پرینت

«سهراب‌خوار» - سوزان کریمی

نوشته شده توسط سوزان کریمی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

سهراب‌خوار

سوزان کریمی

-این داستان، به نامِ سهندآقایی است-

... بیت:
نکو گفت از این روی آموزگار  /  که دشمن مدار ارچه خرد است خوار

 

اَه که آشوب است. حالا همه یکهو رفت‌وآمد و سرو‌صداشان زیاد شده است. کلاه‌های مختلف‌الشکل و بی‌تناسب، درهم می‌لولند... دایره‌ می‌سازند... متلاشی‌ می‌کنند... و شکل دیگری ترتیب می‌دهند. صورت‌هاشان قرمز است... چنان که گمانم اگر سرپا بودم... صدای جوشیدن خون خالص را عین چشمه، اندکی زیر سطح پوست‌شان، می‌شنیدم. تنها مجال می‌یابم به زمزمه توصیه‌ی آن خیلِ عاطل را بکنم که منتظر روشن شدنِ تکلیف کله‌شان... که روی تن خواهد ماند یا نه... نشسته‌اند. چون او بلافاصله رو به آن چهره‌ها برمی‌گرداند... که به‌مراتب از من براش آشناترند. رو به آنان خاک بر سر می‌کند... و می‌گرید... و آن‌ها دوره‌اش کرده‌اند. نوبتی بالای سر من می‌آیند... و پهلوی دریده‌ام را... زیر پلکم را، نبضم را وارسی می‌کنند... محض آنکه این خودش کاری باشد. آنگاه لب می‌گزند... و مشوش نزدیک او برمی‌گردند... و باهاش اضطراب می‌کنند. من که امید از درخشیدن مجدد در چشم‌های جهان‌پهلوان بریده... حالا انگار هرآن دورتر می‌شوم از جماعت... به عینه می‌بینم که غالب حرکاتشان بی‌هدفی... حتی خرد، است. چند گام می‌روند... چند گام برمی‌گردند... و دست‌هاشان را... اگر به شانه‌های عصبی او نرسد... در هوا تکان می‌دهند. گرد و خاک به پا کرده‌اند. توی حلق و بینی‌ام می‌رود... اما حال ندارم که دستم را برای خاراندن بلند کنم... و یا برای سرفه، زور بزنم. خون از چاکِ پهلوم روان... و خاک زیر تنم، گل شده است. بلندیِ کم ارتفاع و ناوسیعی است... و آنقدرها هم که فکر می‌کردم دور از خیمه‌گاه دو سپاه نیستیم. خورشید هنوز می‌تابد روی صورتم... و آسمان هنوز بالای پیشانی‌ام، آبی است... و ابرهای عظیمش را به آرامی حرکت می‌دهد... چنان که توده گل را... به طمأنینه... برای دادنِ صورت دلخواه ورز دهند. رو به آن‌ها... اعم از عاطل و جنبان‌شان... تارهای حنجره‌ام... بی‌نُمود ارتعاش می‌کنند. لحظاتی از زاری ناساز وی... و هیاهوی اطرافیان... کنده می‌شوم به بچگی‌هام. زل می‌زدم به همین ابرها... و چنان که مطمئن بودم بی‌صداست... فکر می‌کردم،... فکرهای گنده‌ای که داشتم. یا ساعت‌ها می‌گذراندم به... اکتشاف کندِ چیزی که کم است. مدت‌ها طول کشید تا آن را... به کلی در «پدر» خلاصه کنم.

 پیش از آنکه از وجود زور در تنم مطمئن شوم... از درستی فکرهام هم مطمئن نبودم. می‌شنیدم که اطرافیان و حواشی... برحسب منصب و نزدیکی‌شان، با لفافه کمتر... می‌گویند «این کودک یک‌جوری نیست؟»... یا «طفلکِ ناآرامی است.»... و در هرچیزی به باب من، مادرم بی لحظه‌ای درنگ... درمی‌آمد که «یقیناً جلوتر است از سنش.»... «اعجوبه‌ای است. فرق می‌کند.»

او با مادران دیگر فرق داشت. نه از آن حیث که یگانه زنی است که مرا زاییده؛... دختر بود انگار. استخوانی... سیاه‌زلف و نمکین... و با لب‌هایی که با لبخندِ گشاده، آفریده بودند. به منزلگاه معینی آرام نمی‌گرفت. همان‌طور که من تمام روز در کشتزارهای پدربزرگم... و کوی و برزن اطراف کاخ جولان می‌دادم،... او هم از زیر این طاقی... به آن دیگری، می‌خرامید. می‌ایستاد... و چنان لفظ‌قلم که بلد بود با حرارت حرف می‌زد. با آنان که کار معوق‌مانده‌ای داشتند... گرم می‌گرفت و راهشان می‌انداخت. حین این‌ها اگر سروکلۀ من پیدا می‌شد،... درمی‌یافتم که کمی لب‌هاش می‌لرزد و گردنش رو به پایین خم می‌شود. نمی‌توانست با چشم‌های دودوزن، بهم نگاه نکند... حتی اگر معمولاً شغل بخصوصی باهام نداشت و حرف چندانی نبود که باهم بزنیم. برای من آن شوخی و شنگی، از کار می‌افتاد. وقتی می‌خواست نوازشم کند... ساق دست‌هاش مثل شاخه دراز درخت... شق‌ورق و صاف بود... و دستش را منقطع بالاوپایین می‌کرد. حتی در چگونه نواختنم هم مردد بود. بالغ که شدم تقریباً مطمئن شده بودم... که می‌ترسد ازم. انگار جز چند سوال و اظهارنظر تکراری،... حرف‌های من تهدیدی می‌شدند و بِهمَش می‌ریختند. می‌گفت اصلاً من از شیرخوارگی به بعد... بهش نگاه نکرده و به پهنای صورت نخندیده‌ام.  هرچه قد کشیده‌ام... کمتر دوستش داشته‌ام. و لب‌هاش را برمی‌چید و به همین بهانه می‌رفت. پیشتر، گیج می‌شدم که چه بهش بگویم و چه کار کنم... بعدها شک کردم که خودش هم واکنش مطلوبی مد نظر داشته باشد.

در این سال‌ها... اگر اعصابم آنقدر مستقیماً... وابسته به حرف‌ها و حرکات او نبود،... می‌توانستم بفهمم... که چطور از نبودن در میانۀ دهلیز... در زیر طاقی و صحن اصلی،... هراسان است. ناگه حال کسی را می‌یافت که سکان کشتی مطلقاً ناشناسی را... در دریایی مطلقاً ناشناس... به دستش داده باشند و وادارش کنند که براند. گمانم... به همان خاطر بود که ما... کمتر دور از همگان و دوتایی... مکالمه کرده بودیم... مگر در مواقع حیاتی. مثل بار آخر که زهره‌اش را ترکاندم. بعد توجهم معطوف شد به گریستنِ کمیابش... که بیچاره زشت شده بود... و اندکی عصبانیتم فروکش کرد... و او مهلت یافت نفس بندآمده‌اش را نظم بدهد... و آن‌وقت چشم‌های خیرۀ ماخولیایی را... به نقطه‌ای دوخت و شروع کرد وصف کردن. داستان بلد نبود بگوید... بیشتر در صدد بود... آنچه را توی ذهن و حافظه‌اش ماسیده، به تصویر بریزد. حرف زد و حرف زد. من تنم سِر شده بود. پلک هم نمی‌زدم. سراپاگوش. مثل این ابرها... که هزارجور گونه‌گون می‌توانند تصویر تحویل آدم بدهند،... هزارجور گونه‌گون... کلمه‌های او را توی کلۀ خودم... نقش می‌کردم و رنگ می‌زدم. آن کمبودِ خلاصه‌شده... و هنوز منعطف را... در حالات جورواجور و ناپایدار... از نظر می‌گذراندم. نشانه‌های تهمینه... خمیرهای دلمه و معلقی بودند... که روی هوا می‌گرفتم و بهم می‌ پیوستم...‌ و عرق‌ریزان، قالبی سخت و سنگی می‌ساختم کف مغزم. قالبی دهان‌گشاده و استوار... که دیگر به یمن آن، به هرکه رسیدم، ابتدا بنشمانمش آن‌تو... و تازه آن‌وقتی که ننشست... با او به روزمره برگردم و کار عادی و معمولی‌اش را پی بگیرم. یعنی از آن پس... یک مرتبۀ پیشینی و به‌کارآمده... به تمام مراوادت من، افزوده شد... که همان، عرضه کردنِ مصممِ قالبم باشد. اصلاً ثقل و سنگینی همین قالب... از پریشانی‌ای که می‌گفتند، کاست... و موقرم کرد. برای الک‌کردنِ گیجی‌ها که بودند از بچگی... و پشت پیشانی، جایی که دستم بهشان نمی‌رسید، لق می‌زدند دائم... معیار و آلتی شده بود. اعتمادبه‌نفسی را که از تهمینه گریزپا نمی‌شد گرفت... از آن گرفتم. حدسش دشوار نبود... که او به هرحال بسیاری جزئیات را بی‌دقت نقل خواهد کرد. با آن قالب اما... انگار به هرآنچه لازمم بود رسیده بودم و دیگر مناقشه‌ای نداشتم بکنم. مهره‌ را هم محکم در دست گرفته بودم... و تا همین دیشب، مست خواب یا می... لم می‌دادم و انگشتم را می‌کشیدم روش... چنان که بخواهم بر سطح صیقلی‌اش... زیر رد بزرگ انگشت‌هام، تصاویر پیش‌گویی‌ناشده‌ای را مرور کنم. والّا او که تردید و مکث زیاد می‌کرد... و جملات را پشت‌سرهم نیز اگر می‌گفت،... برمی‌گشت و اصلاحشان می‌کرد. «ببین گردنش این هواست... نه، که این هوا!»... «چانه‌اش این‌قَدَر بالاتر قرار می‌گیرد از پیشانی من... آه نه، که این‌قدر!»... حافظه‌اش زیاد یاری نمی‌کرد. یکهو دیدم که سایۀ چشم‌های سیاه و گردش... افتاده در گودی‌های زیر چشم و عمیق شده است. چین‌های دور دهانش بارز شده بود... جوری که گویی... لب‌هاش همیشه جمع، لرزان و خشک بوده‌اند. انگار همان‌طور که من... دو برابر سن واقعیم، به چشم می‌آمدم... او هم این عمر را دوبرابر از سر گذرانده بود و مسن‌تر به نظر می‌رسید. چنان که او به حاشیه‌های ارغوانی لباسش ور می‌رفت... گیسوان مرتبش را باز مرتب می‌کرد... و پوست لب‌هاش را می‌کند... لااقل باید ضرباهنگ مکالمه تهدیدآمیزمان را کندتر می‌کردم. اصلاً تمام مکالماتمان را باید بیشتر طول می‌دادم. اما من آنوقت دیگر مست شده بودم... مستِ داشتنِ هدفی و مستِ بزرگسالی. ایستادن در پوسته‌ای که پاره‌پاره کرده بودم، دیگر محال بود.  

   اما به نظرم او... که حالا تپه زیر من، از هی کوبیدن یک پاش بر آن می‌لرزد... حتی از تهمینه هم کمتر بتواند تو ذهنم نقاشی کند. من که پس از نشستنش در قالب خالی و هَدَرم... جز جمله‌های بی‌معنی و کوتاه رو به او نگفتم... و بیش از آنچه... صاحب یک دکان اطلاعات وراثتی از ارباب رجوعش به دقت می‌شنود نیز... نشنیدم. اما گمانم در هر حالت دیگری هم از او... لطیفه‌ای از رویاهاش درباره خودم... که بزرگ می‌شوم در کاخی که او روزی مهمان بوده است... و یا خاطره‌ی بانمکی از کوچه‌های سمنگان و شراب‌های مرد‌افکنش... نصیبم نمی‌شده است. آدم به‌هرحال باید خمیرمایۀ آنچه را می‌خواهد نقل کند... پس پشت چشم‌هاش توی خاطر داشته باشد... و حیرت است که یک چیز را درست توی یاد و حافظۀ آدم، حک می‌کند. او می‌خورد از آن‌ها باشد که یا کلاً حیرت‌زده نمی‌شوند... یا که آن‌وقتی عمیقاً فرو می‌روند به فکر... که خودشان بیشتر قاب موقعیت را پر کرده‌اند. برای همین است که این پدری‌های فشرده... هیچ بهش نمی‌آیند. حال «هم‌نبردی» بیشتر درخور اوست. از آن‌هاست که تا اخر عمرشان پیر نمی‌شوند... آن‌طور که مثلاً پدربزرگ من شده است. این... معلوم است اگر دهه‌ها سال هم در عمرش درج کنند... هیچ... از مرامی که در جوانی باهاش چهره شده است، دست نخواهد کشید. حتی اگر شرایطی پیش بیاید... که مطلقاً به تجربیات گذشته او بی‌ربط است. انگار کن اصلاً... زمان برای این‌جور آدم‌ها متوالی نمی‌گذرد... گرد می‌گذرد. و چه خوب است که وقتی دارم این‌طوری با خودم فکر می‌کنم، صدای بزرگی درنمی‌آید که «تو، روی هم مگر چقدر آدم دیده‌ای آخر؟» آخر حالا نمی‌شد توضیح داد که رفیق، من روی دور تند دارم به سن می‌رسم و پیر می‌شوم و باقی ماجرا.

   مقابلم ایستاده و پاهاش را به عرض شانه‌ها باز کرده... و سینه‌اش را جلوه داده بود. با نگاهش هی از شرق من به غربم... نیم‌دایره می‌کشید. حرف‌های مرا بدون همهمۀ... همۀ ارواح آن بی‌شمار بخت‌برگشته‌ای... که تا آن‌وقت با همین فاصلۀ معین، مقابلش قرار گرفته بودند، نمی‌شنید. قیافه‌ام را نمی‌دید... جوانی‌ام را می‌دید و تخت ستبر سینه‌ام را. هیچ براش بحث‌برانگیز نبود... که علی‌القاعده من باید به خاطر کشتن دیوث‌وار دایی‌ام... به دست مبارک ایشان،... سگرمه‌های نفرتم را... بیش از خصومت معمول جنگ تن‌به‌تن... درهم فرو کرده باشم؛ حال‌آنکه... با چشم‌های گشاده نگاه می‌کنم... و با کلمه‌های گزیده سوال می‌پرسم. احتمالاً راحت خلط می‌شده است... کنجکاوی‌ام با تمام‌بالغ نبودنِ صورتم.  

او مثل گرز و سپر و کمان و شمشیر... بدگمانی از پیش‌ مهیایی هم داشت... و همه را در این سال‌ها... که از چهره شدنِ بی‌پرواش می‌گذشت... صیقل داده بود. بی‌هوا حتی پلک نمی‌زد... چه برسد به آنکه برای جزئیات جدید و بودار... سپر در کنار... و شمشیر در نیام نگه داشته... لحظاتی تأمل کند. من نمی‌بایست جز رجز و تمسخر و نیرنگ چیزی برای گفتن می‌داشتم... چنان که... در دست‌ها و بر شانه‌هام نمی‌شد، چیزی جز گرز و تیغ و کمان باشد... و او نیز نمی‌توانست پاسخی جز... ستبریِ سپر و یورشِ دوچندان هیکل سالخوردش بدهد. معلوم نبود در بی‌شمار سال... از چه تعداد سهل‌انگاری و فریب‌خوردن... به بخت مساعد جان به در برده و آبدیده شده بود... که دیگر محال ممکن می‌نمود... سهوی حتی نزدیک به آنان را تکرار کند. چه بسا... با تصرف در اسمش، طلسمش کرده بود‌ه‌اند بارها و چیزهایی در این نامِ مگو بود که خوش نداشت به یاد بیاورد. گو اینکه دست‌هایش را که بیشتر از حد لزوم در هوا... و کمرش را که به نمایش انعطاف، ترق توروق کنان از این بر به آن بر تکان می‌داد... می‌خواست کلماتِ نامعمول و بی‌معنی دهان مرا... که تیرهای در تاریکی بودند... یکسره دفع کند. عجیب از اصابت می‌ترسید، جهان‌پهلوان... که تنگ‌کردن دائمی چشم‌هاش... به خاطر اذیت آفتاب نبود، به‌هیچ‌عنوان.  

   و حالا آفتاب از روی صورت من تاریک می‌شود. ابرها بیشتر تنگ هم می‌چسبند... و صدای رعد خفیفی... بی آنکه خبری باشد از برق و باران... به گوش می‌رسد. البته انگار... گوش من یگانه خریدارش است. هیاهوی کسالت‌بار، خم به ابرو نمی‌آورد، پی تمهیدات معمول باران نمی‌رود. حالا موضوع مهم‌تری برای دست جنبانیدن... و یکدیگر را سقلمه زدن دارند. مگر نه اینکه... بدو بدو برای چتر علم کردن... و هیزم را به زیر سایبان کپه کردن... و اسبان را پناه دادن... جای خود را داده است به... دلداری دادن جهان‌پهلوان... و فریاد زدنِ وقت و بی‌وقت نالۀ راه‌حلی تردیدآمیز... و وررفتن با من... بقایای من؟ چنان که حالا با دست‌های لرزان خودش... در احاطه عده‌ای نظاره‌گر... که ایستاده‌اند بی که کاری کنند... تنها محض آنکه ایستاده باشند... یک به قول خودشان «جامه زرنگار» آورده... و انداخته است زیرم. هی می‌گفت آن نفیس‌ترین جامه... آن نیکوترین قماش را بیاورید. جوشانده و پرهیزانه و عصارۀ فلان گیاه نایاب را بیاورید. که طبعاً به زبانم نخورده... همه را با خون و صفرا برمی‌گردانم و بوی ناخوش استفراغ،... رقص آرام تارهای صوتی‌ام را کند می‌کند. جوری در تدارک است که گویا... امکان ندارد من از این اسباب تجمل در ممالک خودمان دیده باشم. خنده‌دار است... برای پذیرایی از پهلوی پاره‌ی منِ آمده از پشتِ کوهستان، کوتاهی نمی‌کند... و تازه، دست‌های هنوز پوشیده به ساق‌بندِ رویین‌اش را... مثل شاخۀ تنومندی بالای صورتم گرفته... شق‌و‌رق و صاف،... و منقطع حرکت می‌دهد... با احتیاط بی‌نهایت. مبادا اذیت شوم... از لمس انگشت‌های زبر... که البته زیرشان با اشک‌های درشت او تک‌وتوک، و عرق بندنیامدنیِ خودم بیشتر،... لیز شده است... و اگر بخواهد، راحت‌تر می‌تواند نوازشش را روی تنم... روان کند. تنم دارد سرد و بی‌حس می‌شود... جوری که به سختی... عرق و خشکی حلقم را درک می‌کنم... و با این حال رگه‌های زردوزی جامه، کمرم را می‌خاراند. به دشواری... و با صدای ناخوشی از منتهاالیه حلقم... که به آن رعد خفیف خفه در میان ابرهای آشفته می‌ماند،... اندکی... تکان می‌دهم خودم را و او مثل برق‌گرفته‌ها عقب می‌پرد. از خیر محبتِ تن‌به‌تن می‌گذرد. سایۀ او که از روی صورتم می‌رود کنار... ابرها هم انگار لختی از تیرگی و فشردگی آرام می‌گیرند... و دوباره پی شکل مطلوب‌شان درهم می‌لولند. ظاهراً حرکت نالان من که جهان‌پهلوان را ترسانده بود... حالا امیدوارش ساخته است که... مثل بچه‌ای شوربخت از هر آن ریزنقشان دوروبرش می‌پرسد: «باز سرِ پا می‌شود، مگر نه؟»... و من کسی را ندارم... که با او به ایشان بخندم و مسخره کنم... جهان‌پهلوان را که برای حالت استیصال و پریشانی آماده نبوده... و نیز قیافه‌های پرگوشت و خونِ هم‌سطح گردن او را... که خود را میل‌ها از گوشتِ پوست‌بازکردۀ من... که در گل زیرم می‌ماسد و وا می‌‎رود... بعید می‌بینند.

   به چشم‌هام روشنی مختصری رسیده است... و آنقدر که می‌توانم بگردانمشان... پی صورت آشنایی برای خودم می‌گردم. بورکِ بی‌نام و نشانم در شیب تپه پیداست. نسیم که می‌وزد... یال‌های زردش بلند می‌شود توی هوا. انبوه‌تر است از همیشه. دوبرابر. چشم‌هام را که تنگ می‌کنم... می‌بینم نصف یال‌ها ازآنِ او نیست. گردنِ ستبرتری را می‌بینم کنار او... که گام به آهستگی برمی‌دارد و از حایل او به در می‌آید. بورک من خال‌های درشتِ کفل او را ندارد... اما هردو مثل آفتاب زرین‌اند... و اگر چشم‌هام به جزئیات جمال اسب جهان‌پهلوان سه‌مرتبه روشن نشده بود... در نور روز و با این فاصله، یک شکل می‌دیدمشان... دست‌کم بسیار شبیه به هم. سر بر کنار هم گذاشته، دورترک از هیاهو، معاشر یکدیگرند.

تهمینه را بگو، که تندتند حرف می‌زد... دست‌های استخوانی‌اش را دائم به ترسیم کردن ابعاد تکان می‌داد که... «از هیون حتی بزرگتر است جانم... هر تار یالش در باد، مثل کمند صیاد بالا می‌رود و پیچ می‌خورد... سُم‌اش، هریک اندازه گوشِ بچه‌فیل است... حساب کن، این هوا!... نه، که این هوا!» گفت «آن اصلاً مثل آنچه ما از اسب دیده‌ایم نیست...»... گویی او هم معتقد بود هیچ‌چیزِ این بَرِ کوهستان، به آن بَرش نمی‌ماند.

 لابد قدری از کوهستان همه‌جا با ما هست. حتی قدر یک رش که باهم فاصله داشته باشیم،... باز هم بینی‌ام به سختیِ سنگ‌هاش ساییده می‌شود. والا که می‌توانست لحظاتی مقابلم آرام بگیرد. مرتب درصدد اقدامی کاری،... صعود از سنگلاخی نباشد،... در قالب سنگی‌ام بیاساید که با فراغتی نسبی... اجزای قیافۀ خودم را... با قطعیتی بی‌سابقه... توی صورتش پیدا کنم.

راستش قیافه‌اش را به وضوح در ذهن ندارم. انگار به‌واقع یک دو نظر بیش ندیده‌امش. در سه بار وقتی که باهم گذراندیم... چنان دمی نایستاد از عرض‌اندام... که نتوانستم پیوسته نگاهش کنم. علیرغم اینکه او رزمجویی می‌دید و من آدمی... وضع‌مان چندان هم تفاوتی باهم نمی‌کرد. من از سنگینی قالبی که از سمنگان حمل کرده بودم... سکون بی‌پایانی در مرکز ثقل اندوخته بودم... و او از تراکم بی‌پروایی تعریف‌شده‌اش. که ظاهراً آنِ من بیشتر به کار می‌آمد. منظورم به آن دمی است که به گمان اینکه گوشت تن من از هواست... دوال کمرم را چسبید... و من از جا نجنبیدم... و بعد هم زدمش زمین. گمانم من از او مؤمن‌تر بودم به سکون و سنگینی‌ام. اما این غلبه‌هایم... که البته باد هوا بودند... نتوانست از گنگی مضطرب‌کننده‌ای... که حالا صورت او پیش قسمِ داخلیِ چشم‌هام دارد... نجاتم دهد. گمانم... علیرغم اینکه می‌توانم رو به هیاهوی تماماً ناشنوا،... به بی‌صدایی حرف بزنم،... هشیاری‌ام دارد زائل می‌شود که قلنبه‌های ابر... بالای سرم... به تراشیدن چیزی شبیه چهرۀ او پرداخته‌اند. ریش انبوه و نامرتبش... با گونه‌های درشت و ابروهای پت‌وپهن،... دارند در جای‌جای صورت سپید و غول‌پیکری توی آسمان... در راستای چشم‌هام... تشکیل می‌شوند. آیا دنیا برای هر محتضری این‌طوری جبران مافات می‌کند؟ مگر مافات من ممکن بود... و هست... که اتفاق نیفتد؟ تلألوی سپر صیقلی‌اش چشمم را می‌زد... و کلمه‌هام... که جواب‌هاشان مسکوت مانده بود... گوش‌های خودم را مسدود می‌کرد. آنقدر غلو کرده بودند درباره‌اش... که ناخودآگاه... فکر نمی‌کردم آدمی باشد که روی زمین راه می‌رود... دست و پا و زبان کف‌کرده‌ای توی دهان دارد و موقع حرف‌زدن... با آن لهجه غریب... وقتی که هیجان زده است... تف گوشه‌های دهانش... زیر ریش و پشم خاکستری جمع می‌شود. بلی، حواسم... در آن قیافه...به این‌ها بیشتر معطوف بود، تا یافتن خودم. کوهستان... که حالا مثل موج‌های تیره‌ای است که برآمده، منجمدشده و در طول سالیان پوسیده‌اند، گمانم... که بر همین جزئی‌نگری‌های محتوم و محدود سرپاست. منظورم آن حالتِ یکباره... و یک‌ثانیه‌ای و تصادفیِ صورتِ کسی است... که از جریان حالت‌ها جدا می‌شود... و می‌آید و همه‌ی منافذ مغز را می‌بندد. منظورم می‌تواند حتی خال... یا که جوش چرکینی را در بر بگیرد... که آدم از فرط تعلیق دست‌هاش... که به هیچ‌جا بند نمی‌شوند... به زشتی و تنگی آن پناه می‌برد. و هی پناه می‌برد. آنقدر و آنقدر که یادش می‌رود از چه. و این‌طوری دیدار‌های سه‌گانه‌مان... در نسیانی کاذب و بی‌معنا معطل می‌مانند... تا دمی که از برق صیقلی مهرۀ بازوم، پلک‌هاش را بدراند از حیرت و هول... و من عُقی حامل خون توی گلوم بجوشد از حماقت او... که هم‌چندِ حجمِ حقارت‌بارِ... ندانستنِ خودم، هولناک است. این، او را در تشخیص بیرحمانه بوی شیر دهانم، صادق... و هم‌زمان مرا در به دوش کشیدنِ از سال تا سال... و از مملکت تا مملکتِ قالبی سنگی... احمق می‌سازد. آن‌وقت که تیزی بی‌پایانش پوستم را چسبید... و عوض آنکه جدا شود فرو رفت... تا چنان که ماهیچه‌هام در برش گرفته‌اند تنگاتنگ... با تکان جزئی دست او... اجزای داخلی و پنهانم را آش‌ولاش کند، چشم‌هام را... و همین‌طور دندان‌هام را... و همین‌طور لب‌هام را و دست‌هام را و ران‌هام را روی هم فشردم. از روی طبیعت، خودم را حصار کشیدم و روی هم فشردم... که سوت گنگی که توی سرم بود... و اوج می‌گرفت... از شکافی بی‌شرم، درز نکند. خون که شره زد... آن‌قدر شجاع نبودم که حواسِ هراسان را روی حال خودم،... روی ثانیه‌به‌ثانیه خالی شدن تنم از خون... نگه دارم. چشم‌هام را میان امعاء و احشائم... که چنان که آبشار کوچکی از هرکدامشان سرازیر شده باشد... جان ازشان فرو می‌یخت، بگردانم. این بود که چشم‌هام را زور زدم و باز کردم... و هرچه گذشت از درک محضر او... که خیالش از پیروزی راحت شده، بر خود از خشمی آماده نمی‌لرزید... و می‌شد نگاهش کرد... فشردگی‌ام را رها کردم. آسایش صورتش را مهار کرده بود و نفس‌هاش به حال عادی میل می‌کرد. به رسم ادب ایستاده بود... که احتمالاً خودم برای خلاص شدن یا نشدن تصمیم بگیرم. و آن‌وقت فکر کردم او حالا همین‌طوری مستمعی است. رسم بجایی بود که سرگذشت کُشتۀ خویش را... که به سبب افزوده شدن به افتخارات کسِ دیگری، خود از توانِ گفتن، الی‌الابد باز می‌ماند... بشنوند، حتی شده به قدر دو یا سه جمله. لب که باز کردم،... صدام اول مثل خروس، صفیرکشنده و گوشخراش بود... و او کمی تعجب کرد. خودم را... که با ادای نخستین کلمه در بلوغم بازیافتم... سوت حاصل از خلاء قالبی که در تن رو به مرگ من... زیاده و توذوق‌زننده آمده بود، کم شد... و بعد او خاک بر سرش کرد. خودش را به هر شلوغ‌کاری آویخت... و حالا هم من باید قیافه‌اش را... که به هولناکی اندازه تمام وسعت دید من از آسمان شده است... توی ابرها دنبال کنم. چنان جست‌وجوی در حالت احتضار... کار کسالت‌آوری است... که شمایل ابری هم دهان عظیمش را به خمیازه باز کرده است. رخوت موقرانه‌ای در زمینه همه اجزای این چهره، مشهود است. و حالا بددل می‌شوم... شک می‌کنم از آن جهان‌پهلوان باشد. لیکن راهی برای مطمئن شدن نیست. با همان شتابزدگی همگانی... که ضرباهنگش هیچ بالا و پایین نمی‌رود... اما شگفت که عرق‌ها را درآورده... رفیقِ بورکم را مهار زده، زین پهنی را تا پایین گرده‌اش، تا روی کفل صاف می‌کنند... و از جهان پهلوان تنها، لمبرهای لرزان و چرم‌پوشش را می‌توانم دید... که به تنِ پرنفسِ اسب می‌ساید... و بالا می‌رود و روی آن نیم‌خیز می‌نشیند... و می‌تازد با یک عالم غبار که در پشتش به هوا بلند می‌شود. لمبرهاش آری، کمی از آنِ من عریض‌ترند.

 نه بغ می‌کنم از رفتنش و نه مشتاق می‌شوم. یادشان آمد ناگهان که نوش‌دارویی هست. شتافته به آوردنِ... آخرین محصولِ این برِ کوهستان که نشانم نداده است. من ولی حلق و دهانم... با چنان طعم خونی... غلیظ و دَلَمه... پر شده است که... توی کتم نمی‌رود باز شدن‌شان را به نوشیدنی. نوش‌دارو داروی بی‌مرگی نیست. برایم کلمه‌ای است. اسمِ دختری است... با لب‌های خیس و کلفت و لابد شیرین. اسمی خودمانی که در خلوت بر او نهاده‌اند. یعنی نهاده‌ام. خلوتم با گردآفرید دیری نپایید. به وقتِ رزم از صورت نقاب‌دارش... همین لب‌های نوش‌دار را می‌دیدم. گفتم اهالی بی‌نوای دژ مرزی را نگاه!... پس از آن ریخویی که اسیر کردم،... تنها غلامکی سفید داشته‌اند که بفرستند به میدان. اولین و آخرین باری بود که به کنجکاوی می‌جنگیدم. منحصراَ برای رسیدن به خُود... به زره. و کمند موهاش ریخت دور صورتش. خلوتمان به قدر کشف راز آن لب‌ها طول کشید... و به حقارت من... به نادانیِ بی‌دفاعی که داشتم... منتهی شد. چالاک بود. مضطرب نمی‌شد مثل تهمینه، گردآفرید... و بهتر از او دروغ می‌گفت. نه از آن جنس بود که در قالب سنگی بنشانم... نه از آن هم‌رزم‌ها که برابرشان بیازمایم خودم را... و برای سوداهای بزرگتر... که نهفته داشتم در بازوهام... قبراق‌تر گردم. زیبا بود و ناکامی بود. از پی‌آهو* هم نمی‌ترسید. من می‎ترسیدم. مولودش خرابی بود... میل دیوانه‌وار و کاملاً بدیعی به لت و پار کردن. خنده‌هاش که در سکوت نابجای میدان خالی می‌پیچید... از خودم... که مولود عظیم‌الجثه، چندساله... و بازهم رشدکردنیِ پی‌آهویی بودم، شرم داشتم. در خودم نه راه پس می‌یافتم نه راه پیش. با لگدپرانی به سنگ و آجر دژ... پی‌آهوی خودم را می‌خواستم بیرون بریزم. که نمی‌شد نریخت. والّا تداعی بی‌گاه او کافی می‌بود... برای به شرم، راهِ آمده را... به دامنه کوهستان بازگشتن... و قالب را به پتکِ ناتوانی، درهم کوفتن و تکه‌تکه کردن. نصیب من از دژ سپید... یکی فنِ شریف انکار بود و دیگر همان ریخوی دربند. همان که نوش لبی هم ندارد... که دروغ‌هاش، لطفی بیابد... برای داخل آمدن در واپسین مرورهای حافظه. از آن‌ها بود که ذاتاً چاکرند و از دستِ تقدیر... گوشتۀ نادرست پهلوانی بر استخوان‌هاشان چکیده است. مثل ریخ... کلمه‌های قلنبه و مبهم به صورتم می‌ریخت. قالبم را حتی قلقلک نمی‌داد کلامش... آن‌وقت که چشم تیز کرده... جانوران بی‌جان پرچم‌های غریب را... یک یک نشانش می‌دادم... و او از کلمه مطلوب من طفره می‌رفت. تو گویی با اسم جهان‌پهلوان، دو سه باری هم او را طلسم کرده بودند... که چنین بی‌هنر بر فداکاری عبثش، پای می‌فشرد. شاید سر کوچک شدنِ غافلگیرانه‌ام... پیش گرد آفرید‌شان بوده باشد... به هرحال اما... نخستین بار برابر او بود که بزرگسالانه کفرم بالا آمد و فصیح شدم. تمام‌قد شدم یک آن‌برِ-کوهستانی... که جوشش شکوه و نیرو را از تن ورزیده‌اش، به سر و روی جان ضعیفی می‌پاشد. فراموشم شد آن مجیز‌گویی‌های غیابیش... متوجه پدر خودم است... متوجه آن که به دنبالش اردو کشیده‌ام... می‌خواستم آن چاکر بالفطره دست از سر دوانیدنم بردارد. عاقبت خودم را دریا کردم و ممدوح غایب او را شعله‌ای. بیت:

چو دریای سبز اندر آید ز جای/ ندارد دم آتش تیز پای

 

‌‌حالا که فکرش را می‌کنم، خاطرۀ آن مکالمۀ بی‌نصیب بسیار واضح است. خیال می‌کنم به خاطر بخلی است... که از عمده اهالی این‌برِ کوه چشیدم. جان‌فشانان وطن... هیچ به دستِ ما، جوان غریبه ندادند. لیکن حالا... که صداقت و غیر آن فرقی نمی‌کنند... شکی هم که به خودم کنم، بی‌خطر است. می‌گویم نکند... که «پدر» بهانه‌ای... و دراوج بودنش، مسئله بود؟ که سنجۀ راستین من باشد... به‌هرحال من محیط بودم بر آن قالب سنگی. نکند هزار فرسنگ بریدم... پیاله‌پیاله خون از خودم و دیگران ریختم... و قالب را دمی زمین نگذاشتم... که با پیدا کردن جهان‌پهلوان، ثابت کنم که برترِ او هستم؟ نیرومندتر... و آزاد برای آنکه شکل‌های پرداخته‌ام را... خواه از ابر، خواه از کلمه... عیان پیش چشم داشته باشم... بهشان استناد کنم... و کسی را نرسد که به اظهار نظری دم بزند.

 

: «آه که او هم همین‌ها را می‌گفت. فقط عوض ریخویی که جوانک اسیر گرفته بود، داماد نظیفش را در جوار داشت. از همین جنس الدرم بلدرمی می‌گفت که از یک دشمن نادیده –که هنوز با معدوم فرقی نمی‎‌کند- برای شمایلِ کم‌هوشی که تصادفاً واسطه قرار گرفته است، بروز می‌دهند، به اغراق‌ِ تمام. بیت:

چو دریا به موج اندر آید ز جای  /  ندارد دم آتش تیز‌پای.

افسوس کسی نیست که با او –تلخ یا شیرین- خنده کنم. البته تقدیر جوانک، نورستگی و انعطاف و صافی است. الدرم بلدرمش فرق‌ها می‌کند طبعاً. الدرم‌بلدرم‌های پدر، برساختۀ واژگانی نامتنوع و خشن‌اند که در یک کفه از ترازویی به‌تعادل قرار می‌گیرند که به ناگزیر، کفه‌ی دیگرش را، یک‌جور تواضع یکنواخت و کدر پر می‌کند که بهم نخورد. من از جایی به بعد، هم و غمم یکسره این بود که قهرمانیِ قهرمانم بهم نخورد. بار بزرگی بر شانه‌اش گذاشته بودم؛ خودِ درمانده‌ام را هم کم‌کم، می‌چپاندم مخفیانه لابلای همان بار.»

 

از نفس‌نفس‌های به خس‌خس... و تمجمج بی‌نُمودم می‌ایستم. پلک‌هام می‌درند... و حدقه‌ام به تمامی بیرون می‌زند... که مبادا نبینم... این‌چه را که دارد به بقایای اندامم... لرزه‌های کاری می‌اندازد. یکی از صورت‌های پرخونِ سالم... در نزدیکی... چنان که به حرف‌هام تابه‌حال... سراپاگوش بوده باشد،... بالا آمدنِ سرم... و به حیرت خشکیدنم را...از نظر نمی‌اندازد... و فریادِ آگهی می‌کشد... بر سر همتایان دیگرش... که همچنان درهم می‌لولند. دهانی که به وسعت آسمان باز شده... و حفرۀ صورت رخوتناکی است که حالا بیدار شده از دل ابرها،... متعلق به پیرمردی است... با ریش‌هایی به مراتب مرتب‌تر از جهان‌پهلوان. باز اشتباه کرده بودم. ظاهراً خوب با من آشناست. هی نزدیک‌تر می‌آید... تدریجاً. دیگر نسیم نیست که لای موهای گلی و عرق‌کردۀ من... یا یال‌های بی‌نام و نشان بورکم، میان هیاهو... به بی‌طرفی می‌وزد. نفس اوست... که از بالا می‌آید نزدیک... و بر شش‌جهت، پخش می‌شود. مجموعۀ پاسخ‌ِ سوال‌های من آیا... او را، چنین عظیم ترتیب داده است؟ هرچه هست... می‌داند که حالا... دانستنِ من بی‌خطرتر از آن‌حرف‌هاست... که مثلاً جوانبش را بسنجند. میان شکمم خالی می‌شود،... به فوت انحصاریی که می‌کند به قصد نافم. و باکی ندارد هرآن که می‌خواهد،... به سخن بیاید. مرا خوب می‌شناسد... اما در حد و اندازۀ خودم. به نظر نمی‌رسد حتی اگر مدام هم از من حرف بزند... یگانه موضوع سخنش من باشم. او نیز رو به هیاهوست... که حالا مثل بچه‌هایی که از اقبال خوش، خری زخمی پیدا کرده باشند... وِلو یک گوشه،... افتاده‌اند به تکان دادن من. ابایی ندارد که ترتّب محیط بر محاط را باد هوا بداند... و مولود خود را تعظیم کند.

 

: «او یک‌بار با مادر پی‌آهو شد و در او نشتی داد و یک‌بار با پسر پی‌آهو شد و او را کشت.»

 

آخرین بازدم شخصی‌ام را می‌دهم بیرون و بعد چنان سرد می‌شوم... که صاحبان هزارها دستی که افتاده بودند به جان پوستم... لب‌گزان، می‌کشند عقب. می‌خواهم بیشتر بگوید. و صورتِ پهناور او باز می‌آید جلوتر... نزدیک‌تر به زمین... و نفس‌های عریضش... لای پاره‌های من... تردد می‌کنند.

 

: «رستم را گران‌سنگ پرورده‌ام. با او، روبروی او، در یک قاب، تنها، دشوار می‌شود تاب آورد. چیزی نهاده‌ام در او که نیاز آدمیان را به یکدیگر، از همیشه بیش می‌کند... چطور بگویم؟ آخر او تجلی هراس‌های من است از فرد بودن... آه، از به قدر کفایت، همتا نداشتن. جوانک چنان کرد که او، که خود تجلی خوفی عظیم بود، با یک چنین تجلی رویاروی شود، کوچک و نارسش البته.»

 

بدم نمی‌آید... کمی... توی حرف پیرمرد بپرم. به هر ترتیبی که هست،... مصاحبتش را بکنم. به مخالفت یا موافقت،... دقیق نمی‌دانم. به هرحال او... از آن‌ها نیست... که بشود از درز جمله‌ای... سیاق حرف‌هاش را... شکافت. درونم اما... خالی است... چنان‌که... به سهولت... اسمش را... نمی‌توانم... سبک‌شدن... بگذارم. از ممکنات... نیست... جای او... حرف زدن. و حالا صورتم... که به گَرده‌ای... پیش او می‌ماند... روبرو... و مماس است... با نوک بینی‌اش.

 

: «برای آن، نقصان‌های بکر او یک‌یک می‌زد بیرون که جوانک، شانه‌هاش را گرفت و او را که بالطبع در می‌رفت، در نقیض خودش نشاند. برای همین دلِ نازک از رستم به خشم می‌آید. چون هراس این یک تنی -که منم- در جماعت زندگانِ بس‌بسیار، حقیقتاً گران بود، گران است، هنوز هم هست.»

 

گمانم حالا روی قیطان لب پایینی پیرمرد لم داده‌...و کم‌کم ارتفاع می‌گیرم ... که جهان پهلوان را تازان می‌بینم که از باریکه‌راه منتهی به قتل‌گاه مرتفعم، باز می‌گردد... و یکی از سرخ‌رویان، چنان که داغ‌ترین خبر را در جیبش نگه داشته باشد و خود از آن بگدازد،... دیوانۀ دیدن قیافۀ جهان‌پهلوان، به سمتش می‌تازد. من و پیرمرد هردو چشم دوخته‌ایم به بازوان سترگ و کُشنده‎‌اش... که شیشه کوچکی را می‌اندازند، بلند می‌شوند و بر فرق سر خودش فرود می‌آیند. من اینجا، با ندانستن... با کوچکی‌ام و به باد هوا پیوستنِ خیالاتم... کنار آمده‌ام. تمام آنچه دلم می‌خواهد... و خواستنم به خودی ثمری ندارد... دویدن است و دویدن. در کوچه‌های صاف سمنگان، شده در سراشیبی کوهستان... و به سوی آنجا که نرفته‌ام و کم‌کم مرا خواهند برد که ستودان کنند. حالا اما لرزش مکرر و خفیف لب‌هاش زیر تنم هم بد نیست. از این همه پذیرفتن که می‌کنم، پیرمرد باید اقرار دهد که بزرگ شده‌ام. بیت:

«که سهراب کشته است و افگنده خوار/ تو را خواست کردن همی خواستار»

 

پیرمرد زبان می‌کشد روی لب‌هاش، روی من. بسیار کلمۀ نهانی که بزاقش را غلیظ و خروشان کرده است، در برم می‌گیرد. از طرفی دیگر، سرخ‌رویان، مشک‌های بزرگ آب آورده‌اند و زیر و روی تنم را که همه نشتی‌هاش بند آمده، آب می‌گیرند. انگشت‌های گوشتالودشان را بر دهانۀ مشک تا نیمه می‌گیرند که فشارش را زیاد کرده، مرا که بسیار عزت و احترام دارم، سخت پاک سازند. حالا هم باز مطیع و دقیق، مرا پارچه به پارچه می‌کنند، دیبا به دیبا، زربفت به زربفت. خودش، به تن خود، پیش آمده و افتاده‌وار برای مرگ، پیشکاری می‌کند. گویی اندکی پیش، تفاخرش را نزد آن که به تقلا نوش‌دارو گرفته بود از او، جا گذاشته که سبک‌تر بتازد. گریه می‌کند و اشک‌هاش، در آثار ترکۀ آن نوازش‌های معذبی که خورده‌ام، فرو می‌رود.

قطره‌ها، کلمه‌اند و مرا نرم می‌کنند. تاریک‌تر می‌شود و من چنان که پاها و دست‌هام از فرط لَختی و سستی دراز شوند و در شرق و غرب و شمال و جنوب گم شوند کم‌کم، نوک زبان پیرمرد، در کام نیمه‌بازش پخش می‌شوم. صدای جهان پهلوان که زبان گرفته است می‌آید که «ای زار ای جوان برومندم، زار ای سران را سر، ای زار ای فلانی که فلان‌جورِ ممتاز بودی... زار ای...» حال آنکه، من هرکس دیگری می‌توانستم باشم و او باز هم احتمالاً همین‌ها را می‌گفت. به لبخند، دهان عظیم باز می‌شود و یک درخش از خورشیدِ نیم‌جان، می‌آید تو.

 

: «به خدا سوگند رستم چنان بزرگ شده بود که نمی‌توانستم کلافه و به‌خاک‌افتاده‌اش را پیش چشم بیاورم، که خود حالا به محاکات نشان دهم. جز به همت جوانک میسر نبود که خردخرد افسارش را بگیرم و به پایان ناگزیری که داشت –گودال هولناکِ شغاد که جایی انتظارش را می‌کشید- بکشانمش. قبولم نمی‌افتاد آنچه را برای خودم، برای هراسم خلق کرده‌ام، به هراس دچار کنم، به درماندگی.»

 

جهان‌پهلوان از زبان افتاده، به سکسکه، و چنان‌چون مادرمرده‌ای، با سر بیجان من بر پاهای گلی‌اش، لب برچیده، لَخت شده است و می‌گذارد تنی چند از دوستداران که پندهای درشت‌درشت دم دست دارند، کنار بکشندش، به بهانه آنکه من باید برای رسیدن به سرزمین نیمروز –که حال، پس از آغشتن به بزاق پیرمرد، بسی هم نزدیک می‌نماید- پاک بمانم. حال آنکه او همه‌جاش را خونی و گلی کرده، صورتِ پسربچۀ بی‌حواسی را به خود گرفته که در وقتِ تقصیر توامان بیمناک است از عتاب مادر و بیتاب است برای حمایت او. این‌طور که کنار من بی‌جنبش و مات‌برده، نشست کرده است، گمان دوری می‌برم که بسیار می‌خواهد جای من قرار بگیرد، این‌طور که دارم در زبان به حرف‌بازشدۀ خیس، پخش می‌شوم، بیشتر.

 

: «دیدم آنگاه که رهیده بود از زخم جوانک و تندتند بر سر و رویش آب می‌ریخت، رویش را بالا، به همین آسمان گرفت و زور برای بازوهاش خواست، برای کشتنِ نوخاسته‌ای که حقیر کرده بودش؛ سنگین‌تر از سام سُوار، نشیمن روی سینۀ او گذاشته بود و به آنی می‌توانست ببرد گلوش را. به خدعه پسش زده بود و هیچ نمی‌خواست حالا، جز شتاب کردنِ زمان. جز این‌که به هول‌هول و عجله، به حریف جوانش، که ضعف او عطشِ حیرت و مشاهده بود و استقبال می‌کرد از بازایستادن، مجال ندهد. جز اینکه خاطر شاه را از دماری که از منازعش برآورده، ساکن کند و وانگهی خلاص شود از این جنگ بی‌هنگام که افتاده بود توی دامنش...»

 

زیرِ من، زبان پیرمرد، گرم است. خیال می‌کنم، آدم را او، به این روش، تنگ در آغوش می‌گیرد.

 

: «فقط می‌خواست به خانه برگردد. در ایوان آفتابی آرام بگیرد و خاطرات دورتر و بشکوه‌تری را مرور کند. این نبود از آن افتخاراتی که به یادش، نوشانوش راه بیندازد، در مجالس بزم.»

 

مثل دو شاخۀ بی‌شوق و سرسپرده شده‌اند، خیل دو سپاه، که به دو سوی مخالف، از حوضه‌ای پر، موج‌بر‌موج و گل‌آلود و معذب، ریخته باشند بیرون. یک شاخه، سرخ‌رویان سیاه‌پوشِ محزون، با صندوقی حاوی من بر سطح‌شان روان، و یک شاخه جماعت بیکارگان و قماربازانِ فقیر و بخیل من‌اند که با دست دوستی دشمن در دست، به نشیب کوهستان برمی‌گردند، به ولایت‌‎مان، نه... ولایت‌شان. گمانم به شکست خوردن، چشم‌های پرفروغ‌تری می‌داشتند تا به پیروز نشدن. به هیچ‌چیز نشدن. آسمان نیامده به زمین و زمین دهان باز نکرده است که آن‌ها را یک به یک ببلعد. میدان‌گاه را با عموی جوانم –که به این سبب از رفتن به سوگ من محروم می‌ماند- ترک می‌کنند، نه به اشتیاق، نه به کینه؛ به واقع، حقی بر هیچ‌کدام ندارند. همین بس که جنگ مرا تمام کرده است و من هم جنگ را.

 

این‌ها مرا که بر دست‌هاشان می‌روانند، تندتند تسکین را، دست به دست می‌کنند به جهان‌پهلوانِ خاموش می‌رسانند. سکوت او را، لختی‌اش را، خوش ندارند. تردید را تا حد ممکن از صورتِ جملاتشان زدوده‌، خلاصه‌ی وزوزه‌ای که می‌گویند این است که «حالا غصه‌ی ما را که می‌مانیم باید خورد.» انگار این آن‌ها هستند که ازاین‌پس دست‌شان به چیزی، از تاج گرفته تا جام شراب، نخواهد رسید. همچنان که به سرزمینی پر از پدر، همان سرزمین رو به غروب می‌رسند، صدای شیون‌شان اوج گرفته، در هم محلول می‌شود و چون سوتِ توذوق‌زننده و آشنایی شنیده می‌شود. آن‌گاه که پیش صخره مطلوب‌ از حرکت می‌ایستند، بسیار نسل از چند پشت، پشت سرهم ایستاده‌اند منتظر. گمانم بر کمتر کسی از آنان، زمان، متوالی و درست و درمان طی شده است. چشم می‌دوزند، به مرد سپیدموی پیرزاد، که خود به جهان‌پهلوانِ ماتم‌گرفته، که خود به من -که با سنگ و فلزِ صندوق محیط بر خود فرقی نمی‌کنم- می‌نگرند. و این‌وقت، از آن‌جا که بعضی نظم‌ها به تماماً بهم‌خوردن‌شان، نمی‌ارزند، چاره‌ای نمی‌ماند جز آتش زدن. نمی‌شود همان‌طور ایستاد و از وجود پیکر تکه‌پاره و بی‌جان من، مخفی شده در جایی، بر خود لرزید. بدعتی است شاید و بیگانگی من با سرزمینِ نیمروزی‌ام، استثنائی که فکر می‌کنند هستم، محققش ساخته. گمانم پیرمرد هم از جنبش ایستاده، لحظاتی را به آتشِ تیز، خیره مانده است. شعله‌ها سر به فلک می‌کشند و زیبا هستند. هُرم‌شان می‌رسد به ابرهایی که ما باشیم. تنم که بندبند از هم می‌پاشد و تجزیه می‌شود، به آن سوزش دورخی که فکر می‌کردم، نمی‌سوزد. پیرمرد، مرا خوب در حلقومِ ترش گرفته و آرام‌آرام فرو می‌دهد. شعله‌ها وقتی‌که سرخ می‌شوند و ترق‌ترقِ استخوان‌های سرسختم را درمی‌آورند، آرام‌تر می‌گیرند با رگه‎‌های آبی در خود. آن‌وقت به سَر‌و‌ُروی جماعت پیکارنکردۀ به‌احترام ایستاده، و حتی به سَروُروی آن‌ها که چون شعبۀ غمگینی از رود، به سمنگان باز می‌گردند، باران می‌ریزد. من و پیرمردِ محیطم، از این بالا، بر آن‌ها فرو می‎‌چکیم. آن‌ها رخصت می‌یابند که به زندگی‌هاشان برگردند.

 

 

تیر94

 

 

----------------------------

*پی‌آهو ]شدن[: دوتایی بودن جدا از دیگران

 

 

سهراب‌خوار

-این داستان، به نامِ سهند آقایی است-

 

 

... بیت:
نکو گفت از این روی آموزگار  /  که دشمن مدار ارچه خرد است خوار

 

اَه که آشوب است. حالا همه یکهو رفت‌وآمد و سرو‌صداشان زیاد شده است. کلاه‌های مختلف‌الشکل و بی‌تناسب، درهم می‌لولند... دایره‌ می‌سازند... متلاشی‌ می‌کنند... و شکل دیگری ترتیب می‌دهند. صورت‌هاشان قرمز است... چنان که گمانم اگر سرپا بودم... صدای جوشیدن خون خالص را عین چشمه، اندکی زیر سطح پوست‌شان، می‌شنیدم. تنها مجال می‌یابم به زمزمه توصیه‌ی آن خیلِ عاطل را بکنم که منتظر روشن شدنِ تکلیف کله‌شان... که روی تن خواهد ماند یا نه... نشسته‌اند. چون او بلافاصله رو به آن چهره‌ها برمی‌گرداند... که به‌مراتب از من براش آشناترند. رو به آنان خاک بر سر می‌کند... و می‌گرید... و آن‌ها دوره‌اش کرده‌اند. نوبتی بالای سر من می‌آیند... و پهلوی دریده‌ام را... زیر پلکم را، نبضم را وارسی می‌کنند... محض آنکه این خودش کاری باشد. آنگاه لب می‌گزند... و مشوش نزدیک او برمی‌گردند... و باهاش اضطراب می‌کنند. من که امید از درخشیدن مجدد در چشم‌های جهان‌پهلوان بریده... حالا انگار هرآن دورتر می‌شوم از جماعت... به عینه می‌بینم که غالب حرکاتشان بی‌هدفی... حتی خرد، است. چند گام می‌روند... چند گام برمی‌گردند... و دست‌هاشان را... اگر به شانه‌های عصبی او نرسد... در هوا تکان می‌دهند. گرد و خاک به پا کرده‌اند. توی حلق و بینی‌ام می‌رود... اما حال ندارم که دستم را برای خاراندن بلند کنم... و یا برای سرفه، زور بزنم. خون از چاکِ پهلوم روان... و خاک زیر تنم، گل شده است. بلندیِ کم ارتفاع و ناوسیعی است... و آنقدرها هم که فکر می‌کردم دور از خیمه‌گاه دو سپاه نیستیم. خورشید هنوز می‌تابد روی صورتم... و آسمان هنوز بالای پیشانی‌ام، آبی است... و ابرهای عظیمش را به آرامی حرکت می‌دهد... چنان که توده گل را... به طمأنینه... برای دادنِ صورت دلخواه ورز دهند. رو به آن‌ها... اعم از عاطل و جنبان‌شان... تارهای حنجره‌ام... بی‌نُمود ارتعاش می‌کنند. لحظاتی از زاری ناساز وی... و هیاهوی اطرافیان... کنده می‌شوم به بچگی‌هام. زل می‌زدم به همین ابرها... و چنان که مطمئن بودم بی‌صداست... فکر می‌کردم،... فکرهای گنده‌ای که داشتم. یا ساعت‌ها می‌گذراندم به... اکتشاف کندِ چیزی که کم است. مدت‌ها طول کشید تا آن را... به کلی در «پدر» خلاصه کنم.

 پیش از آنکه از وجود زور در تنم مطمئن شوم... از درستی فکرهام هم مطمئن نبودم. می‌شنیدم که اطرافیان و حواشی... برحسب منصب و نزدیکی‌شان، با لفافه کمتر... می‌گویند «این کودک یک‌جوری نیست؟»... یا «طفلکِ ناآرامی است.»... و در هرچیزی به باب من، مادرم بی لحظه‌ای درنگ... درمی‌آمد که «یقیناً جلوتر است از سنش.»... «اعجوبه‌ای است. فرق می‌کند.»

او با مادران دیگر فرق داشت. نه از آن حیث که یگانه زنی است که مرا زاییده؛... دختر بود انگار. استخوانی... سیاه‌زلف و نمکین... و با لب‌هایی که با لبخندِ گشاده، آفریده بودند. به منزلگاه معینی آرام نمی‌گرفت. همان‌طور که من تمام روز در کشتزارهای پدربزرگم... و کوی و برزن اطراف کاخ جولان می‌دادم،... او هم از زیر این طاقی... به آن دیگری، می‌خرامید. می‌ایستاد... و چنان لفظ‌قلم که بلد بود با حرارت حرف می‌زد. با آنان که کار معوق‌مانده‌ای داشتند... گرم می‌گرفت و راهشان می‌انداخت. حین این‌ها اگر سروکلۀ من پیدا می‌شد،... درمی‌یافتم که کمی لب‌هاش می‌لرزد و گردنش رو به پایین خم می‌شود. نمی‌توانست با چشم‌های دودوزن، بهم نگاه نکند... حتی اگر معمولاً شغل بخصوصی باهام نداشت و حرف چندانی نبود که باهم بزنیم. برای من آن شوخی و شنگی، از کار می‌افتاد. وقتی می‌خواست نوازشم کند... ساق دست‌هاش مثل شاخه دراز درخت... شق‌ورق و صاف بود... و دستش را منقطع بالاوپایین می‌کرد. حتی در چگونه نواختنم هم مردد بود. بالغ که شدم تقریباً مطمئن شده بودم... که می‌ترسد ازم. انگار جز چند سوال و اظهارنظر تکراری،... حرف‌های من تهدیدی می‌شدند و بِهمَش می‌ریختند. می‌گفت اصلاً من از شیرخوارگی به بعد... بهش نگاه نکرده و به پهنای صورت نخندیده‌ام.  هرچه قد کشیده‌ام... کمتر دوستش داشته‌ام. و لب‌هاش را برمی‌چید و به همین بهانه می‌رفت. پیشتر، گیج می‌شدم که چه بهش بگویم و چه کار کنم... بعدها شک کردم که خودش هم واکنش مطلوبی مد نظر داشته باشد.

در این سال‌ها... اگر اعصابم آنقدر مستقیماً... وابسته به حرف‌ها و حرکات او نبود،... می‌توانستم بفهمم... که چطور از نبودن در میانۀ دهلیز... در زیر طاقی و صحن اصلی،... هراسان است. ناگه حال کسی را می‌یافت که سکان کشتی مطلقاً ناشناسی را... در دریایی مطلقاً ناشناس... به دستش داده باشند و وادارش کنند که براند. گمانم... به همان خاطر بود که ما... کمتر دور از همگان و دوتایی... مکالمه کرده بودیم... مگر در مواقع حیاتی. مثل بار آخر که زهره‌اش را ترکاندم. بعد توجهم معطوف شد به گریستنِ کمیابش... که بیچاره زشت شده بود... و اندکی عصبانیتم فروکش کرد... و او مهلت یافت نفس بندآمده‌اش را نظم بدهد... و آن‌وقت چشم‌های خیرۀ ماخولیایی را... به نقطه‌ای دوخت و شروع کرد وصف کردن. داستان بلد نبود بگوید... بیشتر در صدد بود... آنچه را توی ذهن و حافظه‌اش ماسیده، به تصویر بریزد. حرف زد و حرف زد. من تنم سِر شده بود. پلک هم نمی‌زدم. سراپاگوش. مثل این ابرها... که هزارجور گونه‌گون می‌توانند تصویر تحویل آدم بدهند،... هزارجور گونه‌گون... کلمه‌های او را توی کلۀ خودم... نقش می‌کردم و رنگ می‌زدم. آن کمبودِ خلاصه‌شده... و هنوز منعطف را... در حالات جورواجور و ناپایدار... از نظر می‌گذراندم. نشانه‌های تهمینه... خمیرهای دلمه و معلقی بودند... که روی هوا می‌گرفتم و بهم می‌ پیوستم...‌ و عرق‌ریزان، قالبی سخت و سنگی می‌ساختم کف مغزم. قالبی دهان‌گشاده و استوار... که دیگر به یمن آن، به هرکه رسیدم، ابتدا بنشمانمش آن‌تو... و تازه آن‌وقتی که ننشست... با او به روزمره برگردم و کار عادی و معمولی‌اش را پی بگیرم. یعنی از آن پس... یک مرتبۀ پیشینی و به‌کارآمده... به تمام مراوادت من، افزوده شد... که همان، عرضه کردنِ مصممِ قالبم باشد. اصلاً ثقل و سنگینی همین قالب... از پریشانی‌ای که می‌گفتند، کاست... و موقرم کرد. برای الک‌کردنِ گیجی‌ها که بودند از بچگی... و پشت پیشانی، جایی که دستم بهشان نمی‌رسید، لق می‌زدند دائم... معیار و آلتی شده بود. اعتمادبه‌نفسی را که از تهمینه گریزپا نمی‌شد گرفت... از آن گرفتم. حدسش دشوار نبود... که او به هرحال بسیاری جزئیات را بی‌دقت نقل خواهد کرد. با آن قالب اما... انگار به هرآنچه لازمم بود رسیده بودم و دیگر مناقشه‌ای نداشتم بکنم. مهره‌ را هم محکم در دست گرفته بودم... و تا همین دیشب، مست خواب یا می... لم می‌دادم و انگشتم را می‌کشیدم روش... چنان که بخواهم بر سطح صیقلی‌اش... زیر رد بزرگ انگشت‌هام، تصاویر پیش‌گویی‌ناشده‌ای را مرور کنم. والّا او که تردید و مکث زیاد می‌کرد... و جملات را پشت‌سرهم نیز اگر می‌گفت،... برمی‌گشت و اصلاحشان می‌کرد. «ببین گردنش این هواست... نه، که این هوا!»... «چانه‌اش این‌قَدَر بالاتر قرار می‌گیرد از پیشانی من... آه نه، که این‌قدر!»... حافظه‌اش زیاد یاری نمی‌کرد. یکهو دیدم که سایۀ چشم‌های سیاه و گردش... افتاده در گودی‌های زیر چشم و عمیق شده است. چین‌های دور دهانش بارز شده بود... جوری که گویی... لب‌هاش همیشه جمع، لرزان و خشک بوده‌اند. انگار همان‌طور که من... دو برابر سن واقعیم، به چشم می‌آمدم... او هم این عمر را دوبرابر از سر گذرانده بود و مسن‌تر به نظر می‌رسید. چنان که او به حاشیه‌های ارغوانی لباسش ور می‌رفت... گیسوان مرتبش را باز مرتب می‌کرد... و پوست لب‌هاش را می‌کند... لااقل باید ضرباهنگ مکالمه تهدیدآمیزمان را کندتر می‌کردم. اصلاً تمام مکالماتمان را باید بیشتر طول می‌دادم. اما من آنوقت دیگر مست شده بودم... مستِ داشتنِ هدفی و مستِ بزرگسالی. ایستادن در پوسته‌ای که پاره‌پاره کرده بودم، دیگر محال بود.  

   اما به نظرم او... که حالا تپه زیر من، از هی کوبیدن یک پاش بر آن می‌لرزد... حتی از تهمینه هم کمتر بتواند تو ذهنم نقاشی کند. من که پس از نشستنش در قالب خالی و هَدَرم... جز جمله‌های بی‌معنی و کوتاه رو به او نگفتم... و بیش از آنچه... صاحب یک دکان اطلاعات وراثتی از ارباب رجوعش به دقت می‌شنود نیز... نشنیدم. اما گمانم در هر حالت دیگری هم از او... لطیفه‌ای از رویاهاش درباره خودم... که بزرگ می‌شوم در کاخی که او روزی مهمان بوده است... و یا خاطره‌ی بانمکی از کوچه‌های سمنگان و شراب‌های مرد‌افکنش... نصیبم نمی‌شده است. آدم به‌هرحال باید خمیرمایۀ آنچه را می‌خواهد نقل کند... پس پشت چشم‌هاش توی خاطر داشته باشد... و حیرت است که یک چیز را درست توی یاد و حافظۀ آدم، حک می‌کند. او می‌خورد از آن‌ها باشد که یا کلاً حیرت‌زده نمی‌شوند... یا که آن‌وقتی عمیقاً فرو می‌روند به فکر... که خودشان بیشتر قاب موقعیت را پر کرده‌اند. برای همین است که این پدری‌های فشرده... هیچ بهش نمی‌آیند. حال «هم‌نبردی» بیشتر درخور اوست. از آن‌هاست که تا اخر عمرشان پیر نمی‌شوند... آن‌طور که مثلاً پدربزرگ من شده است. این... معلوم است اگر دهه‌ها سال هم در عمرش درج کنند... هیچ... از مرامی که در جوانی باهاش چهره شده است، دست نخواهد کشید. حتی اگر شرایطی پیش بیاید... که مطلقاً به تجربیات گذشته او بی‌ربط است. انگار کن اصلاً... زمان برای این‌جور آدم‌ها متوالی نمی‌گذرد... گرد می‌گذرد. و چه خوب است که وقتی دارم این‌طوری با خودم فکر می‌کنم، صدای بزرگی درنمی‌آید که «تو، روی هم مگر چقدر آدم دیده‌ای آخر؟» آخر حالا نمی‌شد توضیح داد که رفیق، من روی دور تند دارم به سن می‌رسم و پیر می‌شوم و باقی ماجرا.

   مقابلم ایستاده و پاهاش را به عرض شانه‌ها باز کرده... و سینه‌اش را جلوه داده بود. با نگاهش هی از شرق من به غربم... نیم‌دایره می‌کشید. حرف‌های مرا بدون همهمۀ... همۀ ارواح آن بی‌شمار بخت‌برگشته‌ای... که تا آن‌وقت با همین فاصلۀ معین، مقابلش قرار گرفته بودند، نمی‌شنید. قیافه‌ام را نمی‌دید... جوانی‌ام را می‌دید و تخت ستبر سینه‌ام را. هیچ براش بحث‌برانگیز نبود... که علی‌القاعده من باید به خاطر کشتن دیوث‌وار دایی‌ام... به دست مبارک ایشان،... سگرمه‌های نفرتم را... بیش از خصومت معمول جنگ تن‌به‌تن... درهم فرو کرده باشم؛ حال‌آنکه... با چشم‌های گشاده نگاه می‌کنم... و با کلمه‌های گزیده سوال می‌پرسم. احتمالاً راحت خلط می‌شده است... کنجکاوی‌ام با تمام‌بالغ نبودنِ صورتم.  

او مثل گرز و سپر و کمان و شمشیر... بدگمانی از پیش‌ مهیایی هم داشت... و همه را در این سال‌ها... که از چهره شدنِ بی‌پرواش می‌گذشت... صیقل داده بود. بی‌هوا حتی پلک نمی‌زد... چه برسد به آنکه برای جزئیات جدید و بودار... سپر در کنار... و شمشیر در نیام نگه داشته... لحظاتی تأمل کند. من نمی‌بایست جز رجز و تمسخر و نیرنگ چیزی برای گفتن می‌داشتم... چنان که... در دست‌ها و بر شانه‌هام نمی‌شد، چیزی جز گرز و تیغ و کمان باشد... و او نیز نمی‌توانست پاسخی جز... ستبریِ سپر و یورشِ دوچندان هیکل سالخوردش بدهد. معلوم نبود در بی‌شمار سال... از چه تعداد سهل‌انگاری و فریب‌خوردن... به بخت مساعد جان به در برده و آبدیده شده بود... که دیگر محال ممکن می‌نمود... سهوی حتی نزدیک به آنان را تکرار کند. چه بسا... با تصرف در اسمش، طلسمش کرده بود‌ه‌اند بارها و چیزهایی در این نامِ مگو بود که خوش نداشت به یاد بیاورد. گو اینکه دست‌هایش را که بیشتر از حد لزوم در هوا... و کمرش را که به نمایش انعطاف، ترق توروق کنان از این بر به آن بر تکان می‌داد... می‌خواست کلماتِ نامعمول و بی‌معنی دهان مرا... که تیرهای در تاریکی بودند... یکسره دفع کند. عجیب از اصابت می‌ترسید، جهان‌پهلوان... که تنگ‌کردن دائمی چشم‌هاش... به خاطر اذیت آفتاب نبود، به‌هیچ‌عنوان.  

   و حالا آفتاب از روی صورت من تاریک می‌شود. ابرها بیشتر تنگ هم می‌چسبند... و صدای رعد خفیفی... بی آنکه خبری باشد از برق و باران... به گوش می‌رسد. البته انگار... گوش من یگانه خریدارش است. هیاهوی کسالت‌بار، خم به ابرو نمی‌آورد، پی تمهیدات معمول باران نمی‌رود. حالا موضوع مهم‌تری برای دست جنبانیدن... و یکدیگر را سقلمه زدن دارند. مگر نه اینکه... بدو بدو برای چتر علم کردن... و هیزم را به زیر سایبان کپه کردن... و اسبان را پناه دادن... جای خود را داده است به... دلداری دادن جهان‌پهلوان... و فریاد زدنِ وقت و بی‌وقت نالۀ راه‌حلی تردیدآمیز... و وررفتن با من... بقایای من؟ چنان که حالا با دست‌های لرزان خودش... در احاطه عده‌ای نظاره‌گر... که ایستاده‌اند بی که کاری کنند... تنها محض آنکه ایستاده باشند... یک به قول خودشان «جامه زرنگار» آورده... و انداخته است زیرم. هی می‌گفت آن نفیس‌ترین جامه... آن نیکوترین قماش را بیاورید. جوشانده و پرهیزانه و عصارۀ فلان گیاه نایاب را بیاورید. که طبعاً به زبانم نخورده... همه را با خون و صفرا برمی‌گردانم و بوی ناخوش استفراغ،... رقص آرام تارهای صوتی‌ام را کند می‌کند. جوری در تدارک است که گویا... امکان ندارد من از این اسباب تجمل در ممالک خودمان دیده باشم. خنده‌دار است... برای پذیرایی از پهلوی پاره‌ی منِ آمده از پشتِ کوهستان، کوتاهی نمی‌کند... و تازه، دست‌های هنوز پوشیده به ساق‌بندِ رویین‌اش را... مثل شاخۀ تنومندی بالای صورتم گرفته... شق‌و‌رق و صاف،... و منقطع حرکت می‌دهد... با احتیاط بی‌نهایت. مبادا اذیت شوم... از لمس انگشت‌های زبر... که البته زیرشان با اشک‌های درشت او تک‌وتوک، و عرق بندنیامدنیِ خودم بیشتر،... لیز شده است... و اگر بخواهد، راحت‌تر می‌تواند نوازشش را روی تنم... روان کند. تنم دارد سرد و بی‌حس می‌شود... جوری که به سختی... عرق و خشکی حلقم را درک می‌کنم... و با این حال رگه‌های زردوزی جامه، کمرم را می‌خاراند. به دشواری... و با صدای ناخوشی از منتهاالیه حلقم... که به آن رعد خفیف خفه در میان ابرهای آشفته می‌ماند،... اندکی... تکان می‌دهم خودم را و او مثل برق‌گرفته‌ها عقب می‌پرد. از خیر محبتِ تن‌به‌تن می‌گذرد. سایۀ او که از روی صورتم می‌رود کنار... ابرها هم انگار لختی از تیرگی و فشردگی آرام می‌گیرند... و دوباره پی شکل مطلوب‌شان درهم می‌لولند. ظاهراً حرکت نالان من که جهان‌پهلوان را ترسانده بود... حالا امیدوارش ساخته است که... مثل بچه‌ای شوربخت از هر آن ریزنقشان دوروبرش می‌پرسد: «باز سرِ پا می‌شود، مگر نه؟»... و من کسی را ندارم... که با او به ایشان بخندم و مسخره کنم... جهان‌پهلوان را که برای حالت استیصال و پریشانی آماده نبوده... و نیز قیافه‌های پرگوشت و خونِ هم‌سطح گردن او را... که خود را میل‌ها از گوشتِ پوست‌بازکردۀ من... که در گل زیرم می‌ماسد و وا می‌‎رود... بعید می‌بینند.

   به چشم‌هام روشنی مختصری رسیده است... و آنقدر که می‌توانم بگردانمشان... پی صورت آشنایی برای خودم می‌گردم. بورکِ بی‌نام و نشانم در شیب تپه پیداست. نسیم که می‌وزد... یال‌های زردش بلند می‌شود توی هوا. انبوه‌تر است از همیشه. دوبرابر. چشم‌هام را که تنگ می‌کنم... می‌بینم نصف یال‌ها ازآنِ او نیست. گردنِ ستبرتری را می‌بینم کنار او... که گام به آهستگی برمی‌دارد و از حایل او به در می‌آید. بورک من خال‌های درشتِ کفل او را ندارد... اما هردو مثل آفتاب زرین‌اند... و اگر چشم‌هام به جزئیات جمال اسب جهان‌پهلوان سه‌مرتبه روشن نشده بود... در نور روز و با این فاصله، یک شکل می‌دیدمشان... دست‌کم بسیار شبیه به هم. سر بر کنار هم گذاشته، دورترک از هیاهو، معاشر یکدیگرند.

تهمینه را بگو، که تندتند حرف می‌زد... دست‌های استخوانی‌اش را دائم به ترسیم کردن ابعاد تکان می‌داد که... «از هیون حتی بزرگتر است جانم... هر تار یالش در باد، مثل کمند صیاد بالا می‌رود و پیچ می‌خورد... سُم‌اش، هریک اندازه گوشِ بچه‌فیل است... حساب کن، این هوا!... نه، که این هوا!» گفت «آن اصلاً مثل آنچه ما از اسب دیده‌ایم نیست...»... گویی او هم معتقد بود هیچ‌چیزِ این بَرِ کوهستان، به آن بَرش نمی‌ماند.

 لابد قدری از کوهستان همه‌جا با ما هست. حتی قدر یک رش که باهم فاصله داشته باشیم،... باز هم بینی‌ام به سختیِ سنگ‌هاش ساییده می‌شود. والا که می‌توانست لحظاتی مقابلم آرام بگیرد. مرتب درصدد اقدامی کاری،... صعود از سنگلاخی نباشد،... در قالب سنگی‌ام بیاساید که با فراغتی نسبی... اجزای قیافۀ خودم را... با قطعیتی بی‌سابقه... توی صورتش پیدا کنم.

راستش قیافه‌اش را به وضوح در ذهن ندارم. انگار به‌واقع یک دو نظر بیش ندیده‌امش. در سه بار وقتی که باهم گذراندیم... چنان دمی نایستاد از عرض‌اندام... که نتوانستم پیوسته نگاهش کنم. علیرغم اینکه او رزمجویی می‌دید و من آدمی... وضع‌مان چندان هم تفاوتی باهم نمی‌کرد. من از سنگینی قالبی که از سمنگان حمل کرده بودم... سکون بی‌پایانی در مرکز ثقل اندوخته بودم... و او از تراکم بی‌پروایی تعریف‌شده‌اش. که ظاهراً آنِ من بیشتر به کار می‌آمد. منظورم به آن دمی است که به گمان اینکه گوشت تن من از هواست... دوال کمرم را چسبید... و من از جا نجنبیدم... و بعد هم زدمش زمین. گمانم من از او مؤمن‌تر بودم به سکون و سنگینی‌ام. اما این غلبه‌هایم... که البته باد هوا بودند... نتوانست از گنگی مضطرب‌کننده‌ای... که حالا صورت او پیش قسمِ داخلیِ چشم‌هام دارد... نجاتم دهد. گمانم... علیرغم اینکه می‌توانم رو به هیاهوی تماماً ناشنوا،... به بی‌صدایی حرف بزنم،... هشیاری‌ام دارد زائل می‌شود که قلنبه‌های ابر... بالای سرم... به تراشیدن چیزی شبیه چهرۀ او پرداخته‌اند. ریش انبوه و نامرتبش... با گونه‌های درشت و ابروهای پت‌وپهن،... دارند در جای‌جای صورت سپید و غول‌پیکری توی آسمان... در راستای چشم‌هام... تشکیل می‌شوند. آیا دنیا برای هر محتضری این‌طوری جبران مافات می‌کند؟ مگر مافات من ممکن بود... و هست... که اتفاق نیفتد؟ تلألوی سپر صیقلی‌اش چشمم را می‌زد... و کلمه‌هام... که جواب‌هاشان مسکوت مانده بود... گوش‌های خودم را مسدود می‌کرد. آنقدر غلو کرده بودند درباره‌اش... که ناخودآگاه... فکر نمی‌کردم آدمی باشد که روی زمین راه می‌رود... دست و پا و زبان کف‌کرده‌ای توی دهان دارد و موقع حرف‌زدن... با آن لهجه غریب... وقتی که هیجان زده است... تف گوشه‌های دهانش... زیر ریش و پشم خاکستری جمع می‌شود. بلی، حواسم... در آن قیافه...به این‌ها بیشتر معطوف بود، تا یافتن خودم. کوهستان... که حالا مثل موج‌های تیره‌ای است که برآمده، منجمدشده و در طول سالیان پوسیده‌اند، گمانم... که بر همین جزئی‌نگری‌های محتوم و محدود سرپاست. منظورم آن حالتِ یکباره... و یک‌ثانیه‌ای و تصادفیِ صورتِ کسی است... که از جریان حالت‌ها جدا می‌شود... و می‌آید و همه‌ی منافذ مغز را می‌بندد. منظورم می‌تواند حتی خال... یا که جوش چرکینی را در بر بگیرد... که آدم از فرط تعلیق دست‌هاش... که به هیچ‌جا بند نمی‌شوند... به زشتی و تنگی آن پناه می‌برد. و هی پناه می‌برد. آنقدر و آنقدر که یادش می‌رود از چه. و این‌طوری دیدار‌های سه‌گانه‌مان... در نسیانی کاذب و بی‌معنا معطل می‌مانند... تا دمی که از برق صیقلی مهرۀ بازوم، پلک‌هاش را بدراند از حیرت و هول... و من عُقی حامل خون توی گلوم بجوشد از حماقت او... که هم‌چندِ حجمِ حقارت‌بارِ... ندانستنِ خودم، هولناک است. این، او را در تشخیص بیرحمانه بوی شیر دهانم، صادق... و هم‌زمان مرا در به دوش کشیدنِ از سال تا سال... و از مملکت تا مملکتِ قالبی سنگی... احمق می‌سازد. آن‌وقت که تیزی بی‌پایانش پوستم را چسبید... و عوض آنکه جدا شود فرو رفت... تا چنان که ماهیچه‌هام در برش گرفته‌اند تنگاتنگ... با تکان جزئی دست او... اجزای داخلی و پنهانم را آش‌ولاش کند، چشم‌هام را... و همین‌طور دندان‌هام را... و همین‌طور لب‌هام را و دست‌هام را و ران‌هام را روی هم فشردم. از روی طبیعت، خودم را حصار کشیدم و روی هم فشردم... که سوت گنگی که توی سرم بود... و اوج می‌گرفت... از شکافی بی‌شرم، درز نکند. خون که شره زد... آن‌قدر شجاع نبودم که حواسِ هراسان را روی حال خودم،... روی ثانیه‌به‌ثانیه خالی شدن تنم از خون... نگه دارم. چشم‌هام را میان امعاء و احشائم... که چنان که آبشار کوچکی از هرکدامشان سرازیر شده باشد... جان ازشان فرو می‌یخت، بگردانم. این بود که چشم‌هام را زور زدم و باز کردم... و هرچه گذشت از درک محضر او... که خیالش از پیروزی راحت شده، بر خود از خشمی آماده نمی‌لرزید... و می‌شد نگاهش کرد... فشردگی‌ام را رها کردم. آسایش صورتش را مهار کرده بود و نفس‌هاش به حال عادی میل می‌کرد. به رسم ادب ایستاده بود... که احتمالاً خودم برای خلاص شدن یا نشدن تصمیم بگیرم. و آن‌وقت فکر کردم او حالا همین‌طوری مستمعی است. رسم بجایی بود که سرگذشت کُشتۀ خویش را... که به سبب افزوده شدن به افتخارات کسِ دیگری، خود از توانِ گفتن، الی‌الابد باز می‌ماند... بشنوند، حتی شده به قدر دو یا سه جمله. لب که باز کردم،... صدام اول مثل خروس، صفیرکشنده و گوشخراش بود... و او کمی تعجب کرد. خودم را... که با ادای نخستین کلمه در بلوغم بازیافتم... سوت حاصل از خلاء قالبی که در تن رو به مرگ من... زیاده و توذوق‌زننده آمده بود، کم شد... و بعد او خاک بر سرش کرد. خودش را به هر شلوغ‌کاری آویخت... و حالا هم من باید قیافه‌اش را... که به هولناکی اندازه تمام وسعت دید من از آسمان شده است... توی ابرها دنبال کنم. چنان جست‌وجوی در حالت احتضار... کار کسالت‌آوری است... که شمایل ابری هم دهان عظیمش را به خمیازه باز کرده است. رخوت موقرانه‌ای در زمینه همه اجزای این چهره، مشهود است. و حالا بددل می‌شوم... شک می‌کنم از آن جهان‌پهلوان باشد. لیکن راهی برای مطمئن شدن نیست. با همان شتابزدگی همگانی... که ضرباهنگش هیچ بالا و پایین نمی‌رود... اما شگفت که عرق‌ها را درآورده... رفیقِ بورکم را مهار زده، زین پهنی را تا پایین گرده‌اش، تا روی کفل صاف می‌کنند... و از جهان پهلوان تنها، لمبرهای لرزان و چرم‌پوشش را می‌توانم دید... که به تنِ پرنفسِ اسب می‌ساید... و بالا می‌رود و روی آن نیم‌خیز می‌نشیند... و می‌تازد با یک عالم غبار که در پشتش به هوا بلند می‌شود. لمبرهاش آری، کمی از آنِ من عریض‌ترند.

 نه بغ می‌کنم از رفتنش و نه مشتاق می‌شوم. یادشان آمد ناگهان که نوش‌دارویی هست. شتافته به آوردنِ... آخرین محصولِ این برِ کوهستان که نشانم نداده است. من ولی حلق و دهانم... با چنان طعم خونی... غلیظ و دَلَمه... پر شده است که... توی کتم نمی‌رود باز شدن‌شان را به نوشیدنی. نوش‌دارو داروی بی‌مرگی نیست. برایم کلمه‌ای است. اسمِ دختری است... با لب‌های خیس و کلفت و لابد شیرین. اسمی خودمانی که در خلوت بر او نهاده‌اند. یعنی نهاده‌ام. خلوتم با گردآفرید دیری نپایید. به وقتِ رزم از صورت نقاب‌دارش... همین لب‌های نوش‌دار را می‌دیدم. گفتم اهالی بی‌نوای دژ مرزی را نگاه!... پس از آن ریخویی که اسیر کردم،... تنها غلامکی سفید داشته‌اند که بفرستند به میدان. اولین و آخرین باری بود که به کنجکاوی می‌جنگیدم. منحصراَ برای رسیدن به خُود... به زره. و کمند موهاش ریخت دور صورتش. خلوتمان به قدر کشف راز آن لب‌ها طول کشید... و به حقارت من... به نادانیِ بی‌دفاعی که داشتم... منتهی شد. چالاک بود. مضطرب نمی‌شد مثل تهمینه، گردآفرید... و بهتر از او دروغ می‌گفت. نه از آن جنس بود که در قالب سنگی بنشانم... نه از آن هم‌رزم‌ها که برابرشان بیازمایم خودم را... و برای سوداهای بزرگتر... که نهفته داشتم در بازوهام... قبراق‌تر گردم. زیبا بود و ناکامی بود. از پی‌آهو* هم نمی‌ترسید. من می‎ترسیدم. مولودش خرابی بود... میل دیوانه‌وار و کاملاً بدیعی به لت و پار کردن. خنده‌هاش که در سکوت نابجای میدان خالی می‌پیچید... از خودم... که مولود عظیم‌الجثه، چندساله... و بازهم رشدکردنیِ پی‌آهویی بودم، شرم داشتم. در خودم نه راه پس می‌یافتم نه راه پیش. با لگدپرانی به سنگ و آجر دژ... پی‌آهوی خودم را می‌خواستم بیرون بریزم. که نمی‌شد نریخت. والّا تداعی بی‌گاه او کافی می‌بود... برای به شرم، راهِ آمده را... به دامنه کوهستان بازگشتن... و قالب را به پتکِ ناتوانی، درهم کوفتن و تکه‌تکه کردن. نصیب من از دژ سپید... یکی فنِ شریف انکار بود و دیگر همان ریخوی دربند. همان که نوش لبی هم ندارد... که دروغ‌هاش، لطفی بیابد... برای داخل آمدن در واپسین مرورهای حافظه. از آن‌ها بود که ذاتاً چاکرند و از دستِ تقدیر... گوشتۀ نادرست پهلوانی بر استخوان‌هاشان چکیده است. مثل ریخ... کلمه‌های قلنبه و مبهم به صورتم می‌ریخت. قالبم را حتی قلقلک نمی‌داد کلامش... آن‌وقت که چشم تیز کرده... جانوران بی‌جان پرچم‌های غریب را... یک یک نشانش می‌دادم... و او از کلمه مطلوب من طفره می‌رفت. تو گویی با اسم جهان‌پهلوان، دو سه باری هم او را طلسم کرده بودند... که چنین بی‌هنر بر فداکاری عبثش، پای می‌فشرد. شاید سر کوچک شدنِ غافلگیرانه‌ام... پیش گرد آفرید‌شان بوده باشد... به هرحال اما... نخستین بار برابر او بود که بزرگسالانه کفرم بالا آمد و فصیح شدم. تمام‌قد شدم یک آن‌برِ-کوهستانی... که جوشش شکوه و نیرو را از تن ورزیده‌اش، به سر و روی جان ضعیفی می‌پاشد. فراموشم شد آن مجیز‌گویی‌های غیابیش... متوجه پدر خودم است... متوجه آن که به دنبالش اردو کشیده‌ام... می‌خواستم آن چاکر بالفطره دست از سر دوانیدنم بردارد. عاقبت خودم را دریا کردم و ممدوح غایب او را شعله‌ای. بیت:

چو دریای سبز اندر آید ز جای/ ندارد دم آتش تیز پای

 

‌‌حالا که فکرش را می‌کنم، خاطرۀ آن مکالمۀ بی‌نصیب بسیار واضح است. خیال می‌کنم به خاطر بخلی است... که از عمده اهالی این‌برِ کوه چشیدم. جان‌فشانان وطن... هیچ به دستِ ما، جوان غریبه ندادند. لیکن حالا... که صداقت و غیر آن فرقی نمی‌کنند... شکی هم که به خودم کنم، بی‌خطر است. می‌گویم نکند... که «پدر» بهانه‌ای... و دراوج بودنش، مسئله بود؟ که سنجۀ راستین من باشد... به‌هرحال من محیط بودم بر آن قالب سنگی. نکند هزار فرسنگ بریدم... پیاله‌پیاله خون از خودم و دیگران ریختم... و قالب را دمی زمین نگذاشتم... که با پیدا کردن جهان‌پهلوان، ثابت کنم که برترِ او هستم؟ نیرومندتر... و آزاد برای آنکه شکل‌های پرداخته‌ام را... خواه از ابر، خواه از کلمه... عیان پیش چشم داشته باشم... بهشان استناد کنم... و کسی را نرسد که به اظهار نظری دم بزند.

 

: «آه که او هم همین‌ها را می‌گفت. فقط عوض ریخویی که جوانک اسیر گرفته بود، داماد نظیفش را در جوار داشت. از همین جنس الدرم بلدرمی می‌گفت که از یک دشمن نادیده –که هنوز با معدوم فرقی نمی‎‌کند- برای شمایلِ کم‌هوشی که تصادفاً واسطه قرار گرفته است، بروز می‌دهند، به اغراق‌ِ تمام. بیت:

چو دریا به موج اندر آید ز جای  /  ندارد دم آتش تیز‌پای.

افسوس کسی نیست که با او –تلخ یا شیرین- خنده کنم. البته تقدیر جوانک، نورستگی و انعطاف و صافی است. الدرم بلدرمش فرق‌ها می‌کند طبعاً. الدرم‌بلدرم‌های پدر، برساختۀ واژگانی نامتنوع و خشن‌اند که در یک کفه از ترازویی به‌تعادل قرار می‌گیرند که به ناگزیر، کفه‌ی دیگرش را، یک‌جور تواضع یکنواخت و کدر پر می‌کند که بهم نخورد. من از جایی به بعد، هم و غمم یکسره این بود که قهرمانیِ قهرمانم بهم نخورد. بار بزرگی بر شانه‌اش گذاشته بودم؛ خودِ درمانده‌ام را هم کم‌کم، می‌چپاندم مخفیانه لابلای همان بار.»

 

از نفس‌نفس‌های به خس‌خس... و تمجمج بی‌نُمودم می‌ایستم. پلک‌هام می‌درند... و حدقه‌ام به تمامی بیرون می‌زند... که مبادا نبینم... این‌چه را که دارد به بقایای اندامم... لرزه‌های کاری می‌اندازد. یکی از صورت‌های پرخونِ سالم... در نزدیکی... چنان که به حرف‌هام تابه‌حال... سراپاگوش بوده باشد،... بالا آمدنِ سرم... و به حیرت خشکیدنم را...از نظر نمی‌اندازد... و فریادِ آگهی می‌کشد... بر سر همتایان دیگرش... که همچنان درهم می‌لولند. دهانی که به وسعت آسمان باز شده... و حفرۀ صورت رخوتناکی است که حالا بیدار شده از دل ابرها،... متعلق به پیرمردی است... با ریش‌هایی به مراتب مرتب‌تر از جهان‌پهلوان. باز اشتباه کرده بودم. ظاهراً خوب با من آشناست. هی نزدیک‌تر می‌آید... تدریجاً. دیگر نسیم نیست که لای موهای گلی و عرق‌کردۀ من... یا یال‌های بی‌نام و نشان بورکم، میان هیاهو... به بی‌طرفی می‌وزد. نفس اوست... که از بالا می‌آید نزدیک... و بر شش‌جهت، پخش می‌شود. مجموعۀ پاسخ‌ِ سوال‌های من آیا... او را، چنین عظیم ترتیب داده است؟ هرچه هست... می‌داند که حالا... دانستنِ من بی‌خطرتر از آن‌حرف‌هاست... که مثلاً جوانبش را بسنجند. میان شکمم خالی می‌شود،... به فوت انحصاریی که می‌کند به قصد نافم. و باکی ندارد هرآن که می‌خواهد،... به سخن بیاید. مرا خوب می‌شناسد... اما در حد و اندازۀ خودم. به نظر نمی‌رسد حتی اگر مدام هم از من حرف بزند... یگانه موضوع سخنش من باشم. او نیز رو به هیاهوست... که حالا مثل بچه‌هایی که از اقبال خوش، خری زخمی پیدا کرده باشند... وِلو یک گوشه،... افتاده‌اند به تکان دادن من. ابایی ندارد که ترتّب محیط بر محاط را باد هوا بداند... و مولود خود را تعظیم کند.

 

: «او یک‌بار با مادر پی‌آهو شد و در او نشتی داد و یک‌بار با پسر پی‌آهو شد و او را کشت.»

 

آخرین بازدم شخصی‌ام را می‌دهم بیرون و بعد چنان سرد می‌شوم... که صاحبان هزارها دستی که افتاده بودند به جان پوستم... لب‌گزان، می‌کشند عقب. می‌خواهم بیشتر بگوید. و صورتِ پهناور او باز می‌آید جلوتر... نزدیک‌تر به زمین... و نفس‌های عریضش... لای پاره‌های من... تردد می‌کنند.

 

: «رستم را گران‌سنگ پرورده‌ام. با او، روبروی او، در یک قاب، تنها، دشوار می‌شود تاب آورد. چیزی نهاده‌ام در او که نیاز آدمیان را به یکدیگر، از همیشه بیش می‌کند... چطور بگویم؟ آخر او تجلی هراس‌های من است از فرد بودن... آه، از به قدر کفایت، همتا نداشتن. جوانک چنان کرد که او، که خود تجلی خوفی عظیم بود، با یک چنین تجلی رویاروی شود، کوچک و نارسش البته.»

 

بدم نمی‌آید... کمی... توی حرف پیرمرد بپرم. به هر ترتیبی که هست،... مصاحبتش را بکنم. به مخالفت یا موافقت،... دقیق نمی‌دانم. به هرحال او... از آن‌ها نیست... که بشود از درز جمله‌ای... سیاق حرف‌هاش را... شکافت. درونم اما... خالی است... چنان‌که... به سهولت... اسمش را... نمی‌توانم... سبک‌شدن... بگذارم. از ممکنات... نیست... جای او... حرف زدن. و حالا صورتم... که به گَرده‌ای... پیش او می‌ماند... روبرو... و مماس است... با نوک بینی‌اش.

 

: «برای آن، نقصان‌های بکر او یک‌یک می‌زد بیرون که جوانک، شانه‌هاش را گرفت و او را که بالطبع در می‌رفت، در نقیض خودش نشاند. برای همین دلِ نازک از رستم به خشم می‌آید. چون هراس این یک تنی -که منم- در جماعت زندگانِ بس‌بسیار، حقیقتاً گران بود، گران است، هنوز هم هست.»

 

گمانم حالا روی قیطان لب پایینی پیرمرد لم داده‌...و کم‌کم ارتفاع می‌گیرم ... که جهان پهلوان را تازان می‌بینم که از باریکه‌راه منتهی به قتل‌گاه مرتفعم، باز می‌گردد... و یکی از سرخ‌رویان، چنان که داغ‌ترین خبر را در جیبش نگه داشته باشد و خود از آن بگدازد،... دیوانۀ دیدن قیافۀ جهان‌پهلوان، به سمتش می‌تازد. من و پیرمرد هردو چشم دوخته‌ایم به بازوان سترگ و کُشنده‎‌اش... که شیشه کوچکی را می‌اندازند، بلند می‌شوند و بر فرق سر خودش فرود می‌آیند. من اینجا، با ندانستن... با کوچکی‌ام و به باد هوا پیوستنِ خیالاتم... کنار آمده‌ام. تمام آنچه دلم می‌خواهد... و خواستنم به خودی ثمری ندارد... دویدن است و دویدن. در کوچه‌های صاف سمنگان، شده در سراشیبی کوهستان... و به سوی آنجا که نرفته‌ام و کم‌کم مرا خواهند برد که ستودان کنند. حالا اما لرزش مکرر و خفیف لب‌هاش زیر تنم هم بد نیست. از این همه پذیرفتن که می‌کنم، پیرمرد باید اقرار دهد که بزرگ شده‌ام. بیت:

«که سهراب کشته است و افگنده خوار/ تو را خواست کردن همی خواستار»

 

پیرمرد زبان می‌کشد روی لب‌هاش، روی من. بسیار کلمۀ نهانی که بزاقش را غلیظ و خروشان کرده است، در برم می‌گیرد. از طرفی دیگر، سرخ‌رویان، مشک‌های بزرگ آب آورده‌اند و زیر و روی تنم را که همه نشتی‌هاش بند آمده، آب می‌گیرند. انگشت‌های گوشتالودشان را بر دهانۀ مشک تا نیمه می‌گیرند که فشارش را زیاد کرده، مرا که بسیار عزت و احترام دارم، سخت پاک سازند. حالا هم باز مطیع و دقیق، مرا پارچه به پارچه می‌کنند، دیبا به دیبا، زربفت به زربفت. خودش، به تن خود، پیش آمده و افتاده‌وار برای مرگ، پیشکاری می‌کند. گویی اندکی پیش، تفاخرش را نزد آن که به تقلا نوش‌دارو گرفته بود از او، جا گذاشته که سبک‌تر بتازد. گریه می‌کند و اشک‌هاش، در آثار ترکۀ آن نوازش‌های معذبی که خورده‌ام، فرو می‌رود.

قطره‌ها، کلمه‌اند و مرا نرم می‌کنند. تاریک‌تر می‌شود و من چنان که پاها و دست‌هام از فرط لَختی و سستی دراز شوند و در شرق و غرب و شمال و جنوب گم شوند کم‌کم، نوک زبان پیرمرد، در کام نیمه‌بازش پخش می‌شوم. صدای جهان پهلوان که زبان گرفته است می‌آید که «ای زار ای جوان برومندم، زار ای سران را سر، ای زار ای فلانی که فلان‌جورِ ممتاز بودی... زار ای...» حال آنکه، من هرکس دیگری می‌توانستم باشم و او باز هم احتمالاً همین‌ها را می‌گفت. به لبخند، دهان عظیم باز می‌شود و یک درخش از خورشیدِ نیم‌جان، می‌آید تو.

 

: «به خدا سوگند رستم چنان بزرگ شده بود که نمی‌توانستم کلافه و به‌خاک‌افتاده‌اش را پیش چشم بیاورم، که خود حالا به محاکات نشان دهم. جز به همت جوانک میسر نبود که خردخرد افسارش را بگیرم و به پایان ناگزیری که داشت –گودال هولناکِ شغاد که جایی انتظارش را می‌کشید- بکشانمش. قبولم نمی‌افتاد آنچه را برای خودم، برای هراسم خلق کرده‌ام، به هراس دچار کنم، به درماندگی.»

 

جهان‌پهلوان از زبان افتاده، به سکسکه، و چنان‌چون مادرمرده‌ای، با سر بیجان من بر پاهای گلی‌اش، لب برچیده، لَخت شده است و می‌گذارد تنی چند از دوستداران که پندهای درشت‌درشت دم دست دارند، کنار بکشندش، به بهانه آنکه من باید برای رسیدن به سرزمین نیمروز –که حال، پس از آغشتن به بزاق پیرمرد، بسی هم نزدیک می‌نماید- پاک بمانم. حال آنکه او همه‌جاش را خونی و گلی کرده، صورتِ پسربچۀ بی‌حواسی را به خود گرفته که در وقتِ تقصیر توامان بیمناک است از عتاب مادر و بیتاب است برای حمایت او. این‌طور که کنار من بی‌جنبش و مات‌برده، نشست کرده است، گمان دوری می‌برم که بسیار می‌خواهد جای من قرار بگیرد، این‌طور که دارم در زبان به حرف‌بازشدۀ خیس، پخش می‌شوم، بیشتر.

 

: «دیدم آنگاه که رهیده بود از زخم جوانک و تندتند بر سر و رویش آب می‌ریخت، رویش را بالا، به همین آسمان گرفت و زور برای بازوهاش خواست، برای کشتنِ نوخاسته‌ای که حقیر کرده بودش؛ سنگین‌تر از سام سُوار، نشیمن روی سینۀ او گذاشته بود و به آنی می‌توانست ببرد گلوش را. به خدعه پسش زده بود و هیچ نمی‌خواست حالا، جز شتاب کردنِ زمان. جز این‌که به هول‌هول و عجله، به حریف جوانش، که ضعف او عطشِ حیرت و مشاهده بود و استقبال می‌کرد از بازایستادن، مجال ندهد. جز اینکه خاطر شاه را از دماری که از منازعش برآورده، ساکن کند و وانگهی خلاص شود از این جنگ بی‌هنگام که افتاده بود توی دامنش...»

 

زیرِ من، زبان پیرمرد، گرم است. خیال می‌کنم، آدم را او، به این روش، تنگ در آغوش می‌گیرد.

 

: «فقط می‌خواست به خانه برگردد. در ایوان آفتابی آرام بگیرد و خاطرات دورتر و بشکوه‌تری را مرور کند. این نبود از آن افتخاراتی که به یادش، نوشانوش راه بیندازد، در مجالس بزم.»

 

مثل دو شاخۀ بی‌شوق و سرسپرده شده‌اند، خیل دو سپاه، که به دو سوی مخالف، از حوضه‌ای پر، موج‌بر‌موج و گل‌آلود و معذب، ریخته باشند بیرون. یک شاخه، سرخ‌رویان سیاه‌پوشِ محزون، با صندوقی حاوی من بر سطح‌شان روان، و یک شاخه جماعت بیکارگان و قماربازانِ فقیر و بخیل من‌اند که با دست دوستی دشمن در دست، به نشیب کوهستان برمی‌گردند، به ولایت‌‎مان، نه... ولایت‌شان. گمانم به شکست خوردن، چشم‌های پرفروغ‌تری می‌داشتند تا به پیروز نشدن. به هیچ‌چیز نشدن. آسمان نیامده به زمین و زمین دهان باز نکرده است که آن‌ها را یک به یک ببلعد. میدان‌گاه را با عموی جوانم –که به این سبب از رفتن به سوگ من محروم می‌ماند- ترک می‌کنند، نه به اشتیاق، نه به کینه؛ به واقع، حقی بر هیچ‌کدام ندارند. همین بس که جنگ مرا تمام کرده است و من هم جنگ را.

 

این‌ها مرا که بر دست‌هاشان می‌روانند، تندتند تسکین را، دست به دست می‌کنند به جهان‌پهلوانِ خاموش می‌رسانند. سکوت او را، لختی‌اش را، خوش ندارند. تردید را تا حد ممکن از صورتِ جملاتشان زدوده‌، خلاصه‌ی وزوزه‌ای که می‌گویند این است که «حالا غصه‌ی ما را که می‌مانیم باید خورد.» انگار این آن‌ها هستند که ازاین‌پس دست‌شان به چیزی، از تاج گرفته تا جام شراب، نخواهد رسید. همچنان که به سرزمینی پر از پدر، همان سرزمین رو به غروب می‌رسند، صدای شیون‌شان اوج گرفته، در هم محلول می‌شود و چون سوتِ توذوق‌زننده و آشنایی شنیده می‌شود. آن‌گاه که پیش صخره مطلوب‌ از حرکت می‌ایستند، بسیار نسل از چند پشت، پشت سرهم ایستاده‌اند منتظر. گمانم بر کمتر کسی از آنان، زمان، متوالی و درست و درمان طی شده است. چشم می‌دوزند، به مرد سپیدموی پیرزاد، که خود به جهان‌پهلوانِ ماتم‌گرفته، که خود به من -که با سنگ و فلزِ صندوق محیط بر خود فرقی نمی‌کنم- می‌نگرند. و این‌وقت، از آن‌جا که بعضی نظم‌ها به تماماً بهم‌خوردن‌شان، نمی‌ارزند، چاره‌ای نمی‌ماند جز آتش زدن. نمی‌شود همان‌طور ایستاد و از وجود پیکر تکه‌پاره و بی‌جان من، مخفی شده در جایی، بر خود لرزید. بدعتی است شاید و بیگانگی من با سرزمینِ نیمروزی‌ام، استثنائی که فکر می‌کنند هستم، محققش ساخته. گمانم پیرمرد هم از جنبش ایستاده، لحظاتی را به آتشِ تیز، خیره مانده است. شعله‌ها سر به فلک می‌کشند و زیبا هستند. هُرم‌شان می‌رسد به ابرهایی که ما باشیم. تنم که بندبند از هم می‌پاشد و تجزیه می‌شود، به آن سوزش دورخی که فکر می‌کردم، نمی‌سوزد. پیرمرد، مرا خوب در حلقومِ ترش گرفته و آرام‌آرام فرو می‌دهد. شعله‌ها وقتی‌که سرخ می‌شوند و ترق‌ترقِ استخوان‌های سرسختم را درمی‌آورند، آرام‌تر می‌گیرند با رگه‎‌های آبی در خود. آن‌وقت به سَر‌و‌ُروی جماعت پیکارنکردۀ به‌احترام ایستاده، و حتی به سَروُروی آن‌ها که چون شعبۀ غمگینی از رود، به سمنگان باز می‌گردند، باران می‌ریزد. من و پیرمردِ محیطم، از این بالا، بر آن‌ها فرو می‎‌چکیم. آن‌ها رخصت می‌یابند که به زندگی‌هاشان برگردند.

 

 

تیر94

 

 

----------------------------

*پی‌آهو ]شدن[: دوتایی بودن جدا از دیگران

 

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی