پرینت

«هتل اینترنشنال»-هامون قاپچی

نوشته شده توسط هامون قاپچی. Posted in داستان

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

هتل اینترنشنال

هامون قاپچی

 

ظهر عاشورا بعد از ناهار با بابا می‌رفتیم فوتبال، پشت پارک یه زمینِ چِمَن بود . چِمَناشُم یکی در میون. همه می‌اومِدن مجتبی محرمی، علی پروین، ناصر محمد خانی.

 تهرانو خوب بِلَد نبودیم. دستِ آقام را می‌گرفتم. خو از هتل جنگ‌زده‌ها تو سیدخندان تا پارک رازی، خو خیلی راه بود. آقام همش تو اتوبوس داد می‌زِد: آقا رازی را رِد نکنیم. خدا رو کولش بود که بره تو زِمین کنار اونا بازی کنه آخر بازی هم بهش بِگُن: یه صنعت نفت بود و یه تو عبدالکریم.

بعد آقام دوس داشت این حرفو، مو از هر جا هستُم بشنوُم. اصلن انگار برای آقام فقط ای مهم بود که مو بشنوُم که او چه فوتبالیستی بوده.

 پا به پاشون بازی می‌کرد. از کنار زمین عین ماهی بود، عین قرقی. هر لحظه توپ را می‌دووند و سربالا می‌رفت. می‌سُرید لای مدافع با همون شکم چاقش. فوتبال بازی کردن را بِلَد بود. عبدالعلی چنگیز که می‌اومد همه تو زمین می‌ایستادن تا لباسا بکنه. یه یاعلی، با باقی دست دادنو دوباره فوتبال. هر لایی یه خنده داشت. لایی از سه تا گل قیچی برگردون خوردن هم بِدتر بود. اصلن انگار وقتی لایی می‌خوردی کل دنیا روشو می‌کرد به تو و خِر خِر می‌خندید.

لِشگر فوتبالیست‌های خیکی دو ساعتی بازی می‌کردن تا شام غریبان، اون موقع هم هر کی می‌رفت سی هیئت خودش خودِش.

هر وقت هم هر کسی ازش می‌پرسید: عبدالکریم چه خبر؟ می‌گفت: امن و امان شکر خدا...

-کار و کاسبی؟

-شکر خدا...

یک پا دو پا که می‌زد همه روی سکوهای سیمانی پارک رازی وول می‌خوردن. به آقا مجتبی یه لایی انداخت، خود آقا مجتبی براش دست زد.

با داداش آقا مجتبی تو عملیات بودن. شب عملیات به محمد رضا گفت:

اگه جنگ نبود الان تو کمپ تیم ملی بودم.

جای خالی را خوب می‌شناخت عین روح هیچ کی نمی‌دیدش، چش بندو پشت بازیکنان جا می‌گرفت. با توپ هم زیاد ور نمی‌رفت یه تقه و داخل گل. داداش آقا مجتبی از خود آقا مجتبی بهتر بازی می‌کرد.

یه خمپاره نذاشت،کسی دیگه فوتبال بازی کردنشو ببینه.

داداش آقا مجتبی به بابا می‌گفت: باید توی یه تیم وامی‌ایستادیم تو می‌شدی مدافع مُنُم هافبک نفوذی. اون وقت فرار می‌کردم تو می‌نداختی.

اُستادیوم جای سوزن انداختن نبود آقام خودشو گرم کرد. اسمشو که خوند، تِختی رفت رو هوا. اصلن انگار موقعی که می‌اومِد، خیالِ صنعت نفت راحت بود که دیگه گل نمی‌خورن.

دم هتل کاروونسرا دو تا سنگ گذاشت گفت بزن. زِدَم نِرفت تو گل. باورش نمی‌شُد که فوتبالُم خوب نیست. تو محل هم بازیم نمی‌دادن از سر احمد آباد  تا لین یک. محل به محل تیغی می‌زدن. اصلن انگار جام جهانی بود. همه منتظر بودن یه روز مارادونا با پله از ته پالایشگاه بیان بگن خو چرا نمی‌رین تو تیم ملی. بعدشُم قصه‌ها شروع می‌شُد. همه را پرویز دهداری یه بار دیده بود گفته بود: خو عامو تو فوتبالِت محشره!

چمنِ رازی بوی بلال می‌داد. بوی پارک‌های تهران تو تابستون. هر صبح که از خواب پا می‌شد به ننه‌ام می‌گفت زود ناشتامو مو بده باید برُم سرکار. ننه‌ام هم می‌دونست که از کار خبری نیست.کتونی‌اش را می‌ذاشت تو کوله‌اش راه می‌افتاد تو خیابون‌ها تیغی بزنه. می‌گفت سمت چهار راه سرسبز و اون همه می‌دون از همه جا بهتره. یک به سه دو به چهار یک به چهار هم می‌زد. همیشه خدا هم که نمی‌برد. می‌ایستاد دهن به دهن گذاشتن. دیگه نِفس سابقو نداشت.

راه می‌افتادیم تو کریدورهای هتل چش بندو بازی می‌کردیم. عامو علی جمعمون می‌کرد برامون شِروه می‌خوند. ناخدا جوونه می‌خوند. بعد یکی داد می‌زد: بچه‌ها نیک و نیکو، رنگی. می‌دویدیم لای راهروها، لای دیوار سبز مرده،لای بتون‌ها تا برسیم دم اتاق.

اون موقع دستش به دهنش می‌رسید از دار دنیا یه شوهر داشت و اجاق کور،که روز اول جنگ شوهرش را زیر آوار گذاشت و هر چی پول و سند داشت با خودش آورد.چند باری جوون‌های بیکار هتل به اتاقش سرک کشیدن اما ننه بُلکُم تر از اینا بود. تلویزیون را می‌آورد تا دم در اتاق تا بچه‌ای داخل نره. بچه‌ها را دوست داشت اما از دور.کارتون که تِموم می‌شد بدون هیچ حرفی تلویزیون را می‌برد داخل.

آقام از راه می‌رسید. خاک و خلی. چَک وچول. سرشو زیر بَمبو می‌کرد. جوراباشو می‌شست. پاهاشو می‌شست و می‌نشست سر سفره ناهار. بی‌رمق. ناهاری می‌خورد و می‌خوابید.

یک خانه که در یک اتاق، آشپزخانه، حمام و مستراح یک جا، باقی هم یک اتاق شش متری.

عامو علی زیر پنجره می‌خوابید با رادیوی ترانزیستوری جایی روی امواج عمان و مسقط و کویت و الجزیره. چله تابستان پتو را تا گردن بالا می‌کشید و می‌خوابید.

آقام هم دیوار را بغل می‌گرفت.

ظهر‌ها آن پایین غوغا بود. کلوب بوکس جای سوزن انداختن نبود. همه جا می‌شد بوی عرق تن. هوک محکم به کیسه بوکس. مُنُم خوب مشت می‌زدُم.

-دیگه نمی‌خواد بری.

-همه می‌رن.

-چیه عین دیوونه‌ها می‌ری مُشتِت ول می‌کنی. مگه می‌خوای دعوا کنی؟

-آقا، هر کی بوکس می‌ره که نمی‌خواد دعوا بگیره.

-پس چرا نمی‌ری گلدوزی؟ بوکس می‌ری که دعوا نِکُنی؟

به آقام گفتم بنداز، بهم پاس نداد. می‌دونست گل نِمی‌زنُم. فقط دلش می‌خواست با هم تو یه تیم باشیم. اما توپ دم گل را به من نمی‌داد. توپ را می‌انداخت برای عماد، ته دلش از بازی عماد خوشش می‌اومد. پا عوض می‌کرد. آقام را تو زمین خوب پیدا می‌کرد.

عبدالکریم کجا می‌شینین؟

_ هتل اینترنشنال.

دلش راضی نِبود به اسم هتل جنگ زده‌ها.

خوردم زمین داد زد پاشو. گفت: سر بالا.

یه مشت عِروسک از تو گونی ریخت کف اتاق، گفت بهش دست نزنین کار خودُمه. می‌گفت گرفته تا وقت بیکاری‌اش را بگذرونه.

-آقا، مو می‌خوام کار کُنُم.

- چرا؟ تو باید درسِت بخونی.

- تا تو بری فوتبال. مُنُم خرج ننه و راضیه را در میارُم.

- ببین اگه لازم باشه به این لپام سرخاب میمالُم براشون انتری می‌کنُم تا تو درسِت بخونی.

بوا داد زد: آقا ایستگاه رازی رو رد نکنیم ما بِرای این شهر نیستیم.

من را بین خودشو و میله نگه داشته بود. قُرص.

با چند تا از جوون‌های هتل، صبح به صبح راه می‌افتادیم می‌رفتیم اُستادیوم آزادی، از دو میدانی شروع می‌کردیم تا می‌رسید به والیبال و تیراندازی و تِماشای تمرین قایقرانی. خو چه می‌کردن تا این ساعت لعنتی بگذره. زن‌هایی که مرداشون صبح‌ها از خونه می‌زدن بیرون، خوشبخت‌ترین زن‌های هتل بودن. می‌شستن برای دل خوشون. ساعت دو هم مسابقه نوجوانان شروع می‌شد. آقام فقط به شرطی اجازه می‌داد که یاسر هم باشه. یاسر هم صبح به صبح با دمبل‌هایی که از آجر ساخته بود، وزنه می‌زد و می‌گفت می‌ره سرکار. عین آقاش. خودش می‌گفت آقام چهل سال نون پخت و بعد جنگ شد. صبح‌ها نمی‌تونست بُخوابه، از پنج صبح بیدار می‌شد، می‌ایستاد سر کریدور و نفیر می‌کرد که نامسلمونا چه وقت خوابه؟ بلند شین دست نماز بگیرین نماز صبحتون بخونین. دلش می‌خواست چونه بگیره. راه می‌افتاد از اول خط سوار می‌شد تا توپخونه و دوباره از هِمون جا بر می‌گشت .

هوا دم داشت. اتاق جای گونی عروسک‌ها را نداشت. گونی را روی وان لکنته که ته پشت بام افتاده و رنگ آفتاب شده بود، خالی کرد.

عروسک‌ها را در وان روی هم می‌ریخت. لشگر شبیه‌ها روی هم تلنبار می‌شدند. یک وری کج و کول. می‌شمردشان. فراموش می‌کرد از نو می‌شمرد.

-می‌دونی چیه مو عادت به آقا بالا سر ندارُم. عامو علی هم نداشته.

دست کرد از تو کیفش عکس قلیج خانی را در آورد و گفت اینو می‌شناسی؟

-نه.

-ای همونیه که شوت زد تور اسراییل بلند شد.

همیشه خدا می‌گفت همه فوتبالی‌ها یه طِرف، قلیچ خانی هم یه طرف. می‌گفت تو زمین همه جا را می‌دید. می‌گفت از قلیچ خانی بهتر نداریم. می‌گفت شاهو می‌خواسته بکشه.

-دمش گرم، مَرد بود، مَرد. سرش تو کتاب بود. هی می‌گفت عبدالکریم چی می‌خونی؟ مُنُم می‌گفتُم: هیچی. می‌گفت: بخون عبدالکریم، دیره.خیلی دیره.

دست کشیدم به تن لخت عروسک‌ها. لباس‌های همشون را در آوردم. به تن یک تکه‌شون دست می‌کشیدُم. بَل چیزی پیدا کنم.

چِشای عروسک‌ها زل زده بودن به من، انگار که از آدم طُلب داشتن. انگار مو مرده بودُم اونا زنده بودن. انگار با نگاشون می‌گفتن چه قدر از مو بدشون میاد. ترسیدُم از اتاق زدُم بیرون.

هر سر که روی تَن سوار می‌شد، یک تومان.

-نگو هتل جنگ‌زده‌ها، می‌دونی این‌جا چه بر و بیایی داشته؟ اون موقع این‌جا همه کله گنده‌ها می‌اومدن.

-عبدالکریم چند می‌کاری وسط؟

-شما بگو.

-هر چه قدر تو جیبته.

-کم دارُم، اما اگه ببازُم سه بِرابر میدُم.

باخت و سه برابرش پول داد. عامو علی داد. دیوار را بغل گرفت و خوابید. فردا ظهر از خواب پا شد. ننه گریه کرد. آقام نفهمید. ناهار خورد و خوابید. عامو علی عصر بیدارش کِرد. بیدار شد. چایی شکر خورد و خوابید.

توپ را گرفت و دوباره دوید لب خط. توپ را برد. همه بودن، همه تاجی‌ها، همه پرسپولیسی‌ها، عبد الکریم توپ را برداشت تا حرکت کنه. پارک رازی پر سیاهپوشِ ظهر عاشورا بود.

توپ را دو تا تقه زد. به اولی که رسید آقا مجتبی گفت پاس بده، پاس نداد روبه‌روی‌اش را جا گذاشت، عین مارادونا، دومی را هم، همه نیم‌خیز شدن با یک پا دو پا بعدی را چپه کرد. پشت جریمه رسید. همه داد زدن یاللا عبدالکریم.

مو تو سال پنجاه و هشت دقیقا تو خرداد، اون موقع که خرمشهر غوغا شده بود. رفتُم تو زِمین، به همه گفتُم بیان تا یکدست فوتبال بازی کنیم. اون روز هیچ کی نِیومد. به خودُم گفتُم باختی عبدالکریم. حالا چه وقته فوتباله؟

مو همیشه دیر می‌فهمُم.

اون روز زمین خالی موند عوضش خرمشهر بلوا بود. نِنَه‌ام می‌گفت تو فوتبالو از مُنُم بیشتر دوست داری. با خودُم گفتُم می‌فهمی عبدالکریم‌. گفتُم شاید فقط فوتبالُم تو ئی دنیا خوبه.

توپ را انداخت یک قدم جلو، به مدافع پشت هجده که رسید، یک لایی انداخت. زمین منفجر شد از هیاهو، خودشو یک گلِ خالی، پاش روی توپ رفت و زِمین خورد. آقام خورد زمین، دلش می‌خواست چمن دهن باز کنه بره توش، سیصد سال، چهارصد سال همون تو باشه. دلش می‌خواست محمد خانی، محرمی، باوی با اون همه آدم  زمین خوردنشو نبینه. از توی چمنا بوی بلال می‌اومد.

هامون قاپچی

این مطلب را در صفحه اجتماعی خود به اشتراک بگذارید

نظرات   

 
+1 #1 سهند 1394-08-03 06:38
دلم نمی خواست تموم بشه...
نقل قول
 

اضافه کردن نظر

خواهشمندیم در هنگام ثبت نظر، از نام، نام خانوادگی و ایمیل حقیقی خود استفاده نمایید. در غیر این‌صورت، نظر شما منتشر نخواهد شد.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی