این قالب روایی به قول شما "یک نفس" بنویسد، کم کاری نکرده و نمی توان به آن "یک کلک کوچک" گفت.
اگر یک کلک کوچک است، تو هم بنویس ببینیم بلدی "کلک کوچک" بزنی یا نه؟
این طرز بیرون گود نشست و لنگ کردن، شده کار جماعت حسود ایرانی
نقل قول
 
 
+2 #4 داستان 1392-10-13 21:11
شخصیت های فرعی داستان تقریبن مرده اند و وجود ندارن!! این ضعف به حساب می آد
و اینکه عشقی که خواننده داره تو این داستان می خونه همون عشق کلیشه ای و عاشقیت هایی هست که هزاران بار تو داستان های دیگه دیده ایم. زنی که بی هیچ خصوصیت فردی ای و تنها به واسطه ی زن بودن مورد پرستش قرار می گیره و مشکلاتی که به خاطر اختلافات طبقه اجتماعی عاشق و معشوق سر راه آنها ایجاد شده است
روایت این اتفاقات به خوبی صورت گرفته بود
نقل قول
 
 
+3 #3 رضا پ 1392-10-13 11:13
داشتم فکر می کردم داستان نوشتن چیزهایی که می دانیم نیست بلکه نوشتن چیزهای ضروریست. چیزهای ضروری را تا حالا هیچ نویسنده ای ننوشته. این زبان اما مستعمل است. اینقدر با همین کلمات و لحن و غیره برایمان جمله سازی کردند که گوش و چشم و فکر آمخته شده اند. البته این حضرت نویسنده یک کلک کوچکی سوار کرده و نفس را ول داده و بدون توقف تا مقصد تهایی داستانش »چیز« نوشته. نمی خواسته مقلد باشد و جمله های کوتاه و ساده بنویسد ار....
نقل قول
 
 
-1 #2 سروش 1392-10-13 00:11
مهمترین نقطه قوت داستان به زبان و لحن نوشته ها باز می گردد. که نشان می دهد نویسنده به امر نوشتن تسلط دارد ولی در بعضی از نکات ریز قصه لنگ میزند
برای مثال تصویر آن چاله و قرار گرفتن آرش مکافات در آن آنقدرها ملموس و باور کردنی در نیامده
در کل داستانی بود خواندنی و شایسته ی خواندن و لذت بردن
نقل قول
 
 
+5 #1 فرهادی 1392-10-12 15:13
بسیار زیبا
واقعاً لذت بردم. تا چند ساعتی گیج و گنگ، مبهوت قدرت قلم و بیان شیوا و داستان زیبای آقای فتوره چی بودم. دست مریزاد.
برای دوستان داستان را ایمیل کردم. و با تمام سخت گیری شان آنها هم موافق بودند که متن بسیار دقیق و هنرمندانه نوشته شده است. منتظر داستان های بعدی شما هستیم آقای فتوره چی.
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی